نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 2, 2016
زن از دید شاهزاده قاجار!
روزی در شباب جوانی، بودم همنشین با شاهزاده ای پیر و قاجاری، پر تجربه ی همه چیز دانی، که بودش همسر زیبا و جوان و مامانی. چون سخن به زن گشودانی، من که گوشت کان خود بخوردم و نکشیده بودم منت قصابانی، و بودم مورد توجه دختران پژوهشگر و درس خوانی، زآن جهت که خواستند بدانند، این چه نوع هست ز انواع حیوانی؟! گفتمش زن که بایستی دانش بدانی، نه فقط اینکه کند آشپزی و بچه پس بیندازانی. پیر سر بجنباند و پندم داد، گفت تو خری و ز زن هیچ نمی دانی، زن خر بهترین زنان این جهانی. نفهمیدم آن روز پند آن خر پیر، لیک امروز می دانم ز چه رو آخوند، زنان را به چادر چپانی، نتواند خر (ملا) کند زندگی با آزاده انسانی!(داستان من و شاهزاده حقیقی است که پس از سال ها به خاطرم امد)
13 اردیبهشت 1394 ــ 2 مه 2016
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 22, 2016
خاکستر پدر و مادر !
مهرگان گفت: پدرم سرش درد می کرد، مادرم دستمال به سرش می بست. مادرم کمرش درد می کرد، پدرم از کمر درد می نالید. پدرم سرما می خورد، مادرم عطسه می کرد و از دماغش آب می آمد. (گلاب به رویتان) مادرم دل درد داشت، پدرم می گوزید. پدرم هرگز در تمام عمرش به صورت هیچ زنی نگاه نکرد. (سایر اعضای بدن شان را نمی دانم ؟). به گفته دوست و دشمن پدرم مرد نجیبی بود. مادرم در نجابت شهره عالم بود. مادرم و پدرم، تمام عمر کنار هم می خوابیدند. از هم جدا نشدنی بودند. تمام کارهایشان با هم بود. گویی یک روح اند در دو بدن.
ادامه داد: خدا روان همه مردگان شما را بیامرزد، مادرم یک هفته پس از پدرم در گذشت. من پدرم را سوزاندم، و مقداری از خاکستر آن را درون گوزه چینی ریختم. چون فکر می کردم این دو تمام عمر از هم جدا نشدنی بودند، در آن دنیا هم می خواهند با هم باشند، خاکستر مادرم را هم روی خاکستر پدرم ریختم. پس از چند روز خواب پدر و مادرم را دیدم. پدرم گفت: پسر نره خر الاغ نفهم بی شعور من در دنیای زمینی همیشه جلوی خودم را گرفتم، «با وجودیکه امکانش را داشتم، دزدی نکردم، پا روی حق نگذاشتم، به مادرتان خیانت نکردم، به زن و دختر مردم هرگز نگاه نکردم، و همچنین خیلی کارهای خلاف دیگر «، به امید اینکه به بهشت بیایم و اینجا صاحب هفتاد تا قصر بشوم، در هر کدام هفتاد تا سالن، در هر سالن هفتاد نوع غذا، با هفتاد تا حوری. حالا تو مادرت رو اندختی روی من که با آن هیکل گنده اش نمی توانم تکان بخورم. این حوری های پر رو هم لخت و پتی از جلویم رد می شوند و مرا مسخره می کنند. هرچی هم به مادرت می گویم، دارم له و لورده می شوم. یک کمی جایمان را عوض کنیم، میگوید؛ نه. اگر به این دنیا بیایی، آنقدر می زنمت که نتوانی از جایت بلندشوی. «مادرم دادش بلند شد و گفت: الهی مادر زنت تمام عمر وبال گردنت گردد، الهی آن چند تا مو هم که داری بریزد و کچلِ کچل بشوی، الهی شلوارت جلوی همکارهایت جر بخورد. الهی مثل همیشه، جلوی همکارانت یادت برود زیپ شلوارت را بالا بکشی «یک عمرگوز و خور ــ خور بابات رو تحویل گرفتم، خواهر و مادرش را تحمل کردم، دست از پا خطا نکردم، به امید اینکه در بهشت با غلمان ها دمخور باشم. حالا من را اندختی روی بابات. اگر بیای اینجا چنان با همین دندان های مصنوعی ام گازت می گیرم که هیچ وقت یادت نرود».
من و همسرم به فرزندانمان سفارش کرده ایم، اگر مُردیم، نخست خاکستر مادرشان را در گوزه بریزند، پس از آن خاکستر من و هر چند وقت به چند وقت هم، گوزه را سر و ته کنند و گاهی روی پهلوی بخوابانند.
29 فروردین 1395 ـــ 17 آوریل 216 ــ اردوخانی ــ بروکسل
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 1, 2016
شیشکی می بندیم !
بدون شک از پیر مردهای 70 – 80 ساله شنیده اید که با سر افرازی می گویند، پدر بزرگم سر 90 سالگی زن جوان گرفت، صاحب دو تا بچه هم شد.
اغلب این آقایان برای اینکه ثابت کنند که «فلانشان مانند فلان پدر بزرگ روانشادشان هنوز کار می کند»، این حرف ها را می زنند. خیال کنیم حرف ایشان درست باشد، ولی زمانی که از آن ها می پرسیم، چند سال بعد از زن گرفتن و دو تا بچه درست کردن در گذشت؟ می گویند 5 سال.» پس پدر بزرگ ایشان در سن 95 سالگی دو تا بچه یتیم و یک زن جوان را بی سرپرست گذاشته و به دنیای ابدی پیوسته».
باز هم شنیده اید که همین آقایان می فرمایند، «اگه پیرم و می لرزم، به صد تا جوون می ارزم». این حرف را در حالی می زنند که اگر دماغشان را بگیرید، جان از باسن مبارکشان خارج می شود و موش از کان شان بلغور می دزدد یا بدون اینکه بدانند این عزل دو بیتی از شعر معروف حافظ «مژده وصل» است، می گویند،
«گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر، تا سحرگه ز کنار تو جوان بر خیزم «.
کسی نیست به اینها بگوید، در این سن و سال، اگر یار تو را تنگ در آغوش بگیرد، صبح مرده ات را از خانه بیرون می برند.
ما مردان ایرانی آنقدر گنده گوز هستیم که وقتی نمی توانیم، بگوزیم، شیشکی می بیندیم. وقتی مادر بزرگ هایمان، ما را دودول طلا صدا کنند و برای مان بخوانند،
یه دول داره، یه خایه مال دختر همسایه، همسایه خبر نـــــــــــــداره، بهتر از این نمی شویم.
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم، طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی، از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان باران، پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین، تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات، کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش، تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده، تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
12 فروردین 1395 ــ 1 آوریل 216 ــ بلژیک ــ اردوخانی
دیدگاه های تازه