نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 15, 2015

ابراز همدردی جهانی با ملت فرانسه

ابرازهمدردی جهانی با ملت فرانسه ً

دیشب به محض اینکه کمپیوتر را باز کردم، عمه جانم که بیش از 90 سال عمر دارد آمد پای اسکایپ. تا گفتم سلام، گفت، سلام و زهر مار، درد بی درمان… در تمام دنیا هرکسی   در باره فاجعه پاریس چیزی نوشته، حتی هندی های بی خانمان در کلکته ، در دهلی مردمی که کنار خیابان خوابیده اند در باره این حادثه دردناک بیانه ای صادر کردند ، اتحادیه مرتاضان هند، اتحادیه گدایان بنگلادش و پاکستان، دولت  سوسیالیست کره شمالی، رئیس جمهورانتخاب شده ملت سوریه و رئیس جمهور محبوب ما، (مقام معظم رهبری تنها با ملت نجیب لبنان و فلسطین همدردی می کنند،) هیچ گروه و حزبی در جهان نیست که در این باره مقاله دردناکی ننوشته باشد و با ملت فرانسه همدردی نکرده باشد. تو هم یک غلطی بکن.، یه چیزی بنویس که مردم خیال کنند تو هم آدمی.
گفتم: عمه جان، به جون خودت قسم، وقتی صحنه های کشت و کشتار رو دیدم، اول باور نکردم، بعدش اشک تو چشام جمع شد و هرچی فحش بود به این تروریست ها و باعث بانی هاش دادم. «آخه فحش رو نباید نوشت» ولی همان گونه که فرمودید، همه دنیا حتی اکثر هم وطنانمان ما با ملت فرانسه همدردی کرده اند. هرچی من می خواستم بنویسم، این هموطنان ما در»فیسبوک و بالاترین» نوشته اند. دیگر حرفی نمانده که من بنویسم.
24 آبان 1394 ــ 15 نوامبر 2015 ــ اردخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 14, 2015

عشق بازی در خیال !

عشق بازی در خیال !

صورتگر، ریزه سنگی در دل معشوق بر خاک کشید. پیکرتراش، پیکر معشوق بر سنگ کشید. علیزاده، یک تار موی معشوق بگرفت و مضراب کشید. یاحقی، حق گویان، میان معشوق گرفت و بر آن کمانه کشید. شاعر آمد، واژه «عشق» را گرفت و بر شعر کشید.
داستان سرا، «واژه» ها گرفت و به داستان کشید. با آنان به رقص آمد، به عشق بازی پرداخت. به شوخی پرسیدندش که پس از عشق بازی چه می کنی؟ گفت:
عشق بازی ، سپس عشق بازی ، عشق بازی…
و، عشق بازی شعر سرودن است و معشوق همانند زیباترین شعری که سروده ای و هزارن بار آن را  خوانده ای و می خوانی ، و آرزوی خواندنش را داری. هر بار که نوازش اش می کنی، هر بار که دست اش را می فشاری ، هر بار که در آغوش ات می گیری، هر بارکه او را می بوسی، زیری ، زبری ، بیتی ، نیم بیتی به آن اضافه کرده ای. معشوق زیباترین شعر بی انتهاست.
و، حتی زمانیکه در آغوش ات می فشاری ،جذب وجودت می شود، یکی می شوید، باز هم می ترسی گم اش کنی، لحظه ای فراموش اش کنی، فراموش ات کند ، به نام دیگری شود.

معشوق زیبا ترین شعر است که در تنهایی می خوانی.
زیباترین شعر بی پایان!
و عشق بازی شعر سرودن.
دیوانه بگذشت و گفت که ای دیوانه گان! معشوق جز در خیال نگنجد، همه درخیال عشق بازی می کنیم…

الهام گرفته از همنوازی گروه موسیقی آقای علیزاده.
23 آبان 1394 ــ 14آوریل 2015 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 11, 2015

بز نر، و جناب حسن روحانی !

بز نر، و جناب حسن روحانی !

قصاب محل ما » آقا رضا» بچه بسیار با معرفت و لوطی بود. همسرش ( اسمش یادم رفت) هم مثل خودش بود. مادرم این زن را خیلی دوست، و او را «خانم خانما» صدا می کرد. بعضی وقت ها عصر، زمانیکه هوا خوب بود، من چند نفر از بچه های محل دم دکان آقا رضا می نشستیم، و همسرش برای ما چایی می آورد، خودش هم می نشست به چایی خوردن و با ما کپ زدن.

یک روز ما چایی مان را تازه خورده بودیم که سر و گله «حاج مصطفی» پیدا شد. «آقا رضا» با صدای بلند گفت: «یا امام زمون» به دادم برس، باز سر وکله این مرتیکه پیداشد. و رو کرد به همسرش گفت: خواهش می کنم: شما برو چند تا چایی دیگه واسه ما بیار. «حاج مصطفی» آمد و مثل همیشه سلام علیکم غلیظی گفت، و اشاره به راسته گوشتی که در دکان آویزان بود کرد و پرسید، این گوشت تازه است؟ » آقا رضا سر به پایین تکان داد. » حاج مصطفی» گفت: اگر بره است دو سیر و نیم از رونش به ما بده. ( این کار همیشه حاجی بود) «آقا رضا»  که چند سال تحمل این مرد را کرده بود، عصابانی گفت: «این بز، نره، خودمم کر..ش، منتها از کوه برتش نکردم پایین، برو دیگه اینجا پیدات نشه».

وقتی «زن آقا رضا» آمدف و دید ما می خندیم، با لبخندی رو به همسرش کرد و گفت: باز یک چیز کلفت بار این» حاجی» کردی، واسه این من رو فرستادی دنبال نخود سیاه!.
رادیو آر تی ال فرانسه به نقل از منابع دیپلماتیک گزارش داده بود که مقام های فرانسوی ظاهرا برنامه مهمانی رسمی نهار در پاریس به میزبانی فرانسوا اولاند رئيس جمهور فرانسه را لغو کرده اند.
بنابه این گزاش، این تصمیم پس از آن بود که دولت ایران اصرار ورزید نهار بدون شراب وبا گوشت حلال سرو شود که برای فرانسه قابل قبول نبود. در عوض فرانسوی ها پیشنهاد مراسم صبحانه را دادند که مورد قبول ایرانی ها واقع نشد.

من به «آقای اولاند»پیشنهاد می کنم، که در مورد گوشت همان حرفی را که «آقا رضا» به «حاج مصفی» زد، بزند. شراب را هم در شیشه کوکاکولا بریزند.

20 ابان 1394 ــ 11 اکتبر 2015 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2015

راز عمر طولانی اعضای محترم مجلس خبرگان ؟

راز عمر طولانی اعضای محترم مجلس خبرگان ؟

جمشید گفت: روانشاد، خدا بیامرز، مرحوم پدر بزرگم » *حاج حسین» بیش از صد سال عمر کرد. دانشمندان جهان  و دنیا جمع شدند، تا ببیند، دلیل این همه زنده بودن آن مرحوم چیست. پس از تحقیقات و پژهش های زیاد پی بردند که در زمان کودکی آن خدا بیامرز اسباب بازی نبوده. این سبب شده تا  ایشان  در تمام عمرش احساس کمبود اسباب بازی کند. (البته به جزجغجک، سوست سوتک). این کمبود در  تمام دوران زندگی پر شکوه و پر بار آن مرحوم او را همراهی کرده. این سبب شده تا از همان ابتدای جوانی غم دنیا نخورد، و دست به کاری نزند، جز اینکه در  تابستان زیر سایه درخت، و زمستان در سینه کش آفتاب بنشیند ، یا زیر کرسی لم بدهی، و با دو چیز بازی کند. دوم آن تسبیح بود.

شاید از خودتان بار ها بپرسیده که چرا اعضای محترم مجلس خبرگان اینقدر عمر طولانی دارند؟ پاسخ شما را دانشمندان در بالا  داده اند.  (اگر اشتباه نکنم) در گذشتگان اعضای مجلس خبرگان تا کنون14 نفر بوده. اعضای کنونی 70 نفر

* حاج حسین هرگز به مکه نرفته بود، ولی چون روز عید قربان به دنیا آمده بود، حاجی خطابش می کردند».

13آبان 1394 ــ  4 نوامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 1, 2015

دختر دیر آمد !

دختر دیر آمد !
پیر مرد می دانست که دخترش می آید. ذوق زده و خوشحال عصا زنان به سوپر مارکت رفت. مقداری میوه وشیرینی خرید. به خانه آورد.با زحمت زیاد خانه را جارو و گرد گیری کرد. ظرف های کثیفی  که چند روز در ظرف شویی مانده بود، شست. به حمام رفت، ریش اش را تراشید، لباس تمیز پوشید. در انتظار نشست. دختر آمد، ولی دیر آمد. وقتی آمد پدر زنده نبود.
10 آبان 1394 ــ 1 نوامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 26, 2015

هموطنان گرامی؛ آبروی چند هزار ساله ایران را نبرید!

هموطنان گرامی؛ آبروی چند هزار ساله ایران را نبرید!

باور کنید هیچ ملتی در تاریخ به اندازه ما آبروی خودش را نبرده.

در تمام دنیا سفر کردم . از آمریکا شمالی و کشورهای اروپایی گرفته تا استرالیا، نیوزیلاند و حتی قبیله های ساکن در جنگل های آمازون. ساکنین این سرزمینها تا فهمیدند من ایرانی هستم، فورا با حالت انزجار از دولتمردان ما، و با احساس ترحم به من گفتند: » These are very bad» «Ce sont de très mauvaise » » Это очень плохо» (روسی) » Dit zijn zeer slecht «(هلندی)»  Di handap ieu mangrupakeun pisan bad» (سودانی) » Tsena ke e mpe haholo» (سوتو، زبانی در آفریقای جنوبی) یعنی این دولتمردان شما خیلی بدهستند.

یک کمی که با این ملت ها حرف زدم، متوجه شدم که آخوندهای ما را بهتر از من می شناسند. مانند (آیت االه خامنه ای، جنتی، مصباح یزدی، هاشمی رفسنجانی، دری نجف آبادی، موسوی، بوشهری، طبسی، و ده ها آیت الله دیگر که من نام شان را هم نشنیده بودم). جالب اینکه به زندگی خصوصی و سابقه آنها هم آشنا بودند.

شاید از خودان بپرسید که این ملت ها چگونه دولتمردان ما را به این خوبی می شناسند؟ پاسخ خیلی ساده است. در هرکجای دنیا که  یک ایرانی، با یک غیر ایرانی برخورد می کند، فورا شروع می کند به درد دل؛ از پلیدی آخوندها، تعداد اعدام ها، زندانی ها، فقر و بدبختی مردم، شکنجه، گرانی، اعتیاد و نبود کمترین آزادی تا هزاران مشکل دیگر. به این دلیل آبروی ما در تمام دنیا رفته.  این در صورتی است که پناهدگان افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه، سودان، سومالی چنان از کشورهایشان تعریف می کنند که گویی از سوئیس هم بهترند. واین تعریف ها سبب شده تا از تمام دنیا به این کشورها روی بیاورند.

یک روز در استرالیا به دیدار قبیله ای که هنوز به سبک 40 هزار سال پیش زندگی می کنند رفتم. دیدم  زن و مرد نیمه لخت ( بدون حجاب) مشغول رقص هستند. من هم به میانشان رفتم و شروع کردم به باباکرم رقصیدن (باباکرم دوست دارم، ای دریغا…) چه رقصی… که ناگهان عده فریاد زدند؛ «ایرانی، ایرانی»، و آمدند دست و پای مرا گرفتند و چپاندن در گل و لجن، و با زبان » پیچان چاچارا»، «تیوی» و «وارپیری» (زبان بومیان استرالیا) به من  گفتند که تو باید گریه کنی، سینه وزنجیر بزنی، نه اینکه برقصی و شادی کنی، و خودشان هم شروع کردند به حال ما گریه  کردن و به سینه کوبیدن. آنها مشغول گریه زاری و سینه زدن بودند که من دو پای دیگر هم قرض کردم و الفرار. چون دیدم اگر یک کمی اینجا بمانم، این مردمان شاد و خوشبخت را هم عزادار و بد بخت می کنم.
4 آبان 1394 ــ 26 ــ اکتبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 24, 2015

قیمت کتاب !

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 23, 2015

شباهت مادر با همسرم !

شباهت همسرم با مادرم!

وقتی بچه بودم و جایی مهمانی یا عروسی بود، صاحبخانه از مهمان ها خواهش می کرد تا بچه هایشان را همراه نیاورید. این حرف به این معنی بود که مادرم من را با خودش نبرد، و گرنه آمدن بچه های دیگر اشکال نداشت. ولی او جرات نمی کرد مرا در خانه تنها بگذارد، بدین جهت مجبور بود مرا همراه خود ببرد. البته دو زار با پنج تا آب نبات قیجی به عنوان پیش قسط می داد و می گفت: «اگه بچه خوبی باشی، آبروی من رو جلوی مردم نبری، وقتی برگشتیم، دو زار دیگه با پنج تا آب نبات قیچی بهت می دم». اگر شما آن دوزار با آب نبات قیچی بعدی را گرفتید، من هم گرفتم. روانش شاد، همیشه آبرویش را می بردم.
همسرم هم متعقد است که من با حرف ها و نوشته هایم ابروی او را جلوی دوست و آشنا می برم. هرچی هم داد می زند، فریاد می زند، اعتصاب می کند؛ فایده ندارد!
بقول شاعر که می گوید؛ «اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است، تربیت نا اهل را چون کان گرد بر گنبد است».

تا شش ــ هفت سالگی با مادرم به حمام زنانه می رفتم. پس از آن دیگر مرا نبرد. همسرم هر وقت می خواهد به مهمانی زنانه برود، مرا با خودش نمی برد.

سه ــ چهار ساله که شدم، مادرم گفت؛ «ممه رو لولو برد، ممه اخه». خوشبختانه همسرم هرگز این حرف را نمی زند….
مادرم به من می گفت: «چقدر با نمکی قربونت برم، الهی».
همسرم می فرمایند: «چقدر با نمکی، قربونم بری الهی».
می گم، من که دارم می رم چرا هولم میدی.

13 مهر 1393 ــ 5 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 21, 2015

انسان شرقی، انسان غربی

رهیافتی به چگونگی پندار و کردار ایرانیان و غربیان. به قلم بیژن قلمکارپور.
این کتاب بسیارجالب و آموزنده را به دوستان پیشنهاد می کنم. شما می توانید از طریق آمازون آن را دریافت کنید

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 18, 2015

جز تو هیچچ ، هیچ !

جز تو هیچ، هیچ !
می توانیم بدترین واژه را پایه زیباترین احساس قرار دهیم.

گفت: 19 ساله بودم. تاره گواهینامه رانندگی گرفته بودم که برای اولین بار پشت ماشین پدرم نشستم. سر چهار راهی ماشینی از پشت به من زد.
با عجله پیاده شدم.  راننده ماشین عقبی مردی کمی مسن تر از من هم آرام پیاده شد. با عصبانیت گفتم: مرتیکه الان می زنم خواهرتو….
خیلی خونسرد عارفانه پاسخ داد، اگر به زور باشد،  تجاوز است و مجازاتش زندان و حتی اعدام. اما اگر به خواست هردو باشد، نه آن واژه ای زشتی که تو نام بردی، بلکه عشق بازی است. نمی دانستم چه پاسخی بدهم، در دل گفتم، عجب مرد بی غیرتی.  به تعمیرگاهی در همان نزدیکی رفتیم. هزینه تعمیر ماشین را پرداخت و با پوزس از من رفت.

چند سالی گذشت،  بذر دختر زیبایی در دلم جوانه زد و آرام  ریشه دواند، تا به آن اندازه که تمام وجودم  را فرا گرفت. دانستم وجودش را فرا گرفته ام. این دانستن صد چندان بر اشتیاق من افزود.
روزی که با مادر وخواهرم بنا به رسم زمان به خواستگاریش دختر رفتیم. با پدر و مادر (آن مرد برادر) دخترآشنا شدم. مانند یخی بر آهن گداخته از شرم آب شدم، بر زمین ریختم، نابود شدم. ولی با نگاه پر مهرش از نابودی به بودن رسیدم…

آنگاه که سخن از مهریه آمد، کاغذ سپیدی را امضا کردم، و به دست دختر دادم و گفتم: هرچه می خواهی بنویس…

آهی کشید و ادامه داد: سال ها از زمان می گذرد. اکنون فرزندان مان از آب و گل در آمده اند. چندی پیش از او پرسیدم، راستی در آن کاغذ سپید که امضا کردم و به دست ات دادم، چه نوشتی؟ کاغذ را به دستم داد، خواندم جز تو هیچ.

زن خندان آمد و گفت: باز هم آقای اردوخانی را گیر آوردی درد دلت باز شد، چی می گفتی؟
مر با نگاهی پر از مهر رو به زن کرد و گفت: جز تو، هیچ، هیچ.

18 مهر 1394 ــ 10 اکتبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی