نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 10, 2016

مستراح مسجد ملت !

مستراح مسجد ملت !

سی چهل سال پیش تمام اعضای بدنم سالم بود، بدین خاطر به شهرداری رفتم و وصیت کردم پس مردنم، اعضای بدن مرا به تن کسانی که احتیاج دارند پیوند بزنید.

حالا هیچ جای بدنم نیست که تیغ جراحی نخورده باشد. ناخن شست پاهایم سه بار کشیده شده. ( به دلیل کفش تنگ پوشیدن)
بیصه ام به دلیل وزن سنگین برداشتن. (گلاب به رویتان) بواسیرم به دلیل کون گشادی. ( زیاد روی صندلی نشستن) قلبم دو بار عمل شده.( به هزار دلیل) کبد، کلیه و ریه سالمی هم ندارم. از زخم معده ام را نمی گویم.
نشستم با خودم اندیشیدم، دیدم کاری من کردم، آب گندیده در سقاخانه ریختن است. رفتم به شهرداری وصیت نامه ام را به دلیل های بالا پس گرفتم. و به فرزندانم گفتم، وقتی که من مردم، جسدم را بسوزانید و خاکسترش را بر باد دهید.
به جون شما قسم، خیلی دلم می خواست وصیت کنم که خاکسترم را در «مستراح مسجد ملت» بریزند. ولی در هیچ جای ایران مسجدی به نام مسجد ملت با چند مستراح تمیز وجود ندارد.اما تا دلتان بخواهد، در تمام شهرها و ده های ایران، مسجد شاه، مسجد امام، مسجد امامزاده و صدها مسجد بزرگ و کوچک به نام های گونانگون در این دوران چند صد ساله بنا شده. و در تمام این مسجدها مستراح اهمیت ویژه ای دارد.این در صورتی است که تمام این «مسجد ها و مستراح هایش» به هزینه ملت ساخته شده.
نامردها یک مسجد به نام ملت بسازید که اگر کسی خواست، بتواند پس از مردن خاکسترش را در مستراح آن بریزید،

15 آذر 1395 ــ 5 دسامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 6, 2016

اینها هم مانند من جزو مردگانند!

اینها هم مانند من جزو مردگانند!

چند سال پیش در»گراندپلاس» بروکسل بودم که دیدم عده ای مشغول آماده کردن دستگاه های فیلم برداری هستند. کارگردان هم مرتب چپ و راست می رود و به دیگران دستور می دهد که چکار بابد بکنند. در یک «کاروان» دو نفر مشغول ، آرایش ( گریم) کردن چند هنرپیشه بودند.
یکباره کارگردان چشمش به من افتاد و نزیکم آمد و گفت:  می خواهی توی این فیلم بازی کنی؟ آیا تو کنون نقشی در زندگی بازی کرده ای؟ انتظار چنین پرسشی را از او نداشتم، هیجان زده گفتم، البته، چه نقشی را باید بازی کنم؟
ــ شما و دو نفر دیگر باید نقش مرده را بازی گنید، کافی است روی زمین آنطور که من می گویم، بخوابید و چشمان تان را ببندید.
چند دقیقه بعد، روی زمین آنگونه که کارگردان می خواست خوابیدم و چشم هایم را بستم که پس از چند لحظه احساس کردم که به درستی ( واقعا) مرده ام. «وجودم ازهر چه دانایی، اندیشه، حافظه، احساس، خیال و آرزو خالی است. نه گذشته برایم معنی دارد و نه آینده. آزاد بودم». نمی دانم چه مدت در این حال بودم که احساس کردم یکی مرتب به من سیلی می زند. چشمانم را باز کردم. کارگردان بود. با لبخندی گفت: فکر کردم تو مرده ای. دستم را گرفت و از زمین بلندم کرد و گفت:  تو نقش مرده را خوب بازی می کنی. نشانی و تلفنم را گرفت و ادامه داد: پس از این هر وقت به کسی احتیاج داشتیم که نقش مرده را بازی کند خبرت می کنیم.
دوستان؛ از آن زمان تا کنون کارگردان بیش از ده بار به من تلفن کرده و من هم نقشم را خوب بازی کرده ام. بدون شرم بگویم: من جرو مردگانم. در حالیکه لباس گرم پوشیده ام، از کنار کسانی که از سرما می لرزند رد می شوم. در حال غذا خوردن مشغول تماشای کسانی که از گرسنگی می میرند در تلویزیون هستم. خوشحالم زمانی که می بینم، چند گرگ مشغول دریدن آهویی هستند. آخرگرگ ها هم خدا آفریده و حق زندگی دارند، اگر ندرند از گرسنگی می میرند.
پوزش می خواهم؛ تلفن زنگ می زند، آلو، خودم هستم، سلام، بله جای پیشین، سر ساعت ده، سه شنبه، به چند نفر دیگر هم برای بازی کردن نقش مرده احتیاج دارید؟ صبر کنید؛  من با چند نفر از دوستانم هستم.
دوستان، حاضرید نقش مرده را بازی کنید. بله ــ بله با شوق زیاد می خواهند، اینها را هم با خودم میاورم. قول می دهم از من بهتر بازی کنند. آخر اینها هم مانند من جزو مردگانند.
15 آذر 1395 ــ 5 دسامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2016

اگه چند تا ماچ می خواد بیاد!

اگه چند تا ماچ می خواد بیاد!

چند سال پیش خانه دوستم هوشنگ بودم. مادر زنش هم از ایران آمده بود. این خانم چند سالی است که از همسرش جدا شده. در حالیکه چایی، شیرینی و میوه می خوردیم. هوشنگ گفت: ما دلم مان می خواهد «مامان» (مادر زن) پیش ما بماند، خودش هم موافق است، ولی این کار غیر ممکن است، مگر اینکه با مردی ازدواج کند. من گفتم: اتفاقا دوست من «حبیب» انسان بسیار شریف، ساده و بی غل و غشی است. فکر می کنم برای خدمت به هموطنانش از هیچ کاری دریغ نکند.
من با حبیب در این مورد صحبت کردم، او گفت ببینیم، «تا خواست خدا چه باشد؟» چند روز بعد با حبیب به خانه هوشنگ رفتم. پس از صحبت از همه جا و همه چیز قرار بر این شد که «مادر زن» یک ماه به خانه حبیب برود، در این مدت مانند خواهر برادر زندگی کنند، اگر توانستند با هم بسازند، به زندگی مشترک ادامه بدهند.
کم و بیش، دو ماه پس از این جریان به دیدار «هوشنگ» رفتم، و با شگفتی دیدم، مادر زن آنجاست. خانم تا مرا دید، با داد و بیداد گفت: این تحفه را از کجا برای من گیر آوردی. با شگفتی پرسیدم چه شده؟ مادر زن گفت: وقتی به خونه اش رفتم، پس از اینکه چایی و شیرینی برام آورد، نشست و گفت: بین خانم، «من یک آدم دین دار هستم.» فکر می کنم که هیچ کاری بدون خواست خدا انجام نمی شه. یک برگ از درخت نمی افته بدون خواست خدا. یک قطره باران نمی باره، مگر به خواست خدا. همین الان چند میلیارد زن مرد مشغول پخت و پز و خوردن و خوابیدن و کارهای دیگر هستند، یک ــ یک انها به خواست خداست. در این لحظه چند میلیون ماشین در دنیا در حرکته. خدا به انها می گه، کجا برن و کجا نرن! همین حالا که شما جلوی نشسته ای، به خواست خداست، قبول دارید؟ گفتم بعله. مرتیکه بی تربیت گوزید و گفت این هم به خواست خداست. خندیدم و پیش خودم گفتم، ببینیم آخرش چی میشه. از آن به بعد چپ می رفت، راست میرفت می گوزید و آروغ میزد. عصبانی می شدم، داد می زدم. خیلی خونسرد می گفت: خانم چرا عصبانی میشی، با خواست خدا که نمی شه کاری کرد.
یک روز مهمان داشتیم، رفت چایی آ ورد نشست. دیدم  «زیپ» شلورش بازه، هر چی خواستم با علم و اشاره به او بفهمونم که زیپ شلوارت بازه، بکش بالا، نفهمید. آخر سر عصبانی شدم و داد زدم، مرد حسابی زیپ شلوارت رو ببند. خیلی خونسرد گفت: پر نداره که بپره. اینم خواست خداست. سر یک ماه با پر رویی گفت: خب، یک ماه گذشت، دوره خواهر و برادری تموم شد، حالا یه ماچ بده. گفتم: ماچ و زهر مار، آقا خیلی با ادب تشریف دارند، ماچ هم می خواهند. دیدم دیگه تحمل این مرتیکه بی ادب و پر رو رو ندارم. چمدانم را دستم گرفتیم که بیام، دیدم اومده، چمدونم  برداشت، توی ماشین گذاشت و رساندم اینجا. من را بگو که خیال کردم می آید با هزار خواهش تمنا جلوم را می گیره. وقتی رسیدیم، توی همین راهرو، جلوی چشم همه با پر رویی تمام گفت: حالا دو تا ماچ بده واست نگهدارم. منم عصبانی پریدم چند تا ماچش کردم. ولی بین خودمان باشه، مرد بسیار مهربان و خوبی بود، بیشتر از من کار خونه می کرد، هر وقت خرید می رفتیم، نمی ذاشت من کیسه سنگین دستم بگیرم، و خیلی خوبی های دیگه. خیلی دلم می خواد بهش تلفن کنم، بگم اگه چند تا ماچ می خواد بیاد، ولی روم نمیشه. اگه دیدیش از قول من بهش بگو.
13 آذر 1395 ــ 3 دسامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2016

نشاشیدی شب درازه ؟

نشاشیدی شب درازه ؟

عمه جانم از آمریکا تلفن کرد. تا گفتم سلام، گفت سلام و زهر مار، هرکی از ننه اش قهر کرده یک چیزی در باره «فیدل کاسترو نوشته، تو هی یک غلطی بکن و چیزی بنویس. گفتم عمه جان چی بنویسم؟ گفت: بعد از مرگ نابهنگام روانشاد، خدا بیامرز، مرحوم فیدل کاسترو، یک میلیون کوبایی در «میامی» ریختن تو خیابون، خوشحال، زدن کوبیدن و رقصیدن. به یکی شون گفتم: *«نشاشدین شب درازه». با هزار زحمت بهشون توضیح دادم که صبر کنین ببینین آخر کار چی میشه.
بهشون گفتم: درسته که آزادی نبود، ولی تا حالا آموزش و پروش  و درمان مجانی بود و مسکن مجانی بود. مردم کم داشتن، ولی هیچ کس جلوی در بیمارستان یا از گرسنگی نمی مرد. گوشه کنار خیابون معتاد دیده نمی شد. ولی تا دو ــ سه سال دیگه به اسم دمکراسی و حقوق بشر تحریم ها برداشته میشه. اولین چیزی که وارد کوبا میشه «کوکاکولا و مک دونالد» بعد ماشین های رولزرویس، پرژ، مرسدس و هزار جور کوفت کاری، بعدش انواع مزون های معروف در اونجا شعبه واز می کنن. بعدش مواد مخدره زیادمیشه، کنار خیابون ها پر میشه از گدا و معتاد.سران حکومت ثروتمند میشن، مردم فقیر و گرسنه، جنایت زیاد میشه.
سال 1357 ــ 1979 وقتی انقلاب شد و شاه رفت، مردم خوشحال مثل شما الاغ ها تو خیابون ها به هم شرینی تعارف می کردن که بعلــــــــــــه شاه رفت و حالا آزادی میشه، نون و برق و مسکن مجانی میشه. ایران میشه بهشت روی زمین، دسته دسته مردم از تمام دنیا مهاجرت می کنن به ایران…شرح دادم که دوسال نشده بود که جنگ شروع شد، هزار بدبختی دیگه از جمله پر شدن زندانها، فرار هزاران نفر به خارج از کشور، چپاول کشور به وسیله آخوندها، ووو.

ببینید بعد از فروپاشی اتحاد جمهوری شوروی چه بلایی سر مردم روسیه اومده. میلیارد ـ میلیارد پولشون اومده تو بانک های غرب، این در حالی است که خیلی از مردم در فقر مطلق زندگی می کنند. دزدی، جنایت، معتاد و کلاهبرداری زیاد شده. صبر کنید، جوجه رو آخر پاییز میشمرن. خوشحالیتون تبدیل به گریه میشه.

*کودکی هر شب در رختخواب خود می شاشید. شبی چون زودتر از موقع خوابش برده بود، زودتر از خواب بیدار شد و چون تشک خود را خشک دید خندان و شادان با صدای بلند به مادرش گفت: مادر جان امشب نشاشیده ام. مادر گفت: ننه جان، غم مخور، هنوز اول شب است و اگر نشاشیده ای شب دراز است.
7 آذر 1395 ــ 27 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2016

بچه گربه ای که می خواست سگ باشد.

بچه گربه ای که می خواست سگ باشد.

این داستان را برای نوه دوست بلژیکی م «فلیپ » دختر بچه چهارساله به زبان فرانسه تعریف کردم، و سخت مورد توجه  او قرار گرفت.
)  il y avait une fois ) یک دفعه یه بچه گربه بود به اسم »  papul پاپول» که دلش نمی خواست گربه باشه، با بچه گربه های بازی کنه. می خواست سگ باشه با توله سگ ها بازی کنه. واسه همین خاطر رفت تو لباس »  plutoپلوتو سگ والت دیزنی» خواست با توله سگ ها بازی کنه، خواست هاف ــ کنه که میو ــ میو کرد. توله سگ ها مسخره اش کردن و باهاش بازی نکردن. نا امید رفت با بچه گربه ها بازی کنه، بچه گربه ها لباسش رو کندن و بهش خندیدن . غمگین رفت با گنجشک ها بازی کنه، اونام پر زدن رفتن. خواست با بچه موش ها بازی کنه، اونام فرار کردن رفتن تو سوراخشون. گریه کنون رفت پیش مامانش و تمام داستانش رو تعریف کرد. مامانش گفت: برو از «عمو اردوخانی» بپرس که چکار باید بکنی. (شما می توانید نام خودتان به جای نام من بنویسید. بهتر است موقع تعریف کردن یک کمی روعن داستان را زیادتر کنید)
وقتی «پاپول» اومد پیش من، بغلش کردم و نازش کردم و بردمش مدرسه پیش بچه گربه ها. تا اونها دیدنش، خوشحال شروع کردن باهاش بازی کردن. پاپول گفت: عمو اردوخانی من خیلی داستان واسه بچه ها بلده. اونام از من خواستن که براشون یک داستان تعریف کنم. گفتم: امروز نه، ولی دفعه دیگه براتون داستان » بچه گربه ای که سر کلاس همیشه خواب بود» رو تعریف می کنم. هرکی که خودش باشه بقیه بیشتر دوستش دارن تا اینکه بره تو پوست یکی دیگه.
14  آبان 1395 ــ 4 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 18, 2016

شهر بی آبرویان و بیمار و متظاهر و دروغ گو و غمگین!


شهر بی آبرویان و بیمار و متظاهر و دروغ گو و غمگین!

زن لب هایش را گاز می گرفت، آنها را سرخ و خندان می کرد. خاک قرمز بر رخ می مالید، آنها را گلگون می کرد. غینک گران قیمت دودی بر چشم می گذاشت، کبودی آنها را پنهان می کرد. همه جا تظاهر به دارایی وخوشبختی و شادی می کرد، در بیماری، به جای ناله آواز سر می داد. رنج بیماریش را نهان می کرد. آبرو داشت، حفظ ابرو می کرد.
تمام زن های شهر این چنین بودند.

مرد سیلی بر صورت می زد، صورت خویش قرمز می کرد. لبانش را گاز می گرفت، آنها را سرخ و خندان می کرد. او هم عینک گرانقیمت دودی برچشم داشت، گودی چشمش را ز دیگران پنهان می کرد. همه جا با سری بلند، تظاهر به ثروت و خوشبختی و شادی می کرد. درد داشت، به جای نالیدن، با صدای بلند آواز سر می داد، دردش را نا پیدا می کرد. سوادکی داشت، نزد همه اظهار فضل می کرد. او هم آبرو داشت، حفظ ابرو می کرد.
تمام مردان شهر این چنین بودند.
زنان و مردان این شهر به هم دروغ می گفتند، هر یک دروغ دیگری را با ریشخند باور می کرد.

از غریبه ای که از آن شهر گذشته بود پرسیدم، آن شهر را چگونه یافتی؟ گفت: شهری غمگین، با مردمانی بیمار، بی آبرو، متظاهر و دروغ گو.
28 آبان 1395 ــ 18 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 15, 2016

نامه محرمانه حسن روحانی به ترامپ !


نامه محرمانه حسن روحانی به ترامپ !

جناب اعلا حضرت رئیس جمهور آمریکا و حومه. پس از عرض ارادت، و آرزوی تندرستی شادی شما، خواهش می کنم به این برجام دست نزن که گندش بیشتر از این در نیاد، تا همه دنیا ببیند چه گلاه گشادی تا خر خره سر ما رفته. ما با هزار بوق و کرنا به ملت گفتیم که در این برجام برنده اصلی ما هستیم، و آمریکا بازنده و جشن هم گرفتیم، ولی ملت در دل می گوید: عاقلان دانند، خر خودتان هستید.
همگار گرامی؛ خوشا به حالت که می توانی تمام وزیران مدیر کل ها را از بین ملکه های زیبایی خوشگل آمریکا و جهان انتخاب کنی، و بامداد درود گویان با آنها روبوسی و احوال پرسی کنی، و غروب با ربوسی دوباره به خانه روان داری.
من بخت برگشته باید با یک مشت پیر و نره خر ریشو هر روز روبوسی و سلام راحوال پرسی کنم، و با همکاران زنم از دو متری دم تکان بدهم، و خدای ناکرده، زبانم لال اگر در خاج از کشور یک خانمی دست من را بفشارد، بیا و ببین چه جنجالی به پا خواهد شد.
پیشاپیش از بذل عنایت شما کمال » تشکر و سپاس » را دارم . قبلا از توجه و مساعدت شما کمال تشکر را دارم.
خواهشمند است در صورت امکان با درخواست اینجانب موافقت گردد.
حسن روحانی رئیس جمهو ر منتخب امام.

15صفر 1438 ــ 25 آبان 1395 ــ 15 نوامبر 2016

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 13, 2016

قصیده ای در وصف گوز یار!

ای یار گوذ تو بهترین گور است| همچون نسیم در شب و روز است
ای صدای آن چون صدای بلبل|  به خصوص گر تو کنی قنبل
گاهی صدای آن چو نعره شیر| بار دگرصدای  موش اسیر
گاهی صدای آن چو چنگ است|  وآن گاه دگر طبل جنگ است
گاهی چو آواز کوچه باغی| بر میا ید از دل سوخته داغی
گاهی چو صدای اره بر میخ| یا ولزولز کباب بر سیخ
گاهی صدای آن  چو  شیپور| می دهد خبر از را دور
گاهی چو فریاد است و آه ناله| گاهی گوید درود  دختر خاله
گاهی چو نامه که می دهی جر| یا طفل که از بهر ممه می زند زر
گاهی چو صدای قلقل قلیان| گاه دگر چون پتک آهنگر بر سندان
گاهی فرمان می دهد بر لشکر جم| از فرماندهان ندارد هیج کم
گاهی مشوق  و گوید به به| گاهی سرزنش کند و گوید اّه اّه
گاهی چو دریای پر خروش است| گاهی چو آب در حال جوش است
گاهی چو دو،رِ، می، فا، سو، لاسی| گوید که تو خرفتی وتنبل کلاسی
گاهی بویش چو بوی تیز آب | وآن گاه دگر به از عطرِ  گلاب
قمری به آواز وصف گوذ تو گوید| بلبل  به  باغ  گوذ تو جوید
گر ول کنی گوذی در بازار| از بهر یافتنش دل میازار
وآن دم که ز کون تو کرد پرواز| کی به جای خویش گردد باز؟
گر گوذت هدر رفت بی ریش| غمگین مباش و دل نکن ریش
ریش برادری است عاقل و عادل| نی ز برادش سبیل گردد غافل
وآن ریش که برادر سبیل است| قورباغه پسر عموی فیل است
ای یار گوذت خود یک زبان است| گوینده صد راز نهان است
گفتند اردو هزل و گزافه کن بس| گفتم به ز گوذ یار نشنید کس
23 ژوییه 2003

1 ــ نتوان گوذ دید جز به چشم بصیرت ــ نتوان گوذ رنگ کرد جز به رنگ خیال..

2 ـ گوذ تو چنان نقش بست در جانم شبی ــ گفتما این گوذ یار هرگز زیاد نبری
زبویش بینی آب آمدو چشم بسوخت ـ وز صدایش کر گشتم و ندارم زدنیا خبری. قدرت گوذ را تجسم کنید.

23 آبان 1395 ــ  13 نوامبر 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 10, 2016

شعر در وصف ترومپ !

شعر در وصف «ترومپ»

زمانی که 12 خرداد 1357 آیت الله خمینی به ایران بازگشت، مسابقه چاپلوسی( نخواستم بی ادبی کنم)  در بین روشنفکران چپ و راست آغاز گشت، تا شاید از خوان یغما نصیبی ببرند.
«شاعران ما آیت الله خمینی را یک روزه امام کردند»، که بدون زیاده گویی شعرهای شان چند هزار صفحه می شود. و برای اینکه خود را بیشتر به دستگاه خمینی نزدیک کنند، هرچه بد و بیراه بود به شاه و خانواده اش گفتند.
هر چند امروز شعر بند شده ام، ولی به گفته بزرگان باید نان را به نرخ روزی خورد. حالا ترومپ شده رییس جمهور ایلات متحده آمریکا من هم شعری وصف او می گویم، و چند تا فحش هم به اوباهاما و کلینتون میدم، تا شاید گرین کارتی هم نصیب من شود

ای که ترومپی صدای ترمپت ات جهان گرفت، با آمدنت شوره زار سر سبز گشت جان گرفت.
از آسمان امدی چون خورشید تابان، یک دست دلار و دست دیگر بر تنبان

از دیدار تو ما شدیم مستِ مست، از دست بدایم هر آنچه بود ما را در دست
بده ما را یک کارت سبز در دست، تا ما ببوسیم پای تورا هرکجای دیگر هم هست

چند تا بدو بیرا به کلینتون و اوباهاما

آن زن که میخواست بگیرد جای آن سیاه ، اکنون گاو می چراند و می خورد گیاه
اشک از چشم او سراریر شد به درک، باورنکن که این هم هست یک کلک
جای تو از ازل تا به ابد در کاخ است، هرکه غیر از این بگفت، پاسخش بیلاخ است

این هم شعری از یک شاعر معروف پس از در گدشت امام.

با آمدنت بهار دل پیدا شد / بلبل به نوا آمد و گلها وا شد

ای کاش که رفتنت نمی دیدم من / با رفتن تو قیامتی بر پا شد

20 آبان 1395 ــ 10 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 9, 2016

عقیده عمه من در باره انتخابات آمریکا!

عقیده عمه من در باره انتخابات آمریکا!

با برنده شدن «ترومپت» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بین ایرانیان در تمام جهان «ولوله» افتاد وعزا دار شدند، و پیام های تسلیت بود که به وسیله «فیسبوک» به جهان و دنیا ارسال گردید. و رای دهندگان به ترومپت» را نفهم و خرو الاغ خواندند.
عمه من که بیش از 90 سال دارد و در آمریکا سیتیزن است، امروز با من تماس گرفت خیلی خوشحال گفت: برنده شدیم. من به «ترومپت» رای دادم، هر ایرانی که فکر میکنه رای دهندگان به ترومپت نفهم و بی شعورند، غلط کرده. مگه همین حزب ها و گروه های چپ و راست نبودند که مردم رو تشونق کردن به اینکه مرگ بر شاه بگن و زنده باد خمینی، و راه پیمایی ها سه ملیونی راه انداختند، بعدش هم به جمهوری اسلامی رای بدن، خیر سرشون روشنفکر های مذهبی و بی مذهب ما گول چهار تا آخوند حقه باز رو خوردند. حالا «ترومپت رو با شعبون جعفری مقایسه می کنن، باز صد رحمت به شعبون که یک پشم ریش اینها هم نمیشه. اگه اون موقع هفت ــ هشت تا شعبون بی مخ داشتیم، حالا روز روشن، بدون خجالت چند هزار شعبون بی مخ چماق به دست و قمه بند داریم، تا هرکی صداش در بیاد بزنن تو سرش. تازه تو آمریکا مجلسی هست که نمی ذاره رییس جمهور هرغلطی که دلش می خواد بکنه، ولی مجلس شورا اسلامی ما «لولو سرخرمن » و جرات نداره رو حرف امام حرف بزنه. و خیلی حرف های دیگه.
19 آبان 1395 ــ 9 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی