نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 30, 2015

خر ها به جان هم!

خر ها به جان هم!

سال های پیش نزد(حاجی …) یکی از بزرگترین تاجرهای فرش هامبورک بودم. دو تا دامادهایش هم حضور داشتند. در ضمن اینکه چایی می خوردیم و گپ می زدیم، یک نفر آمد تا پول جمع کند برای خرج در روز آشورا.

یکی از دامادها رو کرد به باجناقش و گفت: هرچقدر تو بدی من دو برابرش میدم. این طرف دست کرد جبیش و چکش را در آورد، و مبلغ ده هزار مارک را در آن نوشت و به دست کسی که برای پول جمع کردن آمده بود داد. آن یکی چکی به مبلغ بیست هزار مارک برای روز عاشورا داد.
حاج … که تا حالا ساکت نشسته بود، خندید و گفت: قربونش برم امام حسین رو، هر وقت پول احتیاج داره دو تا خر رو می ندازه به جون هم.  (دو مارک برابر یک یورو کنونی)

حضرت علی، امام حسن، امام حسین، امام سجاد، امام حمد باقر، امام جعفر صادق، امام موسی کاظم، امام علی بن موسی الرضا، امام محمد التقی،امام حسن عسگری، و امام حجت بن حسن (مهدی) امام زمان. علاوه بر آن بیش از بیست هزار امامزداه، هر وقت پول احتیاج دارند، صد ها هزارخر را به جان هم می اندازند.

8 بهمن 1393 ــ 28 ژانویه 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 27, 2015

بهترین مهمانی

بهترین مهمانی
  نمی دانم فراموش نشدنی خاطره ای که از مهمانی رفتن به یاد دارید کدام است؟

از همان کودکی زیبا پرست بودم؛. هنوز به مدرسه نمی رفتم. دق ـ دق ـ دق. با خیالم در گوشه از حیاط حلقه در را بر در کوبیدم. دخترکی آمد با خیالش در را باز کرد و سلام کرد، و سپس ادامه داد: «بفرمایید تو».
ــ سلام خانم! حال شما چطوره؟ حال مادرتون خوبه؟ باباتون خونه نیست؟
ــ مادرم حالش خوبه رفته خرید. بابام هم سر کاره. حالا چرا نمی فرمایید تو؟ دم در وایسادید.
دخترجلو و من به دنبالش. چهار زانو کنار سماوری برنجی به اندازه یک وجب می نشست. پیراهنش گلدارش را روی زانو ها و پاهایش می کشید، به طوری که تنها کف پاهایش پیدا بود. قوری به اندازه نصف سیب روی سماور. کنار آنها چند استکان به اندازه انگشت دانه، قندانی به اندازه نصف یک گردو. در حالیکه با خیالش دو استکان چایی برای هردویمان می ریخت، می گفت: «خب چه خبر؟ از این طرف ها! را گم کردین؟ سایه تون سنگین شده! حال آقا جونتون (پدرم) چطوره؟ خانم جونی (مادرم) ناخوش بود، بهتر شدن؟
ــ والله خیلی وقت بود می خواستم خدمت تون برسم، وقت نمی شد. آقا جون حالش خوبه. خانم جونی هم الحمدالله ناخوشیش برطرف شد. سلام هم رسوند.
در خیال مان، قند در استکان چای می زیم و چای می نوشیدیم. کودکی از کرک نخ در گوشه ای آرام خوابیده بود.
من این مهمانی را دوست داشتم. و برایم زیبا ترین و تا کنون فراموش نشدنی ترین مهمانی است که به یاد دارم.

چند سالی بعد؛ کم و بیش با دخترکان همسن خودم لی ــ لی و یک قل و دوقل بازی می کردم. آن پاهای ظریف که به سنگ می خورد را دوست داشتم. آن دست های کوچک که قلوه سنگی را بالا می انداخت و سنگی دیگر را از زمین بر می داشت و سنگ اولی را در هوا می گرفت، دوست داشتم.

           با دخترک ها نان ببر و کباب بیار بازی می کردم، دستی که می خواست پشت دستم بزند را می گرفتم و با سایه انگشتانم نوازش می کردم.
آیا پروانه ای را نوازش کرده اید؟ آیا گل برگی را نوازش کرده اید؟ این چنین آن دست هایشان را نوازش می کردم. من آن دست ها را دوست داشتم.

وقتی دخترک ها از من قهر می کردند، چنان غمگین بودم که گویی دنیا با من قهر است. وهمیشه این  پسرک بود که منت می کشید.
بزرگتر که شدم، با دخترها مشاعره می کردم. صد ها بیت شعر به خاطر مشاعره با آنها  آموختم.
لام بده؛ لبانت چون غنچه… چ بده؛ چشمان خمارت… ر بده؛ رخ گلگونت… الف بده؛ ابروی چون کمانت….
قاف بده؛ قد رعنایت… دال بده؛ دل سنگت، دست های نوازش گرت…
زن زیباترین موجودی است که هستی آفریده. چه کنم که از همان کودکی زیبا پرست بودم؟

28 دی 1393 ــ 18 ژانویه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 20, 2015

از خود بی خبرم!

از خود بی خبرم!

از دنیا با خبرم، لیک  از خود بی خبرم
از کشتارها، از خرابی وطن با خبرم،
از زنداهای وطن ، از شکنجه اعدام ها با خبرم
سالهاست که خبر می خورم، لیک از خودبی خبرم.

از جراحی پروستات رهبر، از مردن آیت الله … با خبرم
از دندان درد رئیس جمهور، از حال سگش با خبرم،
از آتش سوزی در آنور دنیا، از زلزله و طوفان ها با خبرم
سالهاست که خبر می خورم، لیک از خود بی خبرم.

از جدایی هنرمندی از همسر، از حال معشوقش با خبرم
از خرابی و خوبی آب هوا، از سیل ها با خبرم
از قیمت نان و گوشـت، از گرانی کرایه خانه با خبرم
سالهاست که خبر می خورم، لیک از خودبی خبرم.

30 دی 1393 ــ 20 ژانویه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 17, 2015

ما نژاد ازخالی بندانیم!

ما نژاد ازخالی بندانیم!

انسانها از نژاد های گوناگون هستند؛ سفید، زرد، قرمز، سیاه. ولی ما از نژاد خالی بندانیم.
این ممد آقای ما( مثل همه ما)  بچه خیلی مهربون دوست داشتنیِ. ولی خالی خیلی می بنده. با وجودیکه هشتاد رو پشت سر گذاشته، به فلانش خیلی افتخار می کنه. چپ می ره ــ راست می ره می گه: «اگه پیرم و می لرزم، به صد جوون می ارزم». آقای و خانمی که شما باشین، صد دفعه من این حرف رو از ممد آقا شنیدم و به روی خودم نیاوردم. یه روز عصبانی شدم و گفتم: «فلان فلان شده! یه ربع زور می زنی تا بلکی بتونی بگوزی دل دردت ساکت شه، بعدش هم از خستگی یه ساعت نفس ـ نفس می زنی، به قول خودت استراحت می کنی. با وجودیکه ده سال از تو جوونترم، اگه این ویاگرا نبود، خجالت زده مادر بچه ها بودم. جون عمه ات انقدر واسه ما خالی نبند».
مگه از رو می ره؟

یکی دیگه از کلمات قصار که ایشان مرتب تکرار می کنه اینه که؛
«هنر نزد ایرانیان است و بس، که شیر ژیان (خشمگین)را ندادند به کس».
مرحوم شاد روان نظامی می فرماید: «سگِ کیست روباه نازورمند / که شیر ژیان را رساند گزند».
مرحوم روان شاد سعدی می فرماید:  «مورچگان را چو بُوَد اتفاق / شیر ژیان را بدرانند پوست».
باور کنید، هر وقت در جمعی با ممد آقا هستم، راجع به هر موضوعی که صحبت بشه، این شیر ژیانش را به رخ ما می کشید. یه دفعه هوشنگ بهش گفت: «مرد حسابی بلانسبت، کدوم شیر ژیان؟ هزار و چهار صد سال پیش مملکت رو دو دستی دادیم دست عرب ها تا حالا هم دارن تو سر ما می زنن و حکومت می کنن. مرتب هم افتخار می کنیم که 2500 سال پیش برای اولین بار کوروش ما حقوق بشر رو اختراع کرد. چرا از این گوسفند نذری فقط تخمش به ما رسیده. گوشت، پوست روده اش رو غربی ها بردن»!

همه ما فرزندان کوروش ایم، مرتب هم مانند خدا بیامرز شاه می گوییم که کوروش بخواب که ما بیدارم.

حالا خر رو بیار و باقالی بار کن؛ همین یکی رو کم داشتیم واسه خالی بندی بیشتر. در جریان کاوش‌های باستان شناسی در جنوب بازار تهران، اسکلت انسانی متعلق به هزاره پنجم پیش از میلاد کشف شد.

                     ما فرزندان ایرانمیم، از نژآد خالی بندانیم؟

27 دی 1393 ــ 17 ژانویه 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 12, 2015

بخت یار ما بود که شاعر زن کم داشتیم !

بیشتر شاعران ما مرد بودنده اند، برای وصف زیبایی زن، رخش را به ماه، مویش را به مشک، قدش را به سرو، لبانش را به لعل، چشمانش به چشم آهو، دهانش به غنچه، بویش را به عنبر، بادش را با نسیم سحری، پشمش را به پشم مرینوس و آگورا تشبیه کرده اند. از دیدم من این اشتباه بزرگی است.
زیبایی زن را تنها با زیبایی زن دیگرمی توان تشبیه کرد. حتی زیبایی هر زن را با خود او. و زیبایی های دیگر را با زیبایی زن. زن مظهر زیبایی است و با هیچ زیبایی دیگر نسنجد.
باید حلال ماه را به کمند ابروی زن، قرص ماه را به رخش، غنچه را به لبان او، چشمان آهو را به زیبایی چشم زن تشبیه کرد. مشک را به موی زن، سیب گلاب را با مزه زن، عطر زن را با مشک، عطر گل را با بوی زن، خیال او را به زیبایی رویا تشبیه کرد.
بخت یار ما بود که شاعر زن کم داریم، وگرنه؛ قیافه مرد به عنتر، هیکلش به گوریل، قدش به درخت تبریزی و گاهی به میخ طویله پای خروس، شکمش با بشکه، کله اش به ته قابلمه، مویش به خار، ریشش را به کیسه حمام، زبانش را به زبان مار، چشمان هیزش را به کون خروس، و خیالش را به خوابی وحشتناک تشبیه می کردند.

mollahs

22 دی 1393 ــ 12 ژانویه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 27, 2014

حرف راست را باید از بچه ها شنید!

دوستان گرامی من «مجید» و «منیژه» پسری 9 ساله دارند به نام «بیژن» که پدر و مادر،  معلم و همکلاسی های این بچه یک وجبی همیشه از دستش در عذاب اند. معلم «بیژن» تعریف می کرد که؛ «او هر روز بچه ها را به گریه می انداخت. یک روز برای نخستین بار گریه کنان آمد پیش من. گفتم چی شده؟ گفت که سر یکی از بچه ها را گاز گرفتم، دندانم درد گرفته».( بگذریم از اینکه از سر بچه خون آمده.)
بیژن مرا «عمو اروخانی» صدا می کند و مرا خیلی دوست دارد. چندی پیش » مجید» همراه  پسرش به خانه ما آمدند. مجید گفت: «من و مادرش که حریف این بچه نمی شویم، جرات هم نداریم یکی تو سرش بزنیم، اونوقت کارمون به دادگاه حمایت از کودکان می کشه. هیچی نمی خوره جز آبگوشت با لوبیا، قرمز، نخود و پیاز. بی ادبی نشه مرتب با صداهای مختلف می گوزه. کر ــ کر می خنده هر چی من و مادرش می خوایم بهش یه چیز دیگه بدیم، نمی خوره. از دست این یه وجبی جرات نداریم خونه کسی بریم، اونجا هم شر به پا می کنه. خلاصه چه درد سرت بدم، مدرسه و خونه رو به گند  کشیده. تنها جلوی شماست که بی ادبی و اذیت نمی کنه و یه خورده آروم می شینه، اصلا نمی دونم به کی رفته؟ تو خدا یه خورده نصیحتش کن، بلکی حرف شما رو گوش کنه». یک کمی فکر کردم و گفتم: «برو سه روز دیگر بیا».

در این مدت، آبگوشت و پیاز نخوردم. و جلوی خودم را به شدت گرفتم، و دل دردم را تحمل کردم. پس از این مدت «مجید» و    «بیژن» آمدند. پس از سلام و احوالپرسی، «مجید» پرسید: «چرا به ما گفتی سه روز دیگه بیاییم»؟ عرض کردم که در این مدت آبگوشت نخوردم، و به مویت قسم بادی هم از من خارج نشد، بدین جهت حالا با وجدان راحت می توانم به فرزند دلبند تو بگویم که با ادب باشد! مردم آزاری نکند! آبگوشت کمتر بخورد! و… هنوز اندرزهای گهر بار من تمام نشده بود که «بیژن» گفت: «عمو جون! شما فقط سه روز جلوی خودت رو نگهداشتی، حالا می خوای به من نصیحت کنی. به قول بابا بزرگم که شما رو از بچگی می شناسه، می گه این آقا در بچگیش انگوشت کون ماه می کرد، جای نریده نذاشته بود، پدر و مادر تا هفت پشت فک و فامیل، در و همسایه از دستش در غذاب بودن، حالا واسه اینکه سه روز آبگوشت نخوردی و ادب به خرج دادی جرات می کنی من رو نصیحت کنی»؟ دیدم بچه راست می گوید، گرفتم ماچش کردم و گفتم؛ «حق با تو است».

حالا تمام احزاب چپ ایران که پشتیبان و شریک جنایت های جمهوری اسلامی بودند، وقتی دیدند که آلت دست آخوندها شده اند، و به بازی شان نمی گیرند، پس از مدت کوتاهی آبگوشت و پیاز نخوردن، یکباره دمکرات، آزادی خواه، برابری خواه، و… شدند. بگذارید دست کم سه ــ چهار نسل بگذرد، سپس این ادعا ها را بکنید.

8 مهر 1393 ــ 30 سپتامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 17, 2014

پستانک !

پستانک !
آقای رییس مانند همیشه سیگاری در دهان وارد اداره می شود، سیگار را از دهان بر می دارد، در دست چپش می گیرد، با دست راست و لبخند، دست یک ــ یک کارمندان ( زن و مرد) را با گرمی می فشارد، احوال پرسی می کند، وقتی که در دفترش  است،  اگر احساس کند که یکی از آنها مشکلی دارد، او را به نزد خود می خواند تا چنانچه شخص مایل باشد مشکلش را با او در میان بگذارد. آقای رییس تا انجا که امکان داشته باشد، به او کمک می کند.
دیوارهای دفتر آقای رییس شیشه ای است، به طوری که کارمندان، و او همدیگر را به خوبی می بینند. گاهی هم به هم لبخندای می زنند و سری تکان می دهند. عیب آقای رییس این است که سیگار پشت سیگار می کشد، به طوری که اتاقش را دود همچون مه ای فرا گرفته. البته گاهی هم پنجره را باز می کند.
یک روز آقای رییس مانند همیشه به اداره آمد، پس از دست دادن و احوالپرسی با کارمندان، به هریک نامه ای داد و با لبخندی به دفترش رفت. وقتی آنها نامه را باز کردند، دیدند که دعوت نامه ازدواج او با دوشیزه «م» است که آنها او را هرگز ندیده، حتی نامش را هم نشنیده بودند. این سبب شگفتی شان شد. چون دو سه نفر از همکاران شان دختران زیبا و تحصیل کرده ای بودند، ولی آقای رییس رفتارش با آنها همیشه دوستانه، اما رسمی بود. از خودشان می پرسیدند که این دختر چه دارد که همکاران ما ندارند؟
شب عروسی با ساز، آواز و رقص، و خوردنی و نوشیدنی فراوان گذشت. سه چهار ما بعد آقای رییس با خوشحالی به همکارانش خبر داد که همسرم آبستن است، آنها به او شادباش گفتند.

آقای رییس در خانه مرتب سیگار می کشید. همسرش از او خواهش کرد، برای سلامتی نوزاد بهتر است نزدیک آنان سیگار نکشد. از آن پس او برای سیگار کشیدن به باغچه خانه، یا روی ایوان می رفت.

بچه به دنیا آمد. همکارانش چندین چعبه پوشاک، و بسته بزرگی  پستانک از نوزادی تا دوسالگی به او پیش کش کردند.

زمستانی سرد بود. نیمه شب آقای رییس از خواب بیدار شد. با وجود سرما خوردگی ی سخت چنان هوس سیگار داشت که حاضر بود دنیا را با یک دانه سیگار عوض کند.  بی اراده به دور خودش می چرخید که یکباره چشمش به جعبه پستانک های بچه افتاد، یکی از آنها را برداشت، با شرمندگی در دهان گذاشت، و رفت کنار همسرش به پشت به او خوابید. همسرش شنید که او ملچ ــ ملچ می کند. فکر کرد آب نباتی در دهان دارد. وقتی همسرش به خواب رفت، سر بلند کرد و دید که او پستانکی در دهان دارد.
فردا صبح آقای رییس پستانکی در دهان نوزاد، و پستانکی دیگر در دهان  زن دید. پستانک را از دهان او برداشت، دقایقی طولانی لب بر لبش گذاشت. در این خانه هر سه نفر پستانک در دهان داشتند. زمانی رسید که کودک پستانک نمی خورد، ولی بین پدر و مادر می نشست، پستانک از دهان یکی بر می داشت بر دهان دیگری می گذاشت، و با هم قهقهه سر می دادند.

پس از چند روز، آقای رییس به اداره اش برگشت، خیلی کوتاه با همه هم خوش و بش کرد، و با عجله به دفترش رفت. کارمندان متوجه شدند که او همیشه دستش جلوی دهانش است، و هر وقت که از دفترش خارج می شود چیزی در دست مخفی می کند. با وجودی که آقای رییس شیشه های دفترش را تا نیمه رنگ خاکستری کرده بود، کارمندان پی بردند که او پستانک می مکد.

یک روز وقتی آقای رییس به اداره آمد، با شگفتی همه همکارانش را پستانک در دهان دید.

19 مهر 1393 ــ 11 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 10, 2014

بیایید با هم یک عکس در دل بگیریم.

 بیایید با هم یک عکس  در دل بگیریم.
از گرفتن عکس با اشخاص سرشناس بیزارم. اما گرفتن عکس با یک گربه گم شده، با یک پروانه در حال پرواز، با یک کبوتر بر شاخه درختی ، با یک خربزه، با مشتی توت، با خوشه انگور را دوست دارم.

دلم می خواهد بر سخره بلندی بایستم، با آسمان ابری یا  با آسمان آبی عکس بگیرم. ای دوست بیا عکس مرا زیر برف و باران بگیر!

افسوس! فراموش کردم با بادبادکم، با تیله قلقلی هایم، با الک  ودولکم، با تیر و کمانم عکس بگیرم.

عکس گرفتن در کنار رودخانه، در مزرعه ای، با بزی، با  کره خری، با گاوی، با  توله سگی در بغل را دوست دارم.

آخ که دلم می خواهد  با یک کرم ابریبشم که روی دستم راه می رود عکس بگیرم.

فراموش کردم، دلم می خواهد با قوطی خالی کبریتهایی که در کودکی به هم وصل می کردم و به حرکتشان در می آوردم و صدای ماشین دودی در می آوردم، عکس بگیرم.

دلم می خواهد کنار دریاچه ای بنشینم، با اردک ها، با غازها، با قوها عکس بگیرم.مارمولک بد جنس که دستم را گاز گرفتی، یادم رفت با تو عکس بگیرم.

آه، فراموش کردم با گلدان گل یاس مان عکس بگیرم.

دلم می خواهد کنار حوض خانه مان بنشینم، نان درون حوض بریزم، ماهی ها بیایند و بخورند، من با آنها عکس بگیرم.

چه خوب است به باغ اهلی ( وحش) بروم با شیر، با ببر، با خرس، با یک ــ یک درندگان، پرندگان و خزندگان عکس بگیرم.

چه خوب بود اگر می توانستم با آنها یک عکس دسته جمعی بگیرم.

از گرفتن عکس با اشخاص سرشناس بیزارم. اما عکس گرفتن با مردمان گمنام، با تو ای بانوی پیر، با تو ای مردِ عصا در دست، با تو ای کودک بازی گوش، با تو ای دخترک شیطان، با تو جوان سرکش را دوست دارم. با تویی که عاشقی و معشوق، با  تو ای کارگر، با تو اِی استاد بنایی، با تو اِی استاد نجاری، با تو اِی کشاورز، با تو اِی دخترک قالی باف، با تو اِی رفتگر، با تو اِی نانوا، با تو ای بقال سر کوچه، با تو ای معلم، با تو ای رهگذر، با تو، با تو … عکس گرفتن با تو را دوست دارم.

دریغا که عکسی از شما  در دفترهایم ندارم، ولی عکس یک به یک شما را در دل دارم. بیایید با هم یک عکس در دل بگیریم.

5 آذر 1393 ــ 26 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 7, 2014

یک زن هم باید باشه؟

یک زن هم باید باشه؟

در چند دهه گذشته عضو بسیاری از گروهای فرهنگی، سیاسی، و یا ناظر گردهمایی هایشان بوده ام.
در این گردهمایی ها که کم و بیش ساعت یازده آغاز می شود، چند ساعت به بحث آزاد و معرفی تازه واردین ( اگر تازه واردی باشد) می گذرد. پس از خوردن ناهار جلسه دوباره آغاز می گردد.
این بار موقع انتخاب اداره کننده جلسه و دو نفر منشی برای یاداشت نظرهای حاضرین  می شود که بعد از من بمیرم تو بمیری یک نفر با زور رفقا مسئول برگزاری جلسه، دو نفر هم با خواهش تمنا می پذیرند که نقش منشی را بازی کنند. و ادامه بحث به فردا واگذار می شود.
فردا بحث بر سر انتخاب هیئت مدیره، رئیس، هیئت اجرایی و خزانه داراست. در این زمان یک نفر که تا به حال چرت می زده، چشمش را باز می کند و می گوید: «باید حتما یک زن هم در بین این هیئت باشد». (مانند بازی پوکر که 40 ورقی است و به پای پنجم احتیاج است، وگرنه بازی گرم نمی شود) ممکن است اصلا زنی در این جمع نباشد، حالا ما باید از کجا زن پیدا کنیم، نمی دانم؟! سالها پیش، پس از درخواست یکی از شرکت کنندگان برای حضور یک زن در جمع مسئولین برگزاری، آقای رئیس نگاه مظلومی با خواهش تمنا به من کرد،( یعنی تورو به جان عمه ات برو یک زن گیر بیاور).
به ناچار رفتم به یک شیرینی فروشی که قهوه و چای هم می داد. نگاه کردم به اطراف، زن و شوهری میانسال را پیدا کردم، و با اجازه آنها سر میزشان نشستم. آنها را به شیرینی و قهوه دعوت کردم، پس از حرف زدن در باره بدی و خوبی آب و هوا، رو به مرد کردم و گفتم: «ممکن است همسرتان را یکساعت به من قرض بدهید»؟ مرد تعجب کرد و پرسید: «برای چه کاری می خواهید همسرم را به شما قرض بدهم»؟ با شرمندگی گفتم که ما یک گروه … اپوزیسون ایرانی هستیم، و  برای خالی نبودن عریضه برای اینکه ثابت کنیم که حقوق زن و مرد برابر است، و زنان هم مانند مردان می توانند مسئولیت های سنگین به عهده بگیرند، به یک نفر زن در بین خودمان نیاز داریم، خاطر جمع باشید به این بانوی گرامی هیج گونه آسیبی نمی رسد، و مسئولیتی هم نخواهد داشت. تنها نام او به عنوان یک زن به ویژه «آلمانی» به گروه ما اعتبار بیشتری خواهد داد. چون هیچ وقت پولی در حساب بانکی ما نیست، یعنی اصلا حساب بانکی نداریم، ایشان خزانه دار ما خواهند بود. خانم و آقا با خنده و شوخی این مسئولیت را پذیرفتند.
هیت مدیره؛ آقای دکتر…، آقای دکتر …،آقای حسن …، آقای تقی …، آقای هوشنگ …
رئیس؛ آقای جواد…،
هیت اجرائیه؛ رضا …، محمد…، بهمن…
منشی؛ آقای مصطفی… و آقای ابوالحسن …
خزانه دار؛ بانو «کاترین بکر»  «ابوالفضل اردوخانی» و سال ها است که ما خانم «کاترین بکر» را دیگر ندیده ایم، ولی ایشان همچنان خزانه دار است…

پیش کش به «محسن مقصودی» که با خروس ها قرابت دارد.

پاسخ محسن مقصودی، در باره » این نرسالاری خروس است یا تسیم پذیری مرغ؟«به انور می ستاری البته من داوطلب هستم ولی ما هر سه با «خروس » ها قرابت داریم ! بهتره یک «مرغ» و یا مرغ صفت هم همراه کنیم تا اروپائی ها ایراد نگیرند

16 آذر 1393 ــ 7 دسامبر 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 6, 2014

سپاسگزاری از دوستان

سپاسگزاری از دوستان

دوستان؛ به مناسبت زاد روزم بسیاری از شما در فیسبوک و همچنین با ایمیل و تلفنی به من شاد باش گفتید. بی نهایت از مهرتان پاسگزارم. و برایتان، لبانی خوش خندنده، کون و کمر رقصنده، دندانی برنده، زبانی و نرم و شیرین و شعر خواننده، دهانی طنز گوینده، دستی دهنده، پایی دونده، قلبی تپنده، شکمی کار کننده، آبگوشت با پیاز ترشی خورنده، بادی به ریش آخوندها رها کننده، خواب آخوند ندیدنده، شراب خوب خورنده، به بنده یک ماچ دادنده، دوچشمانی زیبا وخوب بیندنده، معشوقی زیبا و پاینده، همسری  با وفا و مهرباننده، مادر زن و مادر شوهری خوش اخلاق و ایراد نگیرنده، خواهر زنی خوشگل و دل چسبنده، باشید کتاب خر کتاب خواننده، مهمانانی دیر آمده و زود رونده، کودکانی خوب درس خواننده، با پدر بزرگ هایی داستان گوینده، نوه هایی سالم و با نمکنده،همسایه ای خوبنده، ماشینی رونده، سری و روی برازنده، کاری مورد علاقه و پول آورنده، خانه ای خوب تزیننده، شادی و تندرستی و امیدوار بودند به آینده، از چشم حسود دوربودنده، این نویسنده خواهنده.

خواهش می کنم، اگر این آرزو  را به مناسبت های دیگری تکرار کردم، ناراحت نشوید

14 آذر 1393 ــ 5 دسامبر 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی