نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 10, 2015

به گوش دشمنان برسد؟!

به گوش دشمنان برسد؟!

چندی پیش از ایران ایملی برایم فرستادند، با عنوان » نامه سرگشاده و محرمانه *»میر حسین موسوی به امام». و من هم بدون توجه به اینکه فرستنده یکی از دشمنان آقای «موسوی» است انتشار دادم. بدین جهت از آقای «میر حسین موسوی» که در خانه شان زندانی هستند، و همچنین از طرفدان شان پوزش می خواهم.

دوستان ایشان با تمجید های از جمله» بی شعور، نفهم، بی سواد، الاغ، و…» پاسخ  مرا دادند. متوجه شدم که این آقایان بدون اینکه مرا دیده باشند، شناخت خوبی از من دارند. و این سبب شگفتی ام شده، و پی بردم که اشخاص با هوش، خردمند و دمکراتی طرفدار آقای»میر حسین موسوی» هستند».

پشتیبا نان «آقای میر حسین موسوی» (اصلاح طلبان) فرموش کرده اند که در هر یک از شهرهای غربی هستند، چند نفر پیدا می شوند که به علت مشکلات مالی، بیماری، نداستن زبان آن کشور در نا امیدی و سر وخورگی تمام  در خانه شان زندانی هستند. حتی امکان خارج شدن از خانه برای نوشیدن یک قهوه در کافه ای را ندارند.

این دوستان برای «امام حسین» (میر حسین)اشک می زیزند و سینه می زنند، چون زحمتی ندارد. ولی «حسین آقا و زهرا خانم» هموطن بیمارشان را فراموش می کنند. چون این کار وقت، زحمت و حوصله می خواهد، و ممکن است خدای ناکرده هزینه کوچکی هم داشته باشد.

*چنانچه آقای «میر حسین موسوی»  بتواند از خانه اش خارج شوند، بدون شک، ممنوع القلم، ممنوع السفر، ممنوع الکلام، ممنوع السلام، ممنوع المصاحبه، و ده ها ممنوعیت دیگر خواهند داشت، و حتی اگر به  *قضای حاجت بروند، دو مامور جان بر کف مواظب ایشان خواهند بود که نبادا با صدای بلند باد رها کنند، تا به گوش دشمنان برسد.

19 اردیبهشت 1394 ــ 9 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 9, 2015

دیوانه منم!

دیوانه منم! دیوانه ای در خواب به سنگی از دیوارقصری گفت: «خوشا به حالت که گلِ تورا به سنگ دیگری وصل کرده». سنگ گفت: «گِل میان ما جدایی انداخته، زمانی ما یکی بودیم، فرهاد کوهکن سوخته از عشق شیرین ما را زهم جدا کرد. ما قربانی عشق فرهاد به شیرینیم». سنگ ریزه ای  گفت: «چه می گویی؟ مرا ببین که چگونه از صخره ای جدا شده ام، تا چهارپایان و رهگذران مرا لگد کوب کنند». مشتی خاک فریاد بر آوردند: «ما را فراموش کردید، قله نشین کوهی بلند بودیم که پای عقاب به آن نمی رسید. بنگرید که چگونه زمان ما را ز اصل خویش دور کرد، خاک کرد، خوار کرد. هرکه از اصل خویش دور شد، خاک شد، خوار شد». دیوانه در خواب شنید. خاک آلود بیدار شد. دیوانه منم.! 18 اردیبهشت 1394 ــ  8 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 2, 2015

باشگاه جاکش های سابق!

باشگاه جاکش های سابق!

محسن گفت: «وقتی برای یک دوره شش ماهه قرار شد به فرانسه بروم، نامزدم «لاله» گفت: «تو بری برنگردی من چکار کنم؟» به شوخی گفتم که نامزد یک *جاکش دیگه می شی! هنوز دو ماه نشده بود که تلفن کرد و گفت: «محسن جون تور و مثل برادرم دوست دارم، ولی نمی خوام نامزد تو باشم». خندیدم و گفتم که یک جاکش دیگه پیدا کردی؟  گفت: «بی ادب، قراره با فرهاد نامزد بشم، بهتر از تو نباشه، پسر بسیار خوبیه». هنوز یک سال نشده بود که گفت: «نامزدیم را با فرهاد به هم زدم. آخه همه اش مواظب شکمشه زیاد نمی خورده که مبادا چاق شه. من رو از این ور شهر به اون ور شهر پیاده می بره می گه واسه سلامتی خوبه و…». چند ماهی هم نامزد مهرداد بود از او هم به علت اینکه همه اش سرش توی کتاب است جدا شد».
محسن ادامه داد: «خلاصه، از زمان نامزدیش با من بیش از بیست و پنج سال می گذرد، به مدت  شش ماه، یک سال، دو سال نامزد یکی شد و بعدش به دلیل های گوناگون به هم زد. یکی چاق بود، یک لاغر، یکی زیاد می خوابید، یکی مادرش غر می زد، یکی خرو پف می کرد، یکی می گوزید. چه درد سرت بدهم در این مدت اکثر ما صاحب و زن بچه شدیم. آخرین بار که دیدمش گفت: «هر خر جاکشی را که پیدا کنم زنش می شوم».  بگذریم، یک خر جاکشی گیر آورد، ولی مدت زیادی هم نامزدیش با او دوام نیاورد. حالا ما نامزد های سابق «لاله» با هم دوست شدیم و یک «باشگاه جاکش های سابق» تشکیل داده ایم».

بقول عبید زاکانی  «مردی در حال مرگ بود، زنش از او پرسید: بعد از مرگ تو من چه کنم؟ مرد پاسخ داد: زن جاکش دیگری می شوی!.».

12 اردیبشت 1394 ــ 2 مه 2015 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 30, 2015

توبره خیالی، و صلاح طلب

توبره خیالی، و صلاح طلب

مرتضی دوست صمیمی ام در گذشت. روانش شاد، انسان بسیار مهربان، با گذشت، دوست داشتنی بود. هر کمکی که از دستش بر می آمد در حق هیچ کس دریغ نمی کرد. هیچ وقت پشت کسی بد نمی گفت. (بر خلاف اکثر ایرانیان) همیشه نقطه مثبتی نزد کسی پیدا می کرد و روی آن انگشت می گذاشت.
در مراسم خاک سپاری او تعدا زیادی از دوستانش آمده بودند. در این میان خانمی بود که سیل وار اشک می ریخت بر سر و سینه خود می گوبید، و خاک بر سر صورتش می پاشید، مویش را می کشید و زجه می زد: «چرا رفتی من رو تنها گذاشتی، کاشکی می موندی من می مردم تا ببینی بعد از مرگت من چه می کشم» داد می زد من رو هم با اون بذارین تو قبر، بدون مرتصی تحمل زنده بودن رو ندارم.» خودش را می خواست تو گور بیاندازد که عده ای به زور او را گرفتند، و…!

من این خانم را تا به حال نه دیده بودم و نه نامش را از مرتضی شنیده بودم. به یکی از آشنا یان گفتم، این خانم خواهر آن روانشاد است؟، معشوقه او بوده؟، از دوستان نزدیکش بوده؟. او گفت ایشان همسر سابق مرتضی بوده که ده سال پیش از هم جدا شده اند. بد گویایی های که این خانم از مرتضی کرده قابل وصف نیست، ولی همسایه ایشان که یک خانواده ایرنی است ، می گوید: همیشه زیر شلواری شوهر سابقش روی بالکن پهن بوده. وقتی زن همسایه با شوخی از اومی پرسد، زیر شلواری این جا چه کار می کند؟، با لبخندی غمگین بر لب، و اشک در چشمانش پاسخ داده، با وجودی که چند سال است که از آن مرتیکه جدا شده ام، ولی خاطره های خوب و فراموش نشدنی از محتوای این زیر شلواری دارم.

حالا دوستان چپ ما که از انقلاب بد می گویند، و بر که مزارش سیل وار اشک می ریزند، خاطرات خوبی از محتوای خشتک انقلاب دارند، از شرکت در کشتارهای ابتدای انقلاب، از جاسوسی و لو دادن رقیبان، و…! زمانی که آخونده انقلاب را از دست شان گرفته اند، و در آن شریک نیستند، به امید اینکه فردایی که سهمی از آن ببرند، اصلاح طلب شده اند.
از آخور انقلاب نتوانستند بخورند، حالا امید به توبره کوچکی در آینده خیالی بسته اند.

9 اردیبهشت 1394 ــ 29 آوریل 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 7, 2015

جام زهر یا شربت

جام زهر یا شربت

در این چند روز گذشته، عمه جانم که 93 سه سال دارد، هر شب  پای اسکایپ از تهران به من می گوید، خاک بر سرت هرکی از ننه اش قهر کرده بود، در باره تفاهم ایران غرب بر سر مسئله اتمی چیزی نوشته، خیر سرت تو هم یک غلطی بکن و چیزی بنویس.
چه گویم که ناگفتنم بهتر است، زبان در دهان بند تنبان سر است.
چندی به آقای ظریف شادباش گفتند و ابراز شادمانی کردند. عده ای آن را جام زهری خواندند.

اگر به سفره رنگین دولت مردان مان خوب توجه گرده باشید، خواهید دید، ده ها نوع خوراکی روی سفره چیده شده، و این آقایان با آن شکم های گنده شان چنان با ولع  کباب های گوناگون و خورشت های پر چربی را ، همراه با شربت های مختلف و پس از آن میوه های تازه نشخوار می کنند که گویی از قحطی در آمدند. این در حالی است که خیلی از مردم به نان شب محتاج اند.
اگر آنچه را که این آقایان کوفت می کنند زهر می می دانید، من هم حاضرم هر روز زهر بخورم.
در هر حال اگر جام زهری هم باشد، این ملت است که در 37 سال گذشته به قیمت خونش هر روز جام زهر را سر کشیده.

18 فرورودین 1394 ــ 7 آوریل 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 19, 2015

آگهی ازدواج!

آگهی ازدواج!

در پخش این آگهی مرا یاری دهید!
جوانی هستم سی ساله ( چهل سال قبل) خواهان  آشنایی با دختری زیبا با موهایی بلوند یا سیاه، اگر هم مو نداشت اشکالی ندارد.
او باید مهربان، دلسوز، باگذشت، حد اکثر 30 سال، اگر 35 سال داشت هم اشکالی ندارد.
قد 165 اگر 166 باشد هم اشکالی ندارد.
دست کم دکترا در یکی از رشته های زیر داشته باشد؛ ادبیات، تاریخ هنر، جامعه شناسی، روانشناسی، اگر هم هیچ مدرک تحصیلی نداشت، اما ثروت فراوان داشت، اشکالی ندارد.
دارای ویلایی با استخر، زمین گلف، اگر زمین تنیس هم باشد هم اشکالی ندارد. مشکل بچه اصلا مهم نیست، من 8 تا از همسران سابقم داردم.

در صورت آشنایی مایلم با این خانم ازدواج کنم!

من مردی هستم، به گفته آشنایان (حسود)؛ ابله، بی سواد، بی شعور، پر مدعا، بی ادب، دروغگو، متقلب، بدجنس، موذی، پر رو و هیز که یک پایش مصنوعی است، پای دیگرش شل. یک طرف سرم کچل است و طرف دیگرش بی مو. یک گوشم کر است و گوش دیگرم کم شنوا. یک دستم انگشت ندارد، دست دیگرم چلاق است. یک چشمم کور، چشم دیگرم سو ندارد.

اگر می خواهید بدانید عضو اصلی خوب کار می کند؟ پس چی! وگرنه نمی توانستم این آگهی را بنویسم.

از متقاضیان خواهش می کنم شش قطعه عکس با مایوی دو تکه برایم بفرستند. اگر یک تکه هم شد، اشکالی ندارد.
بانوانی که خواهان آشنایی و ازدواج با من هستند، برایم پیام بگذارند.

به امید یافتن همسری با وفا و مادری مهربان و دلسوز برای فرزندانم،
و با ارج فراوان، عاشق پیشه…

28 اسفند 1393 ــ 19 مارس 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 16, 2015

توپچی ها «هو» نکنید!

توپچی ها «هو» نکنید!

دشمنی دارم که مرا زندانی کرده. دست، پای و چشمم را بسته، مرا شکنجه می کند، زشت ترین اهانت ها را روا می دارد و بی اندازه خوارم می کند. این دشمن، اندیشه های ابلهانه من است که مرا این چنین آزار می دهند.

حاصل اندیشه ابلهانه، گفتار و کردار ابلهانه است. دهن بینم و آینده نگر نیستم، خرد در بنیان من وجود ندارد. زود احساساتی می شوم. به جای فکر کردن، عکس العمل نشان می دهم. سپس پشیمانم.
یکی آخرین کارهای ابلهانه من، امضای «پتیشن» (pétition) درخواست از کشورهای غربی برای لغو پناهندگی کسانی که به کشور خود می روند و باز می گردند، بود.
بدون شک همه کسانی که این (pétition) را امضا کرده اند، هرگز در تمام عمرشان خطایی از آنها سر نزده، و فرزند یکی از پیغمبرانند و از هر گناهی به دور.
اگر رفت و آمد ایرانیان به کشور خود را «لکه سیاهی بردامن شان» بدانیم، من سر تا پا سیاهم. بدین دلیل اگر تمام مردم دنیا این (pétition) را امضا می کردند، من یکی نبایستی به خودم چنین اجازه ای می دادم.
روزی در بازار باغ داد (بغداد) می گشتم. دیدم عده ای به دنبال جوانی هستند، او را «هو» می کنند. نزدیک شدم و از یکی پرسیدم این جوان چه گناهی کرده که شما او را هو می کنید، گفت: «او گوزیده». فریاد برآوردم که هر کس هرگز «نگوزیده» اول از همه این جوان را هو کند.
چند لحظه ای نگذشت که همه ساکت  و پراکنده شدند. در این زمان جوان به دست پای من افتاد و گفت: «جان به فدایت، تو که هستی و چه کاره ای که چنین بزرگواری؟ گفتم: «ابوالفضل اردوخانیِ توپچی»!
توپچی ها! گوزو ها را «هو» نکنید…

25 اسفند 1393 ــ 16 مارس 2015 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 8, 2015

جناب، و سرکار

جناب، و سرکار

یکی از معنی های «جناب» در فرهنگ دهخدا «داغ که بر پهلوی شتر نهند. (منتهی الارب ). ریسمانی را گویند که بر گردن چاروا بندند و هر جا که خواهند ببرند است.»

یک کمی بازی با این واژه( جناب) می توانیم آن را «شتری که بر پهلویش داغ خورده معنی کنیم، یا چاروایی که ریسمانی بر گردن دارد، و به هر طرف که بخواهند می کشند» در این صورت معنی جناب عالی هم روشن است؟! این واژه در مورد بسیاری از مردان به درستی به کار برده می شود.
چون آخوندها با کمک چپول ها که خیال می کردند کبابی در راه است،ما را خوب داغ کردند، و طنابی هم بر گرن مان بستند، و به هر طرف که خودشان خواست کشیدند. می پذیرم که یک جناب هستم، هموطنان گرامی (مرد)به جناب بودن خود اعتراف کنید.

و، در فرهنگ دهخدا  واژه «سرکار» به معنی « کارفرما در کاری . (یادداشت مؤلف ). کارفرما و صاحب اهتمام کاراست» این واژه در مورد بانوان به کار برده می شود. این واژه هم به درستی به کار یرده می شود.
از نخستین روز  آفرینش بانوان ما را سر کار گذاشتند، ناز و غمزه کردند، عشوه آمدند. نه گفتند، آری پنداشتند. در نبودنشان هم با خیالشان دل خوش کردیم. الهام دهنده ما (مردان)بودند. شاعرمان کردند، در وصف شان شعر سرودیم. با زیباترین مقایسه شان کردیم. که خود زیباترین اند. مالک بهشت شدند و ما در آرزوی بهشت . زن سرچشمه هنر است و ما مردان تنها وصف هنر می گوییم.

29 بهن 1393 ــ 18 فوریه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نامه محرمانه- سرگشاده میر حسین موسوی به آیت الله خامنه ای
مقام معظم رهبری، «حضرت امام علی خامنه ای»!
خاک پای تو هستم و آلوده به گناه. این گنه کرده را عفو فرما!
اکنون در حصرم و در حسرت دیدارت، آزاد کن مرا تا ببوسم پایت.
من و تو پسر دایی و پسرعمه ایم ز پدر، چرا مرا می کنی ز خانه ات به در.
*به یاد آور زمانی که ز مشهد می آمدی تهران، نور چشم ما بودی، در خانه ما ن مهمان.
روزها فکر من این است و شب ها سخنم، که نمی دانم چه کنم از دست این مادر زنم.
یا امام! مرا ز حصر رنجی نیست، رنج من در آن است که مادر زنم هر روز بر سرم فریاد می زند و می گوید: «خاک کاهو بر سرت. دیدی چگونه «رفسنجانی» و «خاتمی «خرت کردند، تو را انداختند جلو و خودشان عقب ایستادند. در زمان نخست وزیری ات چه غلطی کردی که می خواستی در دوره رییس جمهوریت بکنی؟ اعدام ها را در آن زمان فراموش کردی؟ چقدر جوان های مردم را به کشتن دادی؟ بدون اجازه امام (راحل) آب نمی توانستی بخوری، خیال کردی که حالا می توانستی بدون اجازه امام حاضر دست به آب بری؟ صد دفعه به تو گفتم این کلاه بر سرت گشاد است، به حرف من گوش نکردی. چشمت کور، دنده ات هم نرم، آنقدر در این خانه بتمرگ که زیر پایت علف سبز شود. دیدی چگونه مردم به خاطرتو بی لیاقت در خیابان ها ریختند، خیلی ها کشته و تعداد زیادی هم زندانی و شکنجه شدند. خجالت نمی کشی؟ حالا شدی  خیر سرت اصلاح طلب، کجایش را می خواهی اصلاح کنی؟ خانه از پای بست ویران است، حسین آقا فکر اصلاح بند تنبان است».
یا امام! اینها هیچ، چند سال پیش یک قوچ به خانه آورده و گفت: «حالا که اصلاح طلبی سر این گوسفند را اصلاح کن». من مجبورم مرتب سرش را اصلاح کنم، پشمش را کوتاه کنم، شانه به پشمش و سرش بزنم، بشورمش. علف، کاهو، خیار، تره ، جعفری، خریزه و هندوانه به خوردش بدهم. گاهی این حیوان قهر می کند، و با زبان بی زبانی می گوید که میرحسین! اگر تو نخوری من هم نمی خورم. من از ترس مادر زن مجبورم علف بخورم. ولی خب، به او عادت کردم، همدیگر را دوست داریم. تابستان تخت ام را می گذارم توی حیاط کنارش می خوابم، زمستان در زیر زمین کنار هم می خوابیم. یا امام! اگر مرا از دست این مادر زن نجات ندهی، اول خودم را می کشم، بعد این گوسفند بیچاره را. اگر من غطی کردم و اصلاح طلب شدم، گناه این حیوان چیست؟
ای امام جان! دردت پرستات ات به این جان، مرا از خود مرنجان.
اصلا بگذار فرار کنم، بروم خارج پیش همه آنهایی که در انقلاب شریک بودند و حالا از بیکاری شده اند جمهوری خواه و اصلاح طلب و سر همدیگر را اصلاح می کنند. بقولی  «یکی را در ده راه نمی دادند، ادعای کدخدایی می کرد». گاهی وقت ها می روم پیش «بنی صدر» از «الترناتیو» حرف می زنم. بعضی وقت ها هم سری به روشنفکر های ملی- مذهبی  (سروش، گنجی، کدیور، مهاجرانی، و عبدالعلی بازرگان و…) می زنم، که دولت فخیمه انگلیس تو نمک خوابانده، به امید «الترناتیو» تو. ولی تو الترناتیوی و الترناتیو نداری. تو جای نشین خود هستی و جای نشین نداری.
یا امام؛
تو  کجایی  تا شوم  من  چاکرت       عمامه    دوزم،  کنم آن  دور   سرت
مگس کش  آرم و مگس هایت کشم       سماورت را خو به تنهایی دود کشم
دستک ات  بوسم و بمالم  بیضه ات    وقت خواب  بمالم پای و پاچه ات
من شوم جایگزین آفتابه ات                   بریزم آب ولرم بر خایه ات
پشم تو را به چشم بمالم و کنم کلاه    روی تو زیباتر است از خورشید و ماه
من  فدای  صدای  نعلین   تو             من  روم  قربان  فتوای  تو
بوسه بر نشمین گاهت زنم               باد بزن در دست گیرم، بادت زنم
آنکه کرد امام را پشتیبانی در انقلاب    نابرد زین انقلاب هیچ صواب
آنکه حالا شده خیر سرش اصلاح طلب    سهم خود را می کند  از تو طلب
ای  فدای  تو همه  اصلاح   گر          بگذار  بروم از  این خانه به در
گر که آزاد شوم ز دست مادر زنم       پیه سیاست واصلاح گری مالم تنم.
شعر موسوی اگر بند تنبانی است        شغل شریفش ماست مالی است.

پشه و مارمولک و سوسک تو، یک پشم ریش تو، ناخن انگشت کوچک پای تو، در فراق دیدار تو.
نوک عصای تو، خلال دندان تو، دستمال دماغ تو، محتاج دعای تو؛

میر حسین موسوی

*سید علی خامنه‌ای از اقوام دور پدری موسوی است. پدر این دو پسردایی و پسرعمه یکدیگرند. سید علی خامنه‌ای از دیرباز روابط خانوادگی نزدیکی با خانواده میرحسین موسوی داشته‌است، تا آن‌جا که او و برادرش سید محمد خامنه‌ای در دوران جوانی و زمانی که در مشهد و قم اقامت داشتند، هنگام سفر به تهران در خانهٔ پدری میرحسین موسوی اقامت داشتند. برگرفته از ویکی پدیای فارسی.

الجمعه ــ 25 جمادی الاولی 1436 ــ برابر با جمعه 15 اسفند 1393

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 1, 2015

در وصف انور میر ستاری!

در وصف انور میر ستاری!

ای رفیق انور میر ستاری، چون تو نیست در دوستی و مهربانی
در گشاده دستی  صفا، حاتم طایی پشم خویش دانی
صبر تو گذشته از صبر ایوب، ایوب را پشت سر بگذارانی
من سر افرازم به دوستی تو، تو از خوبان و دوست دارانی.

لیک چون سوار اتل شوی، اتل را مانند اسب وحشی رانی
تو بسی عجولی در راه،  مگر هست خبر از حلوای خیراتانی؟
جاده های اتوبان را، رالی بروکسل طالش خوانی
دیگر اتول رانان را، آدم حسابی ناخوانی
تو چنان فشار آوری به گاز، که صدای گازمرا نشنوانانی
گرچه دلم می شود سبک، ولی این سبب می شود مرا نگرانی
و چنان نزدیک شوی به اتول جلو، گویی عاشقی و بوسه خواهانی
چون چنین دیدند چندی گفتند، باهاش لجی خواهی درش مالانی
هر چه گویند همه گویی آری، لیک خر خود خوب می رانی
سخن دوستان باد هواست، تو کشتی خود با باد می رانی
کشتی ات که به بندر رسید، خودت را می زنی به نادانی.
گرچه شعر ابوالفضل اردوخانی، هست خیلی بند تنبانی
قدر دوستی تو می داند ، این تو خود خوب می دانی
بشنو سخن پیرِ خردمندِ دانا را، دیر کردن به ز هرگز نکردنانی.
8 اسفند 1393 ــ 27 فوریه 2015 ــ بروکسل ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی