نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 26, 2016

روشنفکر و منِ خر!

روشنفکر و منِ خر!

روشنفکر ها چند گروه هستند. روشنفکر ادبی. روشنفکر سیاسی. روشنفکر ادبی و سیاسی. از همه مهم تر، «روشنفکر دینی، ملی مذهبی واصلاح طلب به ریاست، «جناب آقای خروس مقیم لندن «. روشنفکرهای دینی همه فن حریف اند. «مانند دانش آموختگان  پلی تکنیک». (در فرانسه بیشتر مردان و زنان، و مادر زنان سیاسی از این دانشگاه فارغ التحصیل شده اند) (به گفته دوست ارجمندم «هوشنگ آریانپور»، تنها در ایران است که دانشجویان فارغ التحصیل می شوند. یعنی دانشگاه، زایشگاه است، و این ها در آنجا زاییده اند، ولی اغلب بچه گوزو  و با سر کج در می آید.)
چندی پیش مهمان جمعی از دوستان «ادبی و یک کمی سیاسی بودم»  جای شما خالی مشروب فراوان بود و هم مست شدند، جز من بدبخت که یک لیوان شراب را مزه مزه می کردم. هر کس شعری خواند و بقیه به به گویان برایش دست زدند.
یکی از این آقایان استاد ادب فرمودند» دیشب که در کنار تو بودم چشمم به ماه بود. میان لنگه پاچه تو و ماه اشتباه بود».

بنده کمترین با ادب و پوزش عرض کردم؛ درستش این است، «میان روی تو و ماه اشتباه بود.» یکباره استاد عصبانی شد و داد زد؛.به اون  روشنفکرهایی که مثل خر عرق می خوردند، تریاک می کشیدن و می گفتن «تریاک افیون ملت هاست» «عکس امام رو تو ماه دیدن و به مردم نشون دادن»، مردم هم باور کردن،هیچی نمی گی، حالا که ما لنگه پاچه یار رو دیدیم و غیرت داریم و به کسی هم نشون نمی دیم، اونوقت تو نفهم بی سواد از من ایراد می گیری؟.
گفتم بد فهمیدید، منظور آنها از عکس امام، عکس مارکس، با ریش آخوندی، لنین با ریش بزی، و استالین با سبیل بود.

استاد نگاه «ابله اندر صفیهی» (عاقل اندر صفیه) به من کردو گفت: حسن سر سه گوش، یکی از جگرکی های معروف شمرون حرف خوبی می زد، می گفت؛ طرف خیلی خره، و تنها هنرش هم اینه که خوب می گوزه، حالا تو هم  خیلی خری، ولی حرف های گنده ــ گنده می زنی. البته حسن سر سه گوش، بعد از انقلاب یک شبه دکتر شد به مقام بالایی رسید. *
6 بهمن 1394 ــ 26 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 23, 2016

اینا دیگه کین؟

اینا دیگه کین؟

امروز به یک فروشگاه خواربار فروشی ایرانی برای خرید رفتم. در گوشه این فروشگاه چند تا کتاب حافظ هم گذاشته بودند. دیدم مردی میانسال کتاب حافظ را برداشت و به صاحب مغازه گفت؛ عجب حافظ کلفت و سنگین وخوبیِۀ، زنم این را دوست دارد. غم سنگینی وجودم را فرا گرفت. یاد داستانی که چند سال پیش نوشته بودم افتادم. (همسرش در دو ــ سه قدمی بود) جلوی زبانم را گرفتم، و گرنه یک چیزی در باره کلفتی می گفتم.

… چند سال پیش، یکی از خوانندگان لوس آنجلسی آمده بود بلژیک. در سالن انتظار کنسرت، چند نفری یک میزی در حدود ده متر گذاشته بودند که ساندویچ و نوشابه می فروختند. هموطنان ما از سرو کول هم برای خرید ساندویچ و نوشابه بالا می رفتند. یکی از دوستانم هم میز کتاب کوچکی گذاشته بود، و من کنارش ایستاده بودم.
از فاصله چند متری، بعضی هموطنان با نگاه تحقیر آمیزی که  انگار ما گدایی می کنیم، می گذشتند. بالاخره یکی از هموطنان شهامت به خرج داد و با دهانی پر نزدیک میز ما آمد، و یک کتاب کلفت را برداشت و گفت: عجب کتاب سنگینِ خوبیه. من گفتم؛ اگر کتاب سنگین می خواهی باید «لغتنامه دهخدا، یا تاریخ ادبیات در ایران را به قلم ذبیح الله صفابخری»!
طرف گفت، اینا دیگه کین؟.  3
بهمن 1394 ــ 23 ژانویه 2016ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 21, 2016

تبریک و شاد باش

تبریک و شاد باش

با دلی شاد، خوشحال و خندان رفع تحریم ها را علیه ایران به به ملت های و دولت های شریف،»عراق، لبنان و سوریه» تبریک و شادباش، و خیلی چیزهای دیگر پنها (عرض) نموده. و ایمان راسخ دارم با میلیادر دلاری که حکومت ایران، از غرب، به ویژه  دولت آمریکا می گیرد، خرابی های حاصله از جنگ در این کشورها با کمک، شرکت های چند ملیتی غرب، باز سازی می شود. و برای این باز سازی میلیون ها نفر به  کار گماشته می شوند، برای سال های سال فقر بیکاری از در این ممالک متحده رخت بر می بندد. و هم زمان بر فقر و بیکاری در کشور ما افزوده خواهد شد.

و همچنین ار  دولت آمریکا می خواهم برای زحمت ندادن دولت مردان ایران، یک راست مقدار زیادی از این پول ها را به بانک های «سوییس، کانداد ، انگلستان، دوبی، فرالنسه، بلژیک و … بفرستند.
30 دی 1394 ــ 20 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 16, 2016

بین خودمان باشد، به کسی نگویید!

 

بین خودمان باشد، به کسی نگویید !

مادر بزرگ در خانه سالمندان بود، و من هر هفته یکی ــ دو بار با دست گلی یا جعبه ای شکلات به دیدنش می رفتم. گاهی هم او را روی صندلی چرخدارش می نشاندم و به جنگل می بردم. و هر ماه یکی دوبار هم با هم به رستوران می رفتیم.
هرچه مادر بزرگ می خواست برایش تهیه می کردم. او خواست زیادی نداشت.
مادر بزرگ در حالیکه مانند دختر بچه ای گردن کج می کرد؛ می گفت؛ تو مرا لوس می کنی. من از اینکه او را مانند دختر بچه ای لوس می کردم لذت می بردم.

یک روز با چشمانی پر تمنا گفت:  من یک عروسک می خواهم. گفتم، هر چه تو بخواهی من آن می خواهم. روز دگر با او به فروشگاه بزرگ اسباب بازی فروشی رفتیم، عروسک ها یکی از یکی زیباتر بودند، ولی هر کدام را که نشانش دادم، در آغوشش گذاشتم، گفت» من این را دوست ندارم، عروسکی می خوهم که شبیه اولین فرزندم باشد، و خواهش کرد که من برای او مقدار کمی پارچه (ته قیچی) به رنگ های گوناگون، چند تکه چوب نازک، یک قوطی خالی به قطر کم و بیش پنج شش سانتیمتر، کلفتی دو سه سانتیمتر و چند تا مداد رنگی و چند تا سوزن ببرم. خواستش را با دل جان برآورده کردم.

پس از چند روز که به دیدنش رفتم، دیدم با آنچه برایش برده بودم، عروسکی ساخته که موهایش را از پارچه سیاهی که نازک ــ نازک بریده، چشم و ابرو سیاه، دهانی قرمز، دست پایی سپید، بدون انگشت، با پیراهنی رنگ و وارنگی که تا روی زانوی عروسک می آمد.
گفتم؛ مادر بزرگ، به گفته دوست و دشمن، مادرم و خاله ام هر دو دوران جوانی خیلی زیبا بودند، حتی حالا هم که سنی از آنها گذشته، نمکی دارند، این عروسک زشت شبیه هیچ کدام از آنها نیست. گفت: این درست شبیه اولین دخترم، که مادرم برایم درست کرده بود است، زمانی خود دخترکی بودم، من آن را تا موقعیکه شوهر کردم داشتم، پس از من مادرت و خاله ات با آن بازی کردند، و زمانی که به دوران کودکی خواهر و دختر خاله هایت رسید، تکه پاره شده بود، او نخستین دختر من بود، زمانی که خود دخترکی بودم.

یک روز در اتاق همگانی خانه سالمندان دیدم که دختر مادر بزرگم دست به دست مادر بزرگ های دیگر می گردد. چند روز بعد من برایشان مقدار زیادی از آنچه برای مادر بزرگم برده بودم، بردم. همه خوشحال شروع کردند به عروسک ساختن.

یک روز که زودتر از وقت ملاقات به خانه سالمدان رفته بودم، و ساعت استراحت شان شان بود، دیدم که پدر بزرگ ها با عروسک ها بازی می کنند، نوازش شان می کنند، برای شان قصه می گویند.

مادر بزرگ گفت: همیشه ساعت دو ــ سه بعد از ظهر که وقت استراحت ما است، ما خودمان را به خواب می زنیم، پدر بزرگ ها یواشکی می آیند، بچه ها را از کنار ما بر می دارند، با خودشان می برند و مدت کوتاهی با آنها بازی می کنند، و دو باره آرام می آورند کنار ما می خوابانند.
مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها با بچه بازی می کردند، و گاهی هم من با آنها همبازی می شدم.
بین خودمان باشد، به کسی نگویید،

24 دی 1394 ــ 14 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 13, 2016

I am David Bowie

I am David Bowie

هموطنان ساندیز خور همیشه در صحنه، درگذشت «دی وید بوی» (بن داوود) را به شما تسلیت عرض نموده، و خواهش می کنم روز جمعه آینده در حالی که چماق در دست دارید، «ساندیز و ساندویچ» می خوردید، و خشتک تان به رنگ پرچم آنگلستان درآورده اید، و با تی شرتی که  عکس » David Bowie» روی آن نقش بسته، از جلوی کارتون خواب ها، و صف دراز بیماران در برابر در بسته بیمارستان ها بگذرید، «با شعار مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل» جلوی در سفارت انگلیس بروید، و برای نشان دادن همدری تان ملت شریف انگلستان، آنجا شعار » I am David Bowie » بدهید. و مواظب باشید که یکباره جوی نشوید، از دیوار سفارت بالا نروید و تلفن ندزدید.
23 دی 1394 ــ 13 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 11, 2016

و من با غمی در دل مانند همیشه داستان می نویسم !

و من با غمی در دل مانند همیشه داستان می نویسم !

خرگوشی از دندن و چنگال گرگی گریخت و به درون پوست شیری پناه برد. گرگ تا نزدیک پوست آمد و چنین وانمود کرد که شیری خفته است، و آرام در حالیکه در دل می خندید از آن دور شد.
خرگوش در پوست شیر خوشحال، پنداشت که هیچ درنده ای به او نزدیک نخواهد شد.
از دوران باستان شیر را با پیل کاری نبود، گراز و شیر را با هم رقابتی نبود. آهوان با دیدنش پا به فرار می گذاشتند. گور خر ها  گوش تیز کنان از او دوری می جستند. گاوهای وحشی از دیدن او کنار هم جمع می شدند و نفس ــ نفس زنان  شاخ برایش می کشیدند. دریدن پرنده ای در مقام شیر نبود. زرافه همیشه از بالا نظاره می کرد.

چند صباحی چنین گذشت. گور خرها دیدند که شیر با کره هایشان بازی می کند. آهوان دیدند که بچه هایشان از سرو کول شیر بالا می روند و به گوساله ها علف می خوراند . کلاغ به همه جا خبر بردند که چه نشستید، شیر علف خوار شده و هیچ حیوانی را نمی درد. زرافه همیشه از بالا نطاره می کرد.

چون گرگ ها چنین دیدند، با شیر دوست و همرا شدند، وانمود کردند که آنها هم علف خوار شدند. دیگر هیچ حیوانی نه از شیر می ترسید و نه از دوستانش. اما گرگ ها بدون زحمت پنهانی گوساله ای را از گله گاوها جدا می کردند و می دریدند. گاهی بچه اهویی گم می شد. بدون شک سرگرم بازی با بچه آهوهای دیگرند. گور خر پیری تکه پاره می شد، کرکس را مقصر می دانستند. چند صباحی چنین گذشت. زرافه همیشه از بالا نظاره می کرد.

پس از چند سالی، روزی از روزها خرگوش درون پوست شیر به دیار ابدی پیوست. گرگ ها جمع شدند و برایش مقبره بزرگی ساختند. مقبره زیارات گاه شد. و  خر (گوش) دیگری در پوست شیر گنجاندند. و این حگایت همچنان ادامه دارد. زرافه با گرنی کج اشک در چشم از بالا همچنان نطاره می کند. و من با غمی در دل مانند همیشه داستان می نویسم.
20 دی 1394 ــ 10 ژانویه 2016 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2016

پیشرفت بزرگ در دانش فحاشی!

پیشرفت بزرگ در دانش فحاشی!

در یکی از کتاب هایم در باره یکی از رهبران حزب توده نوشته ام، «مادر فلان شده».(اکنون پشیمانم) یکی از دوستان توده ایم این جمله خوانده بود، و به من نوشت، در زندان شاه به ما تهمت «خائن، وطن فروش، نوکر اجنبی زده اند، ولی هرگز فحش ناموسی نداده اند». «شما از بازجویان ساواک لومپن تری».
در پاسخ به ایشان نوشتم؛ زنی که خود فروش است، اگر به خاطر لذت جنسی است، آن هم مربوط به خود اوست. اگر از روی فقر است، وگناهکار حکومت است. ولی «خائن، وطن فروش،نوکر اجنبی» خیانت به ملت است.

مدت کوتاهی پیش خانه دوستی بودم، چند نفر دیگر هم بودند، از جمله شخصی به نام «حاج مصطفی» که از ایران آمده بود،. حرف از همه جا و هیج جا شد، تا اینکه «حاج مصطفی» «پس خوردن چند لیوان ودکا » گفت؛ بردار الاغم، با گرفتن سه تا زن خودش را به روز سیاه نشانده. این زن ها با هم همیشه دعوا دارند، و پوستی از سر بردارم می کنند که حساب ندارد، تا هم حرف بزند، می گویند؛ مهریه امان به اجرا می گذاریم. این مرتیکه نفهم اگر تمام ثروتش را بفروشد، نمی تواند، مهریه زن هایش را بدهد. حاج خانم زن من، مهریه اش پیش از انقلاب ده هزار تومان بود، بگیم امروز شده ده میلیون تومان، پولی نیست! در خانه نشسته و سرش با بچه ها و نوه هایش گرم آست. من هم در سیر و سیاحت. هر دفعه هم با دست پر بر می گردم، او هم خوشحال و هم راضی است و دعایم می کند.

آدم باید مخ خر خوده باشد که سه تا زن بگیرد. تلفن می کنم به یک هتل پنج ستاره در «ریدو ژانرو» می گم؛  I am Haj Mustafa ، فورا سلام می کنند و حالم را می پرسند و می گویند، «سفید می خوای، سیاه می خوای، یا سبزه». هرچه بخوام می گویم؛ تا میرم در اتاقم تو هتل، طرف لخت خوابیده، با یک بطری شامپاین. از اونجا تالفن می کنم به یک هتل دیگر در «میامی» بعدش هوس پوست سفیده، سفید می کنم، تلفن می کنم، «توکیو»یا هر شهری در هرکشور که بخوام، این جوری سالی سه چهار ماه دور دنیا رو می گردم.
پرسیدم حاجی تا حالا یک موزه تو این کشورها رفتی؟ گفت؛ بابا ول کن، مگه تو موزه چه چیزی پیدا می شود، تابلو؛ در تهرن کنار خیایان ریخته اند، مجسمه، سر هر چهار را یک مجسمه است، آثار باستانی، ما خودمان جزو آثار باستانی هستیم.
گفتم، حاجی فلانت تو مخت است، فقط به فلانت فکر می کنی، «واقعا که آدم بی فرهنگ و عقده ای هستی».

یک دفعه حاجی رنگ داد و رنگ گرفت و گفت؛ تو زندان آخوندها به ما فحش خواهر و مادر می دادند، هفت پشت مان را می جنبانیدند، بی شرف و بی ناموس، قرمساق  و دیوس نثارمان کرده اند، ولی هیچ کس به ما نگفت؛ بی فرهنگ و عقده ای، ما را بگو که خیال کردیم نویسنده ای آدم حسابی، شما از آن باز جویان زندان هم بی ادب تر نفهم تری، صد رحمت به آنها. این یک پیشرفت بزرگ در دانش فحاشی نیست؟
17 دی 1394 ــ 7 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2016

دادن، یا ندادن، This is the question

دادن، یا ندادن، This is the question

هر بار که زمان انتخابات می رسد، عده ای مخالف (رای) دادن هستند، و عده دیگر موافق (رای) دادن.تا آنجا که من خبر دارم، همه خارج نشینان مخالف (به جز تعدادای انگشت شما) (رای) دادن هستند. بعضی ها یواشکی می روند سفارت و (رای) می دهند. و به خیالشان کسانی را (انتخاب) می کنند. ولی نمی دانند مانند سال 1388 از صندوق رای آن برون تراود که خواست قبیله امام است.

«سکس پیر»، که یک ایرانی بود، وقتی به انگلستان رفت، «شکسپر»شد، و اگاهی به تاریخ اجداد ما» پیش و پس دادیان»  پیدا کرد، سری تکان داد و گفت دادن، یا ندادن «This is the question«.
چنانچه به تاریخ پر افتخار خودمان خوب بنگریم، به ویژه پس از انقلاب مشروطه خواهیم دید که چه کشت و کشتارها به خاطر (رای) دادن، و (انتخاب) کردن که نشده. و هیچ زمان ( به جز دوره کوتاهی) آنهایی که (رای) دادند، و کسانی را به عنوان نماینده خود (انتخاب) کردند، و بایستی وارد مجلس شوند، هر گز نشدند، و حکومت هر که را خواسته (انتخاب) کرده، و به خواست کسانی که با تمام وجود (رای) دادند توجه ننموده، این بار هم این چنین خواهد بود. نمایندگان مجلس، نماینده مردم نیستند، بلکه نماینده «امام حاضرند»، و گوش به فرمان او.
 
ای خارج نشینان  بی دین، چرا با تحریم انتخابات وظیفه های شرعی خود را انجام نمی دهید.؟ «مگر حضرت مام راحل نگفته، شرکت در نتخابات یک تکلیف شرعی»، است.

هموطنان گرامی؛ از دید من، انتخابا ت دروه دهم را تحریم نکنید، بگذارید، هر که می خواهد، هر چقدر که می خواهد، به هرکسی که می خواهد، آنقدر( رای) بدهید، تا خسته شود. ما مسئول (رای) دادن یا ندادن کسی نیستیم.  فراموش نکنیم، آنهایی که (رای) می دهند، به فرمان «امام راحل» وظیفه شرعی خود را انجام می دهند، ولی می آیند و حاشا می کنند و می گویند، کی داد؟، کی داد؟، من ندادم. 12 دی 1394 ــ 2 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 1, 2016

داستان کودکان، دو بچه مورچه به نام میر و مور!

داستان کودکان، دو بچه مورچه به نام میر و مور!

یکی بود، یکی نبود. خدایی هم در کار نبود. یک روزبهاری که هوا خیلی لذت بخش بود، دو تا مورچه به اسم» میر و مور» از لونه اشون اومدند بیرون و نفس تازه ای کشیدن و شاخک هاشون رو تکون دادن. بعد میر رو کرد به مورد گفت: من از تو قویترم. اگه قبول نداری بیا کشتی بگیریم. یک ساعتی کشتی گرفتن، هیچ کدومشون او یکی رو زمین نزد. خسته گفتند؛ بریم از بابا بزرگمون بپرسیم که کدوم از ما قوی تره؟ وقتی پرسیدند، بابا بزرگ گفت؛ ممکنه یکی از شما قویتر از اون یکی باشه، ولی اون خروسه را می بیند، از همه قویتره، با یک نوک هر دو تون را می خوره.
این دوتا رفتن نزدیک خروسه و صبر کردن تا انقدر دونه بخوره و»چلیک دونش» پر بشه، بعد با ترس لرز رفتن جلوش و سلام کردن و گفتن؛ بابا بزرگمون میگه شما از همه قویترین. خروسه گفت؛ من خیلی قوی ام، ولی روباه از من قویتره.
رفتن و رفتن تا رسیدن به روباه و گفتن که خروس میگه شما خیلی قویترین هستین؟ روباه گفت؛ پس چی من در مدت چند دقیقه کلک ده ــ بیست تا خروس و مرغ رو می کنم، ولی من قوی ترین نیستم، گرگ از من قوی تره.
رفتن و رفتن تا رسیدن به آقا گرگه و سلام کردن و گفتن، روباه میگه شما خیلی قویترین هستین. گرگه گفت؛ پس چی، روباه جرات نمی کنه نزدیک من بیاد، من ده تا گوسفند هارو در عرض چند دقیقه کله پا می کنم. سگ گله از من حساب می بره. ولی پلنگ از من قوی تره.

رفتن تا رسیدن به پلنگ، و گفتن، گرگ میگه شما خیلی قوی هستین؟ پلنگ باد تو غبغبش انداخت و گفت؛ ده تا گرگ هم بیان حریف من نمی شن، ولی اون فیل رو می بینید، از همه قویتره، هیچ حیوونی زورش بهش نمی رسه.
وقتی پیش فیل رفتن، دیدن یک دستش رو هوا کرده داره گریه می کنه. گفتن، آقا فیله شما با این هیکل با این همه زور چرا گریه می کنی؟ فیله گفت؛ تیغ تو رفته تو دستم، نمی تونم بیرون بیارم. «میر و مور» با زور و زحمت تیغ رو از پای فیله در آوردن، بعدش پرسیدن، پلنگ میگه شما خیلی قوی هستین، فیل گفت؛ من خیلی قوی ام. هیچ حیونی  زورش به نمی رسه، ولی سلطان بیشه شیره.
«میر و مور پرسیدند، شیر گجاست، فیل گفت خیلی دوره، اگه حالا راه بیافتین، سال دیگه به دشت بزرگی می رسین که شیر و اونجاست.

این دو تا راه افتادن، زمستونها از زیر برف ها رد شدند، روی برگی نشستند و از رودخانه گذشتند، چهار فصل رو گذراندن، تا اینکه رسیدند به آونجایی که فیل نشونی داده بود. گشتن و گشتن، شیر رو پیدا نکردن، یک دفعه چشمشون افتاد به مقدار زیادی پشم و اسیتخوان، و هزارــ هزار مورچه. رفتند نزدیک و گفتند؛ ما دنبال شیر می گردیم، میگن زورش از همه بیشتره. یکی از مورچه ها اشاره به پشم ها کرد و گفت؛ از شیر همین مونده، آقا شیره روی لونه ما خوابیده بود، هرچی بهش می گفتیم بلند شو، بلند نمی شد. می گفت؛ باید یک گاو وحشی واسه من شکار کننین و بیارین بخورم تا من بلند شم. هر چه گفتیم؛ ما زورمون به گاوه نمی رسه، به گوشش نرفت که نرفت. تا اینکه ما جمع شدیم و ریختیم سرش تکه پاره اش کردیم. همونطور که می بینی از شیر جز مقداری پشم به جا نمونده، این رو هم باد میاد می بره.
بچه های خوب حالا فهمیدین کی از هم قوی تره!
12 دی 1394 ــ 2 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2015

داستانی برای دخترکی، پسرکی، شبنمکی !

داستانی برای دخترکی، پسرکی، شبنمکی !

وارد رستوران شدم، همه میزها گرفته شده بود، تنها یک میز دو نفره خالی بود: «گارسون» که مرد جوانی بود با اشاره دست و سر به من فهماند که آنجا بنشینم. کم وبیش ده دقیقه طول کشید که «گارسون» صورت غذا را برایم آورد و گفت، همانطور که می بینید رستوران خیلی شلوغ است، و از اینکه دیر به من رسیده پوزش خواست. من هم در پاسخ گفتم، درک می کنم، و یک لیوان شراب با خوراکی ساده سفارش دادم. «چند دقیقه نگذشته بود که یک خانم جوان زیبایی، وارد شد و نگاهی به اطراف کرد، ولی جای خالی ندید.» در این بین «گارسون» نزدیک من امد و با لبخندی گفت؛ اجازه می دهید این خانم روبروی شما بنشیند، خاطر جمع باشید مزاحم شما نمی شود. من گفتم خواهش می کنم، بفرمایید. دقایقی طولانی با سکوت گذشت، نمی دانستم چگونه سر سخن را با این خانم باز کنم، گفتم؛ چه هوایِ سردی. خانم با نگاهی بی تفاوت لبخند کوچکی بر گوشه لبانش واکنش نشان داد.
هم زمان خوراک من و این خانم را با دولیوان شراب آوردند. من لیوانم را بلند کردم و گفتم؛ به سلامتی. خانم سرش را به طرف راست گرداند. گفتم؛ نوش جان، باز هم ایشان واکنشی نشان نداد. پرسیدم خوراک مرد پسند شما است؟ باز هم خانم پاسخی نداد. پنداشتم که کر و لال است. با بردن دست نزدیک دهان، و مزه مزه کردن خواستم به او بفهمانم که غذا خوب است؟ چنان نگاه خردمند به ابلهی به من کرد که بی اختیار قهقه سر دادم. به خودم گفتم نباید بیش از این مزاحمش بشوم، هر چند کر و لالی دردی است، ولی خیلی هم بد نیست، زندگی در سکوت آرامش می گذرد. در این بین خانم غذایش و شرابش را خورد و گارسون را صدا کرد و پس از چند کلمه خوش و بش پول خوراکش را پرداخت و بلند شد ایستاد و رو کرد به من گفت: آقا، شما مانند همه مردها وقتی حرفی برای گفتن ندارید، نخست از خوبی و بدی هوا حرف می زنید، سپس به سیاست می روید، بعد با ژستی فیلسوفانه به مسئله های روز می پردازید، پس از آن اسم شغل می پرسید، و سپس می پرسید، امشب چکار می کنید، و آخرش را می توانید تصور کنید. برای اینکه این امکان را به شما ندهم پاسخ تان را ندادم.
خندیدم و گفتم: «من با این سن و سالم خانم های زیر پنجاه ــ پنجاه و پنج سال را»، خواستم بگویم؛ به چشم دختر بچه می بینم، ولی حرفم را ادمه ندادم، به خودم گفتم، نباید با این حرف او را برنجانم.  ولی خودش گفت، یعنی زیر پنجاه، پناه و پنج سال را آدم حساب نمی کنید؟ در این صورت باید بیست ــ بیست پنج  سال دیگر صبر کنید. گفتم، تا آن زمان زنده نخواهم بود. مثل اینکه از حرفش پشیمان شده بود، گفت؛ پوزش می خواهم، نمی خواستم شما را برنجانم. نشست وگفت؛ من شما را به یک فنجان قهوه دعوت می کنم، اینجا نه! در همین نزدیکی یک کافه هست که قهوه خیلی خوب دارد. با هم بلند شدیم آمدیم بیرون، چند قدمی نرفته بودیم که چشمم به فروشگاه اسباب بازی فروشی افتاد، دستش را گرفتم به درون فروشگاه کشیدم، یک عروسک خیلی قشنگِ بزرگ خریدم و دادم دستش.
گفت، برای نوده ات خریدی؟ گفتم نه برای تو. هاج و واج مانده بود، نمی دانست چکار کند، سپاسگزاری کرد و پرید بغلم ویک ماچ گُنده از لپم کرد و گفت: اسمش را چه بگذاریم؟ گفتم «
 ROSèe DU MATIN» کوتاه ROSèe  به فارسی ما می گوییم «شبنم.»

زن و شوهر هر وقت به مسافرت می روند، «شبنم» را نزد من می آورند. یک هفته پیش هر دو شب مهمان من بودند. نزدیک صبح زن «شبنم «را نزد من اورد گفت: آنقدر بچه وول می خورد که نمی گذارد ما بخوابیم. به او گفتم؛ تو را می برم پیش پدر بزرگ ات تا برایت قصه بگوید.                                                                                                                                                                                                           من برای شبنم «تختی» با جعبه خالی میوه ساخته ام، وقتی که در آغوشم است، آنقدر قصه برایش می گویم تا خوابش ببرد، پس از آن او را در تخت خودش می خوابانم. «شبنم دختر خوبی است، جایش را خیس نمی کند.»
امروز صبح من و شبنم، با هم از خواب بیدار شدیم. در آشپزخانه در حالیکه او روبروی من روی میز نشسته بود صبحانه خوردم. پس از آن او را بغل کردم و به بالکن خانه رفتیم، و برایش داستان دو موش را تعریف کردم.
«خواننده گرامی داستان های من، اگر شما هم بخواهید، برایتان این داستان را می نویسم، تا شما هم برای دخترکی، پسرکی، یا شبنمکی تعریف کنید.»

 فراموش کردم؛ «مادر و پدر شبنم با خوشحالی به من گفتند که او به زودی خواهر دارد می شود.»
5 دی 1394 ــ 26 دسامبر 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی