نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 27, 2014

حرف راست را باید از بچه ها شنید!

دوستان گرامی من «مجید» و «منیژه» پسری 9 ساله دارند به نام «بیژن» که پدر و مادر،  معلم و همکلاسی های این بچه یک وجبی همیشه از دستش در عذاب اند. معلم «بیژن» تعریف می کرد که؛ «او هر روز بچه ها را به گریه می انداخت. یک روز برای نخستین بار گریه کنان آمد پیش من. گفتم چی شده؟ گفت که سر یکی از بچه ها را گاز گرفتم، دندانم درد گرفته».( بگذریم از اینکه از سر بچه خون آمده.)
بیژن مرا «عمو اروخانی» صدا می کند و مرا خیلی دوست دارد. چندی پیش » مجید» همراه  پسرش به خانه ما آمدند. مجید گفت: «من و مادرش که حریف این بچه نمی شویم، جرات هم نداریم یکی تو سرش بزنیم، اونوقت کارمون به دادگاه حمایت از کودکان می کشه. هیچی نمی خوره جز آبگوشت با لوبیا، قرمز، نخود و پیاز. بی ادبی نشه مرتب با صداهای مختلف می گوزه. کر ــ کر می خنده هر چی من و مادرش می خوایم بهش یه چیز دیگه بدیم، نمی خوره. از دست این یه وجبی جرات نداریم خونه کسی بریم، اونجا هم شر به پا می کنه. خلاصه چه درد سرت بدم، مدرسه و خونه رو به گند  کشیده. تنها جلوی شماست که بی ادبی و اذیت نمی کنه و یه خورده آروم می شینه، اصلا نمی دونم به کی رفته؟ تو خدا یه خورده نصیحتش کن، بلکی حرف شما رو گوش کنه». یک کمی فکر کردم و گفتم: «برو سه روز دیگر بیا».

در این مدت، آبگوشت و پیاز نخوردم. و جلوی خودم را به شدت گرفتم، و دل دردم را تحمل کردم. پس از این مدت «مجید» و    «بیژن» آمدند. پس از سلام و احوالپرسی، «مجید» پرسید: «چرا به ما گفتی سه روز دیگه بیاییم»؟ عرض کردم که در این مدت آبگوشت نخوردم، و به مویت قسم بادی هم از من خارج نشد، بدین جهت حالا با وجدان راحت می توانم به فرزند دلبند تو بگویم که با ادب باشد! مردم آزاری نکند! آبگوشت کمتر بخورد! و… هنوز اندرزهای گهر بار من تمام نشده بود که «بیژن» گفت: «عمو جون! شما فقط سه روز جلوی خودت رو نگهداشتی، حالا می خوای به من نصیحت کنی. به قول بابا بزرگم که شما رو از بچگی می شناسه، می گه این آقا در بچگیش انگوشت کون ماه می کرد، جای نریده نذاشته بود، پدر و مادر تا هفت پشت فک و فامیل، در و همسایه از دستش در غذاب بودن، حالا واسه اینکه سه روز آبگوشت نخوردی و ادب به خرج دادی جرات می کنی من رو نصیحت کنی»؟ دیدم بچه راست می گوید، گرفتم ماچش کردم و گفتم؛ «حق با تو است».

حالا تمام احزاب چپ ایران که پشتیبان و شریک جنایت های جمهوری اسلامی بودند، وقتی دیدند که آلت دست آخوندها شده اند، و به بازی شان نمی گیرند، پس از مدت کوتاهی آبگوشت و پیاز نخوردن، یکباره دمکرات، آزادی خواه، برابری خواه، و… شدند. بگذارید دست کم سه ــ چهار نسل بگذرد، سپس این ادعا ها را بکنید.

8 مهر 1393 ــ 30 سپتامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 17, 2014

پستانک !

پستانک !
آقای رییس مانند همیشه سیگاری در دهان وارد اداره می شود، سیگار را از دهان بر می دارد، در دست چپش می گیرد، با دست راست و لبخند، دست یک ــ یک کارمندان ( زن و مرد) را با گرمی می فشارد، احوال پرسی می کند، وقتی که در دفترش  است،  اگر احساس کند که یکی از آنها مشکلی دارد، او را به نزد خود می خواند تا چنانچه شخص مایل باشد مشکلش را با او در میان بگذارد. آقای رییس تا انجا که امکان داشته باشد، به او کمک می کند.
دیوارهای دفتر آقای رییس شیشه ای است، به طوری که کارمندان، و او همدیگر را به خوبی می بینند. گاهی هم به هم لبخندای می زنند و سری تکان می دهند. عیب آقای رییس این است که سیگار پشت سیگار می کشد، به طوری که اتاقش را دود همچون مه ای فرا گرفته. البته گاهی هم پنجره را باز می کند.
یک روز آقای رییس مانند همیشه به اداره آمد، پس از دست دادن و احوالپرسی با کارمندان، به هریک نامه ای داد و با لبخندی به دفترش رفت. وقتی آنها نامه را باز کردند، دیدند که دعوت نامه ازدواج او با دوشیزه «م» است که آنها او را هرگز ندیده، حتی نامش را هم نشنیده بودند. این سبب شگفتی شان شد. چون دو سه نفر از همکاران شان دختران زیبا و تحصیل کرده ای بودند، ولی آقای رییس رفتارش با آنها همیشه دوستانه، اما رسمی بود. از خودشان می پرسیدند که این دختر چه دارد که همکاران ما ندارند؟
شب عروسی با ساز، آواز و رقص، و خوردنی و نوشیدنی فراوان گذشت. سه چهار ما بعد آقای رییس با خوشحالی به همکارانش خبر داد که همسرم آبستن است، آنها به او شادباش گفتند.

آقای رییس در خانه مرتب سیگار می کشید. همسرش از او خواهش کرد، برای سلامتی نوزاد بهتر است نزدیک آنان سیگار نکشد. از آن پس او برای سیگار کشیدن به باغچه خانه، یا روی ایوان می رفت.

بچه به دنیا آمد. همکارانش چندین چعبه پوشاک، و بسته بزرگی  پستانک از نوزادی تا دوسالگی به او پیش کش کردند.

زمستانی سرد بود. نیمه شب آقای رییس از خواب بیدار شد. با وجود سرما خوردگی ی سخت چنان هوس سیگار داشت که حاضر بود دنیا را با یک دانه سیگار عوض کند.  بی اراده به دور خودش می چرخید که یکباره چشمش به جعبه پستانک های بچه افتاد، یکی از آنها را برداشت، با شرمندگی در دهان گذاشت، و رفت کنار همسرش به پشت به او خوابید. همسرش شنید که او ملچ ــ ملچ می کند. فکر کرد آب نباتی در دهان دارد. وقتی همسرش به خواب رفت، سر بلند کرد و دید که او پستانکی در دهان دارد.
فردا صبح آقای رییس پستانکی در دهان نوزاد، و پستانکی دیگر در دهان  زن دید. پستانک را از دهان او برداشت، دقایقی طولانی لب بر لبش گذاشت. در این خانه هر سه نفر پستانک در دهان داشتند. زمانی رسید که کودک پستانک نمی خورد، ولی بین پدر و مادر می نشست، پستانک از دهان یکی بر می داشت بر دهان دیگری می گذاشت، و با هم قهقهه سر می دادند.

پس از چند روز، آقای رییس به اداره اش برگشت، خیلی کوتاه با همه هم خوش و بش کرد، و با عجله به دفترش رفت. کارمندان متوجه شدند که او همیشه دستش جلوی دهانش است، و هر وقت که از دفترش خارج می شود چیزی در دست مخفی می کند. با وجودی که آقای رییس شیشه های دفترش را تا نیمه رنگ خاکستری کرده بود، کارمندان پی بردند که او پستانک می مکد.

یک روز وقتی آقای رییس به اداره آمد، با شگفتی همه همکارانش را پستانک در دهان دید.

19 مهر 1393 ــ 11 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 10, 2014

بیایید با هم یک عکس در دل بگیریم.

 بیایید با هم یک عکس  در دل بگیریم.
از گرفتن عکس با اشخاص سرشناس بیزارم. اما گرفتن عکس با یک گربه گم شده، با یک پروانه در حال پرواز، با یک کبوتر بر شاخه درختی ، با یک خربزه، با مشتی توت، با خوشه انگور را دوست دارم.

دلم می خواهد بر سخره بلندی بایستم، با آسمان ابری یا  با آسمان آبی عکس بگیرم. ای دوست بیا عکس مرا زیر برف و باران بگیر!

افسوس! فراموش کردم با بادبادکم، با تیله قلقلی هایم، با الک  ودولکم، با تیر و کمانم عکس بگیرم.

عکس گرفتن در کنار رودخانه، در مزرعه ای، با بزی، با  کره خری، با گاوی، با  توله سگی در بغل را دوست دارم.

آخ که دلم می خواهد  با یک کرم ابریبشم که روی دستم راه می رود عکس بگیرم.

فراموش کردم، دلم می خواهد با قوطی خالی کبریتهایی که در کودکی به هم وصل می کردم و به حرکتشان در می آوردم و صدای ماشین دودی در می آوردم، عکس بگیرم.

دلم می خواهد کنار دریاچه ای بنشینم، با اردک ها، با غازها، با قوها عکس بگیرم.مارمولک بد جنس که دستم را گاز گرفتی، یادم رفت با تو عکس بگیرم.

آه، فراموش کردم با گلدان گل یاس مان عکس بگیرم.

دلم می خواهد کنار حوض خانه مان بنشینم، نان درون حوض بریزم، ماهی ها بیایند و بخورند، من با آنها عکس بگیرم.

چه خوب است به باغ اهلی ( وحش) بروم با شیر، با ببر، با خرس، با یک ــ یک درندگان، پرندگان و خزندگان عکس بگیرم.

چه خوب بود اگر می توانستم با آنها یک عکس دسته جمعی بگیرم.

از گرفتن عکس با اشخاص سرشناس بیزارم. اما عکس گرفتن با مردمان گمنام، با تو ای بانوی پیر، با تو ای مردِ عصا در دست، با تو ای کودک بازی گوش، با تو ای دخترک شیطان، با تو جوان سرکش را دوست دارم. با تویی که عاشقی و معشوق، با  تو ای کارگر، با تو اِی استاد بنایی، با تو اِی استاد نجاری، با تو اِی کشاورز، با تو اِی دخترک قالی باف، با تو اِی رفتگر، با تو اِی نانوا، با تو ای بقال سر کوچه، با تو ای معلم، با تو ای رهگذر، با تو، با تو … عکس گرفتن با تو را دوست دارم.

دریغا که عکسی از شما  در دفترهایم ندارم، ولی عکس یک به یک شما را در دل دارم. بیایید با هم یک عکس در دل بگیریم.

5 آذر 1393 ــ 26 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 7, 2014

یک زن هم باید باشه؟

یک زن هم باید باشه؟

در چند دهه گذشته عضو بسیاری از گروهای فرهنگی، سیاسی، و یا ناظر گردهمایی هایشان بوده ام.
در این گردهمایی ها که کم و بیش ساعت یازده آغاز می شود، چند ساعت به بحث آزاد و معرفی تازه واردین ( اگر تازه واردی باشد) می گذرد. پس از خوردن ناهار جلسه دوباره آغاز می گردد.
این بار موقع انتخاب اداره کننده جلسه و دو نفر منشی برای یاداشت نظرهای حاضرین  می شود که بعد از من بمیرم تو بمیری یک نفر با زور رفقا مسئول برگزاری جلسه، دو نفر هم با خواهش تمنا می پذیرند که نقش منشی را بازی کنند. و ادامه بحث به فردا واگذار می شود.
فردا بحث بر سر انتخاب هیئت مدیره، رئیس، هیئت اجرایی و خزانه داراست. در این زمان یک نفر که تا به حال چرت می زده، چشمش را باز می کند و می گوید: «باید حتما یک زن هم در بین این هیئت باشد». (مانند بازی پوکر که 40 ورقی است و به پای پنجم احتیاج است، وگرنه بازی گرم نمی شود) ممکن است اصلا زنی در این جمع نباشد، حالا ما باید از کجا زن پیدا کنیم، نمی دانم؟! سالها پیش، پس از درخواست یکی از شرکت کنندگان برای حضور یک زن در جمع مسئولین برگزاری، آقای رئیس نگاه مظلومی با خواهش تمنا به من کرد،( یعنی تورو به جان عمه ات برو یک زن گیر بیاور).
به ناچار رفتم به یک شیرینی فروشی که قهوه و چای هم می داد. نگاه کردم به اطراف، زن و شوهری میانسال را پیدا کردم، و با اجازه آنها سر میزشان نشستم. آنها را به شیرینی و قهوه دعوت کردم، پس از حرف زدن در باره بدی و خوبی آب و هوا، رو به مرد کردم و گفتم: «ممکن است همسرتان را یکساعت به من قرض بدهید»؟ مرد تعجب کرد و پرسید: «برای چه کاری می خواهید همسرم را به شما قرض بدهم»؟ با شرمندگی گفتم که ما یک گروه … اپوزیسون ایرانی هستیم، و  برای خالی نبودن عریضه برای اینکه ثابت کنیم که حقوق زن و مرد برابر است، و زنان هم مانند مردان می توانند مسئولیت های سنگین به عهده بگیرند، به یک نفر زن در بین خودمان نیاز داریم، خاطر جمع باشید به این بانوی گرامی هیج گونه آسیبی نمی رسد، و مسئولیتی هم نخواهد داشت. تنها نام او به عنوان یک زن به ویژه «آلمانی» به گروه ما اعتبار بیشتری خواهد داد. چون هیچ وقت پولی در حساب بانکی ما نیست، یعنی اصلا حساب بانکی نداریم، ایشان خزانه دار ما خواهند بود. خانم و آقا با خنده و شوخی این مسئولیت را پذیرفتند.
هیت مدیره؛ آقای دکتر…، آقای دکتر …،آقای حسن …، آقای تقی …، آقای هوشنگ …
رئیس؛ آقای جواد…،
هیت اجرائیه؛ رضا …، محمد…، بهمن…
منشی؛ آقای مصطفی… و آقای ابوالحسن …
خزانه دار؛ بانو «کاترین بکر»  «ابوالفضل اردوخانی» و سال ها است که ما خانم «کاترین بکر» را دیگر ندیده ایم، ولی ایشان همچنان خزانه دار است…

پیش کش به «محسن مقصودی» که با خروس ها قرابت دارد.

پاسخ محسن مقصودی، در باره » این نرسالاری خروس است یا تسیم پذیری مرغ؟«به انور می ستاری البته من داوطلب هستم ولی ما هر سه با «خروس » ها قرابت داریم ! بهتره یک «مرغ» و یا مرغ صفت هم همراه کنیم تا اروپائی ها ایراد نگیرند

16 آذر 1393 ــ 7 دسامبر 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 6, 2014

سپاسگزاری از دوستان

سپاسگزاری از دوستان

دوستان؛ به مناسبت زاد روزم بسیاری از شما در فیسبوک و همچنین با ایمیل و تلفنی به من شاد باش گفتید. بی نهایت از مهرتان پاسگزارم. و برایتان، لبانی خوش خندنده، کون و کمر رقصنده، دندانی برنده، زبانی و نرم و شیرین و شعر خواننده، دهانی طنز گوینده، دستی دهنده، پایی دونده، قلبی تپنده، شکمی کار کننده، آبگوشت با پیاز ترشی خورنده، بادی به ریش آخوندها رها کننده، خواب آخوند ندیدنده، شراب خوب خورنده، به بنده یک ماچ دادنده، دوچشمانی زیبا وخوب بیندنده، معشوقی زیبا و پاینده، همسری  با وفا و مهرباننده، مادر زن و مادر شوهری خوش اخلاق و ایراد نگیرنده، خواهر زنی خوشگل و دل چسبنده، باشید کتاب خر کتاب خواننده، مهمانانی دیر آمده و زود رونده، کودکانی خوب درس خواننده، با پدر بزرگ هایی داستان گوینده، نوه هایی سالم و با نمکنده،همسایه ای خوبنده، ماشینی رونده، سری و روی برازنده، کاری مورد علاقه و پول آورنده، خانه ای خوب تزیننده، شادی و تندرستی و امیدوار بودند به آینده، از چشم حسود دوربودنده، این نویسنده خواهنده.

خواهش می کنم، اگر این آرزو  را به مناسبت های دیگری تکرار کردم، ناراحت نشوید

14 آذر 1393 ــ 5 دسامبر 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2014

بی هویتی!

بی هویتی!

وقتی به خانه دوست قدیمی ام، «برنارد» افسر بارنشسته نیروی هوایی» آمریکا رفتم، او راغمگین دیدم. تحجب کردم، پنداشتم که حادثه ناگواری برای او و یا خانواده اش پیش آمده. ولی متوجه شدم که همسر و فرزندانش سالم و سرحال هستند، و مادر پیرش مانند همیشه در صندلی راحتی فرو رفته، و مشغول جدول حل کردن است. وقتی از «برنارد» علت ناراحتی اش را پرسیدم، با حال نزاری گفت: «من به علت بی توجهی یک موجود بی گناه را کشتم! امیدوارم خدا مرا ببخشد، من که خودم را هرگز نمی بخشم. هفته پیش وقتی خواستم وارد گاراژ خانه بشوم، جرج سگ همسایه مان که افسر نیروی زمینی است، دوید جلوی ماشین من، و او را زیر گرفتم. من سریع او را به بیمارستان بردم، ولی در بین راه مُرد. دیروز مراسم خاکسپاری اش بود، جمعیت زیادی از افسران و درجه داران نیروی های دریایی، هوایی و زمینی، و شخصیت های برجسته این شهر در مراسم خاک سپاری اش شرکت کردند. چه مراسم با شکوهی، اگر بگویم چقدر دسته گل آورده بودند، باور نمی کنی. پدر روحانی برای آمرزش روانش دعا کرد. این سگ را همسایه ام با خودش از عراق آورده بود. می گفت موقع حمله به دشمن، یک سگ کوچولو که نام و هویتی نداشت، زوزه کشان به او پناه آورده، و همسایه ام نتوانسته او را در زیر بمباران، کشت و کشتار تنها بگذارد، سگ را با خود آورد. و به خاطر علاقه ای که به رییس جمهورمان «جرج دبلیو بوش» داشت، نامش را «جرج» گذاشت».
در این موقع اشک «برنارد» سرازیر شد. خندیم و گفتم: «خجالت نمی کشی؟ مرگ یک سگ که این همه غم و غصه ندارد.
به گفته خودت، و فیلم هایی که گرفتی، تو بر سرتقریبا بیش از پنج هزار نفر بمب ریختی و آنها را کشتی و زخمی کردی. یادت می آید که در حالی که می خندیدی گفتی که اشباهی روی سه تا اتوبوس بمب انداختی، که در یکی از آنها بچه ها بودند؟ بیش از صد بمب روی نفربرها و تانک ها انداختی، چندین دهکده که خیال می کردی تروریست ها در آنجا مخفی شده اند، بمباران کردی. در هر کدام از این ده ها چند صد نفر زن و بچه و مرد زندگی می کردند».
ــ گفت؛ «تقریبا ممکن است، چهار هزار و هشتصد نفر باشد، یا پنچ هزار و پانصد نفر. من که آنها را نشمردم و نمی شناختم، کسی را که نمی شناسی برایت هویت ندارد، اصلا وجود ندارد. شاید هم صدها سگ، گربه، مرغ و خروس، گوسفند و گاو هم کشته باشم، ولی تا به حال سر یک پرنده را نبریده ام، و از شکار کردن هم بیزارم. این سگ هم حیوانی بود مانند همه آنها بی نام و بی هویت، اینجا صاحب نام و هویت شد. بی هویت ها نام ندارند و جاندار حساب نمی شوند»!

12 آذر 1393 ــ 3 سپتامبر 2014  ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 26, 2014

کلاغ دهن دریده!

کلاغ دهن دریده!
هر چند جبهه ملی از نخستین روزش از پشتیبانی اکثریت ملت برخوردار بوده و هست، ولی هر دهن نشوری از چپ تا راست آنقدر که توانسته بر سرش کوبیده که گویی دیواری کوتاه تر از جبهه ملی پیدا نکرده.

بعضی اشخاصی که حرفی برای گفتن ندارند، و می خواهند ثابت کنند که زنده اند، هر هفته  سر برگ خود را با عکس خودشان در فیس بوک به روز می کنند. گویی خوانندگان فیس بوک نگرانند که خدایی نکرده، نکند مرده باشند! به خود اجازه می دهند به «جبهه ملی» به ویژه «ادیب برومند» رئیس شورای مرکزی و هیأت رهبری «جبهه ملی ایران» هرگونه تهمتی را روا دارند، و از قول آقای «برومند» می فرمایند: «هر كسى شيعه نيست نمي تونه عضو جبهه ملى باشه». و این شخص اضافه می کند که؛ «البته كه من هيچگاه اميدى به اينها نداشته ام».(بیا این دوزار را بگیر و امید داشته باش!)

آقای برومند در بخشی از اعلامیه اش می گوید؛
«… شرط عضویت در جبهه ملی «تابعیت کشور ایران» است؛ با این‌حال پایبندی و احترام نسبت به عناصر تشکیل‌دهنده‌ی ملیت برای هر فرد ملی‌گرایی، محترم شمردن تشیّع را ایجاب می‌نماید. به‌هرحال همان‌گونه که پیشتر گفته شده، جبهه ملی ایران بر اساس اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر به همه‌ی باورهای جهانیان احترام می‌گذارد و به‌ویژه مراتب تکریم و حرمت را نسبت به ادیان الهی به جا می‌آورد؛ و بنابر اصل سوم از اصول عقاید و هدف‌های جبهه ملی ایران «برای حفظ احترام دین مبین اسلام و همچنین فراهم شدن امکان بهره‌گیری از تمامی توان ملی و مردمی جامعه ایران بر اصل جدایی دین از حکومت تأکید می‌کند».

اگر از روی وجدان داوری کنیم، ما که در خارج از کشور هستیم، هر کدام از ما به راحتی می تواند بگوید که مسیحی، کلیمی، بی دین، و بهایی است. بدون شک در مورد کلیمی، بی دین، و بهایی، مجازاتش بدن هیچ گونه محاکمه ای اعدام است و مسیحی زندان. ولی کسانی که در ایران مبارزه سیاسی می کنند، امکان هیچ گونه مخالفت با دین اسلام، به ویژه شیعه را ندارند. چنانچه خوب توجه کنیم، ادیب برومند می گوید : «جبهه ملی ایران بر اساس اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر به همه‌ی باورهای جهانیان احترام می‌گذارد». نمی دانم چرا بعضی از هموطنان کدو را نمی بینند؟!

همین کسی که هیچگاه امیدی به اینها (جبهه ملی) نداشته، در سوگ «ترور شدگان» سیل وار اشک تمساح می ریزد، و با سرو صدای زیاد از آقای «بنی صدر»، ملی-مذهبی دو آتشه (که هنوز «و ان یکادش» با نام «پنج تن» بر گردنش آویزان و نشریه اش «انقلاب اسلامی»! است)، برای سخنرانی در باره «آلترناتیو» دعوت و از حاضرین هم با شیرینی و چای پذیرایی می کند، و شهامت اینکه برگزار کننده مراسم خودشان باشند را هم ندارد.

پس از شنیدن سخنان جناب آقای «بنی صدر»، نه تنها پی بردم که ایشان یک نابغه (مخ معیوب) فراری است، بلکه مسیر زندگی مرا هم تغییر داده، به طوریکه هر زمان که مشکلی دارم به ایشان، و سخنان  گهربارشان می اندیشم، و «آلترناتیو»ی برای آن پیدا می کنم!
کسی که بر سر بام جبهه ملی؛ قار ــ قار نکرده بود، کلاغ دهن دریده بود!
5 آذر 1393 ــ 26 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 14, 2014

Âneologie خر شناسی

Âneologie خر شناسی

باور کنید که من دکترا در Âneologie (خر شناسی)  دارم. داستان از آنجا آغاز می گردد که چند سال پیش  در جمعی با خانم   «شب نخواب» ( نام مستعار) دکتر در اقتصاد از دانشکاه آزاد (اجارستاق، یا اجوستا روستایی است از توابع بخش کلیجان‌ رستاق شهرستان ساری در استان مازندران ایران)  با جعیت 314 نفر آشنا شدم. بعد از مدت کوتاهی که یک کمی با هم رابطه نزدیک پیدا کردیم، پرسید شما دکتر در چه رشته ای هستید؟ گفتم دکتر در خریت. وقتی به خودم می ا ندیشم می بینم، به درستی تمام زندگی ام به ابلهی گذشته، و ادامه دارد. و روزی چند بار از خودم تعریف می کنم و می گویم «عجب خری» و مجسمه یک خر را هم سر در خانه ام نصب کرده ام، و زیرش نوشته ام استاد من.
گفت: واه تو چقدر شوخی. ولی باید بدونی که من خجالت می کشم با کسی دوست باشم که دکتر نیست. شوهرهای «سابقم» همه دکتر بودند. تمام فک و فامیلم هم دکتر هستند. تازه تمام وزرا، و کلا وامرای ما دکترن، و به اندازه خر هم سرشون نمیشه، تو که خیر سرت نویسنده ای چرا دکتر نباشی!
مشکل من از آنجا زیادتر شد که هر بار با دوستان آشنایان ایشان بودم، خانم مرا «دکتر اردوخانی» معرفی می کرد. و من هم مجبور بودم بگویم: بله من دکتر در خریت هستم. خانم در اینجا می فرمودند، «دکتر شوخ» است. کار به انجا کشید که چندی که باور کرده بودند که من پزشکم، پشت سرم می گفتند: وآه انقدر چس افاده داره، نمی خواد بگه من دکترم، نبادا که یک نفر ازش نسخه ودارو بخواد. خیلی زرنگه واسه اینه که خودش رو می زنه به خریت.
خانم نه تنها نزد دیگران و در خانه مرا دکتر صدا می کرد، حتی در مواقع حساس هم می فرمودند » دکتر جان، دکتر جان».

در زاد روزم، خانم خیلی خوشحال یک کاغذ لوله شده به من داد وهمراه با بوسه ای گفت: این هم پیش کش زاد روز تو. دو ملیون تومان برایم خرج برداشت. وقتی باز کردم دیدم، «ابولفضل اردوخانی» دکتر در خر شناسی (Âneologie ) از دانشکاه «آرادان، گرمسار » است. (دهکده محل تولد » آقای دکتر احمدی نژاد»رییس جمهور سابق مجبوب ما)

دوستان به خودتان وعده بیهوده ندهید، من خر شناس نیستم، و تنها و تنها خرم.

20 آبان 1393 ــ 11 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 9, 2014

به شما چه که دروغ می گویم

به شما چه که دروغ می گویم

عمر گذشته، گذشته. چه به شادی، چه به غم. خاطره های دردناک  را به دور اندازیم، خاطره از نو بسازیم؟ به خودم می گویم: اَبله گذشته، گذشته. گذشته را چگونه از نو بسازیم؟ دروغ بگویم به خود، و به دیگران؟

نقش های گذشته را از آینه وجود پاک می کنم. زمان را جا به جا می کنم. پیری را با کودکی، غم را باشادی، اُخم را با لبخند. آنان را که دوست ندارم، نقش شان را در خیال محو می کنم، با نقش دوستانم،  نقش معشوقان وعاشقانم، با نقش خوبان جایگزین می کنم.

همانگونه که پیروان موسی به ده فرمانش راپای بندند، هماگونه که پیروان عیسی راه او را ادامه می دهند، ماهم پیروان زرتشت و فرزندان گوروش بزرگ و حقوق بشر او هستیم.
در کشور ما قاتلی نیست تا مقتولی باشد. دزدی نیست تا دزدی شود. مجرمی نیست تا پاسبان، کلانتری، دادگاه و زندانی باشد.
آزادی بیان چنان است که هرکه هرچه بیاندیشد، بر زبان می آورد و می نویسد. بیماری نیست تا بیمارستانی باشد، خانه ها خالی است، بی خانمان کجاست؟ متجا وز نیست، تا تجاوز باشد. همه عاشق یکدیگرند. کشور ما، کشور گل و بلبل است. مگر بلبل عاشق گل نیست؟ ماهم عاشق یکدیگریم.
من به همه کمک می کنم، با گذشت و مهربانم، هر روز چند ساعت کتاب می خوانم، حرف بیهوده نمی زنم، وقت تلف نمی کنم.
به شما چه که دروغ می گویم!

16 آبان 1393 ــ 7 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 7, 2014

برو به دنبال عاقلان!

برو به دنبال عاقلان!

در خواب خود را در آینه خیال پرنده کوچک و سبکبال دیدم که باد مرا از خراسان، به آذربایجان، از آنجا به بلوچستان، سیستان، سپس به فارس، گیلان و مازندران می برد. لحظه ای خود را در تهران یافتم که ناکهان شیطان در برابرم هویدا گشت. گفت: علیک سلام. گفتم سلام نکردم که تو علیک می گویی. گفت:  من خدای زمینی هستم، همه ما را ستایش می کنند، تو ما را سرزنش! بنده و ستایشگر ما باش تا به مال فراوان و مقام بلند شهرت رسی. گفتمش خود را به قیمت هستی نمی فروشم، این گمنامی را با مقام خدایی آسمانی جایگزین نمی کنم. چنان خندید که زمین به زیر پایش، آسمان بر سرش لرزید، خود ز خنده خود ترسید. من بی اعتنا ز جای خود نجنبدیم. فریاد زد، دهانت می بندم، قلم ات می شکنم، تو را می کشم. گفتم: آن لحظه که احساس کنم، که ممکن است شتایشگر تو باشم، خود دهان خود می بندم، قلم خود می شکنم، خود را می کشم.
نگاهی نا امیدانه به من کرد و گفت: دیوانه ای. گفتم دیوانگی آزادگی است، برو به دنبال عاقلان. ناکهان مانند دود در خود پیچید و به آسمان رفت.

29 مهر 1393 ــ 21 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی