نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2017

سیاست پدر و مادر نداره!

سیاست پدر و مادر نداره!

باز هم حسین آقا را دیدم. پس از خوش و بش پرسیدم از ایران چه خبر؟ تاره گی ها کسی نیامده؟
ــ ما دیگه کسی رو تو ایران نداریم که بیاد.
ــ همه ؟ حتی پدر و مادرخودت، پدر زن و مادر زن برادر و خوهرت، تمام فک و فامیلت هم آمده اند اینجا؟
ــ آره دیگه اومدن و پناهنده سیاسی شدن.
ـــ آخر آنها که سیاسی نبودند، چطور برای شان پناهندگی سیاسی گرفتی؟
ــ ای آقا اردوخانی، کجای کاری! سیاست که پدار و مادر نداره، اومدند پناهندگی سیاسی شون گرفتند، حقوق پناهندگی هم می گیرن، سالی یکی ــ دو بارهم  میرن ایران، اجاره خونه هاشون وحقوق باز ننشستگی شون رو می گیرن، یه خورده خرت و خورت واسه ما می خرند و بر می گردند.
19 تیر 1978 ــ 9 ژانویه 2000 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 11, 2017

خر مگس ها از من می ترسند!

خر مگس ها از من می ترسند!

بچه که بودم، ساعت ها با مورچه ریزبازی می کردم. حیاط خانه ما آجری بود. مورچه ها روی آجرها را می رفتند. من با دقت ویژه ای آنها را بر میداشتم، به طوریکه آسیبی با آنها نرسد، میان دوبند آجر قرار می دادم. برای میان دو بند آجر جاده ای بود که بایستی آنجا راه بروند. هر کدام که از لانه شان دور می شدند، آنها نزدیک لانه شان می بردم.
با مورچه ها حرف می زدم، گوشم را نزدیک شان می بردم، آنها هم با من حرف می زدند. دستم را جلوی لانه شان می گذاشتم، از روی دستم رد می شدند. دست من پلی بود برای آنها. گاهی فکر می کردم که ممکن است تشنه باشند، یک قطره آب جلوی لانه شان می ریختم. نان خشک را خرد می کردم و با آنها می دادم. موقع راه رفتن مواظب بودم پا روی شان نگذارم.(هنوز هم این عادت را دارم) زمستان ها مورچه ها ناپدید می شدند. مادرم می گفت مورچه ها زمستان می خوابند.

خر مگس ها از مورچه ها می ترسند، هرگز به آنها نزدیک نمی شوند. روی گُه می نشینند.  وز وز کنان، پند و اندرز می دهند، روضه می خوانند، موعظه می کنند.ولی در کثافت، گُه و فساد غرق اند. گه زیادی می خورند.
من یک مورچه خیلی کوچک ام. خر مگس ها از من هم می ترسند، چون قلم در دست دارم و می نویسم.
19 مرداد 1396 ــ 10 اوت 2017 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2017

مگسی که خود را به کشتن داد!

 مگسی که خود را به کشتن داد!

«بعد از ظهری داشتم چرت می زدم که یکباره صدای فریاد خرم و عر عر وحشتناکش را شنیدم». با عجله به باغ رفتم سراغش ، دیدم از چشمانش اشک می ریزد و همچنان عر عر ناله می کند. پرسیدم چی شده، کسی تو را زده؟. اشک ریزان گفت: مگسی از روی دوستی مرتب دستم را می بوسید. دستم را تکان می دادم، میرفت روی گوشم می نشست. گوشم را تکان میدادم، می ر فت پایم را می بوسید، دور سرم می گشت در وصف ام شعر می سرود. وزو، وزو، وز. شعر مگسی.
توپادشاه دنیایی و امام جهان، هر که باور ندارد می کند چاخان.
نور بر سر توست، نه بر سر احمدی، از تو کس ندید هرگز بدی.
هر چه بگویی ندارم احساسی به هیچ، بیار مهره در آن کنیم پیچ.
تو استاد آدمی و آدمی شاگردت، بخورد بلایت به تن آدم های نفهم دردت. … باور کن همه این کارها را می کرد به خاطر یک پشگل من.

هر چی بهش می گفتم: من جز این پشکل ناقابل بی بو و بی خاصیت چیز دیگری ندارم، نه مالی دارم و نه مقامی. *برو تو بیت امام، دست پایش را ببوس، در وصف اش شعر بگو.اونجا آنقدر «می خورند و می رینند» که تو می تونی هرچه دلت می خواهد بخوری. در ضمن ممکنه یک سپاه از زنبور، عقرب رطیل در اختیارت بذارن که هر که خواستی نیش بزنید و بکشید. و به کسی هم حساب پس ندین. ولی این مگس سمج بد پیله ول کن نبود، می گفت: شعر مگسی
پشگل تو مشکل گشای من است، من عاشق، هر که هر چه بگوید می کنم وتو.
مجسمه تو بر پاست بر سردر خانه اردوخانی. تو شهره عالمی نیک می دانی. …
حالا در این هوای افتابی، تو چمن داشتم برای خودم خر غلط می زدم که مگسه آمد دور سرم گشت، شعر فدایت شوم برایم خواند و افتاد به دست بوسی پا بوسی من. چند بارخودم رو تکون دادم، یکدفعه آمد، خایه ام  را مالیدن بوسیدن. آقایی که شما باشد چنان کوبیدم توی سرش که از تخم درد فریادم به اسمان رسید. حالا یک لکه خون رو تخم ام هست و یک لکه روی سم پای راستم. باور کن بیش از صد بار به او گفتم: «من نه شاه هستم و نه امام». برو دست و پا بوسی و چاپلوسی آنها، حرف به گوشش نرفت که نرفت، تا اینکه خودش را به کشتن داد و مرا به تخم درد شدید.

*یک چیزی هم بگم، بین خودمان باشد، «مثل خیلی ها»پیش از این جزو جیره خواران وخایه مالان  دستگاه بود، ولی «گُه زیادی خورده بود» بدین جهت زیر آبش را زدند. او هم مجبور شد بیاد اینجا و با پشکل بی بو و بی خاصیت من بسازد.
2 مرداد 1395 ــ 24 ژوییه 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 23, 2017

من، (گاهی) زگفتار و کردار خود پشیمانم!؟

من، (گاهی) زگفتار و کردار خود پشیمانم!؟

در شوره زار زندگی، نا امید از پاسخ به پرسش هایم،(از کجا آمده ام، به کجا می روم، که مرا آفریده) به سوی «سراب» دویدم و فریاد زنان که دریایی ز آب شیرین می بینم. «جمعی از  کوره راه ها به دنبال من دویدند. در بین راه با هم جنگیدند و خون یکدیگر ریختند که من  ازآن آنها هستم و سخن من از بهر آنان است و تنها آنها دریا را می شناسند و راه به دریا دارند».
رودها زخونها راه افتاد، به سراب سرازیر شد. دریای خون.
هزارها گذشته، هنوز چندی خون هم مریزند و دریای خون را لبریز نگه می دارند. چندی در این دریا دست و پا زنان، فریاد می زنند: «چه آب شیرینی «. ناخدایان بر عرصه کشتی ها مستانه می خندند و کشتی شان را به مقصد می رسانند. و من، (گاهی) زگفتار و کردار خود پشیمانم.
2تیر 1996 ــ 23 ژوئن 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 30, 2017

همسرم مرا تهدید می کند که ؟

همسرم را تهدید می کند که ؟
مادرم وقتی با پدرم حرفش می شد، می گفت: چمدونم رو برمی دارم، میرم خونه بابام ، تومی مونی با این دو تا کره خر. ( من و برادرم) اونوقت ببین چه بلایی سرت میارن. در این موقع ها عمه،خاله چند تا گیس سفید دخالت می کردند و آشتی شان می دادند. نمی دونم چرا همیشه دعوا مادرم با پدرم شب جمعه اتفاق می افتاد.
تو صندوق خونه یک چمدان قهوه ای رنگ کارتونی آماده بود، برای اینکه مادرم بر دارد برود خانه پدرش. ولی این چمدان هرگز رنگ خونه بابای مادرم راندید. ( بعده ها فهمیدیم که این چمدون خالی است)
تو ایران که بودیم، وقتی زنم عصبانی می شد، می گفت، اذیتم کنی میرم خونه بابام، تو می مونی با این دوتا فاطمه اره، ( دوتا دخترهای مان) اونوقت می بینی چه پوستی از سرت می کنن.
از وقتی که اومدیم بلژیک دیکه خونه بابایی نیست که زنم بگه: اگه اذیتم کنی میرم خونه بابام. ذخترها هم بزرگ شده اند خانه خودشان هستندو حالا پر رو ــ پر رو، تو چشام نگاه می کنه و میگه: اگه سر به سرم بذاری لجبازی کنی میرم « رای میدم» به همه هم می گم، عکسم رو موقع رای دادن می ذارم تو فیسبوک، ابروت رو می برم. «من هم از ترس ریختن آبرو» مثل بچه یتیم و توسری خورده، بد بخت و گدا، هرچی خانم می گه، دست به سینه، می گم چشم خانم، هرچی شما می فرمایید همونه. نمی دونم چرا همیشه شب های جمعه من رو تهدید می کنه؟

10 اردیبهشت 1996 ــ 30 آوریل 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2017

بر سر هیچ و پوچ؟

سرم را گم گرده بودم. تمام خانه، راه هایی که رفته بودم را با دقت گشتم، پیدایش نکردم. نگران نبودم، آن سر، سری هم نبود، بر دامن کسی نبود، سر افراز نبود، سر شکسته نبود، بود و نبودش برایم یکی بود. تنها سری بود مانند تمام سرها.

یکی زنگ در خانه را به صدا درآورد، در را باز کردم، سرم در دستش و گفت: من آن را یافتم، دانستم که مال شماست، چون سر شناسید.متاسفانه محتوای آن را دزدیده اند.
خندیدم و گفتم: دزد ناشی به کاهدان می زند، درون آن هیچ نبود. ما زاده هیچ ایم. پیام امامان هیچ بود. برای هیچ انقلاب کردیم، کشتیم، زدیم و خراب کردیم، دزدی جنایت و خیانت را رواج دادیم، برای هیچ. آنچه از هیچ براید، هیچ گردد.تاریخ بر سر ما قمار کرد، بر سر هیچ و پوچ.
11 فروردین 1396 ــ 31 مارس 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2017

بازی با واژه قسم!


بازی با واژه قسم !

بازی به واژه ها زیباترین بازی است، من این بازی را دوست دارم. بیایید با هم بازی کنیم.
» قسم نمی خورم » به آفریدگار و پیامبران و امامانش. قسم می خورم به گوه های بلند و بلند پروازی باز هایش. به دریا و ماهی ها و طوفانش، به رودخانه و طغیانش، به چشمه و آب گوارایش، به جنگل ودرخت های سر به فلک کشیده اش، به پرندگانش.

قسم می خورم به آسمان آبی، به ستارگانش که روز چشم بر گناه من می بندند و شب چشمک می زنند. به ماه که روز رخش رنگ می بازد و شب گلگون می شود. به آسمان ابری و باران بهاریش، به سپیدی برفش. قسم می خورم به سر سبزی دشت و آهوانش. قسم می خورم به کلبه ای و دهقانش، به لانه ای و پرندگانش، به تمام گلها، به زیبایی، به هستی.
«قسم می خورم به جان خودم، نه به جان تو» که تو را بیش از همه دوست دارم.

14 آبان 1395 ــ 4 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 31, 2016

خنده به ریش امام !

خنده به ریش امام !

خورشید محو گشته، ماه دیده نمی شود. ستاره ها کورند، چشمک نمی زنند، شهر تاریک است.

در در تاریکی هیج کس سایه ندارد. درخیم آنقدر ترسوست که از سایه مردم هم می ترسد.
همه سایه های خود را در خانه می گذارند. پنجره خانه ها بسته، پردها ها کشیده، شمعکی، چراغکی روشن.
دژخیم از روشنایی می ترسد.
خفاش های او هم از روشنایی می ترسند که نبادا چهره ننگین شان دیده شود.چراغ ها را می شکنند، شمع ها را لگد مال.

دژخیم به خود می گوید، نکند از گورها نوری بیرون بزند، شهر را روشن کند؟ سنک گورها را می شکند، گورها رابی نام می کنند، تا خاطره شان به دست فراموشی سپرده شود. درخیم از سایه مردگان هم می ترسند.
تنها و تنها درون گور امام ها و امامزاده ها روشن است. اشباح امامزادگان بر شهر حکومت می کنند. مزد وران دژخیم اشک ریزان، بر سر و سینه کوبان، به ظاهراز مشتی استخوان پوسیده، معجزه می طلبند. حتی اینها هم در دل به ریش هرچه امام و امامزاده است می خندند.  و من غمگین، می نویسم و از دور نطاره می کنم.
16 آبان 1395 ــ 6 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2016

زیر کاسه آبرو درماندگی و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم!

زیر کاسه آبرو درماندگی  و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم!

در شوکوه آباد بودم. به درستی این نام برازنده این شهر است. شهری با جلال، با حشمت، با سرافرازی، با تجمل.خانه ها یکی از آن دیگری بزرگ تر، خیابان ها تمیز، مردمان خوش لباس. تشنه بودم، در خانه ای را زدم، «یک نفر» در را باز کرد. درود گفتم وخواستار لیوانی آب شدم. «یک نفر» گفت: ما آب نداریم. شگفت انگیز شدم. مرا به درون خانه راهنمایی کرد.
استخر بزرگ پر آبی دیدم، گفتم: این استخر پر آب آست، شما گفتید که آب ندارید؟. گفت: این آب نیست آبرو است. در این خانه هیچ کس شنا نمی کند، همه می ترسند لخت شوند. به اتاق بزرگی با فرش های ابریشمی، که به دیوارهایش تابلوهای زیادی آویخته و یک شومی
نه از سنگ مرمر داشت، رفتیم. پرسیدم این فرشها از کجا می آیند، اسپهان، قم، نایین، …؟ این تابلو ها کار کدام استاد است؟. تنها از قیمت یکی ـ یکی  آنها گفت و ادامه داد؛ اینکه تو می بینی، فرش نیست، تابلو نیست، آبرو است، و از قیمت شومینه گفت. یک طرف سالن در جا کتابی بزرگی کتاب های زیادی با «شیرازه های زرکوب» از شاعران و نویسندگان معروف دنیا را به زبان های گوناگون دیدم. یکی  از آنها را برداشتم، با شگفتی دیدم، درونش خالی است، در حقیقت قوطی خالی بود. چند کتاب دیگر برداشتم، همه مانند اولی بودند. وقتی «یک نفر» شگفتی مرا دید، گفت: اینها همه آبروست.
«یک نفر» مرا به خانه یکی از دوستانش برد که خانه اش بسیار بزرگتر و خیلی بیشتر تزیین شده بود. گویا مهمانی بود. عده ای زن  و مرد جمع بودند. زن ها لباس های فاخر پوشیده، بر سینه برهنه شان جواهر های زیادی آویخته. گوشواره های زیبایی به گوش شان، هفت قلم آرایش کرده. ساعت ظریف طلایی برمچ  یک دست، دست دیگر از النگوهای بی شمار پر. مردان با لباس و کفش بسیار شیک دوخت خیاطان فرانسه و ایتالیا. سخن تنها در باره قیمت خانه، فرش، ظرف و سایر اشیایِ خانه ها بود. هر کس کوشش می کرد، آنچه دارد بیشتر به رخ دیگران بکشد. در این خانه هم همه کوشش می کردند حفظ آبرو کنند. دریغ از قطره آبی.
      یک نفر از من پرسید، خانه شما چگونه و کجاست ؟ گفتم خانه کوچکی دارم، در شهری کوچک. با حوض کوچک پر آبی که در آن آب تنی می کنیم. ظرف های مان از مس و سفال است، درلیوان های شیشه ای آب می خوریم. یکباره دیدم، دهان ها از شگفتی باز شده، چشم ها از حدقه بیرون زده. یک نفر گفت: شما آب می خورید، آبرو ندارید؟ گفتم ما هرچه داریم و نداریم روست، زیر کاسه آبرو درماندگی و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم.
چند نفر دست مرا گرفتند و کشان ــ کشان از دروازه شهر بیرون انداختند و در را بستند. پشت در پیر مردی کوزه آبی بر شانه دیدم، گفتم: تشنه ام. جرعه آب در کاسه ای گلی به من داد. شرح حالم را پرسید. آنچه دیده بودم گفتم.
گفت تو در این شهر آینه دیدی؟ گفتم نه. گفت در شهری که مردمان همیشه به فکر آبرو هستند از آینه می ترسند. می ترسند خود را در آن ببینند. 7 آذر 1395 ــ 27 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2016

دست دادن با ملکه انگستان !

دست دادن با ملکه انگستان !

ارزش ها با هم متفاوت اند. آنچه یک نفر به آن سر افراز است، ممکن است برای دیگری ننگ باشد.
در جایی شنیدم که جعفر خان از اینکه موقع برگشتن امام از پاریس توانسته بود به او دستی بمالد با افتخار سخن می گوید.
در پیروزی انقلاب اسلامی سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان چریک های فدایی خلق ایران، سازمان پیکار، خیلی دیگر از گروه های چپ نقش مهمی بازی کردند،همه جا از شرکتشان در به ثمر رسیدن این انقلاب با سر افرازی سخن می گفتند، و عکس های شان را با آیت الله های ریز و درست، حتی با خلخالی در روزنامه هایشان چاپ می کردند، ولی پس از اینکه از انقلاب اسلامی سهمی نبردند، حاشا کردند و به دشمنی با جمهوری اسلامی پرداختند. و گذشته خودشان را هم زیر سوال نبردند.
چند ماه پیش در لندن مهمان دوستم هوشنگ بودم. در ضمن نوشیدن چای و خوردن میوه، هوشنگ عکس خودش را که در زاد روز ملکه انگلستان در بین جمعیت در حالیکه دست ملکه در دست اوست گرفته بود، با سر افرازی به ما نشان داد و گفت: «ملکه یه دست به من داد». من عصبانی شدم و گفتم: خاک بر سر بی جنبه ات، نزدیک به سه قرن هست که دولتمردان ما، از وزیر، وکیل، امیر وشاه مرتب به اینها ( دست) داده اند و می دهند. و هرکس که نخواسته بدهد، سرش را زیر آب کردند. ولی تا کنون یک بار نشده که دولت و ملت فخیمه و پاشاه انگلستان با سرافرازی در این مورد حرفی بزنند. و همیشه هم با فروتنی گفته اند، شما ما را بعلــــــــــــــه. و در دل گفته اند: به گفته روانشاد سعدی عاقلان دانند.
(امیدوارم معنی داستان عاقلان دانند را بدانید.)

24مهر 1333 ــ 21 اکتبر 1954 سپهبد زاهدی نخست وزیر هنگام  بحث در باره محاسن قرارداد نفت با کنسور سیوم به مدت 40 سال گفت: در واقع سر انگلیسی ها و آمریکایی کلاه رفته، برای اینکه تا هفت ــ هشت سال دیگر اتم جای نفت را می گیرد، و نفت دیگر مصرفی نخواهد داشت، ولی اینها مجبورند تا آخر تاریخ قرار داد به ما وجهی بپردازند. چند سال بعد شاهنشاه  در یک مصاحبه مطبوعاتی قرار داد با کنسورسیوم که شامل هفت کمپانی بزرگ نفتی را موفق آمیز خواندند.
این یک نمونه کوچک از (دست) دادن ما به اینهاست که هنوز هم داریم (جریمه اش را) می دیم.
25 آذر 1395 ــ 15 دسامبر 106 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی