نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 20, 2014

الترناتیو کمر بند، و شلوار

الترناتیو کمر بند، و شلوار

علت عقب ماندگی ما این است که معنی سخنان گهربار بزرگان مان را پس از سالها شاید قرن ها درک می کنیم.

مجید  گفت: «تا پیش از زیارت جناب آقای «بنی صدر» ناآگاه زندگی می کردم. تا اینکه «13 سپتامبر 2014»  با زنم رفتیم سخنرانی ایشان در باره «الترناتیو».پس از سخنرانی از زنم پرسیدم که آیا چیزی از حرف هایش فهمیده است؟ او هم در پاسخ گفته بود که نه والا! به خودم گفتم که این آدم را با این همه اِهن و تلپ برای سخنرانی آوردند، حتما چیزی گفته که به عقل ما نمی رسد تا اینکه  بعد از سه هفته که به الترناتیو فکر کردن، نصفه شب از جایم پریدم و با خوشحالی به مادر بچه ها گفتم که معنی سخنان گهربار بنی صدر را فهمیدم. تو الترناتیو منی. تو زیباترین و بهترین الترناتیوی. بغلش کردم و … او هم گفت که؛ همسر مهربانم تو هم الترناتیو منی. حالا به جای عشق من، عزیز من، … به هم می گوییم الترناتیو. بعد از بیست سال زناشوئی فهمیدیم که ما هنوز الترناتیو همدیگر هستیم. یه وقت ها خانم  میگوید که الترناتیو سینه ام ( سینه بند) را بده»!
مجید ادامه داد:
شلوارم از کونم می افتاد کمر بند را با «الترناتیوش» بند شلوار جایگزین کردم .
الترناتیوسوختن کون، زدن در آب سرد.
الترناتیو سر کچل، کلاه.
الترناتیو پشم، واجبی.
الترناتیو دماغ که در میاد، گرفتن دماغ.
الترناتیو دل درد، چند تا باد رها کردن، یا مستراح رفتن.
الترناتیو گرسنگی، خوراکی.
الترناتیو تشنگی، نوشیدن آب.
الترناتیو خستگی، خواب.
الترناتیو طلبکار، فرار.
الترناتو بچه دار شدن، کاندوم. و…

او گفت: «از وقتی که پی بردیم برای هر چیزی الترناتیوی وجود دارد، خیلی از مشکلات مان آسان شده، و آگاهنه از زندگی لذت می بریم. به خانم (الترناتیوم)، می گویم که؛ یک ماچ بده دو تا الترناتیو بهت می دم. انقدر من رو ماچ می کنه که روزی هزار دفعه هم ماچش کنم نمی توانم الترناتیوش را بدهم».

مجید در ادامه گفت که خانم اش چند وقتی بود که می گفت که؛ «این [مثل اینکه خانم چند تا کون دارد] کونم گنده شده و نمی دانم الترناتیوش چیست»؟ من هم در پاسخش گفتم؛ «جان من دنبال الترناتیو مثل این انقلابیون نگرد که خراب کاری می کنی، ما همین جوری دوست داریم. تازه من خاطرخوای این کون گنده ات شدم و اومدم خواستگاری. یه خورده سرخ شد و خندید و گفت که وآه خاک عالم به سرم اگر می دانستم… گفتم که اگر میدانستی چکار می کردی؟ پرید بغلم و ماچم کرد».

13 مهر 1393 ــ 5 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 11, 2014

پیر مرد و معشوقش

پیر مرد و معشوقش

نخستین صدایی که پس از به دنیا آمدنش شنید، صدای تیک ــ تاک ساعت قدی بود. گویی این صدا را در دل مادر همزمان با  ضربان قلب او شنیده بود. هنوز چند روزی از به دنیا آمدنش نگذشته بود که سرش را به طرف صدای ساعت بر می گرداند.
نخستین شبی که پدر و مادرش او را در اتاق خودش خواباندند، چنان گریه کرد که آنها نگران شدند، زمانی که او را نزدیک ساعت آوردند، آرام شد. ولی به مجرد اینکه او را به اتاقش می بردند، یا جاییکه صدای تیک ــ تاک ساعت به گوشش نمی رسید، شروع می کرد به گریه کردن. ناچار ساعت قدی را به اتاقش بردند، آنجا بود که او سر به طرف ساعت، آرام می خوابید.

مادرش می گفت: «بگو مامان». او می گفت: «تیک ــ تاک»، … پدر هر چه کوشش می کرد که پاپا بگوید، او می خندید و می گفت: «تیک ــ تاک»، … یک روز صدای ساعت را خاموش کردند، او به گریه افتاد و شیرنخورد. صدای تیک ــ تاک ساعت که بلند شد، او دست از گریه برداشت، خندید و شیر خورد، و پاپا و مامان گفت. نخستین بار که توانست چهار دست پا برود، به سوی ساعت رفت، و سرش را به آن مالید، کنارش به بازی نشست، مادرش شیرش داد و در تخت خوابش گذاشت.

… از دبستان، سپس از دبیرستان و دانشگاه با عجله به خانه می آمد، کنار ساعت می ایستاد، دور از چشم دیگران، نوازشش می کرد، گاهی هم او را در آغوش می گرفت، با او حرف می زد.
او که دیگر مردی بود با قدی تقریبا بلند، (اما همیشه کوتاه تر از ساعت) و شغلی پر درآمد، ورزشکار، و مقامی ارزشمند، خوش برخورد، روزی که خواست از پدر و مادرش جدا شود، تنها چیزی که خواست به خانه اش ببرد، ساعت قدی بود.

مرد از سرکارش که می آمد، یک راست به طرف ساعت می رفت، همانجا که اتاق کار و خوابش بود.
در زندگی با دختران بسیاری آشنا شد، ولی هیچ دختری حاضر نبود تمام شب هر ثانیه صدای تیک ــ تاک، و هر ساعت صدای ناهنجار دنگ ــ دنگ این ساعت را بشنود.

با گذشت زمان مرد اندیشید، که آرام پیر می شوم، چه خوب است که معشوق جوان بماند، صدای ساعت را خاموش کرد.

سال ها یکی پس از دیگری گذشت، ( گویی لحظه ای بود) صورت مرد پر ازچین و چروک شد، کمر خمیده، دستانش لرزان، عصا در دست، تنها دل به این خوش داشت که معشوق جوانی دارد. روزی ساعت را به کار انداخت و شنید، میان تیک و تاک ها زمان زیادی سپری می شد. ثانیه ها، دقیقه و دقیقه ها، به اندازه ساعت طولانی شده بودند. زمان ساعت دیواری خوابیده راهم  پیر کرده بود.

مرد عصایی برای معشوق خرید، هر شب کنارش می گذاشت. روزی در پارک دیدمش؛ مرد عصا در دست چپ، حلقه عصایی را در دست راست انداخته، آرام سر به سمت راست بر می گرداند، با نگاهی پرمهر سخن می گفت، و سپس قهقهه سر می داد، و آرام به راه خود ادامه می داد. گویی زیر بغل معشوق را گرفته و با هم قدم می زنند.

18 مهر 1393 ــ 10 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2014

هنوز کان مان می سوزد!

هنوز کان مان می سوزد!

در جنگلی مردی با همسر و شش فرزندش در کلبه ای به خوشی زندگی می کردند. او دارای چند مرغ وخروس، و همچنین سگی با وفا و فیلی مهربان بود. فرزندان مرد از سرو کول فیل بالا می رفتند. با او در رودخانه شنا می کردند، فیل قایم می شد، بچه ها به دنبالش می گشتند، پیدایش می کردند، دمش را می کشیدند، برخرطوم او می نشستند. گاهی مرد او را با خود به جنگل می برد، الواری به او می بست و به کلبه اش می آورد. روزگارشان این چنین بی دغدغه می گذشت.

شبی فیل در خواب فیلی پیری دید که به او می گوید: به خوبی میدانی که ببر جرات نزدیک شدن به تو را ندارد، شیر ز تو دوری می کند، شرم نداری از اینکه بازیچه دست کودکان بشوی، بار بکشی. تو ابرو چند هزار ساله ما را بردی. برو به جنگل آزاد زندگی کن.
فیل وقتی از خواب بیدار شد، چند روزی به این خواب اندیشید، بالاخره تصمیم گرفت، با تمام علاقه ای که به این خانواده دارد، از آنها دوری بجوید و به جنگل رود. نیمه شبی بی صدا آرام روانه جنگل شد.
صبح مرد دید که فیل نیست، هرچه او را صدا کرد، پاسخی نشینید. به هر طرف گشت تا جای پای او را پیدا کرد، گشت و گشت، تا اینکه او را از دور بدید، تیری بر کمان نهاد به طرف باسن مبارک فیل رها کرد. کان فیل سخت به سوزش افتاد، بیچاره هرچه کوشش کرد تا با خرطومش تیر را بیرون بکشد، دید خرطومش به باسن مبارکش نمی رسد، به ناچار باسن به درختی کهن مالید، سوزش بیشتر شد. به زمین مالید، سوزش صد چندان شد، به درون رودخانه رفت، آب هم چاره نکرد. به ناچار بر خاک نشست و زار زار گریست، و این شعر سرود:

چنان تیری رفته به گانم، که بیرون کشیدن نتوانم
دگر تاب این سوزش ندارم، که جر مرگ آرزو ندارم
خدایا برسان یک پرنده، که بیرون کشد تیر از کان بنده.

مرد که ناطر این صحنه بود، و مرثیه فیل می شنید ، به او نزدیک شد و گفت: تو را چه می شود، ای یار دیرین.
فیل  دوباره همان شعر با آه و ناله بیشتر بخواند. مرد گفت اگر من تیر ز کان تو بیرون کشم، به خانه بر می گردی؟ فیل به جد اطهرش قسم خورد و گفت: که اگر تو چنین کنی، من چنان می کنم. هر دو به قول شان وفا دار ماندند.

این شرح حال ما است. آخوندها چنان تیری به کان ما زده اند که تا ابد جایش بسوزد، کس نتواند آن را بیرون بکشد.
شعر؛
رها کرده آخوند تیری به کانم، که چاره ای این درد ندانم،
زکانم گذشته رسیده به جانم، دگر طاقت این سوزش نتوانم.
شدم سرگشته و آواره دور دنیا، چرا که ابلهانه باور کردم قول ملا

14 مرداد 1393 ــ 5 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 6, 2014

می دانم و می داند!

می دانم و می داند!

آنگونه آهسته و آرام می آید که صدای پایش نیاید. آرام و آهسته نفس می کشد تا صدای نفس اش هم نیاید. اینگونه با لبخندی بر لب و چشمانی که از شیطنت برق می زند، می آید. می داند که می دانم که می آید. چشمانم را می بندم، خودم را به خواب می زندم. اما لبخند بر لبم، اشتیاق دیدارش مرا رسوا می کند. حال مرا می داند. می دانم که می داند. با چشمانی بسته، نفس گرمش را بر روی صورتم احساس می کنم، چشمانم را باز می کنم. می خندم و می خندد، در آغوش هم، می گوید: «می دانی که می دانم، می دانم که می دانی.»
روز دگر این بازی را آغاز می کنیم. می دانم و می داند!

22 فروردین 1388 – 11 آوریل 2010 – بروکسل — اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 2, 2014

خرعمو حسین!

خرعمو حسین!

عمو حسین! سلام، سلام به خودت و خرت.
عمو حسین یادت می آد با بار خرت داد می زدی ؛
«خربزه و هندونه شیرین، اوردم از ورامین.
انگور عسگری، ییاز خشک انباری،
صابون فرد اعلا، اومده حالا حالا».

عمو حسین یادت می آد درِ خونه سیگار هما با بابا،
حال می داد والا والا.
یه چایی قند پهلو واسه خودت، یه سطل آب واسه خرت.
وقتی می مالیدم زیر گلوی اون حیوون، سر می کرد به آسمون.
می گفتی داره دعات می کنه، دعا به جون خونوادت می کنه.
یادت می آد پوست خربزه می دادم بهش،
می خندید، سرش و می مالید به سرم؟

عمو حسین یادت می آد، اون دخترک که باباش گذاشتش روی خرت،
ترسید و گریه کرد پرید تو بغلت.

عمو حسین یادت می آد می گفتی؛
«دوسال یه قطره بارون نیومد تو دهمون،
عوضش زمین لرزید و خراب شد خونه مون رو سرمون».
زن و بچه به زیر خاک، همه چی رو باختی پاک، پاک.
تو موندی اون خرت،
گرفتی ابسارش، اما هیچوقت نشدی سوارش.
بعد از بیست شبانه روز پیاده،
اومدی اونجایی که خدا روزی داده.
اومدی به تهرون، تو میدن تره بار، شروع کردی به کار.
تو کوچه پس کوچه ها با خرت یا شایدم برادرت.
خودت گفتی نگو خرم، بگو برادرم. برادر از جون عزیزترم.
تو میدون می خوابیدین کنارهمدیگه، گوش می کردی هرچی میگه.
خودت گفتی واسه این تو میدون تره بار می خوابم، چکار کنم یه لونه تو این دنیا ندارم.

یک هفته بود عموحسین پیداش نبود.
اومدم به میدون، پرسیدم کجاست این عمو جون؟
گفت یکی از اون جاهلا؛ «ول کن بابا اسدالله!
چند روزی خر مریض شد، عمو حسین دیوونه شد.
سرش رو بغل می کرد، دست به آسمون واسه اش دعا می کرد،
تا اینکه اون حیوون سقط شد.
عمو حسین هی می کرد گریه و زاری،
گفتمش ول کن عمو! مگه کار و زندگی نداری؟
یک شب سرش رو گذاشت روی گرن خرش، اونوقت جون رفت از بدنش».

8 مهر 1393 ــ 30 سپتامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 21, 2014

عقل و زبان مان می رسد، ولی زورمان نمی رسد

 

عقل و زبان مان می رسد، ولی زورمان نمی رسد

شنبه 13 سپتامبر آقای بنی صدر در باره «آلترناتیو» سخنرانی کردند. در زمان پرسش و پاسخ  گفتم : «اگر سیاستمدار روش «ماکیاولی» را در پیش نگیرد، شکست خواهد خورد»؟
پاسخ بنی صدر: «من در قم به آقای خمینی گفتم که شما در پاریس قول آزادی داده بودید، حالا چرا روش تان عوض شد؟ آقای خمینی گفتند:، مصلحت نطام در آن بود، و» …
پرسش ــ فکر نمی کنید که شما به دنبال سراب می روید؟
پاسخ بنی صدر ــ به دنبال سراب رفتن یعنی نامید بودن به آینده، وامیدوار نبودن به «آلترناتیو» دیگری برای این حکومت.

وقت نشد که بگویم بنی صدر عزیر، قربون او سبیلات، خانه از پای بست ویران است، من (و خیلی های دیگر) هیچ گونه امیدی به آینده ایران ندارم. چند نمونه ناقابل؛

قبل از انقلاب در تهران شهر نویی بود، و روسپیان در تمام شهر پراکنده نبودند، و به ندرت هم در بعضی از خیابان ها خانم هایی با چادرمنتظر مشتری بودند، به خصوص در بلوار الیزابت که سوار ماشین می شدند، و به عباس آباد ( معروف به تپه سیخی) که هنوز بیابان بود می رفتند. آنجا هم چند تا پاسبان جان بر کف بودند و با گرفتن چند تومان قضیه حل می شد. علاوه بر روسپیان زیاد در خیابان های شهرهای بزرگ، حالا چندین هزار زن هم از روی فقر با عنوان صیغه شدن، روی به روسپیگری می آورند.
تعداد زیادی کودکان خیابانی که به آنها تجاوز می شود.
در زمان شاه رشوه خواری بود، ولی نه در این حد که کمترین کاری بدون دادن رشوه انجام نشود.
تعداد معتادان سر به فلک می زند.
تنها در یک سال ریاست جمهوری روحانی بیش از 600 نفر اعدام شدند.
زندان ها از معترضان پر است.
بیش از چهار میلیون ایرانی به غرب و شرق پناهنده شدند که شما هم یکی از آنها هستید.
در حالیکه به گفته حکومت درصد زیادی از مردم زیر خط فقر زندگی می کنند، گران قیمت ترین ویلاها و آپارتمان ها به قیمت چند ملیاردی خرید و فروش می شود. تعداد اتوموبیل های لوکس در ایران، به ویژه در تهران، از تمام اروپا بیشتر است.
این قصه سر دراز دارد.
این زنان روسپی، این کودکان، این جوانان که اعدام شدند، همه خواهران، فرزندان، برادرن ما هستند.

در دوران جوانی، سر کوچه با چند نفر همسن و سال خودم ایستاده بودم، هر دختری که رد می شد، یکی می گفت: «این می ذاره! این می ذاره»، … من گفتم: «این می ذاره، اون می ذاره،… پس تنها خواهرهای ما هستند که نمی ذارن»؟

قبول دارید که حق دارم بگویم که بنی صدر عزیز! به دنبال سراب می رویم. خانه از پای بست ویران است. و این ویرانه را امکان باز سازی نیست.

همه سخنانی که در باره «آلترناتیو» فرمودید درست بود و ماهم می دانستیم، ولی…!

در کلاس اکابر معلم در باره تمیز بودن حرف می زد، و به عنوان نمونه گفت که از گربه نظافت را یاد بگیرید. یکی از شاگردان گفت: «آقا، ما عقل مان می رسد، ولی زبان مان نمی رسد.

بنی صدر عزیز! ما عقل مان و زبان مان هم می رسد، ولی زورمان نمی رسد…

30 شهریور 1393 ــ 21 سپتامبر 1014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 19, 2014

طلبکار!

طلبکار!

حسین آقا رو دیدم که تازه از مشهد زیارت امام رضا برگشته بود. بهش گفتم: «تو که دین و ایمون درست حسابی نداری، چطور شد رفتی زیارت امام رضا»؟
حسین آقاــ والله طلب کرد. رفتم، ده هزار تومن هم ریختم تو ضریحش و دست به دامنش شدم. قسم اش دادم که طلب زنم را از  من کمتر کنه.
من ــ مگه به زنت خیلی بدهکاری؟
حسین آقا ــ هرچه سنش می ره بالا طلبش بیشتر می شه. هرشب یه دفعه ــ دو دفعه ــ سه دفعه، طلب می کنه. واسه این بود که رفتم دست به دامن امام رضا شدم.
من ــ امام رضا حاجتت رو داد؟
حسین آقا ــ نه والا، آخه زنم رفت قم و دوبرابر من ریخته بود تو ضریح. از اون حضرت خواست تا طلبش رو از من زیاد کنه، و من هم هرچه بیشتر بتونم، طلبش رو بدم. حاجت اون بر آورده شد، یعنی طلبش هر روز بیشتر می شه، بدهکاری من هم روز به روز بیشتر می شه. به جون تو نباشه، به جون خودش که از تمام دنیا واسم عزیزتره، باور نمی کنی، بابای خدا بیامرزش هم زیر طلب (یا روی طلب) مادرش مُرد. خدا شکر که همیشه از من طلب داره، خیلی از مرد ها هستن که از زنشون خیلی ــ خیلی  طلب دارن.

22 مرداد 1393 ــ 13 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 11, 2014

امروز یا فردا !

 امروز یا فردا !

جوجه ای در میان علف های بلند، تنهاست.
جیک جیک کنان، گاهی نوک بر دانه ای
گاهی نوک بر آب.

می داند اگر برگردد، خواهد شنید از مادر،
اگر گربه تو را بگیرد چه؟ یا روباه،
یا قرقی، و یا افتی در چاه!!
مانند همیشه خواهم گفت؛
می دانم مرا دوست داری اما،
به یاد بیاور مرغان دگر را،
چاقو بر گلو، پر ــ پر،
چه امروز، چه روز دگر،
امروز تو عزا دار منی، من فردا.

19 ژوئن 1990 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2014

خواب بنی صدر!

خواب بنی صدر!

کجا قطره اشکی تشنه ای را سیراب کند؟ خواب دیدم با بنی صدر در میدانی هستم بیش از دوــ سه برابر زمین فوتبال. زمین با قالی های ایرانی بسیار زیبایی که در خواب هم نمی توان دید، تزیین شده بود. دور تا دور زمین میز چیده بودند. پشت میز در یخچال هایی با درب شیشه ای از انواع مشروبات الکلی چیده بودند. ( ویسکی کنیاک، ودکا،…)
بین میزها و یخچال ها دختران زیبای جوان با دامنی کوتاه، و پیراهن یقه باز به طوریکه تنها نوک پستان هایشان دیده نمی شد، ایستاده بودند. روی سینه شان اتیکت کوچکی چسب شده که رویش نوشته بود؛ «نگاه کردن آزاد، دست زدن ممنوع!» در بین دخترها، خانم هایی با حجاب کامل راه می رفتند. در این میدان چند صد هزار نفر مرد، بی ریش، با ریش، کت و شلواری، عبا و عمامه سپید و عمامه سیاه دیده می شدند. این آقایان برای گرفتن مشروبات الکلی از دختران از سرو کول هم بالا می رفتند. و گاهی هم کوشش می کردند دستی به بدن دخترها بمالند. در این موقع خانم های حجاب دار با باطوم های بلندی که در دست داشتند، محکم بر روی دست آقایان می زدند که آه از نهادشان بلند می شد.
یکباره ده ها هلیکوپتر در آسمان نمایان شد که چند صد گوسپند بریان شده  را روی میزها گذاشتند.در این زمان مردان به گوشت ها حمله کردند. در حالیکه هر کدام ران گوسپندی در یک دست را با ولع گاز می زدند، در دست دیگر بطری مشروب الکلی را میان دو لقمه سر می کشیدند، با آهنگ بابا کرم می رقصیدند، و گاهی هم شیشه مشروب را زیر بغل می گذاشتند، و سینه می زدند و تظاهر به اشک ریختن می کردند.

من و بنی صدر در جایی به بلندی چهار — پنج متر کنار این میدان نشسته بودیم. و یک سماور برزگ کنارمان بود. روی آن هم یک قوری گلدار، و من او مرتب چایی می نوشیدیم و به این صحنه نگاه می کردیم. بنی صدر در حالیکه از ناراحتی می لرزید، به من گفت: «نگاه کن این حیوان ها چگونه مشروب، گوشت و چربی را روی این قالی های بسیار زیبا می ریزند و لگد مال می کنند. خوب نگاه کن! یک گوشه آن نایین است، گوشه دیگر اسپهان، آن گوشه را ببین چه زیباست، تبریز است، آن گوشه کرمان، آن گوشه کاشان، آن گوشه مشهد، آن گوشه بلوچ، آن گوشه …، در حالیکه صورتش سرخ شده بود، از درد و رنج به خود می پیچید».
گفتم: «بنی صدر می خوای برات یک لیوان ویسکی بیارم، بخوری، تا حالت بهتر بشه»؟ گفت: «من مشروب الکلی نمی خورم».
چای پس از چایی، نمی دانم چند تا لیوان چایی خوردیم، یکباره احساس کردم که شاش دارم، گفتم؛ «بنی صدر شاش نداری»؟گفت؛ «چرا». با هم به مستراح رفتیم. مستراح انگونه که تصور می کنید نبود، چاهک های بزرگی بود که چند نفر تلو تلو خوران، در حالیکه هنوز تکه ای گوشت را به دندان می کشیدند، دورش جمع شده بودند، و آواز می خواندند، و قهقه می زدند و می شاشیدند. به بنی صدر گفتم: «اگه من شاس بند هم بشم، اینجا نمی شاشم، بیا بریم بیرون پای درخت ها بشاشیم». قبول کرد. رفتیم بیرون هر کدام پای یک درخت شروع کردیم به شاشیدن.(گلاب به روتون) چه شاشی مگه بند می آمد. در همان حال یک سیگار روشن کردم و به بنی صدر گفتم: «سیگار می خوای»؟ گفت: «نه من سیگار نمی کشم». یک دفعه عصبانی شدم و گفتم: «مرد حسابی بلانسبت، نه می گوزی، نه عرق می خوری، نه سیگار می کشی. میگن دزد هم که نیستی، هیزم که نیستی، پس چرا همه اش دم از مسلمونی می زنی؟ مسلمون اونا بودن که مثل خر عرق و کباب می خوردن، می زدن و می رقصیدن، به ادبی نشه، دست به آب می کردن روی اون قالی قیمتی. خیر سرت سیاستمدارهم هستی»؟ ادامه دادم که حضرت ماکیاولی فیلسوف ایتالیایی قرن پانزده و شانزده میلادی می فرماید؛ «داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که پادشاه فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می‌روم و می‌گویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، باعاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی اانسانی به خوی حیوانی برگردد و بی‌رحم و بی‌عاطفه و بی‌وفا و بی‌عقیده و نادرست باشد».
بنی صدر گفت: «نمی توانم جلوی گوز خودم را بگیرم، بنا به گفته دانشمندان آدم بالغ روزی دو لیتر گوز رها می کند، اصولا ما ملت گنده گوزی هستیم، مرتب دم می زنیم که من آنم که رستم جوانمرد بود، فرزندان کورش و داریوش هستیم، و به تاریخ خود افتخار می کنیم»…و ادامه داد: «بیا بریم اسلام واقعی رو نشونت بدم». راه افتادیم توی یک شن زار بی سر وته که از دور دریایی دیده می شد. رفتیم به طرف دریا. هرچه جلو می رفتیم، دریا عقب تر می رفت. گفتم: «بنی صدر این دریا نیست، سرابه، هر چی هم بریم به آن نمی رسیم». یک باره متوجه چند هزار سر بریده شدیم. گفتم: «نکنه می خوای بگی این کار مسلمون های واقعیه». گفت: «نه بیا بریم نشونت بدم». باز هم به طرف سراب راه افتادیم. بعد از مدتی راه رفتن، گفتم که بنی صدر! خسته و تشنه ام. گفت: «من هم همینطور». در حالیکه از تشنگی له ــ له می زدیم، نشستیم، به زار ـ زار گریه کردن. قطرهای اشک از روی صورت مان می غلطید وبه گوشه لب مان می رسید، ما ان را با ولع می خوردیم.
کجا قطره اشکی تشنه ای را سیراب کند.

پیش کش به آقای ابواحسن بنی صدر.

14 شهریور 1393 ــ 5 سپتامبر 2014 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 5, 2014

سبز شدن علف روی سر شتر، سخن ران!

 سبز شدن علف روی سر شتر، سخن ران!

«فرزین»؛ قبل از انقلاب در تهران کله پزی داشت، کار و بارش هم خوب بود. به دلیلی که خارج از اصل مطلب است و از گفتنش خود داری می کنم، بعد از انقلاب با همسر و دو فرزندش در بلژیک پناهنده شد، و توانست شغل سابقش را ادامه بدهد.
از همان ماه های نخست و پیش از اینکه دکانش را باز کند، ما با هم دوست شدیم. او گاهی به خانه من می آمد. گاهی هم که شب خوابم نمی برد، کله سحر به دکانش می رفتم و با هم صبحانه می خوردیم. او به کارش ادامه می داد، من هم کتابی می خواندم و با هم گپی می زدیم. راستش را بخواهید کله پاچه مجانی هم می خوردم.

«فرزین» طوری کله پاچه را درست می کرد که می خواستی ده تا انگشتت را هم با آنها بخوری. پاچه را به قدری تمیز و خوب درست می کرد که از پاچه حوریان زیباتر و اشتها آورتر (sensuel) بود. زبانش گویی گویا است. چشم، گوش و ابرو با هزار غمزه و عشوه آدم (یعنی من) را به خوردن دعوت می کرد.
با استعداد و هوشی که داشتم، (دیگر ندارم) این رفت و آمدها پس از دوسال سبب شد که من کله پزی را از او بیاموزم.
یک روز او و خانواده اش را برای ناهار به خانه ام دعوت کردم. وقتی آمد پرسید؛ «خب چی درست کردی»؟ گفتم که کله پاچه! فریادش بلند شد که مرد حسابی! من هفته ای شش روز کله پاچه می خورم.( چهارشنبه ها دکانش رامی بست) حالا تو برای من کله پاچه درست کردی؟ گفتم: «میان کله پاچه من تا کله پاچه تو، تفاوت از زمین تا آسمان است. علاوه بر اینکه مانند تو آنها را خوب تمیز کردم، گذاشتم یه قل کوچک بزند، آبش را خالی کردم، مقدار زیادی از چربیش گرفته شد. چند تا لیموعمانی، گوجه فرنگی، ( نه رب گوجه فرنگی) دارچین، زیره ، نمک و فلفل به آن موجودات لذت بخش افزودم، گذاشتم آرام ــ آرام بپزد». وقتی خوردند، خیلی از دست پخت من تعریف کردند و ای والله گفتند، و فرزین اضافه کرد؛ «نکنه می خوای رقیب من بشی»؟ گفتم که به جون خودت نباشه به جون بچه هام همچین خیالی ندارم.

سخنرانان گرامی که از تمام دنیا با سلام و صلوات قدم رنجه می فرمایید، و به اینجا تشریف می آورید، و خیال می کنید به ما آگاهی سیاسی می دهید. هر چند گاهی در بعضی محافل ( خیر سرم) داستانی می خوانم و یا طنزی تعریف می کنم، ولی قصد رقابت با شما را ندارم. به درستی بگویم: از «فرزین» کله پزی آموختم، ولی از سخنان دلچسب و شیرین شما طی این سالها هیچ چیزی نیاموخته ام و به یاد ندارم. و هر بار از شما پرسشی کردم با سفسطه های پهلون پنبه ای پاسخ دادید.
نمونه اش: چند بار از آقای «ابولِ حسن (ابواالحسن) بنی صدر پرسیدم که مگر ملت ما از این انقلاب اسلامی سودی برده که شما برای نشریه تان نام «انقلاب اسلامی» را انتخاب کرده اید؟ ایشان پاسخ هایی بی سروتهی دادند که اگر برای تیر چراغ برق تعریف می کردی از خنده می مرد.

مسئله دیگری که برایم قابل درک نیست! ترکیب ملی مذهبی است.
*ملی «این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود.»
مذهبی* «به معنی این
که مذهب مورد نظر ما تنها راه رسیدن به سعادت است.»  و مذهب ما اسلام است که با زور شمشیر، با کشت و کشتار به ما تحمیل شده. به معنی دیگر ما «ملی» هستیم ولی با فرهنگی که طی قرن ها به زور از پیشرفت مان جلوگیری کرده و می کند. به نظر من این دو با هم در تضاد هستند.
این پرسش را هم بارها از آقایان ملی مذهبی ها کردم. نه تنها پاسخِ درست و قانع کننده ای ندادند، بلکه با پر رویی هر
چه بیشتر به صحرای کربلا زدند که اگر به شتر در صحرایی بی آب و علف می گفتی، روی سرش علف سبز می شد.

* بر گرفته از ویکی پدیا.

23 اردیبهشت 1393 ــ 13 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی