نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 2, 2016

یکی مانند تو!!!

برای روز تولدم، با خرید یک پیراهن می خواستم خودم را خجالت بدهم. به یک فروشگاه لباس رفتم، و در برابر قفسه پیراهن ها ایستادم. نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. هیچ وقت فکر نکرده ام که این لباس به من می آید، یا می رود. در دوستی هم همین مرام را دارم..

هر پیراهنی را که بر میداشتم، پیراهن دیگر به نظرم جالب تر می آمد. نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. زن و مردی کم و بیش همسن خودم آمدند. زن چند پیراهن برداشت وآن ها را به مرد نشان داد، و پس چند دقیقه ای یکی را انتخاب کرد. من هم یکی مانند آنچه آنها انتخاب کرده بودند، برداشتم. ناگهان باد تندی وزید، همه پیراهن ها را برد. من ماندم با آن پیراهن در دست. یکباره دو زن جوان را کنارم دیدم که با حسرت به پیراهنی که در دست من است نگاه می کنند یکی از آنها گفت، افسوس که شما این پیراهن را برداشتید، فردا زاد روز پدرمان است و ما می خواستم یک چنین پیراهنی را به او پیش کش کنیم. من پیراهن را به آنها دادم. خوشحال و خندان هر کدام با سپاس یک طرف صورت مرا بوسیدند و رفتند.
از خواب بیدار شدم، سر میز صبحانه دخترم با لبخندی ازمن پرسیدند، جای لب های چه کسی بر رخ توست؟ گفتم: یکی مانند تو!!!
11 مهر 1395 ــ 2 اکتبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 1, 2016

مشکل انتخاب!

مشکل انتخاب! 
خواب دیدم که کودکی شش ــ هفت ساله هستم  درون اتاقی پشت به دیوار میان چندین زن که  می توانستند، مادر یا مادر بزرگم باشند، نشسته ام.
زن ها سر به سر م می گذارند. یکی می گوید: ابولفضل دخترِ، دول نداره. بزرگ که شد، واسش یک شوهر خوب گیر میارم. یکی دیگر می گوید: نه بابا پسره، دختر خودم را بهش می دم. یکی نامم رامی پرسد، یکی نام خانوادگی ام را. یکی سن ام را. من خجالت زده، به پرسش های شان پاسخ می دهم.
یکی می گوید: حیف که ریش ندارد که بتوانیم ریش اش را بکشیم. یکی می گوید: موهایش هم آنقدر کوتاه است که نمی توانیم بکشیم. یکی پس گردنی به من می زند، که بیشتر نوازش است. یکی لپم را می فشارد، آن هم تلنگری آهسته است.
با وجودیکه این زن ها زخم زبان به من می زنند، نه تنها هیچ گونه رنجی احساس نمی کنم، بلکه در دل شادم. چون درنگاه شان دریای خروشانی پر از مهرمی دیدم.
یکی آمد مرا در آغوش گرفت و گفت: این پسره من است، چرا آنقدر آزارش می دهید؟. همه زن ها با خنده و شوخی می خواستند که من پسرشان باشم. یکی رو کرد به بقیه و گفت: از خودش بپرسیم، پسر کی می خواهد باشد؟ «من مشکل انتخاب داشتم». هر یکی از دیگری مهربان تر بود. خوب دیدم مردها از پشت پنجره با حسادت و حسرت نگاه می کنند افسوس می خورند که دیگر پسر بچه نیستند.
وقتی از خواب بیدرار شدم، به خود گفتم، دریغا که کودک نیستم.
9 مهر 1395 ــ 30 سپتامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 25, 2016

خواب خانه در سراب !

 خواب خانه در سراب!

ساعتم عقربه ندارد، نمی دانم چه ساعتی است. ساعت همچنان تیک ــ تاک می کند.
تقویم ام را هم گم کرده ام، نمی دانم چه روز و چه تاریخی  است. زمان می گذرد.
مبدا تاریخ معین کرده اند، یکی هزار چهار صد سال، یکی دیگر دو هزار سال، دیگری دو هزار و پانصد سال، و آن دیگری باز هم پیش تر. بر سر مبدا تاریخ ملت ها با هم در جنگ اند.

*روزی مردی بر چهار پایه ای در میدانی ایستاد و فریاد زد: هر کجا مردم هستند، مجلس آنجاست. من کنار پدرم در آن میدان بودم.

*روزی مردی در صحرایی فریاد زد: کوروش تو بخواب که من بیدارم. آنکه می خواست بیدار بماند، به خواب رفت.

*روزی مردی می خواست، خانه و … را مجانی کند، هرازان هزار را آواره و بی خانمان کرد.

ساعتم عقربه ندارد، تقویم ام را گم کرده ام، نمی دانم چه روزی و چه تاریخی است، زمان همچنان می گذرد، و من درخواب سرگردان، کنار پدرم خانه ام را در سراب می بینم.
4 مهر 1395 ــ 25 سپتامبر 1016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 22, 2016

خدا گفت:روت رو کم کن !

خدا گفت: روت رو کم کن!

باور کنید هرچه از خدا خواستم، تقریبا از من دریغ نکرد.در حدود سه هفته پیش ساعت پنج ــ شش بعد از ظهر احساس گرسنگی کردم، ولی حوصله اینکه از جایم بلند شوم وغذایی دست پا کنم نداشتم. با تمام وجود رو کردم به خدا گفتم: پرودگارا تو که قادر به هر کاری هستی، تو که هستی را آفریدی، معجزه ای بکن، از آسمان برایم یک چلو کباب بفرست. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از دوستان بلژیکی ام تلفن کرد و گفت: پسرم و دخترم با همسر و بچه هایشان آمده اند می خواهند تو را ببینند. رفتم، بگو بخند ، (جای شما خالی) کباب و شراب  خوبی خوردیم.

راستش را بخواهید، خیلی وقت بود که «باقالی پلو» نخورده بودم. رو به خدا کردم و چند بار گفتم:خدایا تو که آرزوی کباب را به دل ما نگذاشتی، این هوس «باقالی پولو» را هم بر آورده کن. هنوز نیم ساعت نگذاشته بود که خانم و آقایی از دوستان با یک قابلمه پر از باقالی پلو با ماهیچه از راه رسیدند. چه باقالی پلویی؟ از اون باقالی پلو ها که شاه هم نخورده بود. سه وعده باقالی پلو خوردم.

چند روز بعدش از خدا «آلبالوپلو» خواستم. یکی از دوستان جوانم که می دانست چند سالی است که روحم برای یک «آلبالوپلو» پرواز می کند، تلفن کرد و گفت، عمه ام از ایران آمده و «آلبالوی» خوب آورده، می خواهیم امشب «آلبالو پلو» درست کنیم. شما هم تشریف باورید. چه «آلبالو پلویی، همرا با گوشت بره، مغز پسته، مغز بادام، زعفران فراوان و یک کمی شکر! هر چه بگویم، کم گفته آم. هم خوردم و هم دادند ببرم.

پیش خودم فکر کردم، بدون شک کار خیری کردم که خدا به راحتی حاجتم را برا آروده می کند، از خدا سپاسگزاری کردم و گفتم، خداوندا، تو که دو حاجت ما را برآروده کرده، این سومی را هم برآروده کن، یکدانه از آن «چند هزارحوری های بهشتی هم به وسیله جبرییل برایم بفرست»، بعد که آمدم آنجا از حسابم کم کن. ندا از جانب خدا آمد: بچه پر رو، برو روت رو کم کن، جاکشی کار آخوندهای مشهد است. 1 مهر 1395 ــ 22 سپتامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 18, 2016

خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید !

خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید !

هوشنگ یکی از دوستان که پناهنده سیاسی بود، پس از پنج سال اقامت در بروکسل، به این نتیجه رسید که زندگی در ایران خیلی بهتر راز اروپا است، به کشور خودش برگشت. موقع رفتن یک بچه گربه سپید ایرانی داشت که نمی خواست با خودش ببرد، و آن را به من پیش کش کرد. من هم خوشحال از او سپاسگزاری کردم.
اسم این گربه کوچک را ببری (گربه ناصرالدین شاه) گذاشتم. (هر چند گربه ناصدالدین شاه آلا پلنگی (سیاه و سپید) بود و این گربه سپید مانند برف.)
ببری که ابتدا کارش خودن خوابیدن بود، پس از شش ــ هفت ماه شروع کرد به موش گرفتن، به طوریکه پس از مدت کوتاهی موش در خانه ما پیدا نمی شد.
ببری که در یک سالگی به اندازه یک بچه خرس شده بود، دیگر در خانه بند نمی شد، روزی دو ــ ساعت می رفت بر می گشت. دو ــ سه ساعت کم کم تبدیل به تمام روز شد. صبح می رفت، شب خسته می آمد، چیزی خورده و نخورد در جایش می خوابید خور ــ خور می کرد. ابتدا من فکر کردم که با گرفتن موش و پرنده خود را سیر می کند، تا اینکه یکی دو نفر از همسایه ها به ما گفتند، جلوی گربه ات را بگیر.

در تمام این مدت هوشنگ صاحب اولیه ببری ماهی یکبار شب ها از ایران تلفن می کرد و حال گربه اش را می پرسید، و می خواست صدای آن عزیز کرده اش را بشنود. من هم ببری را پای تلفن می بردم، و او به محض شنیدن صدای  هوشنگ میو ـ میویی می کرد که بیا و بیین.

من که رابطه بسیار دوستانه ای با همسایگانم داشتم، یک روز دیدم تمام آنها با داد و بیداد به خانه من آمدند، و گفتند گه گربه تو به خانه ما می آید، غذای سگ و گربه ما را می خورد، علاوه بر آن از نر و ماده حیوان های ما هم نمی گذرد.

شرمنده گفتم، جلوی سگ را می شود گرفت، ولی جلوی گربه را نمی شود، و نمی دانم با این حیوان چکار کنم. چند نفر از همسایه گان معتقد بودند که باید او را «اتونازی» کرد. که این پیشنهاد با مخالفت بقیه رویرو شد. یکی دیگر از همسایه ها که دام پزشک بود، گفت: بهترین راهش این است که او «اخته» شود که این پیشنهاد  مورد قبول بقیه قرار گرفت، و من هم از روی اجبار تن با آن دادم.
کاری ندارم به اینکه با چه زحمت کلک این حیوان ملوس و نجیب را بیهوش کردیم، و آن همسایه دامپزشک او را «اخته» کرد.

هنوز چند روزی از «اخته» کردن ببری نگذشته بود که حس کردم صدایش عوض شده، و می خورد و می خوابد، و به جای «میو ــ میو های» گوش کر کن سابق مانند موش «جیر جیر» می کند.
پس از این هر بار که هوشنگ که از ایران تلفن می کرد، و می خواست صدای ببری بشنود، من به جای او میو ـ میو می کردم.

چند ماهی از اخته کردن ببری نگذشته بود، دیدم که موش ها غذای او را می خورند و از سرو کولش بالا می روند، و او هم از جایش تکان نمی خورد. و شاید باور نکنید، موش ها آنقدر جرات پیدا کرده بودند  و کاری با او میکردند که «شرم دارم از گفتنش».
تمام این مشکل ها به کنار، هوشنگ قرار است به زودی به بلژیک برای دیدن دردانه و عزیز کرده اش بیاید. من نمی دانم اگر آمد و این حال زار ببری را دید، منِ بیچاره چه پاسخی به او بدهم. دوستان عزیز خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید.
28 شهریور 1395 ــ 18 سپتامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2016

مرگ رستم خان !

مرگ رستم خان!

رستم خان آسیابان ده ما مردی بود کم و بیش چهل و پنج ساله، که خانه کوچکی کنار آسیابش داشت. نمی دانم این نام خود او بود یا اینکه مردم ده خاطر قد بلندِ چهار شانه اش، هیکل قوی اش، آبرو های پر پشتش، ریش رستم وارش به او داده بودند.

رستم از زمانی که همسرش «شیفته» را از دست داده بود، هرگز به خانه اش بر نگشته بود، و شب روزش را در آسیاب می گذراند.چندی از مردم ده می گفتند: رستم «مجوسی» (زرتشتی) است. هر گز به «تکیه» نمی آید،، در سینه زنی ها شرکت نمی کند، ولی او را می دیدند که در کنار سنگ آسیابش که می چرخد، زانو زده و سر بر سنگی نهاده و سجده می کند. این سبب شگفتی آنها می شد. نمی دانستند که او با آهنگ سنگ آسیاب  و صدای آب در سماع است.

هر وقت از او می پرسیدند، چرا به «تکیه» نمی آیی ، یا در سبنه زنی شرکت نمی کنی، یا اینکه چرا دوباره زن نمی گیری، او با چشمانی غمگین در چشمان طرف نگاه می کرد و پاسخ نمی داد.
چندی می گفتند: دختر کدخدا عاشق او شده بود، و کدخدا حاضر بود دخترش را به او بدهد، به شرطی که آسیابانی را رها کند. ولی او مانند ده ها نسل پیش از خود آسیابان به دنیا آمده بود و با آسیاب همزاد.

یکبار شایعه شد که کدخدا می خواهد آسیاب برقی با موتور دیزل وارد کند، شایعه پس از مدت کوتاهی به حقیقت پیوست. مرد کم و کمتر گندم به آسیاب او می اوردند. آب قناتی هم که آسیاب او را می گردند،  کمتر شده بود. سنگ آسیاب بر روی سنگ زیرین خیلی آرام می چرخید.
یک روز مردم دیدند، رستم خان سنگ آسیاب را همچو معشوقی در آغوش گرفته، جان به جان آفرین داده، و سنگ آسیاب از چرخش باز ایستاده.
اگر روزی از ده ما گذشتید، در میان یکی از کوچه ها سنگ بزرگ آسیابی را دید، بدانید آنجا آرامگاه رستم خان است.
به کیلانِ دماوند و مردم با صفایش.
14 شهریور 1395 ــ 4 سپتامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 3, 2016

زن نجیب؟

زن نجیب ؟

در تمام خانواده های اروپایی و ایرانی که من با آنها رابطه دوستی دارم، هرگز فساد (هرزگی) ندیدم. رابطه من با زن و مرد این خانواده ها یک سان است. اگر مدت زیادی آنها را مرا ندیده باشند، زن رو مرد با اشتیاق مرا در آغوش می گیرند و من پیشانی شان را مقدسانه می بوسم.
مادرم با حجاب بود، و تنها برای حمام رفتن، عید دیدنی، ختم و عروسی از خانه بیرون می رفت. پیازی، صابونی، یخی، و… با الاغشان دم در می آمدند. خرید های دیگر مانند گوشت، سبزی، ماست،نان و… من یا پدرم می کردیم. مادرم ناموس، پدرم، برادرهایش، و تمام مردان فامیل بود. همه می گفتند مادرم زن نجیبی است. پدرم مرد با غیرت.

دو تا خواهرهایم بی حجاب بودند، با داشتن شوهر و فرزند درس خواندند و ابتدا معلم دبستان، سپس دبیر دبیرستان شدند. علاوه بر سرو کله زدن با بچه های مردم، هر روز با همکاران مرد شان سرو کار داشتند. بعضی ها می گفتند: خواهرهای من نجیب نیستند و شوهران شان بی غیرت. البته این واژه نجیب هم در مورد مرد هم به کار برده می شود.
هر چه در زبان های اروپایی گشتم «واژه نجیب» پیدا نکردم. واژه «با وفا fidèle ، درست کار honnête، راست گو  sincère (صادق) دیدم که در مورد زن و مرد یک سان به کار برده می شود. واژه نجیب که noble ترجمه شده که در مورد اشراف بیشتر به کار می رود.

با زن و شوهر فرانسوی آشنا شدم که زن در حدود چهل ــ چهل پنج سال داشت. او خیال انگیز زیبا بود، رفتارش چنان بود که هیچ مردی به خودش اجازه خیال کردن در مورد او را به خود راه نمی داد. این خانم در یک شرکت بزرگ مدیر قسمتی است که بیش از بیست نفر زن و مرد زیر دوست کار می کنند.  در ضمن صحبت خیلی آسان گفت: چهارده ساله بودم که عاشق او (اشاره به همسرش) که بیست و دوسال داشت شدم و هنوز هم عاشق او هستم. در چشمان مرد عاشقانه ترین نگاه را دیدم.
این زن با همه می گفت، می خندید، سر به سر من می گذاشت، من چندی از طنزهای «عبید زاکانی» و همچنین طنز هایم خودم را به فرانسه ترجمه کردم. این زن نجیب نیست، چون خودش را کمتر از هیچ مردی نمی داند؟ آن مرد بی غیرت است، چون به عشق و وفاداری همسرش ایمان دارد؟

13 شهریور 1395 ــ 3 سپتامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 30, 2016

بد بختی دخترهای پرویز خان !

بد بختی دخترهای پرویز خان!

«پرویز» خان کارمند اداره برق، دو تا دختر خوشگل داشت. همسرش هم (جای خواهر شما باشد، جای مادر من بود) قشنگ بود. خودش هم خوش تیپ.
«پرویز» خان به دخترهایش مرتب سیر می خورند که مبادا پسرها در خیابان مزاحم شان شوند. ولی نمی دانست که تمام بچه های محل سیر می خورند! خودش و همسرش هم مجبور بودند سیر بخورند. دخترهایش سیر خورده و نخورده به پسر شاه هم رو نمی دادند چه برسد به ما.
بدبختی این دخترها این بود که در کلاس مدرسه مجبور بودند آن آخر بنشینند، هر چند همیشه شاگرد اول بودند. زنگ تفریح هم یک گوشه ای در حیاط دبیرستان کز می کردند.

«منیژه» دختر برزگ «پرویز» خان، تازه دبیرستان را تمام کرده بود که برایش یک خواستگار به اسم «مهرداد» پیدا شد. بچه آقایی بود.
روز خواستگاری «مهرداد» با مادر و خواهر بزرگش پیش از رفتن، برای اینکه خانواده «پرویز» خان را خجالت زده نکنند، ( جای شما خالی) سیر فراوانی خوردند.
از آن طرف، «پرویز» خان دختر هایش، و همسرش برای اینکه خواستگار را نرنجانند، چند روزی سیر نخورند.

چشم تان روز بد نبیند، وقتی خواستگارها وارد خانه  «پرویز» خان شدند، این خانواده برای اولین بار پس از سال ها بوی گند سیر را احساس کردند و توی ذوق شان خورد، و از تازه واردها فاصله گرفتند. وقتی هم مادر «مهرداد» دست انداخت گردن «منیژه» و خواست عروس آینده اش را ببوسد، دختر درجا غش کرد.
پس از آن نه تنها این خانواده «سیر» نخوردند، بلکه اگر اسم «سیر»را جلویشان می آوردید، حال شان به هم می خورد.

2 مهر 1394 ــ 24 سپتامبر 2015 ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 25, 2016

نگاه ابله اندر !

نگاه ابله اندر !

روشنفکر ها چند گروه هستند. روشنفکر ادبی. روشنفکر سیاسی. روشنفکر ادبی و سیاسی. از همه مهم تر، «روشنفکر دینی، ملی مذهبی واصلاح طلب به ریاست، «جناب آقای خروس مقیم لندن «. روشنفکرهای دینی همه فن حریف اند. «مانند دانش آموختگان  پلی تکنیک». (در فرانسه بیشتر مردان و زنان، و مادر زنان سیاسی از این دانشگاه فارغ التحصیل شده اند) (به گفته دوست ارجمندم «هوشنگ آریانپور»، تنها در ایران است که دانشجویان فارغ التحصیل می شوند. یعنی دانشگاه، زایشگاه است، و این ها در آنجا زاییده اند، ولی اغلب بچه گوزو  و با سر کج در می آید.)
چندی پیش مهمان جمعی از دوستان «ادبی و یک کمی سیاسی بودم»  جای شما خالی مشروب فراوان بود و هم مست شدند، جز من بدبخت که یک لیوان شراب را مزه مزه می کردم. هر کس شعری خواند و بقیه به به گویان برایش دست زدند.
یکی از این آقایان استاد ادب فرمودند» دیشب که در کنار تو بودم چشمم به ماه بود. میان لنگه پاچه تو و ماه اشتباه بود».

بنده کمترین با ادب و پوزش عرض کردم؛ درستش این است، «میان روی تو و ماه اشتباه بود.» یکباره استاد عصبانی شد و داد زد؛.به اون  روشنفکرهایی که مثل خر عرق می خوردند، تریاک می کشیدن و می گفتن «تریاک افیون ملت هاست» «عکس امام رو تو ماه دیدن و به مردم نشون دادن» و مردم هم باور کردن،هیچی نمی گی، حالا که ما لنگه پاچه یار رو دیدیم و غیرت داریم و به کسی هم نشون نمی دیم، اونوقت تو نفهم بی سواد از من ایراد می گیری؟.
گفتم بد فهمیدید، منظور آنها از عکس امام، عکس مارکس، با ریش آخوندی، لنین با ریش بزی، و استالین با سبیل بود.

استاد نگاه «ابله اندر سفیهی» (عاقل اندر سفیه) به من کردو گفت: حسن سر سه گوش، یکی از جگرکی های معروف شمرون حرف خوبی می زد، می گفت؛ طرف خیلی خره، و تنها هنرش اینه که خوب می گوزه، حالا تو هم  خیلی خری، ولی حرف های گنده ــ گنده می زنی. البته حسن سر سه گوش، بعد از انقلاب یک شبه دکتر شد به مقام بالایی رسید. *
6 بهمن 1394 ــ 26 ژانویه 2016 ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 19, 2016

خودکشی یک ایرانی در فرانسه همراه با یک خر!

خودکشی یک ایرانی در فرانسه همراه با یک خر!

یک ایرانی به نام «میرزا» در فرانسه با پرتاب کردن خود از بلندی دوهزار متری همراه با خری»در کوه های الپ» خودکشی کرد. من که با او 10از سال پیش آشنایی دوری داشتم، نزد دوست دختر فرانسوی سابق او » سیلویا»   در «بزانسون» رفتم و خواستم غلت خودکشی او را بدانم.
پس از صحبت های زیاد «سیلویا» گفت: ما به مدت 5 سال زندگی مشترک خوبی داشتیم، تا اینکه همسایه ما  سر پرستی کره خر ماده ای را به عهده گرفت. در همان چند هفته نخست «میرزا» به این کره خر که نامش «جواهر» ( bijou ) بود علاقه مند شد. با گذشت زمان غلاقه دو جانبه گشت، به طوریکه هروقت جواهر » میرزا » را می دید به طرفش می آمد عر ــ عر عاشقانه می کرد و خودش را به او می مالید. پس از دوسال همسایه ما سخت بیمار گشت، و پس از چند ماه هم در گذشت. ناچار «میرزا، جواهر» را به خانه ما آورد، یکی از اطاق های  خانه را ویژه او کرد، و هر روز او را با شامپوی مخصوصی او را می شست و با مو خشک کن خشک می کرد و ماساژش می داد.
کم ــ کم »  bijou » به اطاق نهار خوری ما راه یافت، و کنار میز می ایستاد، در حالیکه ما غذا می خوردیم، او علفش را میخورد. کار به جایی رسید که در تخت خواب » bijou » یک طرف «میرزا» می خوابید و من طرف دیگرش. و بیشتر رویش به طرف » bijou » بود. اغلب  می گفت: این موجود زیبا مرا به یاد اولین عشقم در ده مان می اندازد.
میرزا در وصف  «معشوقش شعر می گفت و در گوش معشوق می خواند، و برای من به فرانسه ترجمه می کرد. نخست فکر می کردم تمام این کارها گذرا است، ولی چند بار دیدم با » bijou » (شرم دارم از گفتنش). بدین جهت ترکش کردم. ولی گاهی به دیدنش می رفتم. این چند ماه آخر دیدم خیلی ناراحت است، و از خرش مرتب پوزش می خواهد. انگار از کاری که با این حیوان کرده شرمسار است و ناراحتی وجدان دارد. تا اینکه چند روز پیش خبر دار شدم همرا با » bijou » خودکشی کرده.
چیزی که سبب شگفتی  ژاندارم ها گشته این است که، سر کوه شلوار «میرزا» پیدا کرده اند، و در جسد او جای او لگد خر.
خوانندگان گرامی همانگونه که می توانید تصور کنید؛ وقتی میرزا پس از آخرین عشق بازی می خواسته حیوان عر ـ عر کن (زبان بسته) را از کوه با پایین پرتاب کند، در آخرین لحظه » bijou » یک جفتک محکم به او زده و هردو به دره سقوط  کردند.)
چند بیت شعر «میرزا در وصف معشوقش».
آسمان جولانگه عشق من به توست، لکه های ابر را با خیالم به آتش می کشم.
در عشق  تو من اقیا نوسی سرکشم، طوفان می کنم، و تو سخره ای و من سر بر پایت می کوبم. آغوش تو بهشت است و دلدارم بیش از هزار فرشته کام می دهی…
10 خرداد 1395 ــ 31 مه 2016 ــ بلژیک اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی