نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 2, 2014

همه چیز عادت می شود

 همه چیز عادت می شود


«آدم زاده» (آدمیزاد) به همه چیز عادت می کند
.عادت می کند حقوق بیشتری برای خودش قائل شود و برای نگهداری از آن دست به هر جنایتی  بزند.
عادت می کند زندانی کند، شکنجه بدهد، بکشد، مال دیگران را به هر قیمتی صاحب شود. بدزدد، چپاول کند، به حقوق دیگران تجاوز کند. عادت می کند که فساد معنی خودش را از دست بدهد. برایش اخلاق وجود خارجی نداشته باشد. همه اینها از یک کشیده زدن آغاز و عادت می شود. حکومت های استبدادی به کسانی که این عادت ها را دارند، محتاج است.

پاسخ قانع کننده ای برای عادت نیست. شاید بتوانیم بگوییم که بنا بر  شرایط اجتماعی، خانوادگی، ذاتی … کسی کاری را آغاز می کند، و آن را( گاهی با شادی، و گاهی با پشیمانی) ادامه می دهد.


چرا راه دروی برویم! خود من. در نوجوانی عادت کرده بودیم، نامه های عاشقانه، برای دوستان و آشنایان به قیمت یک ریال ــ دو ریال، و گاهی پنج  ریال بنویسم.(برای رفقای جون ــ جونی و دخترها مجانی) ( هرگز برای خودم ننوشتم) ولی تا کنون چند صد داستان کوتاه، بلند، طنز، و خیر سرم شعر با غلط های زیاد نوشته ام.

و حالابه نوشتن عادت کرده ام. این «واژه ها» هستند که من دیوانه را دیوانه تر کرده و وادار به نوشتن می کنند. هر «واژه» برایم معجزه ای است که من از درکش عاجز می مانم. و اغلب یک «واژه» آغاز یک داستان می شود.
هر «واژه» مانند جنگلی انبوه و تاریک است که بر روال عادت قدم به درون آن می گذارم. گاهی نور خورشید از لابلای درختان به یک گیاه کوچک می تابد، من آن را با شگفتی می بینم. از دیدنش مست و از خود بی خود می شوم، و می نویسم.

برای نمونه همین واژه «عادت» که امروز مرا به شگفتی واداشت. چه داستان ها که می توان در باره ان نوشت . نمی دانم برای اولین بار چه کسی آن را به زبان آورد. عادت به زورگویی، عادت به زور پذیرفتن، عادت به قبول سرنوشت. عادت به پر خوردن پیش از اینکه گرسنه باشیم. به خوابیدن، در حالی که خسته نیستیم. به بیهوده گویی با وجود انکه حرفی برای گفتن نداریم. وصدها عادت خوب و بد دیگر. من کمر خم می کنم در برابر واژه «عادت» که به عادت هم عادت کرده ام.

از نوشتن یکی از عادت هایم «کمی» خجالت می کشم. یک ضرب المثل چینی می گوید: «آدم برده عادت هایش است». اگر یکی بگوید که چنین ضرب المثلی در زبان چینی وجود ندارد! به من چه؟! می خواست وجود داشته باشد…

30 دی 1392 ــ 20 ژانویه 2014

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 29, 2014

ازدواج شاه با نخست وزیر!!

«شهین» دانشحوی دندانپزشکی و طرفدار سرسخت خاندان پهلوی بود. به آنها عشق می ورزید. بر عکس او، «کوروش» که او هم دانشجوی دندانپزشکی بود ( در دانشگاه دیگری) کمونیست افراطی بود، و مارکس، انگلس، لنین و استالین پیغمبرانش بودند.

 

وقتی ما در مقابل سفارت ایران تظاهرات می کردیم، سمت راست، «شهین» با دار و دسته پنج ــ شش نفری اش، و پرچم شیر و خورشید و نشان تاج. و کنارش «کوروش» او هم با پنج ــ شش نفر دیگر، و پرچم قرمز با نشان داس و چکش. و ما جمهوری خواهان که عده زیادتری بودیم، با هم شعار مرگ بر جمهوری اسلامی می دادیم.

چندین بار بین «کوروش» و طرفدارنش و » شهین» و هوادارانش جر و بحث سختی در گرفت. نزدیک بود که کار به کتک کاری بکشد که با پا در میانی ما موضوع پایان یافت. قرار شد بعد از آن، طرفداران پادشاهی سمت راست بیاستند، و هوا دارن کمونیست سمت چپ.

یکی دوبار، وقتی این دو گروه می آمدند، به هم نگاه خشمناکی می کردند. پس از آن نگاه ها با چشمک و خنده و شوخی ادامه یافت. یکبار ما دیدیم که هر دو گروه پس از پایان تظاهرات پرچمشان را در یک ماشین می گذارند و می روند.

شاید یکی دو سال گذشت، دیگر هیچکدام در تطاهرات شرکت نمی کردند. ولی ما گاهی «شهین» و «کوروش» را  دست در گردن همدیگر می دیدم. یک بار از آنها پرسیدم، چطور شد شما که دشمن دیرینه بودید، امروز عاشق و معشوق اید؟ «کوروش» با خنده گفت: «اول با درس خواندن با یکدیگر، بعد آرام – آرام کار به عاشقی کشید. حالا ما قرار گذاشتیم، نظام پادشاهی مشروطه را بپذیریم. مانند «بلژیک» «من پادشاهم، «شهین» «نخست وزیر». و پادشاه حق ندارد، بدون اجازه مجلس ، و هیت دولت آب بخورد. و چون مجلسی و هییت دولتی در کار نیست، تمام اختیارات دست نخست وزیر است. من «پادشاه» حق ندارم بدون اجازه نخست وزیر (شهین)، هیچ کاری بکنم. قرار است، پادشاه و نخست وزیریش به زودی با هم ازدواج کنند، بدون شک شما را هم دعوت خواهیم کرد».

9 بهمن 1392 ــ 29 ژانویه 2014 اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 25, 2014

ول کن تمام شد

 

ول کن تمام شد

«خرکی» بود، بد جنس چموش، عصبانی بود و می خورد جوش
بعد از عرعر زیاد در تهران، ناگهان شد به فرنگ روان
پنداشت اینجا خیرات می کنند حلوا، می گذارندش چو عکس آقا اون بالا
چون بود چند روزی در زندان، اپوزیسیون شد از وجودش خندان
گفتند؛ یک انتلکتوئل اضافه شد بر ما، آمده او تا شود همره ما
حلوا حلوا کردندش چندی، سخنش بود شیرین چون قندی
چه شیرین سخن است این «یارو»، سکه بر سرش ریختند با پارو
سکه ها هم خرج عیاشی شد، عاقبت دست به گدایی شد
سپری شد مدتی و دیدند مردم، «یارو» خریست بی یال و دم
در فرنگ هوادار شاه اکبر، تا زند چراغی می رود با سر
چون که دنیا ز بویش گنداب شد، گفت ول کن که قتل عام ها تمام شد
آمده مردی به نام روحانی، نیک مردیست خوب می دانی
وطن ما شده بهشت برین، گر که بر نگردیم همه خریم!!!!

5 بهمن 1392 ــ 25 ژانویه 2014

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 19, 2014

پدر بچه که بود؟

پدر بچه که بود؟

خیلی ــ خیلی مهم. خبر رسانی کنید.

یک راهبه جوان زیبا در روم پسری سفید پوست با چشمانی سبز زایید، و به علت علاقه زیادی که آن راهبه محترم به  «فرانسیس» پاپ کنونی دارد، نام «فرانسیس را برای فرزد دلبند خون انتخاب کرد. ولی این خواهر مقدس تا قبل از زایمان نمی دانست، بار دار است!!

وقتی خبرنگاران از او پرسیدند،  ما می پذریم که شما تا لحظه  زایمان نمی دانستید، بار دارید، ولی نام پدر او را می دانید؟

پاسخ ــ والا چند وقت بود که من هر شب «استغفرالله، استغفرالله» خواب یک مرد جوان با صلیب می دیدم. یک شب از خواب پریدم و داد زدم، یا حضرت مسیح کمکم کن. یکباره صدایی شنیدم که می گفت » مرا کریست » صدا کن. از آن به بعد او هرشب به خواب من میامد و من او را «کریست» صدا می کردم، فکر می کنم پدر فرزندم»فرانسیس » کریست: باشد.

پرسش ــ یعنی پدر «فرانسیس» حضرت میسح است، او که دو هزار سال پیش به «خدا» پیوسته، این باور کردنی نیست.

پاسخ ــ چرا نمی تواند باور کردنی نباشد، چطور خدا می تواند مادر «کریست جونم» «مریم مقدس» را آبستن کند، و او همانگونه تا آخر عمر باکره بماند، ولی پسرش نمی تواند مرا باردار کند، و باکره بمانم؟

29 دی 1392 ــ 19 ژانویه 2014 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 17, 2014

می بخشیم، ولی فراموش نمی کنیم!

 می بخشیم، ولی فراموش نمی کنیم!

فاجعه فاموش نشدنی کشت و کشتار های سال شصت و هفت.
اولین بار این حرف را از دهان اکبر گنجی در بروکسل شنیدم » می بخشیم، ولی فراموش نمی کنیم» بعد این حرف مانند کلمات قصار از دهان دیگران بیرون آمد. اگر توجه کرده باشید ، اکبر گنحی و دیگران می گویند » می بخشیم»  «نه می بخشم» یعنی خود را سخنگوی قربانیان این فاجعه تاریخی می دانند. وچندی هم معتقدند باید اصلا فراموش کنیم.
نگاهی کوتاه به گشتارهای دسته جمعی قرن بیستم  بیاندازیم. (به غیر از قربانیان جنگ اول و دوم جهانی که بیش از پنجاه میلیون نفر کشته شدند)
کشتار نزدیک به یک میلیون پانصد هزار نفر آرامنه بین سال های 1915 تا 2917 به وسیله حکومت ترکیه.

کشتار دست جمعی بیش از پنج میلیون کلیمی، به وسیله نازی ها در جنگ دوم جهانی.
کشتار میلیونها از مردم آسیا ( کمبوح، لائوس، فلیپین، مالزی، اندونزی، فیلیپین، چین و… به وسیله ارتش ژاپون.
کشتار میلیونها از مردم روسیه به دستور استالین.
کشتار هزاران الجزیه ای به وسیله ارتش فرانسه.
کشتار بیش از یک میلیون از مردم ویتنام به وسیله آمریکا.
کشتار یک میلیون و هفتصد هزار نفر از مردم کمبوج به وسیله خمره سرخ.
کشتار هزاران فلسطینی به وسیله حکومت اسراییل.
کشتار هزاران کرد به دستور صدام حسین
کشتار هزاران نفر از مردم عراق به وسیله آمریکا.

و، کشت و کشتار نزدیک به پنح هزارنفر از جوانان ایرانی در مرداد و شهریور سال شصت هفت، به دستور آیت الله خمینی و یارانش. (بیش از یک میلیون نفر در جنگ ایران و عراق) و ادامه آن قتل های زنجیره ای. این کشت و کشتار هنوز ادامه دارد.

قتل های سال شصت و هفت ( و قتل های زنجیره، و سایر آن) باید در حافظه تاریخی ملت ما بماند، تا «شاید تکرار نشود».  دیگر اینکه کسانی که نزدیکان شان به قتل نرسیدنده اند، حق ندارند به نمایندگی از طرف کسانی عزیزانشان به قتل رسیده اند بگویند » می بخشیم، ولی فرموش نمی کنیم» بلکه  ما با همدردی با هموطنانمان که قربانی این فاجعه شده اند، هرگز نباید فراموش کنیم، و همیشه باید این فاجعه را به یاد بیاوریم.


افزوده می شوند

باران می بارد
لکه های پنجره را می شوید
و باران بند می آید
آفتاب می شود ، بر پنجره ی خشک
لکه های دیگری بر جای می مانند

غم ها چنین نیستند
هر غمی بر غمی دگر ، افزوده می شود
غم های گذشته رنگ می بازند
اما فراموش نمی شوند
همچو خطی بر خطی دگر
صفحه ای بر صفحه دیگر
بر دفتر خاطرات غمگین،

                 افزوده می شوند.

27 بهمن 1392 ــ 17 ژانویه 2014 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 13, 2014

من یک دروغگوی فریبکارم


من یک دروغگوی فریبکارم !

چیزی که عیان است (دست کم برای خودم) چه حاجت به بیان است. من یک دروغگوی فریبکارم. اجازه بدهید ترازنامه زندگی ام را ارایه بدهم.
خیال کنید دست کم روزی 10 گرم گوشت خورده ام، اگر اشتباه نکنم در 72 سال = 262.8 کیلو. (به اندازه 10 تا گوسفند)
100 گرم نان در روز= در 72 سال2628 کیلو. همین مقدار برنج، حبوبات و میوه و سبزی.
روزی یک لیتر آب = 26280 لیتر.
به طور متوسط روزی یک لیتر مواد سوختنی = 26280 لیتر.(بنزین، برق، گاز و…)

سالی یک جفت کفش، یک دست لباس، دو جفت جوراب، دو فروند پیراهن، سه فروند زیر پیراهنی و زیر شلواری. و از سال 1984 روزی 7 فروند قرص، 6 بار بستری و جراحی. ماهی یکبار دکتر، و … این ها بطور متوسط «مصرف» من بوده، و ادامه دارد.
تولید = چند تن مدفوع، چند هزار لیتر ادرار، به اندازه چند هزار بادکنک باد معده. علاوه بر این ها چند صد داستان کوتاه، طنز، داستان بلند و (خیر سرم) شعر در 13 جلد کتاب، و بیش از 700نوشته گوناگون در وبلاگ. و در هر موردی فیزیک، شیمی، زمین شناسی، جامعه، پزشکی، فلسفه، ادبیات، (بی ادبیات) و … اظهار فضل بی خودی می کنم. و روزهایم را با بیهودگی می گذرانم.( شب ها می خوابم) این بیلان زندگی پر بار من است. گاهی گوشه و کنار با کنایه این حرف ها را بازگو می کنم. در شگفتم که دوستان می گویند: «اختیار دارید آقای اردوخانی! شما آدم خوب و شریف و فهمیده ای هستید، شما یک نویسنده ای. ( پشت سرم همین حرف را می زنند. چندی می گویند شما یک روشنفکری. اگر من روشنفکر باشم؟ بیچاره خاموش فکران.)
چنانچه از روی وجدان در مورد خودم داوری کنم، خواهم گفت؛ «اگر آنچه که دوستان می گویند، باور داشته باشند، تو یک دروغگوی فریبکار بیشتر نیستی. اگر شما را فریب داده ام، خودم را فریب نمی دهم. و دیگر اینکه اگر به دنیا نیامده بودم، یا  چیزی نمی نوشتم، دنیا کمبود داشت؟


14 دی 1392 ــ 4 ژانویه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 11, 2014

خشونت فراموش شده تاریخ

            خشونت فراموش شده تاریخ

دوست اجمندم «رضا کاظم زاده»(روانشناس) کلاس های آموزشی » از تاریخ 17 ژانویه 2014″ آغاز خواهد کرد، با عنوان » بحثی در باب خشونت در جامعه ایران»

در این دوره ی آموزشی در ابتدا از منظر علوم انسانی با دو مفهوم فرهنگ و خشونت آشنا می شویم و سپس در چارچوب آنچه «فرهنگ خشونت» خوانده می شود به بررسی نقش فرهنگ در شکل گیری و حفظ خشونت در جامعه  ایران می پردازیم. در ادامه جلوه های گوناگون خشونت (سازمان یافته و سیاسی، خانوادگی، جنسی وغیره) با ذکر نمونه های مختلف مورد بحث و گفتگو قرار می گیرند »

«خشونت حالتی از رفتار است که با استفاده از زور فیزیکی و یا غیر فیزیکی فرد خشن خواسته خود را به دیگران تحمیل می‌کند»
اگر به موضوع درس دوست ارجمندم توجه کنید، ایشان مبارزه با همه نوع خشونت را آموزش می دهد، جز «خشونت مادر زن» با مطالعاتی که من در این چند دهه، بلکه صده کرده ام، نه تنها ایشان، بلکه تمام دانشمندان، و پژوهشگران جهان طی هزارها از پرداختن به این موضوع » خشونت مادر زن» خود داری کرده اند ، چرا؟

شاید غرور و غیرت مردانه، و ترس از ریختن آبرو آنها را از این کار بازداشته.

ممکن است که لابی های «اسراییلی» به ویژه در «آمریکا» با همکاری لابی های»ایرانی در قم»، از ترس «مادر زنشان» به میان کشیدن، این موضوع در سازمان های بین الملی در تمام تاریخ جلوگیری کرده اند، و هراس دارند، اگر بحث «خشونت مادر زن» را به میان بکشند، «مادر زنان جهان» اتحاد کنند، و به زمان «زن سالاری» که همان «مادر زن سالاری» است، برگردیم، و مردان قدرت (خیالی) خود از دست بدهند.(شیر خفته را نشاید بیدار کردن)

من از  «رضا کاظم زاده و دیگر پژوهشگران می خواهم، با شجاعت، بدون نگرانی و هراس برای اولین بار در تاریخ بشریت » خشونت مادر زن» را از تابوی چند هزار ساله تاریخ بیرون بکشند. و دانشکده های در تمام دانشگاه های دنیا رشته ای به نام «مادر زن شناسی«   Belle merologie» افتتاح کنند که رشته های مختلف آن شامل»مادر شوهر شناسی، خواهر شوهر شناشی، خواهر زن (خوشگل شناشی) به ویژه هوو شناسی» می شود. و تمام این رشته دانشجویان می توانند به مرتبه دکترا برسند، و مقام های مهم را در ایران آشغال (اشتغال) کنند.

روزها فکر من این است و شب ها سخنم، که نمی دونم چکار کنم از دست مادر زنم
من از بیگانگان هرگز ننالم، که هر چه کرد با من مادر زنم کرد.

توجه شما را به نوشته خودم با عنوان «هرگز بدون مادر زنم» جلب می کنم.

21 دی 1392 ــ 11 ژانویه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2014

تبادل یک طرفه فرهنگ ها


تبادل یک طرفه فرهنگ ها

ما پس از سالها زندگی در اروپا نمی خواهیم کمترین چیزی را از آینها بیاموزیم، در صورتی که اروپایی ها در کمترین فرصتی کوشش می کنند، از فرهنگ ما نسیبی ببرند.
در مدت 45 سالی که در بلژِیک هستم، اغلب دوستان و آشنایان اروپایی ام طرز پختن پلو با ته دیگ را از من یاد گرفتند. همچنین ماست و خیار، کشک و بادمجان، قرمه سبزی، سالاد اولویه، بورانی، زبان بره، کباب برگ و کوبیده، و چند غذای دیگر. و زمانی هم  که با من احوال پرسی می کنند، می گویند: «حال فرزندان شما چطور است»؟ ولی چندی از دوستان ایرانی که بیش از 20 سال است در اروپا هستند، (و از فرهنگ اروپا چیزی نیاموخته اند) پس از احوال پرسی، می گویند: «حال آقا زاده ها چطور است»؟ و پیش از اینکه پاسخی بدهم، می گویند؛ «الحمدالله خوبند، خدا را شکر ــ خدا را شکر»… هر چه یاد آوری می کنم، قسم می خورم که من نزاییده ام، بلکه همسرم این زحمت را کشیده، و من نقش دیگری داشتم، باور نمی کنند، و بار دیگر همان حرف های پیشین می زنند.

در غرب، به فرزندان شاه اگر پسر باشد «پرنس،» و اگر دختر باشد، «پرنسس» می گویند، با وجود اینکه شاهان ما همیشه مرد بودند، اغلب ایرانیان پسر شاه را «شاهزاده» خطاب می کنند، در صورتیکه «شاه» نزاییده، بلکه همسر ایشان رنح زایمان را تحمل کرده، و «شاه» مانند هر مردی نقش دیگری داشته. همانطور که در زمان قدیم به دختر شاه می گفتند: «شاهدخت»  چه بهتر است، به فرزند مذکر شاه هم بگوییم: «شاه پسر، گل پسر، تاج سر، قند و عسل».

13 دی 1392 ــ 3 ژانویه 2014 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 5, 2014

قبله نما

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 5, 2014

شب تاریک


شب تاریک

شب تاریک است،
خفاش بیدار.

پرنده کوچک هراسان،
در انتظار روز.

لحظه ای به خواب می رود،
خواب پنجه خفاش می بیند.

خواب نیست، بیداری است،
بیداری خفاش است،
در شب تاریک.

6 دی 1392 ــ 27 دسامبر 2013 ــ بروکسل ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی