نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 1, 2015

یک آدم دوست داشتنی.

یک آدم دوست داشتنی.2015-07-28 22.36.26

چندی از انسان ها مانند آفتاب بهاری اند، گرمای لذت بخشی می دهند و نمی سوزانند. مانند نسیم بهاری غبار را از رخ می زدایند و روان را شاد می کنند. با آشنایی با این انسان ها می توانیم عشق مولانا به شمس را درک کنیم. خوشبختانه چندی از آنها را می شناسم. این ها آدم ها دوست داشتنی هستند. طالب زاده! یک آدم دوست داشتنی.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 12, 2015

اونیکه تو دلمه، تو چشام خونده بشه !

اونیکه تو دلمه، تو چشام خونده بشه !

یه روز گفتم، دلم می خواد اونیکه تو مخمه به زبون بیارم. اونیکه تو دلمه تو چشام خونده بشه.
دلم می خواد، به اونیکه دوستش دارم، بگم دوسِت دارم و از اونیکه بدم میاد، بگم از جلوی چشم برو گم شو.
کسی به هم دروغ نگه و منم فقط حرف راست بزنم. به هم نارو نزنن تا منم مجبور باشم تلافی کنم.
دلم می خواد قسم ها قسم باشه، سلاما از روی صفا باشه.
دلم می خواد با بچه ها مثل خودشون بازی کنم، وقتی خنده داره بخندم، گریه کنم وقتی غمی تو دل دارم.
اما مردم می گن؛ بازی مال بچه هاس، تو بچه نیستی. خنده مال مسخره هاس، مگه مسخره ای؟. گریه مال زن هاس، تو مردی.
دلم می خواد اونیکه تو مخمه به زبون بیارم. اونیکه تو دلمه تو چشام خونده بشه.

19 تیر 1394 ــ 22 ژوئن 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 28, 2015

خسته شدم!

 

خسته شدم!

چندی نقش بازی می کنند، می خواهند دیده شوند،
زمانی من هم.

چندی دگر تماشاچی اند، گاهی شاد می خندند،
کاهی غمگین می گریند، گاه دگر بی تفاوت،
زمانی من هم.

از نقش بازی کردن و تماشاچی بودن، خسته شدم.

7 خرداد 1394 ــ 28 مه 2015 ــ اردوخانی بلژیک

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2015

شرمنده از دروغی که گفته ام.

 

شرمنده از دروغی که گفته ام.

«قابل توجه کسانی که  اصرار دارند نوشته های شان به اشتراک کذاشته شود» و روزی ده تا مطلب در فیس بوک می گذارند.
خبر خیلی مهم، به اشتراگ بگذارید. اگر این نوشته را به آگاهی هموطنان نرسانید، ایرانی نیستید. (هرکی از ننه اش قهر کرده،» می گوید: ما ایرانی ها حافظه تاریخی نداریم») (من از عمه ام قهر کرده ام) چنانچه از حادثه ای ناگواری که برای من پیش آمده، پند نگیرید، شما هم حافظه تاریخ ندارید، و مانند گذشته، از دیگران( از تاریخ) چیزی نیاموخته اید.

تابستان پیش ساعت چهار ــ پنج بعد از ظهر در جنگلی که نزدیک خانه ام است، قدم می زدم. خورشید می درخشید و گرما می داد، نه چندان که بسوزاند. بوی عطر گل و چمن همه جا پراگنده بود. نسیم گل ها را نوازش می کرد، برگ درختان به هم بوسه می زدند. خزندگان می خزیدند. دوندگان می دویدند، چرندگان می چریدند، پرندگان آواز خوانان می پریدند، کلاغ ها قار ــ قار می کردند. در آب ریزی قورباغه های نر در عشق معشوق غور ـــ غور می کردند. کلاغی آمد یکی از قورباغه ها را گرفت و پر زد و رفت. سایر قورباغه ها به احترام روان پاک از دست رفته، چند دقیقه اعلام سکوت کردند.

من هر چه کوشش کردم که شعر در وصف این اوضاع رمانتیک، و حال خودم بگویم، نتوانستم، شعر بند شده بودم.
پس از ساعتی قدم زدن احساس  کردم پای راستم گرفته و درد می کند. برای آرام گرفتن درد پایم، آن را روی تنه درختی که افتاده بود گذاشتم، و زانویم را خم کردم که ناگهان صدای جری شنیدم و خشتکم پاره شد. و همزمان باد پر صدایی هم از من خارج گشت. به پشتم نگاه کردم دیدم، چند نفری مرد و زن ایستاده اند، و با شگفتی مرا می نگرند. شرمنده گفتم: ما یونانی ها ضربالمثلی داریم که می گوید: (نخواستم آبروی ایرانی ها را ببرم، بدین جهت گفتم، ما یونانی ها) این شتری است که در خانه همه کس می خوابد. مرد خردمندی گفت: ما بلژیکی ها ضربالمثلی داریم که  می گوید: مهم نیست، برای هم کس پیش می آید، حتی برای شاهنشاه.

در این مدت یکسال چند بار آن بزرگوار مرا دیده، و هر بار با خنده گفته: یونانی گوزو حالت چطوره؟
باور کنید سخت دچار ناراحتی وجدان شده، و رنج می برم به خاطر دروغ بزرگی که گفته ام. چنانچه می خواهید مانند من رنج نبرید و ناراحتی وجدان نداشته باشید، زمانیکه بین دو پایتان فاصله می اندازید، زانو خم می کنید، شلوارتان  خوب را بالا بکشید.

28 اردیبهشت 1394 ــ 18 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 12, 2015

عمه جان، و خانم گلشیفته فراهانی!

عمه جان، و خانم گلشیفته فراهانی!
شاید از خوداتان بپرسید چه را بطه ای هست، بین این دو بانوی گرامی. عمه جان بالای 90 را دارد، ولی سنش را  نپرسید، چون دشمن خونی شما می شود. این را هم بگویم: ایشان جوانی هایش خیلی خوشگل بوده. اگر عمه جان من هزار عیب داشته باشد، یک حسن دارد که هزار عیبش را می شود نادیده گرفت. ایشان حسود نیستند، هر چه زیباست عاشقنه می نگرد و تمجید می کند.
زمانی که من نو جوان بودم، عمه ام هر دختر زیبایی را می دید، به شوخی به من می گفت: اگر پسر خوبی باشی این را برایت می گیرم، و به دخترها هم می گفت: اگر دختر خوبی باشید، برای ابوالفضل میام خوارستگاری. دختر ها می خندید و چیزی به عمه جانم نمی گفتند: ولی به من می گفتند، کدوم خری میاد زن تو بشه، مگه آدم قحطه؟ کاری نمی کنی، جز نوشتن نامه های دو زاری برای هر کور و کچلی، اونم با خط خرچنگ قورباغه ات. این خرها به خودشون زحمت نمی دن دست کم  رو نویسی کنن. و…؛ (یکی از نامه ها خیلی احساسات به خرج دادم، در داستان بعدی می نویسم.) به هر حال شانش آوردند که زن من نشدند.

چند ماه پیش دو ــ سه تا عکس از خانم گلشیفته برایش ایمیل کردم، و نوشتم که به غیرت بعضی از مردان ایرانی برخورده، و نوشته اند، ابروی هرچه ایرانی است برده، و رکیک ترین حرف ها را  در فیس بوک روانه این خانم کردند.

چند روز بعد خیلی عصبانی آمد پای اسکایپ و پس از سلام و احوال پرسی گوتاهی گفت: واه ـ واه چه خوشگله، حیف که پیر شدی، وگرنه واست می گرفتم، بر چشم حسود لعنت، بشمار. گُه خوردن به غیرت شون بر خورده، اگه من جای اون بودم از لج این آخوندها هم که شده لخت و پتی راه می فتم. اگه اینها غیرت و شرف داشتند، این همه مردم تو زمستون و تابستون مجبور نبودن تو خیابون بخوابن. اگه اینها غیرت داشتند، کسی مجور نبود کلیه اش رو بفروشه. اگه اینها غیرت داشتند، این هم جوون های مردم بیکار نبودن، و معتاد نمی شدن. اگه غیرت داشتند، مملکت را به این روز نمی انداختن. خودشون تو قصرها هم چنان زندگی نمی کردن، یک مشت مردم بی خونه مون نمی شدن. جای اینکه پول ها را خرج این مملکت کنن خرج فلسطیه و حزب الله نمی کردن و نمی گذاشتن تو بانک های خارج. کارخونه های ما تعطیل نمی شد، کشاورزها به گدایی نمی افتادن، واسه اینکه آقا زاده ها از مهر و تسبیح بگیر، تا اَ ره ، و میخ، بادمجون،  کدو، و ماشین الات  رو از چین وارد کنن. این همه روسپی گرسنه تو خیابون نبود.  به خدا قسم وقتی می ببنم دلم کبابه. ولی نمی دونم چکار کنم. تنها کاری که می تونم بکنم، اینکه گاهی یک لقمه غذا واسه چند نفر ببرم. کاشکی می مُردم این ها رو نمی دیدم. و…؛ راستی از قول من گلشیفته خانم سلام برسون و بگو: به حرف حسودها ی احمق توجه نکنه. آزاده و تنش مال خودشه، کسی هم حق نداره واسش تکیلف روشن کنه.

22 اریبهشت 1294 ــ 12 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 10, 2015

به گوش دشمنان برسد؟!

به گوش دشمنان برسد؟!

چندی پیش از ایران ایملی برایم فرستادند، با عنوان » نامه سرگشاده و محرمانه *»میر حسین موسوی به امام». و من هم بدون توجه به اینکه فرستنده یکی از دشمنان آقای «موسوی» است انتشار دادم. بدین جهت از آقای «میر حسین موسوی» که در خانه شان زندانی هستند، و همچنین از طرفدان شان پوزش می خواهم.

دوستان ایشان با تمجید های از جمله» بی شعور، نفهم، بی سواد، الاغ، و…» پاسخ  مرا دادند. متوجه شدم که این آقایان بدون اینکه مرا دیده باشند، شناخت خوبی از من دارند. و این سبب شگفتی ام شده، و پی بردم که اشخاص با هوش، خردمند و دمکراتی طرفدار آقای»میر حسین موسوی» هستند».

پشتیبا نان «آقای میر حسین موسوی» (اصلاح طلبان) فرموش کرده اند که در هر یک از شهرهای غربی هستند، چند نفر پیدا می شوند که به علت مشکلات مالی، بیماری، نداستن زبان آن کشور در نا امیدی و سر وخورگی تمام  در خانه شان زندانی هستند. حتی امکان خارج شدن از خانه برای نوشیدن یک قهوه در کافه ای را ندارند.

این دوستان برای «امام حسین» (میر حسین)اشک می زیزند و سینه می زنند، چون زحمتی ندارد. ولی «حسین آقا و زهرا خانم» هموطن بیمارشان را فراموش می کنند. چون این کار وقت، زحمت و حوصله می خواهد، و ممکن است خدای ناکرده هزینه کوچکی هم داشته باشد.

*چنانچه آقای «میر حسین موسوی»  بتواند از خانه اش خارج شوند، بدون شک، ممنوع القلم، ممنوع السفر، ممنوع الکلام، ممنوع السلام، ممنوع المصاحبه، و ده ها ممنوعیت دیگر خواهند داشت، و حتی اگر به  *قضای حاجت بروند، دو مامور جان بر کف مواظب ایشان خواهند بود که نبادا با صدای بلند باد رها کنند، تا به گوش دشمنان برسد.

19 اردیبهشت 1394 ــ 9 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 9, 2015

دیوانه منم!

دیوانه منم! دیوانه ای در خواب به سنگی از دیوارقصری گفت: «خوشا به حالت که گلِ تورا به سنگ دیگری وصل کرده». سنگ گفت: «گِل میان ما جدایی انداخته، زمانی ما یکی بودیم، فرهاد کوهکن سوخته از عشق شیرین ما را زهم جدا کرد. ما قربانی عشق فرهاد به شیرینیم». سنگ ریزه ای  گفت: «چه می گویی؟ مرا ببین که چگونه از صخره ای جدا شده ام، تا چهارپایان و رهگذران مرا لگد کوب کنند». مشتی خاک فریاد بر آوردند: «ما را فراموش کردید، قله نشین کوهی بلند بودیم که پای عقاب به آن نمی رسید. بنگرید که چگونه زمان ما را ز اصل خویش دور کرد، خاک کرد، خوار کرد. هرکه از اصل خویش دور شد، خاک شد، خوار شد». دیوانه در خواب شنید. خاک آلود بیدار شد. دیوانه منم.! 18 اردیبهشت 1394 ــ  8 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 2, 2015

باشگاه جاکش های سابق!

باشگاه جاکش های سابق!

محسن گفت: «وقتی برای یک دوره شش ماهه قرار شد به فرانسه بروم، نامزدم «لاله» گفت: «تو بری برنگردی من چکار کنم؟» به شوخی گفتم که نامزد یک *جاکش دیگه می شی! هنوز دو ماه نشده بود که تلفن کرد و گفت: «محسن جون تور و مثل برادرم دوست دارم، ولی نمی خوام نامزد تو باشم». خندیدم و گفتم که یک جاکش دیگه پیدا کردی؟  گفت: «بی ادب، قراره با فرهاد نامزد بشم، بهتر از تو نباشه، پسر بسیار خوبیه». هنوز یک سال نشده بود که گفت: «نامزدیم را با فرهاد به هم زدم. آخه همه اش مواظب شکمشه زیاد نمی خورده که مبادا چاق شه. من رو از این ور شهر به اون ور شهر پیاده می بره می گه واسه سلامتی خوبه و…». چند ماهی هم نامزد مهرداد بود از او هم به علت اینکه همه اش سرش توی کتاب است جدا شد».
محسن ادامه داد: «خلاصه، از زمان نامزدیش با من بیش از بیست و پنج سال می گذرد، به مدت  شش ماه، یک سال، دو سال نامزد یکی شد و بعدش به دلیل های گوناگون به هم زد. یکی چاق بود، یک لاغر، یکی زیاد می خوابید، یکی مادرش غر می زد، یکی خرو پف می کرد، یکی می گوزید. چه درد سرت بدهم در این مدت اکثر ما صاحب و زن بچه شدیم. آخرین بار که دیدمش گفت: «هر خر جاکشی را که پیدا کنم زنش می شوم».  بگذریم، یک خر جاکشی گیر آورد، ولی مدت زیادی هم نامزدیش با او دوام نیاورد. حالا ما نامزد های سابق «لاله» با هم دوست شدیم و یک «باشگاه جاکش های سابق» تشکیل داده ایم».

بقول عبید زاکانی  «مردی در حال مرگ بود، زنش از او پرسید: بعد از مرگ تو من چه کنم؟ مرد پاسخ داد: زن جاکش دیگری می شوی!.».

12 اردیبشت 1394 ــ 2 مه 2015 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 30, 2015

توبره خیالی، و صلاح طلب

توبره خیالی، و صلاح طلب

مرتضی دوست صمیمی ام در گذشت. روانش شاد، انسان بسیار مهربان، با گذشت، دوست داشتنی بود. هر کمکی که از دستش بر می آمد در حق هیچ کس دریغ نمی کرد. هیچ وقت پشت کسی بد نمی گفت. (بر خلاف اکثر ایرانیان) همیشه نقطه مثبتی نزد کسی پیدا می کرد و روی آن انگشت می گذاشت.
در مراسم خاک سپاری او تعدا زیادی از دوستانش آمده بودند. در این میان خانمی بود که سیل وار اشک می ریخت بر سر و سینه خود می گوبید، و خاک بر سر صورتش می پاشید، مویش را می کشید و زجه می زد: «چرا رفتی من رو تنها گذاشتی، کاشکی می موندی من می مردم تا ببینی بعد از مرگت من چه می کشم» داد می زد من رو هم با اون بذارین تو قبر، بدون مرتصی تحمل زنده بودن رو ندارم.» خودش را می خواست تو گور بیاندازد که عده ای به زور او را گرفتند، و…!

من این خانم را تا به حال نه دیده بودم و نه نامش را از مرتضی شنیده بودم. به یکی از آشنا یان گفتم، این خانم خواهر آن روانشاد است؟، معشوقه او بوده؟، از دوستان نزدیکش بوده؟. او گفت ایشان همسر سابق مرتضی بوده که ده سال پیش از هم جدا شده اند. بد گویایی های که این خانم از مرتضی کرده قابل وصف نیست، ولی همسایه ایشان که یک خانواده ایرنی است ، می گوید: همیشه زیر شلواری شوهر سابقش روی بالکن پهن بوده. وقتی زن همسایه با شوخی از اومی پرسد، زیر شلواری این جا چه کار می کند؟، با لبخندی غمگین بر لب، و اشک در چشمانش پاسخ داده، با وجودی که چند سال است که از آن مرتیکه جدا شده ام، ولی خاطره های خوب و فراموش نشدنی از محتوای این زیر شلواری دارم.

حالا دوستان چپ ما که از انقلاب بد می گویند، و بر که مزارش سیل وار اشک می ریزند، خاطرات خوبی از محتوای خشتک انقلاب دارند، از شرکت در کشتارهای ابتدای انقلاب، از جاسوسی و لو دادن رقیبان، و…! زمانی که آخونده انقلاب را از دست شان گرفته اند، و در آن شریک نیستند، به امید اینکه فردایی که سهمی از آن ببرند، اصلاح طلب شده اند.
از آخور انقلاب نتوانستند بخورند، حالا امید به توبره کوچکی در آینده خیالی بسته اند.

9 اردیبهشت 1394 ــ 29 آوریل 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 7, 2015

جام زهر یا شربت

جام زهر یا شربت

در این چند روز گذشته، عمه جانم که 93 سه سال دارد، هر شب  پای اسکایپ از تهران به من می گوید، خاک بر سرت هرکی از ننه اش قهر کرده بود، در باره تفاهم ایران غرب بر سر مسئله اتمی چیزی نوشته، خیر سرت تو هم یک غلطی بکن و چیزی بنویس.
چه گویم که ناگفتنم بهتر است، زبان در دهان بند تنبان سر است.
چندی به آقای ظریف شادباش گفتند و ابراز شادمانی کردند. عده ای آن را جام زهری خواندند.

اگر به سفره رنگین دولت مردان مان خوب توجه گرده باشید، خواهید دید، ده ها نوع خوراکی روی سفره چیده شده، و این آقایان با آن شکم های گنده شان چنان با ولع  کباب های گوناگون و خورشت های پر چربی را ، همراه با شربت های مختلف و پس از آن میوه های تازه نشخوار می کنند که گویی از قحطی در آمدند. این در حالی است که خیلی از مردم به نان شب محتاج اند.
اگر آنچه را که این آقایان کوفت می کنند زهر می می دانید، من هم حاضرم هر روز زهر بخورم.
در هر حال اگر جام زهری هم باشد، این ملت است که در 37 سال گذشته به قیمت خونش هر روز جام زهر را سر کشیده.

18 فرورودین 1394 ــ 7 آوریل 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی