نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 15, 2015

ابله نمی دانست!

ابله نمی دانست!

پسرکی با عروسک بازی می کرد. او را می شست، موهایش را شانه می کرد. در گهواره می خواباندش، برایش قصه می گفت، لالایی می خواند. رهگذری می گذست، دید! قهقهه سر داد و گفت: پسرک با عروسک بازی می کنی، مگر دختر شدی؟.
ابله نمی دانست که پسرک نقش پدر بازی می کرد.

23 شهریور 1394 ــ 14 سپتامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 14, 2015

بیایید با هم عرــ عر کنیم!

بیایید با هم عرــ عر کنیم!

همه سگ دارند برای پاسداری از خانه شان، من خری دارم برای مهرش. هیچ وقت از او بار نمی کشم، او هم سربار من نیست. وقتی به او می رسم، چنان سر تکان می دهد که گویی مست از شادیست. و من چنان با اشتیاق به سویش می روم که گویی سال هاست او را ندیده ام. او آهسته عرـ عر می کند، من هم با عری ــ عری پاسخش را می دهم. با لبانش دستم را می گیرد. این گونه بوسه بر دست من می زند. من هم پیشانی بلندش را می بوسم. او سر به سینه من می مالد. من نوازشش می کنم، گاهی هم قشویش می کنم.
عرــ عر! این چنین به هم نشان می دهیم که از دیدار یک دیگر خوشحالیم.

گاهی با کتابی در کنارش می نشینم. او سر در کتاب می کند، برگه ای از کتاب را نگاه می کند، سر برمی گرداند در چشمان من می نگرد. می خوانم در آن چشمان زیبایش که می گوید: «من که چیزی نفهمیدم، تو چه می فهمی؟ چه می آموزی؟ بیشتر از من می دانی»؟ در گوشش آهسته عرــ عر می کنم، یعنی من با خواندن تعداد زیادی کتاب بیشتر از تو نمی فهمم.

وقتی هوا مناسب است، با هم به جنگل می رویم. او آرام می چرد، من آهسته قدم می زنم. زمانی که هوا سرد می شود، زیرش را پر از کاه می کنم، عبای پشم شتری دست دوخت مشهد بر دوشش می اندازم. علاوه بر علف گاهی هم ذرت به او می دهم.
پوست خریزه را خیلی دوست دارد. گاهی کنارش می نشینم، نان پنیر و خربزه می خورم. پوستش را به او می دهم، از تخم خربزه هم بدش نمی آید. پوست هندوانه می خورد، ولی نه چندان با اشتیاق.

او عر ـ عر می کند. من عر ـ عر می کنم. این چنین از حال دل یکدیگر باخبریم. ما صاحب دل یکدیگریم.
من و خرم تنها با یک واژه؛ «عر ـ عر» همدیگر راخوب درک می کنیم.

22 شهریور 1394 ــ 13 سپتامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 1, 2015

من می خوام تنها این یکی!

من می خوام تنها این یکی!

کلبه ای در بهشت می خواهم. تنها با همسرکی. عاشق و معشوق کی. باغچه ای پرگل کی. درختی میوه کی. بچینم گلکی. بزنم بر سرش یواشکی. بتابد ماهکی، بدرخشد، خورشیدکی. دست در دست هم، بزنیم قدمکی. تعریف کنیم لطیفه کی. بخونیم کتابکی. بزنیم. قهقه کی. بر لب شیرینش بوسکی. نوازشکی. بنوشیم شرابکی.  بگویم شعرکی. بخونیم آوازکی. برقصیم با آهنگ کی. بزنیم چشمکی. کنار سماورکی. چایی لب سوزکی.
بخوریم نون و پنیر و انگور و خربزکی. سر کنار هم ، بیدار، «گاهی هم خوابکی» حوضکی، آب تنکی .همسرم زیبا تر و خوبتر ازهر حوریَکی. اون بهشت موعود، هزاران باغ و قصر، چشمه شیر و عسل، باحوریانش، مفت ریارکارآخوندکی. من می خوام تنها این یکی.

8 شهریور 1394 ــ 30 اوت 1015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 30, 2015

آقا زاده خودتی!

 

آقا زاده خودتی!

صادق خان هر دفعه به من می رسید، بعد از سلام احوال علیک می پرسید، آقا زاده ها چطورن؟ هر دفعه با خنده بهش می گفتم، آقا زاده خودتی. تا اینکه چند روز پیش دیدمش، باز هم طبق معمول پرسید: آقا زاده ها چطورن؟. این دفعه عصبانی شدم و گفتم: مرد حسابی بلانسبت یعنی بچه ها رو من زاییدم! یعنی من اون کاره ام؟ خندید گفت: آخه رسمه. گفتم: مرتیکه؛ دست به آب به اون رسم بی معنی. من کار دیگه کردم. خانم نه ماه زجر کشیده تا زاییده. درسته که در شستن، غذا دادن، خوبوندن، و بعدش هم به مدرسه بردن و اوردن بچه با خانم شریک بودم. قسم به پیرو پیغمبر من نزادییدم، خانم زاییده.این آقایون هستند که آقا زاده ای مثل خودشون دزد و جانی پس می ندازن.  آقا زاده خودتی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 26, 2015

از خر نر هم نمی گذرند

از خر نر هم نمی گذرند !

چهار تا خر ماده  از چشمه ای آب می نوشیدند و در دل می کردند.

ماده خر اولی ــ خواهر چرا این آدم ها » نر» زنها شون را می پیچن توی چادر چاقچور؟

دومی ــ از ترس نره آدم های دیگه خواهر، به قول خودشون از ترس نامحرم .

سومی ــ این آدم های نر انقدر هیزن که وقتی از بغل من رد میشن، طوری من رو نگاه می کنن که می خوام از خجالت آب شم برم تو زمین.

چهارمی ــ این که چیزی نیست، شوهرم می گه، این نرهای آدم که اسم خودشون رو گدوشتن مرد، مخصوصا اون ریشو ها وعبا و عمامه دارا طوری به من نگاه می کنن، به خصوص به کپلم که دمم رو می ذارم لای پام و در می رم.

اولی باخنده در حالیکه سرخ شده بود ــ واه خاک عام تو سرم، چه حرفا چه چیزا دارم شاخ در می آرم، یعنی از خر نر هم نمیگذرن؟  3 فوریه 1992 از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها، نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 1, 2015

یک آدم دوست داشتنی.

یک آدم دوست داشتنی.2015-07-28 22.36.26

چندی از انسان ها مانند آفتاب بهاری اند، گرمای لذت بخشی می دهند و نمی سوزانند. مانند نسیم بهاری غبار را از رخ می زدایند و روان را شاد می کنند. با آشنایی با این انسان ها می توانیم عشق مولانا به شمس را درک کنیم. خوشبختانه چندی از آنها را می شناسم. این ها آدم ها دوست داشتنی هستند. طالب زاده! یک آدم دوست داشتنی.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 12, 2015

اونیکه تو دلمه، تو چشام خونده بشه !

اونیکه تو دلمه، تو چشام خونده بشه !

یه روز گفتم، دلم می خواد اونیکه تو مخمه به زبون بیارم. اونیکه تو دلمه تو چشام خونده بشه.
دلم می خواد، به اونیکه دوستش دارم، بگم دوسِت دارم و از اونیکه بدم میاد، بگم از جلوی چشم برو گم شو.
کسی به هم دروغ نگه و منم فقط حرف راست بزنم. به هم نارو نزنن تا منم مجبور باشم تلافی کنم.
دلم می خواد قسم ها قسم باشه، سلاما از روی صفا باشه.
دلم می خواد با بچه ها مثل خودشون بازی کنم، وقتی خنده داره بخندم، گریه کنم وقتی غمی تو دل دارم.
اما مردم می گن؛ بازی مال بچه هاس، تو بچه نیستی. خنده مال مسخره هاس، مگه مسخره ای؟. گریه مال زن هاس، تو مردی.
دلم می خواد اونیکه تو مخمه به زبون بیارم. اونیکه تو دلمه تو چشام خونده بشه.

19 تیر 1394 ــ 22 ژوئن 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 28, 2015

خسته شدم!

 

خسته شدم!

چندی نقش بازی می کنند، می خواهند دیده شوند،
زمانی من هم.

چندی دگر تماشاچی اند، گاهی شاد می خندند،
کاهی غمگین می گریند، گاه دگر بی تفاوت،
زمانی من هم.

از نقش بازی کردن و تماشاچی بودن، خسته شدم.

7 خرداد 1394 ــ 28 مه 2015 ــ اردوخانی بلژیک

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2015

شرمنده از دروغی که گفته ام.

 

شرمنده از دروغی که گفته ام.

«قابل توجه کسانی که  اصرار دارند نوشته های شان به اشتراک کذاشته شود» و روزی ده تا مطلب در فیس بوک می گذارند.
خبر خیلی مهم، به اشتراگ بگذارید. اگر این نوشته را به آگاهی هموطنان نرسانید، ایرانی نیستید. (هرکی از ننه اش قهر کرده،» می گوید: ما ایرانی ها حافظه تاریخی نداریم») (من از عمه ام قهر کرده ام) چنانچه از حادثه ای ناگواری که برای من پیش آمده، پند نگیرید، شما هم حافظه تاریخ ندارید، و مانند گذشته، از دیگران( از تاریخ) چیزی نیاموخته اید.

تابستان پیش ساعت چهار ــ پنج بعد از ظهر در جنگلی که نزدیک خانه ام است، قدم می زدم. خورشید می درخشید و گرما می داد، نه چندان که بسوزاند. بوی عطر گل و چمن همه جا پراگنده بود. نسیم گل ها را نوازش می کرد، برگ درختان به هم بوسه می زدند. خزندگان می خزیدند. دوندگان می دویدند، چرندگان می چریدند، پرندگان آواز خوانان می پریدند، کلاغ ها قار ــ قار می کردند. در آب ریزی قورباغه های نر در عشق معشوق غور ـــ غور می کردند. کلاغی آمد یکی از قورباغه ها را گرفت و پر زد و رفت. سایر قورباغه ها به احترام روان پاک از دست رفته، چند دقیقه اعلام سکوت کردند.

من هر چه کوشش کردم که شعر در وصف این اوضاع رمانتیک، و حال خودم بگویم، نتوانستم، شعر بند شده بودم.
پس از ساعتی قدم زدن احساس  کردم پای راستم گرفته و درد می کند. برای آرام گرفتن درد پایم، آن را روی تنه درختی که افتاده بود گذاشتم، و زانویم را خم کردم که ناگهان صدای جری شنیدم و خشتکم پاره شد. و همزمان باد پر صدایی هم از من خارج گشت. به پشتم نگاه کردم دیدم، چند نفری مرد و زن ایستاده اند، و با شگفتی مرا می نگرند. شرمنده گفتم: ما یونانی ها ضربالمثلی داریم که می گوید: (نخواستم آبروی ایرانی ها را ببرم، بدین جهت گفتم، ما یونانی ها) این شتری است که در خانه همه کس می خوابد. مرد خردمندی گفت: ما بلژیکی ها ضربالمثلی داریم که  می گوید: مهم نیست، برای هم کس پیش می آید، حتی برای شاهنشاه.

در این مدت یکسال چند بار آن بزرگوار مرا دیده، و هر بار با خنده گفته: یونانی گوزو حالت چطوره؟
باور کنید سخت دچار ناراحتی وجدان شده، و رنج می برم به خاطر دروغ بزرگی که گفته ام. چنانچه می خواهید مانند من رنج نبرید و ناراحتی وجدان نداشته باشید، زمانیکه بین دو پایتان فاصله می اندازید، زانو خم می کنید، شلوارتان  خوب را بالا بکشید.

28 اردیبهشت 1394 ــ 18 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 12, 2015

عمه جان، و خانم گلشیفته فراهانی!

عمه جان، و خانم گلشیفته فراهانی!
شاید از خوداتان بپرسید چه را بطه ای هست، بین این دو بانوی گرامی. عمه جان بالای 90 را دارد، ولی سنش را  نپرسید، چون دشمن خونی شما می شود. این را هم بگویم: ایشان جوانی هایش خیلی خوشگل بوده. اگر عمه جان من هزار عیب داشته باشد، یک حسن دارد که هزار عیبش را می شود نادیده گرفت. ایشان حسود نیستند، هر چه زیباست عاشقنه می نگرد و تمجید می کند.
زمانی که من نو جوان بودم، عمه ام هر دختر زیبایی را می دید، به شوخی به من می گفت: اگر پسر خوبی باشی این را برایت می گیرم، و به دخترها هم می گفت: اگر دختر خوبی باشید، برای ابوالفضل میام خوارستگاری. دختر ها می خندید و چیزی به عمه جانم نمی گفتند: ولی به من می گفتند، کدوم خری میاد زن تو بشه، مگه آدم قحطه؟ کاری نمی کنی، جز نوشتن نامه های دو زاری برای هر کور و کچلی، اونم با خط خرچنگ قورباغه ات. این خرها به خودشون زحمت نمی دن دست کم  رو نویسی کنن. و…؛ (یکی از نامه ها خیلی احساسات به خرج دادم، در داستان بعدی می نویسم.) به هر حال شانش آوردند که زن من نشدند.

چند ماه پیش دو ــ سه تا عکس از خانم گلشیفته برایش ایمیل کردم، و نوشتم که به غیرت بعضی از مردان ایرانی برخورده، و نوشته اند، ابروی هرچه ایرانی است برده، و رکیک ترین حرف ها را  در فیس بوک روانه این خانم کردند.

چند روز بعد خیلی عصبانی آمد پای اسکایپ و پس از سلام و احوال پرسی گوتاهی گفت: واه ـ واه چه خوشگله، حیف که پیر شدی، وگرنه واست می گرفتم، بر چشم حسود لعنت، بشمار. گُه خوردن به غیرت شون بر خورده، اگه من جای اون بودم از لج این آخوندها هم که شده لخت و پتی راه می فتم. اگه اینها غیرت و شرف داشتند، این همه مردم تو زمستون و تابستون مجبور نبودن تو خیابون بخوابن. اگه اینها غیرت داشتند، کسی مجور نبود کلیه اش رو بفروشه. اگه اینها غیرت داشتند، این هم جوون های مردم بیکار نبودن، و معتاد نمی شدن. اگه غیرت داشتند، مملکت را به این روز نمی انداختن. خودشون تو قصرها هم چنان زندگی نمی کردن، یک مشت مردم بی خونه مون نمی شدن. جای اینکه پول ها را خرج این مملکت کنن خرج فلسطیه و حزب الله نمی کردن و نمی گذاشتن تو بانک های خارج. کارخونه های ما تعطیل نمی شد، کشاورزها به گدایی نمی افتادن، واسه اینکه آقا زاده ها از مهر و تسبیح بگیر، تا اَ ره ، و میخ، بادمجون،  کدو، و ماشین الات  رو از چین وارد کنن. این همه روسپی گرسنه تو خیابون نبود.  به خدا قسم وقتی می ببنم دلم کبابه. ولی نمی دونم چکار کنم. تنها کاری که می تونم بکنم، اینکه گاهی یک لقمه غذا واسه چند نفر ببرم. کاشکی می مُردم این ها رو نمی دیدم. و…؛ راستی از قول من گلشیفته خانم سلام برسون و بگو: به حرف حسودها ی احمق توجه نکنه. آزاده و تنش مال خودشه، کسی هم حق نداره واسش تکیلف روشن کنه.

22 اریبهشت 1294 ــ 12 مه 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی