ریش و پشم. نمایشنامه در دو دقیقه
فرزانه به همسرش سیروس! عزیزم،یادت میاد اون موقع که نامزد بودیم، هر روز ریشت رو می زدی. بعد که ازدواج کردیم شد، هر دو روز یک دفعه، بعد شد سه روز یک دفعه، حالا شده هر دوهفته یک بار. آخه این ریشای زبرت صورت من رو زخم کرده. نمی تونم برم توی اون اتاق بخوابم که، اگه می خواستم تنها بخوابم، خونه بابام می موندم. قربون اون شکل ماهت برم الهی، فدات شم، با چه زبونی بهت بگم، تو رو به خدا، به پیر و پیغمبر، ازت خواهش می کنم، نه هر روز، دست کم یک روز در میون ریشت رو بزن.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
بد شانس ترین مرد ایران
بد شانس ترین مرد ایران
«
محمود بصیری» می گویدتشابه چهره با رئیس جمهور سابق ( احمدی نژاد) باعث شده چندین سال ممنوع التصویر باشد.
محمود بصیری را علاقمندان به سینما و تلویزیون با بازی در «آرایشگاه زیبا»، «هتل»، «کتابفروشی هدهد» ، «دستفروش»، «مهریه بیبی» و… می شناسند. او در چند سال اخیر در فیلم و سریالی بازی نکرد تا شائبه ممنوع التصویری اش به خاطر شباهت به محمود احمدی نژاد قوت گیرد. او در گفت و گویی که با یکی از روزنامه های صبح داشته بار دیگر به این نکته اشاره کرده است.روایت تازه این بازیگر را بخوانید؛ قضاوت با خودتان:
ماجرای ممنوعالتصویری از کجا شروع شد؟ چطور خبردار شدید ممنوعالتصویر هستید؟ آیا ابلاغ رسمی از جای خاصی داشتید؟
خیر.
پس چه شد بازی نکردید؟
بعضی از کارگردانها برای کار با من تماس میگرفتند و قرار میگذاشتند، اما بعد از مدتی میرفتند و دیگر خبری از آنها نمیشد.
همه را برق می گیرد، این بیچاره «محمود بصیری» را چراغ نفتی». همه را مار می گزد، این بابا را آحمدی نژاد. همه شبیه «مورگان هوفمان، جیم کری، جرج کلونی، جک نیکلسون، ارنوالد شوارت زنگر، لئوناردو کاپری، داستین هوفمن، روبرت دنیرو، زابرت فورد، جان ترا ولتا»، و…می شوند، این بیچاره شبیه احمدی نژاد. قبول کنید که مردی بدشانس تر از این مرد در دنیا پیدا نمی شود.
14 خرداد 1393 ــ 4 ژوئن 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
نامه سر گشاده به ملت قدر نشناس ایران
نامه سر گشاده به ملت قدر نشناس ایران
ملت شریف ایران شما قدر و منزلت علما خود را که در فکر آینده شما هستند نمی دانید. و آگاه نیستید که این حکومت به هر نحوی که شده می خواهد شما را به «بهشت» بفرستد. دولت های غربی، به ویژه «صیهو نیست های» بین الملی تنها فکر رفاه ملت های خود در این دنیا هستند. و می گویند: «به جهنم که ملت به جهنم رفت». در صورتیکه دولت مردان شریف ما به زور شلاق، زندان و شکنجه، حتی اعدام هم که شده، می خواهند شما را به بهشت بفرستند
«آیت الله علم الهدی» می فرمایند، شلاق که سهل است، با همه قدرت جلوی کسانی که قصد دارند جلوی بهشت رفتن مردم را بگیرند خواهم ایستاد، حتی اگر ایشان را مسخره و استهزا کنند، *»این فیس بوک کار *»صیهونیست ها» است».
عضو بودن در فیس بوک جاسوسی برای صیهونیست ها است. این سبب می شود تا یکراست به جهنم بروید، و از نعمت های بهشت بر خوردار نباشید.
«آیت الله الهدی» به بهشت رفته، و در آنجا باهزاران حوری سر کار داشته . او کاری نمی کرده جز دراز کشیدن، خوردن و …، حوریان و *غِلمان ها. حوریان مانند «کوکا کولا» روی خط تولید، از روی ایشان رد می شدند، دوباره به تعمیر گاه می رفتند، «دست هزارم»، ولی زیبارتر با لباس های توری بدن نما، سکسی تر بر می گشتند.
توجه کنید! آیت الله الهدی به خاطر شما از بهشت برگشته تا با زور هم که شده شما از نعمت های بهشتی بر خوردار کند. دست او را رد نکنید.
آیا حاضرید به خاطر عضو شدن در فیس بوک از نعمت های بهشت محروم شوید؟
* اگر شما از کنار آخوندی گذشتید، و نا خود آگاه بادی در رها نمودید، زود فرار کنید که شما را به عنوان «صیهونیست» نگیرند که میخواسته او را ترور کند.
* ویکی پدیا ــ
غِلمان واژهایاست که در قرآن آمده و جمع «غلام» است، و مراد از آن جوانان و نوجوانان زیبایی است که خدمتکاران بهشتیان اند و پیرامون مؤمنان میگردند. این کلمه در فارسی به صورت مفرد به کار میرود
11 خرداد 1393 ــ 1 ژوئن 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
آداب مستراح .
آداب مستراح .
یادش به خوبی و خوشی دوران جوانی، به ویژه نوجوانی. در حدود دوازده سال داشتم. یک روز از «کیلان دماند» با «اتوبوس صلواتی» به طرف تهران با بستگان مسافرت می کردیم. در آن زمان صد کیلومتر را اتوبوس در حدود هشت ساعت می پیمود، و در راه چند بار نگه می داشت. در بین مسافرین یک «آخوند» هم بود، که مرتب دعا می خواند و گاهی هم به مسافران پند می داد. یکبار که اتوبوس نگهداشت، من رفتم کنار دیواری مشغول شایدن شدم که یکباره آخوند دعا خوان مانند «جن» کنارم سبز شد و با چند روایت از امامان گفت» ایستاده شاشیدن کناه است، و کسی که ایستاده بشاشد جایش در جهنم است، باید چمپاتمه بنشینی و این کار را انجام دهی. من با خیال راحت کارم را کردم، و پس از آن باد پر صدایی رها نمودم و گفتم: ایستاده گوزیدن که گناه نیست؟ یکباره داد و فریاد آقا بلند شد که به «قبر پدر و مادر و هفت جدت بگوز» و فحش خواهر و مادر … می خواست مرا بزند که فرار کردم به طرف اتوبوس. در آنجا از ترس مسافرین با قیافه مهربانی به من نگاه کرد. من در پاسخ انگشت شستم را یواشکی به او نشان دادم.
در هیچ مذهب و مرامی، در هیچ کشوری قانونی در مورد شاشیدن، مستراح رفتن و گوزیدن جود ندارد، جز در کشور آخوند زده ما.
5 خرداد 1393 ــ 26 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
آخ رضا جون، آخ رضا جون!
آخ رضا جون، آخ رضا جون!
دوستم»مسعود» همسر بلژیکی دارد به نام «دیانا». این زن انسانی شریف، دوست داشتنی، مهربان و تحصیل کرده ای است. علاوه بر چند زبان اروپایی، زبان فارسی را خوب صحبت می کند، می خواند و می نویسد، و با اکثر شعرا و نویسندگان ایران آشناست. و به همسرش با تمام وجودعشق می ورزد.
مشکل دوستم این است که این خانم مسیحی ی تمام عیار، و عاشق او هم است.
یک روز مسعود تعریف می کرد: «وقتی با » دیانا» عشق بازی می کنم، و از خود بیخود می شود، می گوید: «کریست» تو را دوست دارم، عاشق تو هستم، جانم فدایت، می خواهم دستت را ببوسم، روی پایت بیافتم، چرا کشته شدی؟» مسعود ادامه داد: «اوایل خیال می کردم که «کریست» دوست پسر، یا نامزد پیشین «دیانا» است، و هر وقت سخت در آغوش من است، ناخود آگاه به او می اندیشد. از این جهت به شدت رنج می بردم، و نزدیک بود کارمان به جدایی بکشد. تا اینکه فهمیدم او یک مسیحی واقعی است، و به «حضرت مسیح» صادقانه عشق می ورزد».
گفتم شانس آوردی، این که چیزی نیست. «فاطمه» همسر «منوچهر» نذر کرده و عاشق امام رضا است. هر وقت که در عین عشق بازی از خود بی خود می شود، می گوید: » آخ جون، آخ رضا جون» آخ جون رضا جون، قربونت برم الهی، من کلفت توام. من کنیز توام. می خوام خونه ات رو جارو می کنم، تنت رو بشورم، پشتت رو بمالم. تشکت رو پهن کنم تو بخوابی، لحاف روت بندازم. جاهای دیگه ات (یعنی پاهات) رو بمالم. ریشت رو حنا بذارم. اگه خواستی انگور بخوری، بگو من اول بخورم و بمیرم، نه تو. کشته و مرده توام، و …»
مشکل دوستم این است که این خانم مسیحی ی تمام عیار، و عاشق او هم است.
یک روز مسعود تعریف می کرد: «وقتی با » دیانا» عشق بازی می کنم، و از خود بیخود می شود، می گوید: «کریست» تو را دوست دارم، عاشق تو هستم، جانم فدایت، می خواهم دستت را ببوسم، روی پایت بیافتم، چرا کشته شدی؟» مسعود ادامه داد: «اوایل خیال می کردم که «کریست» دوست پسر، یا نامزد پیشین «دیانا» است، و هر وقت سخت در آغوش من است، ناخود آگاه به او می اندیشد. از این جهت به شدت رنج می بردم، و نزدیک بود کارمان به جدایی بکشد. تا اینکه فهمیدم او یک مسیحی واقعی است، و به «حضرت مسیح» صادقانه عشق می ورزد».
23 اردیبهشت 1393 ــ 13 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
خواب دیدم
خواب دیدم
دستم در دست مادر،
پا به پای یکدیگر.
جویبارهای شیر و عسل را گل الود می کنم.
درخت ها را تکان می دهم،
میوه هایشان بر زمین می ریزد،
لگد مال می کنم.
سفرهای رنگین را هم لگد مال می کنم،
در دروازه می گشایم.
چرندگان و پرندگان را آزاد می کنم.
کاخ ها را خراب می کنم،
از میان خرابه ها لختیان فرار می کنند.
در دروازه می گشایم.
چرندگان و پرندگان را آزاد می کنم.
از میان خرابه ها لختیان فرار می کنند.
مگر نه اینکه بهشت زیر پای مادران است؟
من همراه او بهشت را بر سر بهشتیان خراب می کنم،
بهشت دیگری بر پا می کنم.
خواب دیدم !!!
8 اسفند 1392 ــ 27 فوریه 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
در شلوارت خرابی نکنی
در شلوارت خرابی نکنی
سرلشکر یحیی رحیم صفوی، فرمانده سابق سپاه پاسداران و مشاور عالی رهبر ایران، امروز گفت که ایران توانسته است با اجرای سیاستهای مورد نظر آیتالله علی خامنهای، دفاع از خود را به ‹فراتر از مرزها› ببرد.
عبید زاکانی می فرماید: قزوینی با شیر می جنگید، فریاد می زد و تیز رها می کرد.یکی پرسید چرا فریاد می زنی؟ گفت: می خواهم شیر را بترسانم. پرسید چرا تیز رها می کنی؟ گفت از ترس خودم است. آفرین به شجاعت قزوینی که از ترس در شلوارش خرابی نکرد.
حالا باید به آقای «سرلشکر رحیمی» گفت: فریاد زدن تو برای مصرف داخلی جای خود دارد. ولی مواظب باش از ترس در شلوارت خرابی نکنی.
23 اردیبهشت 1393 ــ 13 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
دکتر، استاد، حاجی خر!
دکتر، استاد، حاجی خر!
عمه جانم که 90 سال دارد، سال گذشته به اینجا آمده بود. بدین مناسبت دکتر «شب خیز» دوست قدیمی ام ( مانند خیلی از دوستان دیگر) به دیدار او آمد. من دکتر «شب خیز» را به عمه جان معرفی کردم. یکباره عمه جان گفت: «آقای دکتر کمرم درد میکنه، پام درد می کنه، دستم درد می کنه»… کوتاه بگویم، عمه جان که تندرست و سر حال بود و می گفت و می خندید، شروع کرد به آه و ناله، از بیماری ها گوناگونش گفتن. گفتم؛ «عمه جان ایشان دکتر اقتصاد هستند، و استاد در دانشگاه بروکسل».
ـــ واه خاک بر سرم، چرا از اول نگفتی که این آقا دکتر خران و استاد دانشگاه؟
ـــ یعنی چی دکتر خران؟
ـــ مگه «امام خمینی» نفرموده بودند: «اقتصاد مال خره»؟ خب وقتی ایشون دکتر اقتصاد و دانشگاه درس می دن، یعنی در خریت به مقام استادی رسیده. خوش به حال خرهای اینجا که درس می خونن تا دکتر و استاد بشن. تو مملکت ما هر بیسواد و بیشعور و لاتی دکتر و استاد صدا می کنن. خیلی از زنهاشون رو هم اگه صدا نکنی «خانم دکتر» بهشون بر می خوره.اصلا خیلی ها با این مقام ها به دنیا میان. از اون بدتر اکثرشون هم به مکه می رن، دکتر، استاد و حاجی می شن. تو خیابون که راه می ری، اگه صدا کنی دکتر، استاد، یا حاجی صد نفر سرشون بر می گردونن می گن: «فرمایشی دارین»؟ یه دفعه تو بازار یکی از همه اینا می خواست من رو خر کنه جنس بنجلش رو به هم بندازه، من رو «حاج خانم» صدا کرد. من هم همچین با این عصا زدم تو سرش که آهش به آسمون رسید و گفتم که حاجی خودتی با هفت پشتت. یکی دیگه هم من رو «خانم دکتر» صدا کرد. جلوی آقای دکتر بی ادبی نشه! یه بیلاخ بهش دادم و گفتم که خانم دکتر عمته مرتیکه الدنگ. دیگه کسی جرات نمی کنه به من از این تهمت ها بزنه. مرحوم شوهرم چقدر جون کند تا دکتر شد، چقدر من خود دل خوردم و با هیچیش ساختم. اون خدا بیامرز هم همه جا می گفت: «تصدق سر زنم تونستم درس بخونم و دکتر شم»، و به هیچ احدی اجازه نمی داد غیر از تو مطب جای دیگه دکتر صداش کنن. خدا بیامرز زنده نموند تا ببینه هر خری دکتر و استاد و حاجی شده.
14 اردیبهشت 1393 ــ 4 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
دیر رسیدم!
دیر رسیدم!
از پنجره آپارتمانم در طبقه چهارم، کبوترهایی که روی شیروانی خانه روبرو نشسته بودند را تماشا می کردم. پس از دقیقه ای کبوترها پرواز کردند و رفتند. سرم را به سمت راست کوچه برگرداندم. دیدم پیرمرد همسایه در یک دست عصایی، و در دست دیگرش کیسه ای پر را با خود می کشد. خرید کرده بود. هر ده قدمی می ایستاد و نفسی تازه می کرد و به راه می افتاد.
از پله ها با سرعت هرچه تمامتر به طرف پایین رفتم، تا کمکش کنم. وقتی به او رسیدم که به در خانه اش رسیده بود. سلام کردم. پاسخ سلامم را با لبخنده پر مهری داد. در نگاهم خواند که شرمنده ام از اینکه دیر رسیدم.
من همیشه دیر می رسم.
دیر به دئیا آمدم،شتابی برای به دنیا آمدن نداشتم. دیر راه افتادم، جایی برای رفتن نداشتم. دیر به دیر مادرم به من شیر می داد، در عوض پدرم زود به زود شیر می خورد. دیر زبان باز کردم، حرفی برای گفتن نداشتم. دیر ختنه شدم، عجله ای در کار نبود. دیر به مدرسه رفتم. دیر سر کلاس می رفتم. سر کلاس دیر می فهمیدم. دیر کار گیر آوردم. دیر سر کار می رفتم. حقوقم را دیر به دیر می دادند. دیر با «سکینه» دختر ته تغاری حاج مصطفی ازدواج کردم. او هم مانند من دیر به دنیا آمده بود، خیری از پدر و مادرش ندیده بود.هر چند دیر به هم رسیدیم، ولی یکدیگر را زود فهمیدیم.
من و سکینه دیر فهمیدیم که دیر فهمیده ایم.
6 اردیبهشت 1393 ــ 26 آوریل 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
لولوی سر خرمن!
لولوی سر خرمن!
از روحانی پرسیدند چرا بنزین گران شده؟ روحانی گفت: «من بنزین فروش نیستم».
س:چرا نان گران شده؟
ج:من نانوا نیستم.
س:چرا گوشت گران شده؟
ج:من قصاب نیستم.
س:چرا دارو گران شده؟
ج:من داروخانه دار نیستم.
س:چرا هزینه بیمارستان گران شده؟
ج:من صاحب بیمارستان نیستم.
س:چرا کرایه خانه گران شده؟
ج:من صاحب خانه نیستم.
س:چرا بیماری زیاد شده؟
ج:من دکتر نیستم.
س:چرا فقر زیاد شده؟
ج:من پول دار نیستم.
س:چرا معتاد زیاد شده؟
ج:من معتاد نیستم.
س:چرا بیکاری زیاد شده؟
ج:من کارخانه دار نیستم.
س:چرا زندانی زیاد شده؟
ج:من رییس زندان ها نیستم.
س:چرا هوا آلوده شده؟
ج:من هوا شناس نیستم.
س:چرا دریاچه ارومیه خشک شده؟
ج:من ابر نیستم.
س:چرا هزینه زندگی زیاد شده؟
ج:من خزانه دار نیستم.
س:چرا ارز گران شده؟
ج:من صراف نیستم.
س:چرا فساد زیاد شده؟
ج:من اهل فساد نیستم.
س:چرا رشوه خواری زیاد شده؟
ج:من رشوه خوار نیستم.
س:چرا مرگ میر در اثر تصادف اتومبیل زیاد شده؟
ج:من رییس اداره راهنمای و رانندگی نیستم.
س:آقای روحانی بفرمایید شما چه کاره اید؟
ج:من لولوی سر خرمنی بیش نیستم.
ج:من لولوی سر خرمنی بیش نیستم.
15 اردیبهشت 1393 ــ 5 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز

دیدگاه های تازه