نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 19, 2015

آگهی ازدواج!

آگهی ازدواج!

در پخش این آگهی مرا یاری دهید!
جوانی هستم سی ساله ( چهل سال قبل) خواهان  آشنایی با دختری زیبا با موهایی بلوند یا سیاه، اگر هم مو نداشت اشکالی ندارد.
او باید مهربان، دلسوز، باگذشت، حد اکثر 30 سال، اگر 35 سال داشت هم اشکالی ندارد.
قد 165 اگر 166 باشد هم اشکالی ندارد.
دست کم دکترا در یکی از رشته های زیر داشته باشد؛ ادبیات، تاریخ هنر، جامعه شناسی، روانشناسی، اگر هم هیچ مدرک تحصیلی نداشت، اما ثروت فراوان داشت، اشکالی ندارد.
دارای ویلایی با استخر، زمین گلف، اگر زمین تنیس هم باشد هم اشکالی ندارد. مشکل بچه اصلا مهم نیست، من 8 تا از همسران سابقم داردم.

در صورت آشنایی مایلم با این خانم ازدواج کنم!

من مردی هستم، به گفته آشنایان (حسود)؛ ابله، بی سواد، بی شعور، پر مدعا، بی ادب، دروغگو، متقلب، بدجنس، موذی، پر رو و هیز که یک پایش مصنوعی است، پای دیگرش شل. یک طرف سرم کچل است و طرف دیگرش بی مو. یک گوشم کر است و گوش دیگرم کم شنوا. یک دستم انگشت ندارد، دست دیگرم چلاق است. یک چشمم کور، چشم دیگرم سو ندارد.

اگر می خواهید بدانید عضو اصلی خوب کار می کند؟ پس چی! وگرنه نمی توانستم این آگهی را بنویسم.

از متقاضیان خواهش می کنم شش قطعه عکس با مایوی دو تکه برایم بفرستند. اگر یک تکه هم شد، اشکالی ندارد.
بانوانی که خواهان آشنایی و ازدواج با من هستند، برایم پیام بگذارند.

به امید یافتن همسری با وفا و مادری مهربان و دلسوز برای فرزندانم،
و با ارج فراوان، عاشق پیشه…

28 اسفند 1393 ــ 19 مارس 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 16, 2015

توپچی ها «هو» نکنید!

توپچی ها «هو» نکنید!

دشمنی دارم که مرا زندانی کرده. دست، پای و چشمم را بسته، مرا شکنجه می کند، زشت ترین اهانت ها را روا می دارد و بی اندازه خوارم می کند. این دشمن، اندیشه های ابلهانه من است که مرا این چنین آزار می دهند.

حاصل اندیشه ابلهانه، گفتار و کردار ابلهانه است. دهن بینم و آینده نگر نیستم، خرد در بنیان من وجود ندارد. زود احساساتی می شوم. به جای فکر کردن، عکس العمل نشان می دهم. سپس پشیمانم.
یکی آخرین کارهای ابلهانه من، امضای «پتیشن» (pétition) درخواست از کشورهای غربی برای لغو پناهندگی کسانی که به کشور خود می روند و باز می گردند، بود.
بدون شک همه کسانی که این (pétition) را امضا کرده اند، هرگز در تمام عمرشان خطایی از آنها سر نزده، و فرزند یکی از پیغمبرانند و از هر گناهی به دور.
اگر رفت و آمد ایرانیان به کشور خود را «لکه سیاهی بردامن شان» بدانیم، من سر تا پا سیاهم. بدین دلیل اگر تمام مردم دنیا این (pétition) را امضا می کردند، من یکی نبایستی به خودم چنین اجازه ای می دادم.
روزی در بازار باغ داد (بغداد) می گشتم. دیدم عده ای به دنبال جوانی هستند، او را «هو» می کنند. نزدیک شدم و از یکی پرسیدم این جوان چه گناهی کرده که شما او را هو می کنید، گفت: «او گوزیده». فریاد برآوردم که هر کس هرگز «نگوزیده» اول از همه این جوان را هو کند.
چند لحظه ای نگذشت که همه ساکت  و پراکنده شدند. در این زمان جوان به دست پای من افتاد و گفت: «جان به فدایت، تو که هستی و چه کاره ای که چنین بزرگواری؟ گفتم: «ابوالفضل اردوخانیِ توپچی»!
توپچی ها! گوزو ها را «هو» نکنید…

25 اسفند 1393 ــ 16 مارس 2015 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 8, 2015

جناب، و سرکار

جناب، و سرکار

یکی از معنی های «جناب» در فرهنگ دهخدا «داغ که بر پهلوی شتر نهند. (منتهی الارب ). ریسمانی را گویند که بر گردن چاروا بندند و هر جا که خواهند ببرند است.»

یک کمی بازی با این واژه( جناب) می توانیم آن را «شتری که بر پهلویش داغ خورده معنی کنیم، یا چاروایی که ریسمانی بر گردن دارد، و به هر طرف که بخواهند می کشند» در این صورت معنی جناب عالی هم روشن است؟! این واژه در مورد بسیاری از مردان به درستی به کار برده می شود.
چون آخوندها با کمک چپول ها که خیال می کردند کبابی در راه است،ما را خوب داغ کردند، و طنابی هم بر گرن مان بستند، و به هر طرف که خودشان خواست کشیدند. می پذیرم که یک جناب هستم، هموطنان گرامی (مرد)به جناب بودن خود اعتراف کنید.

و، در فرهنگ دهخدا  واژه «سرکار» به معنی « کارفرما در کاری . (یادداشت مؤلف ). کارفرما و صاحب اهتمام کاراست» این واژه در مورد بانوان به کار برده می شود. این واژه هم به درستی به کار یرده می شود.
از نخستین روز  آفرینش بانوان ما را سر کار گذاشتند، ناز و غمزه کردند، عشوه آمدند. نه گفتند، آری پنداشتند. در نبودنشان هم با خیالشان دل خوش کردیم. الهام دهنده ما (مردان)بودند. شاعرمان کردند، در وصف شان شعر سرودیم. با زیباترین مقایسه شان کردیم. که خود زیباترین اند. مالک بهشت شدند و ما در آرزوی بهشت . زن سرچشمه هنر است و ما مردان تنها وصف هنر می گوییم.

29 بهن 1393 ــ 18 فوریه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نامه محرمانه- سرگشاده میر حسین موسوی به آیت الله خامنه ای
مقام معظم رهبری، «حضرت امام علی خامنه ای»!
خاک پای تو هستم و آلوده به گناه. این گنه کرده را عفو فرما!
اکنون در حصرم و در حسرت دیدارت، آزاد کن مرا تا ببوسم پایت.
من و تو پسر دایی و پسرعمه ایم ز پدر، چرا مرا می کنی ز خانه ات به در.
*به یاد آور زمانی که ز مشهد می آمدی تهران، نور چشم ما بودی، در خانه ما ن مهمان.
روزها فکر من این است و شب ها سخنم، که نمی دانم چه کنم از دست این مادر زنم.
یا امام! مرا ز حصر رنجی نیست، رنج من در آن است که مادر زنم هر روز بر سرم فریاد می زند و می گوید: «خاک کاهو بر سرت. دیدی چگونه «رفسنجانی» و «خاتمی «خرت کردند، تو را انداختند جلو و خودشان عقب ایستادند. در زمان نخست وزیری ات چه غلطی کردی که می خواستی در دوره رییس جمهوریت بکنی؟ اعدام ها را در آن زمان فراموش کردی؟ چقدر جوان های مردم را به کشتن دادی؟ بدون اجازه امام (راحل) آب نمی توانستی بخوری، خیال کردی که حالا می توانستی بدون اجازه امام حاضر دست به آب بری؟ صد دفعه به تو گفتم این کلاه بر سرت گشاد است، به حرف من گوش نکردی. چشمت کور، دنده ات هم نرم، آنقدر در این خانه بتمرگ که زیر پایت علف سبز شود. دیدی چگونه مردم به خاطرتو بی لیاقت در خیابان ها ریختند، خیلی ها کشته و تعداد زیادی هم زندانی و شکنجه شدند. خجالت نمی کشی؟ حالا شدی  خیر سرت اصلاح طلب، کجایش را می خواهی اصلاح کنی؟ خانه از پای بست ویران است، حسین آقا فکر اصلاح بند تنبان است».
یا امام! اینها هیچ، چند سال پیش یک قوچ به خانه آورده و گفت: «حالا که اصلاح طلبی سر این گوسفند را اصلاح کن». من مجبورم مرتب سرش را اصلاح کنم، پشمش را کوتاه کنم، شانه به پشمش و سرش بزنم، بشورمش. علف، کاهو، خیار، تره ، جعفری، خریزه و هندوانه به خوردش بدهم. گاهی این حیوان قهر می کند، و با زبان بی زبانی می گوید که میرحسین! اگر تو نخوری من هم نمی خورم. من از ترس مادر زن مجبورم علف بخورم. ولی خب، به او عادت کردم، همدیگر را دوست داریم. تابستان تخت ام را می گذارم توی حیاط کنارش می خوابم، زمستان در زیر زمین کنار هم می خوابیم. یا امام! اگر مرا از دست این مادر زن نجات ندهی، اول خودم را می کشم، بعد این گوسفند بیچاره را. اگر من غطی کردم و اصلاح طلب شدم، گناه این حیوان چیست؟
ای امام جان! دردت پرستات ات به این جان، مرا از خود مرنجان.
اصلا بگذار فرار کنم، بروم خارج پیش همه آنهایی که در انقلاب شریک بودند و حالا از بیکاری شده اند جمهوری خواه و اصلاح طلب و سر همدیگر را اصلاح می کنند. بقولی  «یکی را در ده راه نمی دادند، ادعای کدخدایی می کرد». گاهی وقت ها می روم پیش «بنی صدر» از «الترناتیو» حرف می زنم. بعضی وقت ها هم سری به روشنفکر های ملی- مذهبی  (سروش، گنجی، کدیور، مهاجرانی، و عبدالعلی بازرگان و…) می زنم، که دولت فخیمه انگلیس تو نمک خوابانده، به امید «الترناتیو» تو. ولی تو الترناتیوی و الترناتیو نداری. تو جای نشین خود هستی و جای نشین نداری.
یا امام؛
تو  کجایی  تا شوم  من  چاکرت       عمامه    دوزم،  کنم آن  دور   سرت
مگس کش  آرم و مگس هایت کشم       سماورت را خو به تنهایی دود کشم
دستک ات  بوسم و بمالم  بیضه ات    وقت خواب  بمالم پای و پاچه ات
من شوم جایگزین آفتابه ات                   بریزم آب ولرم بر خایه ات
پشم تو را به چشم بمالم و کنم کلاه    روی تو زیباتر است از خورشید و ماه
من  فدای  صدای  نعلین   تو             من  روم  قربان  فتوای  تو
بوسه بر نشمین گاهت زنم               باد بزن در دست گیرم، بادت زنم
آنکه کرد امام را پشتیبانی در انقلاب    نابرد زین انقلاب هیچ صواب
آنکه حالا شده خیر سرش اصلاح طلب    سهم خود را می کند  از تو طلب
ای  فدای  تو همه  اصلاح   گر          بگذار  بروم از  این خانه به در
گر که آزاد شوم ز دست مادر زنم       پیه سیاست واصلاح گری مالم تنم.
شعر موسوی اگر بند تنبانی است        شغل شریفش ماست مالی است.

پشه و مارمولک و سوسک تو، یک پشم ریش تو، ناخن انگشت کوچک پای تو، در فراق دیدار تو.
نوک عصای تو، خلال دندان تو، دستمال دماغ تو، محتاج دعای تو؛

میر حسین موسوی

*سید علی خامنه‌ای از اقوام دور پدری موسوی است. پدر این دو پسردایی و پسرعمه یکدیگرند. سید علی خامنه‌ای از دیرباز روابط خانوادگی نزدیکی با خانواده میرحسین موسوی داشته‌است، تا آن‌جا که او و برادرش سید محمد خامنه‌ای در دوران جوانی و زمانی که در مشهد و قم اقامت داشتند، هنگام سفر به تهران در خانهٔ پدری میرحسین موسوی اقامت داشتند. برگرفته از ویکی پدیای فارسی.

الجمعه ــ 25 جمادی الاولی 1436 ــ برابر با جمعه 15 اسفند 1393

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 1, 2015

در وصف انور میر ستاری!

در وصف انور میر ستاری!

ای رفیق انور میر ستاری، چون تو نیست در دوستی و مهربانی
در گشاده دستی  صفا، حاتم طایی پشم خویش دانی
صبر تو گذشته از صبر ایوب، ایوب را پشت سر بگذارانی
من سر افرازم به دوستی تو، تو از خوبان و دوست دارانی.

لیک چون سوار اتل شوی، اتل را مانند اسب وحشی رانی
تو بسی عجولی در راه،  مگر هست خبر از حلوای خیراتانی؟
جاده های اتوبان را، رالی بروکسل طالش خوانی
دیگر اتول رانان را، آدم حسابی ناخوانی
تو چنان فشار آوری به گاز، که صدای گازمرا نشنوانانی
گرچه دلم می شود سبک، ولی این سبب می شود مرا نگرانی
و چنان نزدیک شوی به اتول جلو، گویی عاشقی و بوسه خواهانی
چون چنین دیدند چندی گفتند، باهاش لجی خواهی درش مالانی
هر چه گویند همه گویی آری، لیک خر خود خوب می رانی
سخن دوستان باد هواست، تو کشتی خود با باد می رانی
کشتی ات که به بندر رسید، خودت را می زنی به نادانی.
گرچه شعر ابوالفضل اردوخانی، هست خیلی بند تنبانی
قدر دوستی تو می داند ، این تو خود خوب می دانی
بشنو سخن پیرِ خردمندِ دانا را، دیر کردن به ز هرگز نکردنانی.
8 اسفند 1393 ــ 27 فوریه 2015 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 30, 2015

خر ها به جان هم!

خر ها به جان هم!

سال های پیش نزد(حاجی …) یکی از بزرگترین تاجرهای فرش هامبورک بودم. دو تا دامادهایش هم حضور داشتند. در ضمن اینکه چایی می خوردیم و گپ می زدیم، یک نفر آمد تا پول جمع کند برای خرج در روز آشورا.

یکی از دامادها رو کرد به باجناقش و گفت: هرچقدر تو بدی من دو برابرش میدم. این طرف دست کرد جبیش و چکش را در آورد، و مبلغ ده هزار مارک را در آن نوشت و به دست کسی که برای پول جمع کردن آمده بود داد. آن یکی چکی به مبلغ بیست هزار مارک برای روز عاشورا داد.
حاج … که تا حالا ساکت نشسته بود، خندید و گفت: قربونش برم امام حسین رو، هر وقت پول احتیاج داره دو تا خر رو می ندازه به جون هم.  (دو مارک برابر یک یورو کنونی)

حضرت علی، امام حسن، امام حسین، امام سجاد، امام حمد باقر، امام جعفر صادق، امام موسی کاظم، امام علی بن موسی الرضا، امام محمد التقی،امام حسن عسگری، و امام حجت بن حسن (مهدی) امام زمان. علاوه بر آن بیش از بیست هزار امامزداه، هر وقت پول احتیاج دارند، صد ها هزارخر را به جان هم می اندازند.

8 بهمن 1393 ــ 28 ژانویه 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 27, 2015

بهترین مهمانی

بهترین مهمانی
  نمی دانم فراموش نشدنی خاطره ای که از مهمانی رفتن به یاد دارید کدام است؟

از همان کودکی زیبا پرست بودم؛. هنوز به مدرسه نمی رفتم. دق ـ دق ـ دق. با خیالم در گوشه از حیاط حلقه در را بر در کوبیدم. دخترکی آمد با خیالش در را باز کرد و سلام کرد، و سپس ادامه داد: «بفرمایید تو».
ــ سلام خانم! حال شما چطوره؟ حال مادرتون خوبه؟ باباتون خونه نیست؟
ــ مادرم حالش خوبه رفته خرید. بابام هم سر کاره. حالا چرا نمی فرمایید تو؟ دم در وایسادید.
دخترجلو و من به دنبالش. چهار زانو کنار سماوری برنجی به اندازه یک وجب می نشست. پیراهنش گلدارش را روی زانو ها و پاهایش می کشید، به طوری که تنها کف پاهایش پیدا بود. قوری به اندازه نصف سیب روی سماور. کنار آنها چند استکان به اندازه انگشت دانه، قندانی به اندازه نصف یک گردو. در حالیکه با خیالش دو استکان چایی برای هردویمان می ریخت، می گفت: «خب چه خبر؟ از این طرف ها! را گم کردین؟ سایه تون سنگین شده! حال آقا جونتون (پدرم) چطوره؟ خانم جونی (مادرم) ناخوش بود، بهتر شدن؟
ــ والله خیلی وقت بود می خواستم خدمت تون برسم، وقت نمی شد. آقا جون حالش خوبه. خانم جونی هم الحمدالله ناخوشیش برطرف شد. سلام هم رسوند.
در خیال مان، قند در استکان چای می زیم و چای می نوشیدیم. کودکی از کرک نخ در گوشه ای آرام خوابیده بود.
من این مهمانی را دوست داشتم. و برایم زیبا ترین و تا کنون فراموش نشدنی ترین مهمانی است که به یاد دارم.

چند سالی بعد؛ کم و بیش با دخترکان همسن خودم لی ــ لی و یک قل و دوقل بازی می کردم. آن پاهای ظریف که به سنگ می خورد را دوست داشتم. آن دست های کوچک که قلوه سنگی را بالا می انداخت و سنگی دیگر را از زمین بر می داشت و سنگ اولی را در هوا می گرفت، دوست داشتم.

           با دخترک ها نان ببر و کباب بیار بازی می کردم، دستی که می خواست پشت دستم بزند را می گرفتم و با سایه انگشتانم نوازش می کردم.
آیا پروانه ای را نوازش کرده اید؟ آیا گل برگی را نوازش کرده اید؟ این چنین آن دست هایشان را نوازش می کردم. من آن دست ها را دوست داشتم.

وقتی دخترک ها از من قهر می کردند، چنان غمگین بودم که گویی دنیا با من قهر است. وهمیشه این  پسرک بود که منت می کشید.
بزرگتر که شدم، با دخترها مشاعره می کردم. صد ها بیت شعر به خاطر مشاعره با آنها  آموختم.
لام بده؛ لبانت چون غنچه… چ بده؛ چشمان خمارت… ر بده؛ رخ گلگونت… الف بده؛ ابروی چون کمانت….
قاف بده؛ قد رعنایت… دال بده؛ دل سنگت، دست های نوازش گرت…
زن زیباترین موجودی است که هستی آفریده. چه کنم که از همان کودکی زیبا پرست بودم؟

28 دی 1393 ــ 18 ژانویه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 20, 2015

از خود بی خبرم!

از خود بی خبرم!

از دنیا با خبرم، لیک  از خود بی خبرم
از کشتارها، از خرابی وطن با خبرم،
از زنداهای وطن ، از شکنجه اعدام ها با خبرم
سالهاست که خبر می خورم، لیک از خودبی خبرم.

از جراحی پروستات رهبر، از مردن آیت الله … با خبرم
از دندان درد رئیس جمهور، از حال سگش با خبرم،
از آتش سوزی در آنور دنیا، از زلزله و طوفان ها با خبرم
سالهاست که خبر می خورم، لیک از خود بی خبرم.

از جدایی هنرمندی از همسر، از حال معشوقش با خبرم
از خرابی و خوبی آب هوا، از سیل ها با خبرم
از قیمت نان و گوشـت، از گرانی کرایه خانه با خبرم
سالهاست که خبر می خورم، لیک از خودبی خبرم.

30 دی 1393 ــ 20 ژانویه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 17, 2015

ما نژاد ازخالی بندانیم!

ما نژاد ازخالی بندانیم!

انسانها از نژاد های گوناگون هستند؛ سفید، زرد، قرمز، سیاه. ولی ما از نژاد خالی بندانیم.
این ممد آقای ما( مثل همه ما)  بچه خیلی مهربون دوست داشتنیِ. ولی خالی خیلی می بنده. با وجودیکه هشتاد رو پشت سر گذاشته، به فلانش خیلی افتخار می کنه. چپ می ره ــ راست می ره می گه: «اگه پیرم و می لرزم، به صد جوون می ارزم». آقای و خانمی که شما باشین، صد دفعه من این حرف رو از ممد آقا شنیدم و به روی خودم نیاوردم. یه روز عصبانی شدم و گفتم: «فلان فلان شده! یه ربع زور می زنی تا بلکی بتونی بگوزی دل دردت ساکت شه، بعدش هم از خستگی یه ساعت نفس ـ نفس می زنی، به قول خودت استراحت می کنی. با وجودیکه ده سال از تو جوونترم، اگه این ویاگرا نبود، خجالت زده مادر بچه ها بودم. جون عمه ات انقدر واسه ما خالی نبند».
مگه از رو می ره؟

یکی دیگه از کلمات قصار که ایشان مرتب تکرار می کنه اینه که؛
«هنر نزد ایرانیان است و بس، که شیر ژیان (خشمگین)را ندادند به کس».
مرحوم شاد روان نظامی می فرماید: «سگِ کیست روباه نازورمند / که شیر ژیان را رساند گزند».
مرحوم روان شاد سعدی می فرماید:  «مورچگان را چو بُوَد اتفاق / شیر ژیان را بدرانند پوست».
باور کنید، هر وقت در جمعی با ممد آقا هستم، راجع به هر موضوعی که صحبت بشه، این شیر ژیانش را به رخ ما می کشید. یه دفعه هوشنگ بهش گفت: «مرد حسابی بلانسبت، کدوم شیر ژیان؟ هزار و چهار صد سال پیش مملکت رو دو دستی دادیم دست عرب ها تا حالا هم دارن تو سر ما می زنن و حکومت می کنن. مرتب هم افتخار می کنیم که 2500 سال پیش برای اولین بار کوروش ما حقوق بشر رو اختراع کرد. چرا از این گوسفند نذری فقط تخمش به ما رسیده. گوشت، پوست روده اش رو غربی ها بردن»!

همه ما فرزندان کوروش ایم، مرتب هم مانند خدا بیامرز شاه می گوییم که کوروش بخواب که ما بیدارم.

حالا خر رو بیار و باقالی بار کن؛ همین یکی رو کم داشتیم واسه خالی بندی بیشتر. در جریان کاوش‌های باستان شناسی در جنوب بازار تهران، اسکلت انسانی متعلق به هزاره پنجم پیش از میلاد کشف شد.

                     ما فرزندان ایرانمیم، از نژآد خالی بندانیم؟

27 دی 1393 ــ 17 ژانویه 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 12, 2015

بخت یار ما بود که شاعر زن کم داشتیم !

بیشتر شاعران ما مرد بودنده اند، برای وصف زیبایی زن، رخش را به ماه، مویش را به مشک، قدش را به سرو، لبانش را به لعل، چشمانش به چشم آهو، دهانش به غنچه، بویش را به عنبر، بادش را با نسیم سحری، پشمش را به پشم مرینوس و آگورا تشبیه کرده اند. از دیدم من این اشتباه بزرگی است.
زیبایی زن را تنها با زیبایی زن دیگرمی توان تشبیه کرد. حتی زیبایی هر زن را با خود او. و زیبایی های دیگر را با زیبایی زن. زن مظهر زیبایی است و با هیچ زیبایی دیگر نسنجد.
باید حلال ماه را به کمند ابروی زن، قرص ماه را به رخش، غنچه را به لبان او، چشمان آهو را به زیبایی چشم زن تشبیه کرد. مشک را به موی زن، سیب گلاب را با مزه زن، عطر زن را با مشک، عطر گل را با بوی زن، خیال او را به زیبایی رویا تشبیه کرد.
بخت یار ما بود که شاعر زن کم داریم، وگرنه؛ قیافه مرد به عنتر، هیکلش به گوریل، قدش به درخت تبریزی و گاهی به میخ طویله پای خروس، شکمش با بشکه، کله اش به ته قابلمه، مویش به خار، ریشش را به کیسه حمام، زبانش را به زبان مار، چشمان هیزش را به کون خروس، و خیالش را به خوابی وحشتناک تشبیه می کردند.

mollahs

22 دی 1393 ــ 12 ژانویه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی