نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 16, 2014

شاید تو هم مانند من باشی؟

 

شاید تو هم مانند من باشی؟

زندگی ام رمانی است که تمام آن را صدها بار خوانده ام و بازمی خوانم. بستگان گاهی چند صفحه ای از آن. دوستان چند خط، آشنایان چند جمله، دیگران چند نقطه. و این دیگرانند که بیشتر از همه، بدون حضورم و در خلوت مرا محاکمه و محکوم می کنند. احتیاحی نمی بینم که از خود دفاع کنم. محکوم کرده خویشم. شاید تو هم مانند من باشی؟

17 تیر 1393 ــ 8 ژوییه 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 14, 2014

لحاف نخ نمای مادر بزرگ، ملی مذهبی و اصلاح طلب!

لحاف نخ نمای مادر بزرگ، ملی مذهبی و اصلاح طلب!

خدا بیامرزه اموات شما رو، خدا بیامرزه مادر بزرگ من رو، یه لحاف نخ نما داشت که فوتش می کردی پاره می شد، از وقتی که من یادم میاد، مادر بزرگ همیشه مشغول وصله – پینه کردن این لحاف بود. هرچی بهش می گفتیم، ننه جونی این رو بنداز دور، اصلا به گوشش فرو نمی رفت و دعا می خوند و سرگرم کار خودش بود، و شب ها هم زیر همین لحاف می خوابید. هرچی هم می خواستیم زیر لحاف نویی که واسش خریده بودیم بخوابه، حرف به گوشش نمی رفت ومی گفت: «این لحافی بود که من و بابا بزرگت هر شب رومون می انداختیم، خاطره خیلی خوب از این لحاف دارم».

این لحاف صد تا وصله هم بیشتر خورده بود.
بچه که بودم، نمی فهمیدم ننه جونی چی می گه و مقصودش چیه، ولی وقتی شاشم کف کرد، متوجه حرف اون خدا بیامرز شدم. واسه همین بود که سر به سرش می گذاشتم و ازش می خواستم بگه چه خاطره ای از این لحاف داره. پیرزن می خندید و می گفت: «ذلیل نمرده خودت رو نزن به خریت، می فهمی من چی میگم، اگه  نمی فهمی وقتی زن گرفتی، می فهمی». البته از این شوخی بدش هم نمی اومد، وصف العیش، نصف العیش.
خدا بیامرزتش، ننه جونی مرد و بعد از چند سال اون لحاف پوسیده رو مادرم با تاسف زیاد انداخت دور.

حالا این ملی مذهبی ها و اصلاح طلبان خاطره خیلی خوبی از لحاف پوسیده جمهوری اسلامی دارن که با آخوندها زیرش خوابیدن. واسه همین هم هست که مرتب دارن وصله – پینه اش می کنن.

 اردیبهشت 1393 ــ  مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

دوستی در باره نوشته من با عنوان»موج سواران» نظر زیر را داده.

مشخصه که شما نه میدانید جنبش سبز چیه و نه درک کردید که جنبش سبز چی بود و نه حتی به خودتون زحمت دادید در مراسم گوش کنید ببینید بقیه سخنرانان چی میگن که اینطور مزخرفات بنویسید بعدش، لازم به ذکر هستش که منی که داخل جلسه بودم دیدم حضرت عجل طلبکار از همه جا از نیمه مراسم به بعد در حیاط در حال هوا خوردن بودید، خوبه همه تحلیل هاتون همینطوری آبدوخیاری باشه

نخست اینکه اگر دوستی نوشته مرا زیر سوال ببرد، خوشحال و از او سپاسگزارم. به این دلیل که مجبورم در باره آن نوشته بیشتر بیاندیشم.

ایشان در قسمتی از انتقادشان می گوید:»نه حتی به خودتان زحمت دادید در مراسم گوش کنید ببینید بقیه سخنرانان چی می گویند».

گفته ایشان کاملا درست است!! بیشتر از 20 سال است که هر سال، چند نفر از استادان دانشگاه های مختلف دنیا و مردان سیاسی به اینجا آمده و سخنرانی های بسیار جالب و خوبی کرده اند که اغلب درباره اوضاع ایران بوده. کتابشان را فرختند، هزینه سفر شان را هم چند نفری که وضع مالی چندان خوبی نداشته، پرداختند و طلبکار رفتند و دیگر خبری از ایشان نشد. سخنان این آقایان هیچ گونه اثری نه در رفتار ما داشت، و نه تاثیری در روند جمهوری اسلامی.

من که چیزی از سخنان این استادان به یاد ندارم. شاید شما به یاد داشته باشد؟ من که از این سخنرانی ها خسته و از سخنرانان نومید شدم. و تنها راه فرارم از این حالت اغلب به شوخی، و گاهی به جدی نوشتن است.

درست است که من سیاسی نیستم، ولی حق دارم عقیده داشته باشم و آن را بیان کنم. و فکر نمی کنم شما که از من انتقاد کردید، این حق را از من بگیرید. به نطرمن  جنبش سبز یک موج خود جوش بود، و اکنون عده ای می خواهند سوار بر این موج شوند.

من به همه این سخنرانی ها می آیم، اما بیشتر به خاطر دیدن قیافه دوست داشتنی ومهربان شما دوستان است. وگرنه سود دیگری نمی برم. اما همین سود مرا بس.

17 تیر 1393 ــ 8 ژوییه 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 30, 2014

باور کنید

باور کنید

پدرم را از دست دادم،باور نکردم.
مرگ مادرم را هم باور نکردم.

مرگ پدر و مادر همکلاسی ها را باور نکردم.
خواهرانم و همسران شان را هم باور نکردم.

مرگ خاله و دایی را باور نکردم.
عمو و عمه را هم باور نکردم.

دوستان یکی پس از دیگری رفتند، باور نکردم.
چند روز پیش دوست ارجمندی را از دست دادم، باور نکردم.


روزی که من از این دنیا می روم، باور کنید.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 27, 2014

راز تنهایان فاش نکنید

 

راز تنهایان فاش نکنید

از کوچه تنهایان می گذشتم. خانه ای دیدم بسیار زیبا، با دری نیمه باز. پنجره ها رنگین. صدای قیل و قال کودکان از درون آن برون می آمد، همراه با صدای شادی خنده زنان و مردان. مثل اینکه چند نفردر حوضی شنا می کنند، صدای شلپ شلپ آب را هم شنیدم. صدای خوردن کفگیر و ملاقه به دیگ، همرا با آهنگی دلنواز به گوش می رسید. گویی قناری هم در آواز بود. مردی هم آواز های عاشقانه می خواند. خیلی شلوغ است. جشنی بر پاست، خوشا به حال شان.

 

روز دگر ــ روز دگر ــ روز دگر، هر ساعت شبانه روز که از آنجا می گذشتم، همان صدا ها را می شنیدم. روزی آهسته وارد خانه شدم. اتاق ها خالی، حیاط خالی، حوض خالی، نه پرنده ای، نه گیاهی، از این اتاق به آن اتاق، از آن اتاق به این اتاق. مردی را در کنج اتاقی تنها دیدم، تمام صداها از او بود. صدای درون او. تا مرا دید با نگاهی پر معنی به من سکوت کرد.
روزهای دگر که از آن کوچه گذشتم. از آن خانه صدایی شنیده نمی شد. راز تنهایان فاش نکنید

 

17خرداد1393 ــ 7 ژوئن 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 25, 2014

موج سواران

موج سواران

 

جنبش سبز 1388موجی خودجوش بود، بدون رهبر و برنامه ریزی پیشین، با یک خواست؛ «رای من کو»؟ که در آن ده ها جوان به خاک و خون کشیده شدند، و چند صد نفر زندانی و شکنجه.
در این جنبش آقایان موسوی و کروبی هیچ گونه نقشی نداشتند. آنها وسیله بودند نه هدف.

مجید محمّدی، جامعه‌شناس می‌گوید: «رهبری جنبش سبز، شبکه‌ای غیر متمرکز، تعاملی و توافقی است».

به عقیدهٔ «حمیدرضا جلایی‌پور» جنبش سبز فقط یک رهبری نمادین و سمبلیک دارد و اگر این‌ها را هم از دست بدهد فرقی نمی‌کند. او می گوید: «جنبش سبز رهبر حقیقی و کاریزما ندارد».

اکنون پس از پنج سال آقایان «اردشیر امیر ارجمند» و «حسن یوسفی اشکوری»، همراه با چند تن از گروه های دیگربه فکر این افتاده اند تا برای به وجود آمدن جنبش سبز دلایلی جستجو کنند، برای آن اساسنامه بسازند، و خواسته های خود را از زبان قربانیان جنبش سبز بیان کنند.
جنبش سبز موجی بود که در سال 1388 برخاست، هر چند به ظاهراکنون تحرکی ندارد، ولی موجی زیر دریاست که این آقایان می خواهند به راحتی بر آن سوار شوند و به ساحل برسند .
آقایان! این موج در موقع لازم بر می خیزد، شما سوء استفاده کنندگان را به صخره می کوبد، و به راه خود تا رسیدن به یک حکومت مردم سالار ادامه می دهد.

4 تیر 1393 ــ 25 ژوئن 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 23, 2014

معشوق ملی مذهبی من!

 

معشوق ملی مذهبی من!

چنانچه تصور کنید که «ملی مذهبی» در سال های 1357 ــ 1358 پایه گذاری شده، اشتباه کرده اید.
در ایام جوانی، چند سالی پیش از انقلاب مرا معشوقه ای بود، چنان زیبا که ماه از دیدن رخش شرمنده می شد، خورشید  در پس ابر خود پنهان می کرد، گل ز روی حسادت پر ــ پر می شد و بلبل تنها به عشق او چهچه می زد.
روزی ساعت هشت و نیم صبح ( کم و بیش) پس از صرف صبحانه به دیدارش رفتم. تا مرا دید آغوش باز کرد، بوسه ها و بوسه ها. سریع دو روان در یک بدن شدیم، به زیر لحاف. ( گاهی هم روی لحاف) تا اذان ظهر به عشق بازی مشغول بودیم. یکباره احساس کردم شکمم قار ـ قار می کند، و طلب طعام. گقتمش: «ای زیباتر از زیبا! ای که ونوس، ایزد بانوی زیبایی پیش تو شرمگین است، ای ایزدبانوی جهان، ای خوبتر از خوبی، گرسنه ام! رستورانی خیلی خوب می شناسم با بهترین خوراک ها و شراب عالی». معشوق من پاسخ داد: «ملی مذهبی هستم و از این کار مرا معاف دار». پرسیدم: «ملی مذهبی یعنی چه»؟ گفت: «ملی ام از آن جهت که به جز هموطنم با کس عشق نورزم و به زیر پتو یا ملحفه نروم، مذهبی ام از آن جهت که پس از خوردن صحری تا افطار لب به طعام و مشروبات نزنم».

2 تیر 1393 ــ 23 ژوئن 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 15, 2014

چرا کبوتر بازی گناه است؟

چرا کبوتر بازی گناه است؟

در ایام جوانی با یک اتوبوس صلواتی از ده مان به سوی تهران روان بودم. در میان مسافرین طلبه ای که تازه شیخکی شده بود، و به مقام شامخ پیشنمازی یکی ار دهات اطراف رسیده بود، با سلام و صلوات ما را همراهی می کرد.

در بین راه اتوبوس در دهی با صفا کنار چشمه ای نزدیک قهوه ای خانه ای نگه داشت. همه  پیاده شدیم. من و شیخک کنار هم به طرف قهوه خانه می رفتیم که ناگهان صدای قار ـ قاری از آسمان شنیدم. سر بلند کردم و دیدم یک گردان «مرغابی» به صورت مثلثی در حال پروازند. یکباره آخوندک به من نهیب زد که به پرندگان در حال پرواز نگاه نکن، این یک گناه کبیره است و کور می شوی. در ضمن یکی از مرغابی ها نمیدانم کدامشان بر شانه چپ من دست به آب کرد ( من این دو کار را با هم نمی توانم انجام دهم) از آخوندک پرسیدم چرا؟ فرمودند: تو به ناموس این حیوانات بی گناه در حال پرواز نگاه کردی، چنانچه پرندگان مانند گنجشک، کلاغ، کبوتر و… بر زمین  نشسته باشند اشکالی ندارد، می توانی نگاه کنی، ولی نه در حال پرواز. » بدین جهت کبوتر بازی هم گناه حساب می شود». نگاه کردن مرغ و خروس به علت اینکه پرواز نمی کنند، مجاز است. گفتم: پس چرندگان چی که همیشه ناموس شان پیداست؟ گفت: در ابتدا آن ها به قدری پشم داشتند که ناموس شان پیدا نبود، به طوریکه پشم شتر، گاو، گوسپند ، بز، خر و آهو تا به زمین می رسید. شیطان آدم را گول زد و او از بهشت بیرون شد، آدم برای حفاظت از سرما پشم این حیوانات بزد، و برای خودش لباس دوخت. و هر سال هم می گذشت، پشم چرندگان کمتر می شد. پرسیدم درندگان چی؟ گفت: آنها در ابتدا گیاه خوار بودند، سپس گوشت خوار شدند، خدا بر آنها غذب کرد و مقدار زیادی از پشم شان بریخت. یکباره نکاهی پر معنی به شلوار من کرد و گفت: دکمه شلوارت باز است. دیدم شیخک علاوه بر اینکه چشم به ناموس پرندگان، چرندگدان و درندگان دارد، از ناموس ما هم نمی گذرد، دکمه شلوار بسته، دست بر روی ناموس گذاشته و از او فاصله گرفتم.

 

25 خرداد 1393 ــ 15 ژوئن 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 10, 2014

مزدوری چاپلوسی تا کی

 مزدوری چاپلوسی تا کی

علیرضا زاکانی٬ نماینده مجلس به نقل از حسن تهرانی‌مقدم٬ فرمانده سابق سازمان موشکی سپاه نوشته علی خامنه‌ای در حوزه برنامه‌های موشکی بیش از ده نفر ژنرال روس تخصص دارد. (هیچ کس نمی گوید، پس این ده تا متخصص در ایران چکار می کنند؟)

کسی که به اندازه 10 » ژنرال روس در ساخت موشک تخصص دارد، بدون شک به اندازه 10 فوتبالیست هم می تواند بازی کند.

به اندازه ده قهرمان بوکس، ده قهرمان شنا، …،( در مسابقات المپیک به تنهایی می تواند تمام مدال های طلا، نقره، وبرنز جهانی را به دست.) ده بنا و  عمله،  وزیر، ده مدیر کل. به اندازه ده تا خر می فهمد. بیشتر از ده تا فیل می خورد، ترکمونش هم به اندازه ده تا فیل است. ( این یکی درسته) امام در موقع به دنیا امدن گفت: یا علی. بدین جهت نام او را علی گذاشتند.

«حسن روحانی» (نام پیشین او فریدون) اولین کسی بود که در سال 1356 به «آیت الله خمینی» لقب امام داد. و این لقب به «آیت الله خامنه ای» هم به ارث رسید.
آیت الله خامنه با داشتن چند هزار نوکر، چاپلوس و مزدور به زودی به مقام پیغمبری، و پس از به خدایی خواهد رسید.

مزدوری چاپلوسی تا کی؟

14 خرداد 1393 ــ 4 ژوئن 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 8, 2014

برادر ناتنی شاپور بختیار!

 

برادر ناتنی شاپور بختیار!

عبید زاکانی می فرماید: «سلطان محمود» باغبانش را دید، که شبیه اوست. پرسید مادر تو در حرم پدر من نبوده؟ باغبان پاسخ داد، خیر قربان، پدر من در خدمت پدر شما بوده. ( کم و بیش داستان اینگونه است، حوصله ندارم رجوع کنم به کلیات عبید)

آقای «جهانشاه بختیار» می فرمایند که نوه بختیار هستم. بهتر است ایشان بگویند که مادرم خدمتکار پدر» شاپور بختیار» بوده، در این صورت «جهانشاه خان» برادر ناتنی «شاپور بختیار» می شوند ، و می توانند از بازماندگان ایشان ادعای ارث ومیراث کنند.
ایشان می گویند:
جاسوس سیا و موساد بوده و کلی عملیات تخریبی( رفته مستراح مسجد شاه سابق، مسجد امام کنونی خراب کاری کرده) در ایران انجام داده و از سیا لوح افتخار گرفته. خاک بر سر آن دستگاه های جاسوسی که جهانشاه خان جاسوس اش بوده باشد. دستگاه های جاسوسی غرب و شرق چنین آدم هایی را برای مستراح شویی هم استخدام نمی کنند، «مگر اینکه بعضی کروه های دیگر با چند دلاری برای بیضه مالی.»
« فرمایشات این عالی جناب (ان) مانند باد معده است. لحظه ای صدا می کند و بوی گند می دهد و فراموش می شود.»

18 خرداد 1393 ــ 8 ژوئن 2014 ـــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی