نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 26, 2015

فایده گاو بودن !

فایده گاو بودن !

داستان زیر را یکی از دوستان ارجمندم از ایران برایم فرستاد !

انشاء یك پسر 10 ساله كرد كه برنده جایزه بهترین انشاء درسطح كشوری و استان اذربایجان غربی شد.
… معلمی از دانش آموزانش خواست «فواید گاو بودن» را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد مثلا در مورد همین ازدواج وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند. هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟ یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! هیچ گاوی غمباد نمی گیرد هیچ گاوی رشوه نمی گیرد. هیچ گاوی اختلاس نمی کند هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمی گوید. هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد هیچ گاوی… گاو خیلی فایده ها دارد لباس ما از گاو است غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه … ولی با همه منافع يادشده هیچ گاوی نگفت : من … بلکه گفت: مـــــــــااااااا اگر بخواهم هنوز هم می توانیم در مورد فواید گاو بودن بگویم،

دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیست»

5 آذر1394ــ 26 نوامبر 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 26, 2015

زن ذلیل !

زن ذلیل!

خیلی ها می گفتن که «هوشنگ« با اون هیکل غولش زن ذلیله و هر چی اون زن یه وجبیش میگه، میگه چشم خانم. ولی این خیلی ها جلوی خودش جرات نداشتن از این شکرهای زیادی رو بخورن، چون می دونستن اگه یک مشت بهشون بزنه، مثل اگهی های تبلیغاتی داروی نظافت به دیوار می چسبن.


قد هوشنگ در حدود 190 بود، به قول خودش هر چی هم رژیم می گرفت، وزنش از 105 کیلو کمتر نمی شد. زنش «گیتی» کم و بیش قدش 165، وزنش باز هم به گفته خودش از 63 کیلو بالاتر نمی رفت.
یه روز نشسته بودم با «هوشنگ» و چایی می خوردیم و گپ می زدیم. شوخی می کردیم و سر به سر هم می ذاشتیم. یه دفعه زنش اومد و سر هیچی و پیچی( چرا فلان چیز واسه بچه نخریده) با خنده داد و بیداد راه انداخت. هر چی گفت، «هوشنگ» هوشنگ گفت: «چشم خانم، چشم خانم… اگه یه خورده دیگه جلوی «اردوخانی» داد و بیداد کنی بلند میشم خرت رو می گیرم، اونوقت خودت می دونی چکارت می کنم». گیتی با خنده گفت: «خجالت بکش مرد، سن و سالی ازمون گذشته». هوشنگ گفت: «بلند میشم چند تا ماچت می کنم، اگه تنت می خواره و ماچ می خوای رو راست بگو، چرا دنبال بهانه می گردی»؟ گیتی هم در حالیکه یک کمی سرخ شده بود، با لبخندی یک نگاه معنی داری به شوهرش کرد و رفت.
هوشنگ گفت: «این خانم رو می بینی با یه وجب قدش، کاری کرده که هرچی بگه، نمی تونم از گل بالاتر بهش بگم. تو که می دونی، وقتی زن اولم درگذشت، و این خانم زن ما شد، یه پسر12 ساله، یه دختر 10 ساله، و یه پسر 3 ساله  داشتم. با وجودیکه هنوز جوون بود، همون روز اول گفت؛ «می دونی چیه ؟ بچه نمی خوام. چون وقتی بچه دار شم، می ترسم به این بچه ها نتونم خوب برسم، دو دستگی ایجاد بشه. زن بابا نمی خوام باشم، می خوام مادر باشم». به جون خودش، از صد تا مادر به این بچه ها بهتر رسید. به درسشون، به مشقشون، به ورزششون، به سر و وضعشون، به غداشون، خلاصه هر چی بگم کم گفتم. هر وقت هم یه مشت آدم های احمق فضول ازش می پرسیدن، چرا بچه دار نمیشی، بری اینکه دهنشون رو ببنده، جواب می داد؛ «نمی تونم بچه دار شم». این نقص رو واسه خاطر من و بچه هام رو خودش گذاشت. تو که می دونی پسر بزرگم  خوب درس خوند و دانشگاه رو تموم کرد و حالا شغل خوبی داره. دخترم همینطور خوب درس خوند، اونم کار خوبی داره و به زودی هم شوهر می کنه، البته همش با زور و زحمت این خانم.  حالا هم تمام حواسش جمع این آخریه. تب کنم واسم می میره، و هزار جور محبت دیگه رو از من و بچه هام حتی پدر و مادر پیرم دریغ نمی کنه. حالا چهار تا داد هم بزنه، بذار بزنه، این نهایت بی وجدانیه که این همه گذشت و فداکاری رو نبینم وجوابش رو بدم. هر وقت که زیاد داد و بیداد می کنه، بلند می شم و خرش رو می گیرم، مثل یک برگ گل، از زمین بلندش می کنم، تو بغلم یخورده فشارش می دم، چند تا ماچش  می کنم، اونوقت مثل یخ تو آفتاب وا می ره. حالا بذار این مردم بی شعور و نفهم هر غلطی می خوان، بکنن. یه وقت ها فکر می کنم، ما مثل آینه ایم که دیگران در آن نقش خودشون را می بینن. عیب رو در آینه می بینیم و نه در خود.
خوشبختانه در خلوت ما نیستند تا ببنند چه عاشقانه با یکدیگرم».

27 خرداد 1392 ــ 17 ژوئن 2013

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2015

جوانان دیروز و امروز !

جوانان دیروز و امروز !

ما پیر مردها گاهی آهی می کشیم و می گوییم «یادش به خیر جوانی»، ولی خودمان هم می دانیم که جوانی مان هم چیزی نبودیم. و نمی خواهیم بپذیریم که جوانان امروز بیشتر از ما می دانند وعاقل تر ما (جوان های دیروز) هستند.

چندی پیش مهمان چند نفر از جوانان دختر و پسرهموطنم بود. وقتی وارد شدم، همه را در  حال شادی، بگو و بخند دیدم.
من در حالیکه قیافه غمناکی به خودم گرفته بودم، پس از احوال پرسی و روبوسی با چند نفر ازآنها، گوشه ای نشستم و «چوس ناله سردادم» (چوس ناله یک از سنت های باستانی ما است) با ین کار من آن حال و هوای شاد به هم خورد و قیافه ها غمگین شد.
چند نفر پرسیدند، آقا اردوخانی خدا بده نده؛ بیماری، قلب ات ناراحت است؟ سر درد دارید؟.
گفتم نه، ولی به حدی پیر و خرفت شده ام که دیروز شلوارم پوشیدم، وقتی که رفتم دست شویی و خواستم زیب شلوارم را بازکنم، متوجه شدم که شلورم را «پس و پیش» پوشیده ام. یکی از مردان جوان غمگین گفت مهم نیست، برای همه پیش می آید. (برای اینکه دل مرا خوش کند،) ادمه داد من هم چند روز قبل همین اشتباه کردم. خندیدم و گفتم: «شما چقدر خوش باورید» شوخی کردم.
یکی از دختران جوان گفت: آقای اردوخانی بزنم به تخته (به سرش زد) ماشالله چشم نخورید، سر شما بهتر از سر ما کار می کند، و هر روز، به گفته خودتان می زایید. و ما که شما را چند سالی است که از نزدیک می شناسیم، حق داریم حرف شما را باور کنیم، «نمی خواهم جسارت کنم»، ولی شما نزدیک به چهل سال پیش حرف خمینی ریا کار را ندید و نشناخته از راه دور»نان نفت درِ خانه ها، برابری زن و مرد، آزادی و خیلی قول های» دیگر او را چرا باور کردید، و ملتی را بدبخت آوراه کردید.
پاسخی نداشتم که بدهم، با لبخدی غمگینی، شرمنده، سرم را به زیر انداختم. یک خانم جوان برایم چای آورد و سیگاری هم به من تعارف کرد و چند تا هم آرام به پشتم زد. پیشانی بلندش را بوسیدم.
4
آذر 1394 ــ 25 نوامبر 2015 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 24, 2015

عباس معروفی؟

عباس معروفی ؟

با وجودیکه چند سالی است که عباس معروفی را ندیده ام، می توانم بگویم، او را خوب می شناسم.
عباس اگر صد ساله هم اگر بشود، همان کودک می ماند، کارهایش، حتی زرنگی هایش هم کودکانه است. از دید من او مانند خیلی های دیگر به اروپا به دنبال آرمانشهر امده . فکر می کنم حالا پی برده که این آرمنشهر، چنان که می پنداشت آرمانی نیست.
عباس زمانی که در ایران بود، نه صاحب مال مقامی بود، مانند سروش ها وکنجی ها، و نه دستش به خون کسی آلوده شده. واگر کتاب هایش در ایران چاپ شده، به علت نفوذ ناشرش بوده، نه به خاطر چشم و ابروی او. و اگر اکنون که می خواهد به ایران برود، به این خاطر این نیست که ممکن است اصلاح طلبان صاحب قدرت شوند، و او بتواند از سفره شیخ لقمه ای بخورد. بلکه از زندگی در اینجا خسته شده.
عباس هنور نتوانسته خودش را با جامعه غربی همانگ کند، این هم مشکل بزرگی برای اوست.
هنر او نوشتن است که در اینجا ( حتی در ایران هم) خریداری ندارد. من او را از زمانی که نشریه گردون را در کلن  در می اورد می شناسم. این نشریه کودک نیمه جان او در ایران بود که عباس او را با هزار زحمت و خون دل می خواست در اروپا جانش را نجات بدهد. دریغا که کودک درگذشت. شاید این بزرگترین شکست عباس باشد. خیلی حرف راجع به عباس دارم، ولی نمی خواهم وارد زندگی خصوصی شود. او برای من همان کودک است.
با وجود هزار و یک عیب عباس را می دانم، او را دوست دارم. خودم هزار عیب دارم. دوست داشتن آدم های بی عیب هنر نیست.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 23, 2015

ترورسیت وگرنه آبکش م!

تروریست و آبکش!

«رضا» دوست جوانم چهار روز پیش از پاریس به نزد من آمد. پس از «درود و اگاهی از تندرستی یکدیگر»، گفت: من و یکی از دوستان فرانسوی ام به نام»ژان» درهمان گنسرتی بودیم که تروریست ها در 13 نوامبر به آنجا حمله کردند. در حالی که ارکستربا سرو صدای زیاد، سرگرم اجرا بود، و مردم در هیجان ، که یک باره تروریست ها با مسلسل نارنجک وارد سالن شدند. من که برق از یک جایم، امپر ــ امپر می پرید، به «ژان» را گفتم؛ تکرار کن، «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر» و دولا را ست شو. ما اولین الله اکبر را نگفته بودیم، که صدای رگبار مسلسل بلند شد. در این بین یکی تروریست ها با مسلسل نزدیک مان آمد و ما را در حال دولا راست شدن و الله اکبر گویان دید، و نگاهی به سرتا پای ما کرد و از من پرسید مسلمانید؟ گفتم بله، و از «چچن». (تروریست بیچاره هم از زبان عربی تنها الله اکبر  را یاد گرفته بود) داشت فکر می کرد که من به در دل گفتم، یا امام زمان به دادمان برس، چنانچه بپرسد، اگر مسلمان هستید، در این این کنسرت بین صندلی ها، کنار کفار چه می کنید؟ ولی خوشبختانه چنین پرسشی نکردو گفت: «الخروج ، الخروج «به خودم گفت؛ بیچاره واسه خرجی اش لنگ مانده و یک کمی پول می خواهد. دست کردم و جیبم یک اسکناس «*12 یورویی» در آوردم. او که متوجه شده بود که ما نمی فهمیم، گفـت:  زود، زود، بروید گم شید.و او ما را تا دم در بدرقه کرد. ما هم «الفرار به القرار ترجیح دادیم». دِ بدو.
گفتم شانس آوردی که نگفتی؛ الله اکبر، خمینی رهبر و ایرانی هستیم. گرنه آبلکش می شدید.

 ،پنجاه یورویی بود، از ترسش دوازده یورویی شد . اگر من و شما جای آن بودیم،»
.پنجاه سنتی» می شدیم.

  آذر 1394 ــ 23 نوامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 22, 2015

خدا را شکرکه چیزی کم ندارید !


خدا را شکر که در این خانه دیگر چیزی کم ندارید»!

«هوشنگ» پس از سی سال ازدواج همسرش «سودابه را خوشگلم، عزیزم، مهربانم ، خوبم، و… صدا می کند. رفتارش هم با گفتارش یکی است. اگر یک لیوان آب بخواهد، می گوید: «خوشگل خانم ممکن است خواهش کنم یک لیوان آب به من بدی»؟ خدا نکند پسرهایش به مادرشان اخم کنند، وای به آن روز. رفتار «سودابه» هم نسبت به همسرش همینگونه است. به طوری که فرزندانشان به پدرشان حسادت می کنند، و آرزو می کنند با دختری مانند مادرشان آشنا شوند. بارها هم امتحان کرده اند، ولی نتیجه نگرفتند.

یکی دو هفته پیش خانه این زن و شوهر میهمان بودم. بعد از غذا «هوشنگ» عطسه کرد. «سودابه» گفت: «عزیزم نکنه سرما خورده باشی»؟ فورا قطره بینی برای همسرش آورد. چند دقیقه بعد «هوشنگ» بیچاره سرفه. «سودابه» گفت: «حتما گلویت هم درد می کند»؟ هر چه «هوشنگ» گفت: «به خدا گلویم در نمی کند»، سودابه گفت: «درد می کند و خودت هم نمی دانی»! و برایش داروی گلو درد آورد. داشتیم چایی می خوردیم که «هوشنگ» آروغ زد. «سودابه» بدون اینکه از «هوشنگ» چیزی بپرسد، برای او خاکشیر با نبات، گلاب و هل آورد، من هم بی نصیب نماندم، جای شما خالی خیلی خوشمزه بود. مدت کوتاهی گذشت، «هوشنگ» تکانی خورد و محکم گوزید. «سودابه» با لبخندی گفت: «همین یکی را کم داشتیم». من گفتم: «خدا را شکر که در این خانه دیگر چیزی کم ندارید»!

24 آذر 1392 ــ 15 دسامبر 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 21, 2015

به فلاکت میوفته !

 

به فلاکت  میوفته

مدت کوتاهی پیش در جمعی از جوانان ایرانی بودم. یکی از جوانان  که اگر اشتباه نکنم سال پنجم پزشکی است، گفت: من اغلب به خانه دوستان همکلاس بلژیکی خودم  رفته ام . و دلم می خواست یکبار آنها را به خانه خودمان دعوت کنم. این موضع را به مادرم گفتم. او  گفت: اشکالی ندارد هر وقت خواستی آنها را دعوت کن . به من بگو چند نفر هستند،تا من چند نوع غذای ایرانی برای شما تهیه می کنم .

شنبه شبی با دوستانم در حدود ده نفر دختر و پسر قرار گذاشتم که به خانه ما بیایند. مادرم بنا به قولی که داده بود سه-چهار نوع د درست کرد،و بعد از سلام احوالپرسی کوتاهی ما را تنها گذاشت. در ضمن خواهرم که  دو ـ سه سالی از من کوچکتر است هم بود.

چشم تان روز بد نبیند. پدرم که هیچوقت برای آب خوردن هم  از جلوی تلویزیون بلند نمی شود، آمد . شروع کرد با فرانسه دست و پا شکسته از  خودش تعریف کردن و هجوهای احمقانه فارسی را به فرانسه ترجمه کردن و خود شیرینی کردن جلوی دوستان دختر من. ما که اهل مشروب خوردن نبودیم، شاید یک لیوان شراب سر غذا نه بیشتر خوردیم ، اصرار کردن به خوردن شراب و ویسکی . خودش هم مثل یک خر بلانسبت خر، خورد و مست کرد بیشتر از بیش مزخرف گفت .خواهرم رفت و از مادرم خواهش کرد که پدرم را صدا کند. او هم با ادب و مهربانی خواست پدرم را ببرد حریفش نشد که نشد.  ماند تا ساعت دوازده که همه رفتند من جلوی دوستانم واقعا از رفتار پدرم شرمنده شدم . البته دوستانم هر کدام یک طور به من فهماندند که نباید شرمنده باشم .

یکی از دخترها که همسن خواهرم بود ، به نام «م «بیش از دیگران می گفت و می خندید، و سر به سر پدرم می گذاشت.  چند روز بعد پدرم در ضمن تعریف از دوستان من نشانی و تلفن » م » را از من خواست.

من در پاسخ اش تنها با نگاهی به سرتا پایش کردم و چیزی نگفتم. پدرم گفت: تو سنده منی* ، از کون خودم افتادی حالا خودت رو واسه من می گیری. باز هم چیزی نگفتم.

این یک نمونه کوچک از پستی پدرم بود. مادرم جرات نمی کند دوستان زنش را به خانه دعوت کند. اگر هم پیش بیاید برای زمانی است که او در خانه نباشد. من بار ها در مهمانی ها دیدم که پدرم جلوی مادرم از خوشگلی  و خوبی زنهای دیگر تعریف می کند. در صورتی که مادرم نسبت به سن اش زن زیبائی است.

 دیروز غمگین از مادرم پرسیدم : چگونه تو توانستی یک عمر با همچین مردی زندگی کنی گفت: مادر ، اول به خاطر تو  و خواهرت بود، حالا به خاطر خودش که دلم واسش می سوزه .بیچاره رو اگه ولش کنم به فلاکت میوفته .

*مردی  بر سر تپه ای خاکی سنده سفتی انداخت. سنده قل خورد به طرف پائین . مرد گفت بر گرد، برگرد. سنده همچنان به طرف پائین می رفت. مرد گفت از کون خودم افتادی ، حالا خودت رو برای من می گیری. این دستان را باره ها از پدرم شنیده بودم. بروکسل 26 نوامبر 2007 ــ 5 آذر 1386

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 19, 2015

بیماری درمان ناپذیر من!

بیماری درمان ناپذیر من!

دوستان؛ بین خودمان باشد! سر پیری دچار بیمای درمان ناپذیری شده ام که امیدوارم هیچ کس دچارش نشود، و از شما خواهش می کنم برای درمانش مرا دعا کنید و ده شاهی هم نذر گدا کنید
دیروز با حالتی نزار برای معاینه (چک آپ) نزد پزشکم رفتم. پس از دست دادن، پرسید، حال شما چطوره؟ غمگین سرم را به چپ و راست تکان دادم، یعنی بد نیست. ایشان گوشی روی قلبم گذاشت، فشار خونم را گرفت؛ گلویم را نگاه کرد، با خوشحالی گفت» همه جای شما سالم است، و نتیجه خون تان هم خوب است، مشکل شما چیست؟ شکم تان خوب کار می کند، یبوست یا اسهال ندارید؟.

ــ با سری کج گفتم، با سپاس از شما نه. Je vous remercie non
ــ پس ازمقدمه کوتاهی؛ می دانید، پزشگ محرم بیمارش است، نکند مشکل مالی دارید که اینقدر غمگین هستید؟
ــ با مالم مشکلی چندانی ندارم، ولی اسهال «سر» گرفته ام. مقدار زیادی «داستان های» گوناگون در «سر» دارم که با من در جنگ اند،  و آرامش مرا شب روز به هم زده اند، یکی را می نویسم، کمی آرامش پیدا می کم، هنوز ساعتی نگذشته که یکی دیگر جنگ را با من آغاز می کند. گاهی هم چند داستان باهم. به درستی «سر پیچه و اسهال سر» دارم.  هر کاری که می کنم، نمی توانم ننویسم.
ایشان یک می فکر کرد و گفت: شانس آوردید، چون اگر کسی نخواهد، نوشته شما را مجبور نیست بخواند، ولی بیماری دارم که «اسهال دهان» دارد، یک ثانیه هم ساکت نمی شود، مرتب حرف می زند، حتی در خواب. بستگانش از دست پرحرفی او شب و روز ندارند، هفته پیش او را به اینجا آوردند، مگر لحظه ای دهانش را بست که من بتوانم او را معاینه کنم. هرچه گفتم، خواهش می کنم ساکت شوید، یا بستگانش گفتند، یک کمی خفه شو، مگر گوش می کرد؟  از روی ناچاری، دست و پایش را بستند، روی تخت خواباندند، و چسب بر دهانش گذاشتند تا بتوانم او را درست و حسابی معاینه کنم. آقای محترم، شوربختانه «نه بیماری شما  درمان ناپذیر است، و نه بیماری او». راستی تازه ترین «داستان» در سرتان چیست؟
ــ هرآنچه امروز بین من شما گذشت.!

27 آبان 1394 ــ 18 اگتبر 1015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 18, 2015

رنگ واژه ها !

رنگ واژه ها !

واژها رنگ دارند.
واژه زیبایی رنگ و وارنگ است.
واژه پلیدی هزار رنگ دارد،
رنگ نیرنگ دارد.
واژه دشمنی رنگ خون دارد.
واژه سرشکستگی، رنگ ننگ دارد.
واژه درود رنگ دارد، گاهی رنگ نیرنگ دارد.
واژه دوستی هم رنگ دارد، گاهی رنگ ریا دارد.
واژه غم سیاه رنگ است، رنگ درد و رنج دارد.
واژه مو همراه با سیاه سپید است.
واژه اهریمن هزار رنگ دارد. به ظاهر رنگ پاکی بی گناهی دارد ؟؟؟؟؟؟
واژه آسمان همیشه با آبی نیست، گاهی ابری، گاهی هفت رنگ دارد.
واژه رخ یارهم چند رنگ دارد، گاهی رنگ گل یاس، گاهی رنگ گل سرخ دارد.
واژه خیال خیلی رنگ دارد، هر زمان رنگ دگر دارد.
واژه لب، رنگ  تمنای بوسه دارد.
واژه زندگی ، رنگ وارنگ است. هر روز یک رنگ دارد.
واژه ها رنگ دارند.

 از کتاب هرچه بادا باد. نوشته خودم  . دی 1377 / دسامبر

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 16, 2015

پشیمانی ؟

پشیمانی ؟

میان دو کلبه سرگردانم. یکی حماقت و دیگری دیوانگی. از این به آن می روم، از آن به این. در کلبه حماقت رنج می برم، بر سر خود فریاد می زنم، اما نمی دانم چرا بیش از بیش به این خانه پناه می برم. نکند خود آزارم؟

در کلبه دیوانگی، روانم مانند پرنده ای سبک بال به هر طرف که می خواهد پرواز می کند، آزادم.
از این به در می آیم،  کلبه ای ز آیینه می بینم.  به درونش میروم، در و دیوار و سقف و زمین ز آینه، به هر طرف می نگرم، خود را به گونه ای دگرمی بینم. ناگهان نقش های من در آیینه ها قهقهه می زنند و می گویند، پشیمانی؟ پشیمانی؟!

25 آبان 1394 ــ 16 اکتبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی