نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 21, 2014

عقل و زبان مان می رسد، ولی زورمان نمی رسد

 

عقل و زبان مان می رسد، ولی زورمان نمی رسد

شنبه 13 سپتامبر آقای بنی صدر در باره «آلترناتیو» سخنرانی کردند. در زمان پرسش و پاسخ  گفتم : «اگر سیاستمدار روش «ماکیاولی» را در پیش نگیرد، شکست خواهد خورد»؟
پاسخ بنی صدر: «من در قم به آقای خمینی گفتم که شما در پاریس قول آزادی داده بودید، حالا چرا روش تان عوض شد؟ آقای خمینی گفتند:، مصلحت نطام در آن بود، و» …
پرسش ــ فکر نمی کنید که شما به دنبال سراب می روید؟
پاسخ بنی صدر ــ به دنبال سراب رفتن یعنی نامید بودن به آینده، وامیدوار نبودن به «آلترناتیو» دیگری برای این حکومت.

وقت نشد که بگویم بنی صدر عزیر، قربون او سبیلات، خانه از پای بست ویران است، من (و خیلی های دیگر) هیچ گونه امیدی به آینده ایران ندارم. چند نمونه ناقابل؛

قبل از انقلاب در تهران شهر نویی بود، و روسپیان در تمام شهر پراکنده نبودند، و به ندرت هم در بعضی از خیابان ها خانم هایی با چادرمنتظر مشتری بودند، به خصوص در بلوار الیزابت که سوار ماشین می شدند، و به عباس آباد ( معروف به تپه سیخی) که هنوز بیابان بود می رفتند. آنجا هم چند تا پاسبان جان بر کف بودند و با گرفتن چند تومان قضیه حل می شد. علاوه بر روسپیان زیاد در خیابان های شهرهای بزرگ، حالا چندین هزار زن هم از روی فقر با عنوان صیغه شدن، روی به روسپیگری می آورند.
تعداد زیادی کودکان خیابانی که به آنها تجاوز می شود.
در زمان شاه رشوه خواری بود، ولی نه در این حد که کمترین کاری بدون دادن رشوه انجام نشود.
تعداد معتادان سر به فلک می زند.
تنها در یک سال ریاست جمهوری روحانی بیش از 600 نفر اعدام شدند.
زندان ها از معترضان پر است.
بیش از چهار میلیون ایرانی به غرب و شرق پناهنده شدند که شما هم یکی از آنها هستید.
در حالیکه به گفته حکومت درصد زیادی از مردم زیر خط فقر زندگی می کنند، گران قیمت ترین ویلاها و آپارتمان ها به قیمت چند ملیاردی خرید و فروش می شود. تعداد اتوموبیل های لوکس در ایران، به ویژه در تهران، از تمام اروپا بیشتر است.
این قصه سر دراز دارد.
این زنان روسپی، این کودکان، این جوانان که اعدام شدند، همه خواهران، فرزندان، برادرن ما هستند.

در دوران جوانی، سر کوچه با چند نفر همسن و سال خودم ایستاده بودم، هر دختری که رد می شد، یکی می گفت: «این می ذاره! این می ذاره»، … من گفتم: «این می ذاره، اون می ذاره،… پس تنها خواهرهای ما هستند که نمی ذارن»؟

قبول دارید که حق دارم بگویم که بنی صدر عزیز! به دنبال سراب می رویم. خانه از پای بست ویران است. و این ویرانه را امکان باز سازی نیست.

همه سخنانی که در باره «آلترناتیو» فرمودید درست بود و ماهم می دانستیم، ولی…!

در کلاس اکابر معلم در باره تمیز بودن حرف می زد، و به عنوان نمونه گفت که از گربه نظافت را یاد بگیرید. یکی از شاگردان گفت: «آقا، ما عقل مان می رسد، ولی زبان مان نمی رسد.

بنی صدر عزیز! ما عقل مان و زبان مان هم می رسد، ولی زورمان نمی رسد…

30 شهریور 1393 ــ 21 سپتامبر 1014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 19, 2014

طلبکار!

طلبکار!

حسین آقا رو دیدم که تازه از مشهد زیارت امام رضا برگشته بود. بهش گفتم: «تو که دین و ایمون درست حسابی نداری، چطور شد رفتی زیارت امام رضا»؟
حسین آقاــ والله طلب کرد. رفتم، ده هزار تومن هم ریختم تو ضریحش و دست به دامنش شدم. قسم اش دادم که طلب زنم را از  من کمتر کنه.
من ــ مگه به زنت خیلی بدهکاری؟
حسین آقا ــ هرچه سنش می ره بالا طلبش بیشتر می شه. هرشب یه دفعه ــ دو دفعه ــ سه دفعه، طلب می کنه. واسه این بود که رفتم دست به دامن امام رضا شدم.
من ــ امام رضا حاجتت رو داد؟
حسین آقا ــ نه والا، آخه زنم رفت قم و دوبرابر من ریخته بود تو ضریح. از اون حضرت خواست تا طلبش رو از من زیاد کنه، و من هم هرچه بیشتر بتونم، طلبش رو بدم. حاجت اون بر آورده شد، یعنی طلبش هر روز بیشتر می شه، بدهکاری من هم روز به روز بیشتر می شه. به جون تو نباشه، به جون خودش که از تمام دنیا واسم عزیزتره، باور نمی کنی، بابای خدا بیامرزش هم زیر طلب (یا روی طلب) مادرش مُرد. خدا شکر که همیشه از من طلب داره، خیلی از مرد ها هستن که از زنشون خیلی ــ خیلی  طلب دارن.

22 مرداد 1393 ــ 13 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 11, 2014

امروز یا فردا !

 امروز یا فردا !

جوجه ای در میان علف های بلند، تنهاست.
جیک جیک کنان، گاهی نوک بر دانه ای
گاهی نوک بر آب.

می داند اگر برگردد، خواهد شنید از مادر،
اگر گربه تو را بگیرد چه؟ یا روباه،
یا قرقی، و یا افتی در چاه!!
مانند همیشه خواهم گفت؛
می دانم مرا دوست داری اما،
به یاد بیاور مرغان دگر را،
چاقو بر گلو، پر ــ پر،
چه امروز، چه روز دگر،
امروز تو عزا دار منی، من فردا.

19 ژوئن 1990 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2014

خواب بنی صدر!

خواب بنی صدر!

کجا قطره اشکی تشنه ای را سیراب کند؟ خواب دیدم با بنی صدر در میدانی هستم بیش از دوــ سه برابر زمین فوتبال. زمین با قالی های ایرانی بسیار زیبایی که در خواب هم نمی توان دید، تزیین شده بود. دور تا دور زمین میز چیده بودند. پشت میز در یخچال هایی با درب شیشه ای از انواع مشروبات الکلی چیده بودند. ( ویسکی کنیاک، ودکا،…)
بین میزها و یخچال ها دختران زیبای جوان با دامنی کوتاه، و پیراهن یقه باز به طوریکه تنها نوک پستان هایشان دیده نمی شد، ایستاده بودند. روی سینه شان اتیکت کوچکی چسب شده که رویش نوشته بود؛ «نگاه کردن آزاد، دست زدن ممنوع!» در بین دخترها، خانم هایی با حجاب کامل راه می رفتند. در این میدان چند صد هزار نفر مرد، بی ریش، با ریش، کت و شلواری، عبا و عمامه سپید و عمامه سیاه دیده می شدند. این آقایان برای گرفتن مشروبات الکلی از دختران از سرو کول هم بالا می رفتند. و گاهی هم کوشش می کردند دستی به بدن دخترها بمالند. در این موقع خانم های حجاب دار با باطوم های بلندی که در دست داشتند، محکم بر روی دست آقایان می زدند که آه از نهادشان بلند می شد.
یکباره ده ها هلیکوپتر در آسمان نمایان شد که چند صد گوسپند بریان شده  را روی میزها گذاشتند.در این زمان مردان به گوشت ها حمله کردند. در حالیکه هر کدام ران گوسپندی در یک دست را با ولع گاز می زدند، در دست دیگر بطری مشروب الکلی را میان دو لقمه سر می کشیدند، با آهنگ بابا کرم می رقصیدند، و گاهی هم شیشه مشروب را زیر بغل می گذاشتند، و سینه می زدند و تظاهر به اشک ریختن می کردند.

من و بنی صدر در جایی به بلندی چهار — پنج متر کنار این میدان نشسته بودیم. و یک سماور برزگ کنارمان بود. روی آن هم یک قوری گلدار، و من او مرتب چایی می نوشیدیم و به این صحنه نگاه می کردیم. بنی صدر در حالیکه از ناراحتی می لرزید، به من گفت: «نگاه کن این حیوان ها چگونه مشروب، گوشت و چربی را روی این قالی های بسیار زیبا می ریزند و لگد مال می کنند. خوب نگاه کن! یک گوشه آن نایین است، گوشه دیگر اسپهان، آن گوشه را ببین چه زیباست، تبریز است، آن گوشه کرمان، آن گوشه کاشان، آن گوشه مشهد، آن گوشه بلوچ، آن گوشه …، در حالیکه صورتش سرخ شده بود، از درد و رنج به خود می پیچید».
گفتم: «بنی صدر می خوای برات یک لیوان ویسکی بیارم، بخوری، تا حالت بهتر بشه»؟ گفت: «من مشروب الکلی نمی خورم».
چای پس از چایی، نمی دانم چند تا لیوان چایی خوردیم، یکباره احساس کردم که شاش دارم، گفتم؛ «بنی صدر شاش نداری»؟گفت؛ «چرا». با هم به مستراح رفتیم. مستراح انگونه که تصور می کنید نبود، چاهک های بزرگی بود که چند نفر تلو تلو خوران، در حالیکه هنوز تکه ای گوشت را به دندان می کشیدند، دورش جمع شده بودند، و آواز می خواندند، و قهقه می زدند و می شاشیدند. به بنی صدر گفتم: «اگه من شاس بند هم بشم، اینجا نمی شاشم، بیا بریم بیرون پای درخت ها بشاشیم». قبول کرد. رفتیم بیرون هر کدام پای یک درخت شروع کردیم به شاشیدن.(گلاب به روتون) چه شاشی مگه بند می آمد. در همان حال یک سیگار روشن کردم و به بنی صدر گفتم: «سیگار می خوای»؟ گفت: «نه من سیگار نمی کشم». یک دفعه عصبانی شدم و گفتم: «مرد حسابی بلانسبت، نه می گوزی، نه عرق می خوری، نه سیگار می کشی. میگن دزد هم که نیستی، هیزم که نیستی، پس چرا همه اش دم از مسلمونی می زنی؟ مسلمون اونا بودن که مثل خر عرق و کباب می خوردن، می زدن و می رقصیدن، به ادبی نشه، دست به آب می کردن روی اون قالی قیمتی. خیر سرت سیاستمدارهم هستی»؟ ادامه دادم که حضرت ماکیاولی فیلسوف ایتالیایی قرن پانزده و شانزده میلادی می فرماید؛ «داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که پادشاه فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می‌روم و می‌گویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، باعاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی اانسانی به خوی حیوانی برگردد و بی‌رحم و بی‌عاطفه و بی‌وفا و بی‌عقیده و نادرست باشد».
بنی صدر گفت: «نمی توانم جلوی گوز خودم را بگیرم، بنا به گفته دانشمندان آدم بالغ روزی دو لیتر گوز رها می کند، اصولا ما ملت گنده گوزی هستیم، مرتب دم می زنیم که من آنم که رستم جوانمرد بود، فرزندان کورش و داریوش هستیم، و به تاریخ خود افتخار می کنیم»…و ادامه داد: «بیا بریم اسلام واقعی رو نشونت بدم». راه افتادیم توی یک شن زار بی سر وته که از دور دریایی دیده می شد. رفتیم به طرف دریا. هرچه جلو می رفتیم، دریا عقب تر می رفت. گفتم: «بنی صدر این دریا نیست، سرابه، هر چی هم بریم به آن نمی رسیم». یک باره متوجه چند هزار سر بریده شدیم. گفتم: «نکنه می خوای بگی این کار مسلمون های واقعیه». گفت: «نه بیا بریم نشونت بدم». باز هم به طرف سراب راه افتادیم. بعد از مدتی راه رفتن، گفتم که بنی صدر! خسته و تشنه ام. گفت: «من هم همینطور». در حالیکه از تشنگی له ــ له می زدیم، نشستیم، به زار ـ زار گریه کردن. قطرهای اشک از روی صورت مان می غلطید وبه گوشه لب مان می رسید، ما ان را با ولع می خوردیم.
کجا قطره اشکی تشنه ای را سیراب کند.

پیش کش به آقای ابواحسن بنی صدر.

14 شهریور 1393 ــ 5 سپتامبر 2014 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 5, 2014

سبز شدن علف روی سر شتر، سخن ران!

 سبز شدن علف روی سر شتر، سخن ران!

«فرزین»؛ قبل از انقلاب در تهران کله پزی داشت، کار و بارش هم خوب بود. به دلیلی که خارج از اصل مطلب است و از گفتنش خود داری می کنم، بعد از انقلاب با همسر و دو فرزندش در بلژیک پناهنده شد، و توانست شغل سابقش را ادامه بدهد.
از همان ماه های نخست و پیش از اینکه دکانش را باز کند، ما با هم دوست شدیم. او گاهی به خانه من می آمد. گاهی هم که شب خوابم نمی برد، کله سحر به دکانش می رفتم و با هم صبحانه می خوردیم. او به کارش ادامه می داد، من هم کتابی می خواندم و با هم گپی می زدیم. راستش را بخواهید کله پاچه مجانی هم می خوردم.

«فرزین» طوری کله پاچه را درست می کرد که می خواستی ده تا انگشتت را هم با آنها بخوری. پاچه را به قدری تمیز و خوب درست می کرد که از پاچه حوریان زیباتر و اشتها آورتر (sensuel) بود. زبانش گویی گویا است. چشم، گوش و ابرو با هزار غمزه و عشوه آدم (یعنی من) را به خوردن دعوت می کرد.
با استعداد و هوشی که داشتم، (دیگر ندارم) این رفت و آمدها پس از دوسال سبب شد که من کله پزی را از او بیاموزم.
یک روز او و خانواده اش را برای ناهار به خانه ام دعوت کردم. وقتی آمد پرسید؛ «خب چی درست کردی»؟ گفتم که کله پاچه! فریادش بلند شد که مرد حسابی! من هفته ای شش روز کله پاچه می خورم.( چهارشنبه ها دکانش رامی بست) حالا تو برای من کله پاچه درست کردی؟ گفتم: «میان کله پاچه من تا کله پاچه تو، تفاوت از زمین تا آسمان است. علاوه بر اینکه مانند تو آنها را خوب تمیز کردم، گذاشتم یه قل کوچک بزند، آبش را خالی کردم، مقدار زیادی از چربیش گرفته شد. چند تا لیموعمانی، گوجه فرنگی، ( نه رب گوجه فرنگی) دارچین، زیره ، نمک و فلفل به آن موجودات لذت بخش افزودم، گذاشتم آرام ــ آرام بپزد». وقتی خوردند، خیلی از دست پخت من تعریف کردند و ای والله گفتند، و فرزین اضافه کرد؛ «نکنه می خوای رقیب من بشی»؟ گفتم که به جون خودت نباشه به جون بچه هام همچین خیالی ندارم.

سخنرانان گرامی که از تمام دنیا با سلام و صلوات قدم رنجه می فرمایید، و به اینجا تشریف می آورید، و خیال می کنید به ما آگاهی سیاسی می دهید. هر چند گاهی در بعضی محافل ( خیر سرم) داستانی می خوانم و یا طنزی تعریف می کنم، ولی قصد رقابت با شما را ندارم. به درستی بگویم: از «فرزین» کله پزی آموختم، ولی از سخنان دلچسب و شیرین شما طی این سالها هیچ چیزی نیاموخته ام و به یاد ندارم. و هر بار از شما پرسشی کردم با سفسطه های پهلون پنبه ای پاسخ دادید.
نمونه اش: چند بار از آقای «ابولِ حسن (ابواالحسن) بنی صدر پرسیدم که مگر ملت ما از این انقلاب اسلامی سودی برده که شما برای نشریه تان نام «انقلاب اسلامی» را انتخاب کرده اید؟ ایشان پاسخ هایی بی سروتهی دادند که اگر برای تیر چراغ برق تعریف می کردی از خنده می مرد.

مسئله دیگری که برایم قابل درک نیست! ترکیب ملی مذهبی است.
*ملی «این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود.»
مذهبی* «به معنی این
که مذهب مورد نظر ما تنها راه رسیدن به سعادت است.»  و مذهب ما اسلام است که با زور شمشیر، با کشت و کشتار به ما تحمیل شده. به معنی دیگر ما «ملی» هستیم ولی با فرهنگی که طی قرن ها به زور از پیشرفت مان جلوگیری کرده و می کند. به نظر من این دو با هم در تضاد هستند.
این پرسش را هم بارها از آقایان ملی مذهبی ها کردم. نه تنها پاسخِ درست و قانع کننده ای ندادند، بلکه با پر رویی هر
چه بیشتر به صحرای کربلا زدند که اگر به شتر در صحرایی بی آب و علف می گفتی، روی سرش علف سبز می شد.

* بر گرفته از ویکی پدیا.

23 اردیبهشت 1393 ــ 13 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 29, 2014

خاطره یک شب زمستانی !

خاطره یک شب زمستانی !

یک شب زمستانی، پدرم شب دیر به خانه آمد. مادرم نگران بود و من شریک نگرانی او. فکر می کنم چهار ــ پنج سال بیشتر نداشتم.

وقتی پدرم آمد، برف پالتو و کلاه سیاه او را سپید کرده بود. پیش از آنکه پالتویش را از تن در بیاورد، دست در جیب کرد و یک جوجه در آورد وبه من گفت: «این مال تو». جوجه خیلی کوچکِ طلایی. گرفتم اش، لحطه ای مبهوت، بعد نگران، از خودم پرسیدم، نکند مرده است؟ در میان دو دستم، با گرمای دهانم گرمش کردم، جان گرفت، من جان گرفتم. آب و نانش دادم. گذاشتم روی یک دستمال، زیر یک سبد، توی یک سینی، روی کرسی.
روزهای بعد در دستم دانه می خورد، به روی پایم می نشست، همبازی و دوست من بود. چه زود یک سال گذشت. مرغکی زیبا شده بود.
یک روز جمعه مانند بیشتر جمعه ها با پدرم رفتم به حمام. وقتی برگشتم، دیدم عمویم که ماه ها ندیده بودمش، آمده به خانه ما. پرسیدم که کجا است جوجه من؟ مادرم گفت: «گم شده، پیدایش می شود، خودش می آید».(اشاره چشم بین پدرم و عمویم)
سر سفره مادرم یک تکه گوشت مرغ گذاشت در بشقابم. اشک ریزان فریاد زدم، دویدم و در خانه را باز کردم، فرار کردم. مادرم به دنبالم داد زد؛ «کجا می روی»؟  گفتم : «می رو م پیدایش کنم».
در کوچه پس کوچه ها اشک ریزان می گشتم.
شب پدرم و عمویم، همراه با همسایه ها پیدایم کردند. فردایش به مادرم گفتم: «عزا دارم من. بدوز یک نوار سیاه روی پیراهنم».
مادرم مرا بوسید و گفت؛ «بس کن پسرم، هیچ کس عزا دار مرگ یک حیوان نمی شود».
گفتم؛ «عزا دار نیستم در مرگ او، نوار سیاه برای مرگ عمو. تنها او بود که می توانست ببرد سر مرغ مرا. آخ! که متنفرم از آن عمو».
بعدها گفتم به پدرم که چرا نگذاشتی بمیرد، یک جوجه میان برف ها در یک شب زمستانی؟

22 سپتامبر 1991 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 26, 2014

مبل لویی 22 ،فرش اشرف ! خری ات از خودتونه.

مبل لویی 22 ، فرش اشرف !
خری ات از خودتونه.

«آقای عباس  ح» چند سال پیش به بلژیک آمد، و پناهنده سیاسی شده. ولی همچین که اجازه اقامت گرفت، رفت ایران، و همسر دوتا فرزندانش را هم آورده. ( مانند خیلی ها دیگر) گویا در آنجا چند تا آپارتمان و خانه دارد که اجاره داده، و با  در آمد آنها، و کاری که می کند، زندگی مرفه ای دارد.
نمی دانم چگونه عباس آقا (به گفته خودش) نسبت به من ارادت پیدا کرده بود. یک روز که او را در یک فروشگاه ایرانی دیدم، با اصرار خواست که من شب به خانه ایشان تشریف ببرم. هر چه بهانه آوردم، نپذیرفت، و آنقدر مرا قسم و آیه داد، تا اینکه پذیرفتم.
شب وقتی وارد اپارتمان ایشان شدم، تمام خانواده به استقبالم آمدند خوش آمد گفتند. اولین حرفی که عباس آقا در ضمن نوشیدن چای زد، با اشاره به فرش زیر پای مان گفت: این از خونه اشرف میاد. یه جهوده ازش خریده بود، من از اون خریدم. (نگاه کردم دیدم یک قالی خرسک است که سگ اشرف پهلوی هم پا روی آن نگذاشته.) گفتم چه فرش قشنگی، مبارک باشد.
پس از آن اشاره مبل و صندلی ها کرد و گفت: این ها مبل و صندلی لویی 22 است. از خونه یک شاهزاده میاد که فروشنده نخواست اسمش رو بگه. (از اون مبل صندلی های عهد بوق بود که تو حراجی ها پیدا می شود، و هزینه حمل و نقلش بیشتر از قیمت شان بود. گویا فروشنده برای اینکه اینها را به عباس آقا بندازد این حرف را زده بود)

جایی شما خالی نشستیم سر میز ناهار. عباس آقا اشاره به بشقاب ها کرد و گفت: این سرویس «کریستیان دیورِ» و عتیقه است. از یه عتیقه فروش معروف خریدم. و قاشق ها هم مارک «شانلِ». باز هم مبارک باشد گفتم. و در ضمن غذا خوردن مواظب بودم که خال به این طرف ها نیافتد.(باور کنید، از آن ظرف های بود که مردم وقتی نمی خواهند و می گذارند جلوی در خانه شان تا هرکس که مایل است ببرد. بین خودمان باشد، غذای بسیار خوبی همسر عباس آقا تهیه کرده بود، و من با اشتهای تمام خوردم. الحق و النصاف شرابش هم خوب بود)
بعد از شام، چایی آوردند، و عباس ضمن صحبت، گفت تعریف شما را از خیلی ها شنیدم که چه نویسنده خوبی هستید، ما به وجود شما افتخار می کنیم، نام شما همیشه در تاریخ می ماند، و اینکه خیلی دلم می خواست جای شما بودم و می تونستم بنویسم. سعی هم کردم، ولی نشد که نشد. و پس از مکث گوتاهی ادامه داد: می خواستم یک خواهشی از شما بکنم، البته بین خودمون باشه. می خواستم خواهش کنم اگه ممکنه یک کتاب در باره «محموداحمدی نژاد» بنویسید. این میمون اهل «آرادان» همشهری ما بود که اسم اصلیِ خانوادگیش «سبورچیان» به معنی رنگرز است، و پدرش آهنگر. در یکسالگی با پدر و مادرش اومد به تهران. تابستان ها می اومدند به آردان و قیافه می گرفت خودش را تهرونی می دانست. ما هم دستش می انداختیم و مسخره اش می کردیم. خلاصه درد سرت ندم، اگر بخواهی یه روز دیگه مفصل شرح حالش را برایت تعریف میکنم) یه دفعه متوجه شدیم که ایشان دکتر راهنمایی رانندگی (ترافیک) شده و استاد دانشگاه، بعدش هم «شهردار و  رییس جمهور. در ضمن دست همه فک و فامیش رو تا هفت پشت در پست های مهم نون آب دار بند کرده. محمود با اون ریخت قیافه اش، حاله نور دور سرش پیدا شده و با صد نفر از فک و فامیلش میره نیویورک. آدم شاخ در میاره از اینکه  این مملکت انقدر خر تو خره. آخه دکتر راهنمایی رانندگی و رییس جمهوری کجا؟ حالا چه گندی به این مملکت زد خدا می دونه. بوش یواس ــ یواش داره بلند می شه.

یه روز با هزار بدبختی و چند تا واسطه رفتم پیشش، سلام عرض کردم گفتم: «محمود جون» دست ما رو یه جا بند کن، ماهمشری هستیم. از جاش بند شد و گفت: محمود جون اینجا نداریم. گفتم: جناب اقای احمدی نژاد رییس جمهور محبوب ایران، ممکنه یه شغل یک کمی نون و آب دار واسه این بنده دست و پا کنین. بالاخره همشهری هستیم. با پر رویی گفت: یادت میاد سر به سر من می ذاشتین و مسخره ام می کردین، حالا هر وقت این مش حسن دربون در اتاقم باز نشسته شد، تو رو خبر می کنم.   (بچه پررو.)

همسر عباس آقا چایی تازه دم اورد، و ایشان بعد یک پک محکم به سیگارش ادامه داد: یک کتاب در باره احمدی نژاد بنویس، از اینکه من با شما همکاری کردم تشکر کن، و تقدیم کن به من. به جون شما نباشه، به جون بچه هام، صد تاش رو خودم می خرم، همه اشون رو می خونم. سیصد تا دیگه هم می برم ایران، به قیمت خوب می فروشم، هر چی فروختم میدم به خودت. گفتم در باره اش فکر می کنم. ولی یک سوالی داشتم، با این خری ات چطور این همه سرت می شه؟ گفت: اختیار دارین خری ات از خودتونه.

4 شهریور 1393 ــ 26 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 22, 2014

هموطنانم؛ چه می کنید؟

هموطنانم؛ چه می کنید؟

هر روز ده ها بار به خود می گویم که به من چه ؟ و زندگی را در بی تفاوتی کامل می گذرانم. اگر این را نگویم، چه کنم؟

از روز اول انقلاب به خودم گفتم به من چه که انقلابیون کشت و کشتار می کنند.

تصویر کشته شدگان هموطنم را در جنگ عراق و ایران را دیدم. راستش را بخواهید رنج بردم، ولی به خودم گفتم که از دست من کاری بر نمی آید، به من چه؟

در سال 67 شنیدم که جوانان هموطنم را پس از شکنجه دسته ــ دسته اعدام می کنند. (و این شکنجه و اعدام ها هنوز ادامه دارد.) من نه سر پیاز بودم، و نه ته پیاز، آخر به من چه؟

چه شب ها در حالیکه شام می خوردم، تصویر کودکان آفریقایی را که از گرسنگی می مردند در تلویزیون می دیدم، ولی به خوردن ادامه می دادم. و با گردنی کج می گفتم که من چکاره ام؟

می دانستم و می دانم، در حالیکه میلیاردها دلار از کشور خارج می شود، عده ای در قصرهای آنچنانی زندگی می کنند و ماشین های میلیارد تومانی سوار می شوند. رشوه خواری همگانی شده، دزدی و فحشا بیداد می کند و اکثریتی در فقر مطلق زندگی می کنند، می پرسید جز اینکه بگویم که به من چه، چه کنم؟!

کشتار هزاران فلسطینی را بارها در تلویزیون و اینترنت دیده ام، دلم برایشان می سوزد، بیش از این چکار می توانم بکنم؟

چند وقت است از کشتار کردها، مسیحی ها، و یزیدی ها که دارای قدیمی ترین تمدن ها هستند، درخلوت درد می کشم، با این حال طنز و هجو می نویسم، با این و آن شوخی می کنم. اگر این کار را نکنم چه کنم؟

در زندگی کاسه داغ تر از آش بودم. ولی آشی در کار نیست، آتشی است که درصد کمی در دنیا برای افزودن به ثرو ت بی حساب شان افروخته اند، و سبب سوختن و آوراگی و کشت و کشتارمیلیون ها می شوند. آتش افروزان دست و پا کوبان به دور آتش می رقصند واز حقوق بشر دفاع می کنند، و می خوانند ثروت ملی تو از من،  فقر و بیچارگی ازآن تو.

شما؛ هموطنانم که مانند من درد می کشید، دست تان هم مانند من کوتاه است، شاید برای درمان دردتان دارویی پیدا کرده اید؟ نمی دانم؟ جز اینکه رنج ببرید و بگویید که به من چه، چه می کنید؟

31 مرداد 1393 ــ 22 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2014

شاد باش به آقای عبداکریم سروش

 شاد باش به آقای عبداکریم سروش

دکتر مهدی خزعلی در اردیبهشت 1389 و در گفت و گویی با خانم مسیح علی نژاد، در مورد بازداشتگاه کهریزک می گوید: «طی دیداری که با یکی از مقامات عالی رتبه دستگاه قضایی کشور داشته ام، ایشان به عنوان دردل نکاتی را در مورد وضعیت بازداشتگاه غیراستاندارد کهریزک مطرح کردند و در عین حال خبر دادند که علی رغم دستور مقام رهبری مبنی بر تعطیلی این بازداشتگاه غیراستاندارد، کسانی به شکل خودسر اقدام به بازگشایی مجدد این بازداشتگاه کرده اند. این مقام عالیرتبه قضایی همچنین از تغییر نام بازداشتگاه کهریزک به سروش ۱۱۱* خبر داده و بسیار ابراز نگرانی کرد».

جناب آقای «عبدالکریم سروش» (ایزد بزرگ*! که کاخی با هزار ستون بر فراز البرز دارید) فیلسوف و نواندیش دینی، استاد فلسفه علم، مترجم، شاعر، فعال حقوق بشر( زرشک!) عضو ستاد انقلاب فرهنگی،، منتقد مسلمان مارکسیسم، مولوی شناس، متهم به اخراج استادان لایق دانشگاه … نام گذاری دانشگاه کهریزک (بازداشتگاه کهریزک) به نام نامی شما (سروش) را با تمام وجود شادباش می گویم. امیدوارم دانشگاه اوین، و تمام دانشگاه های ایران (مانند اوین) به نام شما آراسته گردند.

جناب آقای عبدالکریم سروش (با نام اصلی حسین حاج فرح دبّاغ) می دانم که بیش از چهار سال از این تغیر نام می گذرد، و شما می دانستید، ولی به علت فروتنی زیاد مایل نبودید به اگاهی همگان برسانید.

*سُروش یکی از ایزدان باستانی ایران است

بر گرفته از ویکی پدیا

23 تیر 1393 ــ 14 ژوییه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 17, 2014

بچه نابغه!

بچه نابغه!

بچه های ما همه نابغه هستند، ولی دختر سه ساله صغرا خانم «فاطی» نابغه ترین بچه دنیا است. من هم تا ندیده بودم باور نمی کردم، ولی وقتی دیدم به نبوغ این بچه ایمان آوردم.
صغرا خانم مقیم برکسل، یک برادر در آلمان دارد، یک برادر دیگر در ایتالیا، یک خواهر در اسپانیا، یک عمو در پرتقال. همسر ایشان اصغر آقا یک بردار در سوئد، یک برادر دیگر در انگلستان. یک دخترعمو در مجارستان، یک دختر عمه در چک.
اصغر آقا فارس است، همسرش ترک. در بلژیک اکثر مردم به دو زبان فرانسه و فلامان صحبت می کنند.
این فاطی سه ساله ذلیل نمرده، ( خدا ببخشدش به پدر و مادرش) با این سن کمش به ده تا زبان حرف می زند. چندی پیش من با چند نفر دیگر مهمان این خانواده بودیم. گلاب به روتون فاطی گوزید. مامانش گفت؛ «بارک الله دخترم خودت تنهایی گوزیدی»؟ بچه با لبخند سر به پایین تکان داد.
مادر– خوب دخترم، گوز به فرانسه چی میشه؟
بچه ــ pet.
مادر ــ به انگلیسی چه می شه؟
بچه ــ Fart.
مادرــ  به آلمانی چی؟
بچه ــ Furz.
مادر ــ به سوئدی؟
بچه ــ fis.
کاری نداریم، فاطی که نمی توانست درست حرف بزنه، گوز را به ده تا زبان گفت.
مادر و پدر برای اینکه هنر بچه شون رو بیشتر نشون بدن، یک لگن آوردند گذاشتند گوشه اتاق، بچه را نشاندن روش، در حالیکه پدر و مادر قربون صدقه فاطی می رفتند، از او خواستند، (گلاب به رویتان) ریدن را به همه آن ده زبان بگوید. دخترک در حالیکه از زور زدن رنگش سرخ شده بود، به پرسش های پدر و مادر با رضایت کامل پاسخ می داد که هربار با دست زدن و آفرین گفتن مهمانان همراه بود.
باور کردید که فاطی یک بچه استثنایی و نابغه است، که به ده تا زبان می گوزه و دست به آب می کنه؟ (همه روشنفکرها ما هم که از انقلاب پشتیبانی کردند، نابغه بودند که نتیجه این شد.)
البته در خانواده صغرا خانم اینها همه نابغه اند، خواهرش می گفت: «بچه من اینقدر باهوشه که شاگرد اول و دوم و سوم کلاس است».

26 مرداد ــ 17 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی