ناتوانی (ضعف) شخصیتی و شوخی!
ناتوانی شخصیتی را در درون خود احساس می کنم. منی که در بنیان من است، (شخصیت دوم من) ناتوان است.
این ناتوانی دو علت دارد. نخستین علت آن تاریخی است که از دوران چند هزار ساله ارباب رعیتی در نهاد من ریشه دوانده. و سالهاست با آن مبارز می کنم. و نشانه آن در واژهایی است که به کار می بردم. مانند، قربان شما، به عرض می رسانم، نوکر و چاکر شما، بنده زاده غلام شماست، و… در برابر قوی تر از خود چاپلوس و خوار، در برابر ناتوان گردن کش و زور گو
زیر عکسم، در وبلاگم نوشته ام:
من انسانی آزاد شده از یک فرهنگ ارباب رعیتی و استبدادی هستم . برای به دست آوردن این آزادی با خودم جنگیده ام و هنوز می جنگم . من قربان کسی نمی روم، دیگر خودم را بنده و غلام و چاکر و نوکر و خاک پای کسی معرفی نمی کنم . کسی را هم جناب عالی نمی خوانم ، به عرض کسی نمی رسانم . برای من پزشک در مطب یا بیمارستان آقا یا خانم دکتر است، استاد در دانشگاه، خارج از آن خانم یا آقای …هستند. در نبرد با چاپلوسی ، دروغ ، حسادت ، ضعیف کشی ، مرده پرستی ، عدم اعتماد به خود و قبول سرنوشت که همگی زاده فرهنگ ارباب رعیتی و استبدادی است ، پیروز شده ام . و میدانم لحظه ای غفلت؛ آنها بر من چیره می شوند. از شما خواهش می کنم مرا در نبرد با این فرهنگ پوسیده چندهزار ساله یاری دهید.
به پزشگ باز نشسته ای که رابطه چندانی ندارم، تلفن کردم، حرف مان بیشتر از نیم دقیقه به درازا نکشید. آخرین حرفش قربان شما، قربان شما بود. در یک فروشگاه مواد غذایی ایرانی. آقای … پس از خدا حافظی صاحب آن چندین بار به همه می گوید: قربان شما،…
نمونه خوب این ضعف شخصیتی، روانش شاد، شاه بود. یک امیر ارتش یا یک وزیرمجبور بود دست او ولیعهد شش ــ هفت ساله را ببوسد. خبرنگارن ایرانی حق نداشتند در برابر او بنشینند، ولی خبرنگاران خارجی جلوی او می نشستند، پای شان را هم روی هم میانداختند، شاه برایشان سفارش چای و قهوه می داد.از دنیا خبر داشت، ولی بیخبر از آنچه پشت کاخش می گذرد. نشریات دنیا را میخرید، تا چاپلوسی اشن بکنند، ولی نمی دانست، همین روزنامه نگارن چاپلوس، در خلوت چه در باره اش می گویند، و….
پر گویی، در هر موردی اظهار فضل کردن با صدای بلند. به ویژه اگر این شخص عنوان دکتر، و مهندس را به دنبال خود بکشد، و یا ثرتمند، و صاحب مقامی مهمی هم باشد، با پر گویی ناتوانی شخصیتی خود را نشان می دهد.
وعلت دیگر محیط اجنماعی و خانواگی است. نشان آن شوخی است. هدف از شوخی (آگاه یا ناخود آگاه) کوچک کردن دیگران، انگشت گذاشتن روی نقطه ای ناتون شان برای خود بزرگ نمایی است. این هم نشان از شخصیت ناتوان ( ضعیف) من بود. با این هم مبارزه کرده و پیروز شدم . اگنون هم با همه شوخی می کنم، ولی روی نقطه ای قوی شان دست می گذارم.
این نوشتار، مانند سایر نوشته های من، حاصل تجربه، و بدون مطالعه در این باره ، و برداشت من است، بدون شک یک روانشناس، یا جامعه شناس بهتر از من می تواند به این موضوع بپردازد.
11 اسفند 1398 ــ 1 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
ناتوانی (ضعف) شخصیتی و شوخی!
نوشته شده در منتشر نشده ها, گاه نوشته ها
ترامپ مرکزهای فرهنگی ایران را زد!
ترامپ مرکزهای فرهنگی را زد!
حدودا 52 روز قبل ترامپ گفت 52 نقطه در ايران از جمله مراكز فرهنگی رو ميزنيم. حالا بعد از دو ماه نماز جمعه ها تعطيل دانشگاه ها تعطيل مدارس تعطيل اماكن زيارتی تعطيل مراكز فرهنگی تعطيل و … يا ترامپ اونقدر قدرت داره كه هر كاری بخواهد ميتونه انجام بده يا خيلی شانس داره كه هرحرفی میزنه اتفاق میوفته ترامپ گفته بود تمام نقاط فرهنگی شما را مورد هدف قرار میدهم. همه بهش خندین و با تمسخر منتظر موشکهای ترامپ بودند ولی از الان از برکت وجود خوده آخوندها مصلی های نمازجمعه – حرم ها و اماکن زیارتی مراکز علمی و فرهنگی – مدارس …و همه و همه تعطیل شدند.
13 اسفند 1398 ــ 3 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, کوتاه گفتار
نامه سرگشاده، به جنتی!
نامه سرگشاده به جنتی:حضرت آقای جنتی!
از محمد جواد اسعدی.هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که شما یک حرفی بزنید، و من تماموکمال باهاش موافق باشم و شما را بهخاطرِ صداقتتان تحسین کنم.
آمریکا یکیدو روز مانده به انتخابات مجلس، شخصِ شما را تحریم کرد. جمعهی پیش(دوم اسفند) بعدازاینکه رأی دادید، خبرنگار آمد جلو و نظرتان را دربارهی «تحریمشدنتان از سوی آمریکا» پرسید.
شما با ریشخند جواب دادید:
«باید یک آرمِ خریّت به پیشانیِ ترامپ بزنند که هرکس میآید ببیند که این خر است! من نمیفهمم چه فکری میکند! آخر من چه ضرری از این تحریم میکنم؟!»
آقای جنتی،
یادم نمیآید هیچوقت سیاستمداری راست گفته باشد، ولی شما راست گفتید. مدتها بود کسی اینقدر دقیق از زبانِ من حرف نزده بود. انگار اصلاََ آن مصاحبه را از روی صحبتهای من «دابسمش» کردهاید. موبهمو.
با شما صددرصد موافقم؛ شما چه ضرری ازین تحریم میکنید؟! مگر کارگر هستید که تعدیل شوید و بمانید برای پولِ نانِ خانه؟! چی از سفرهی شما کم میشود؟ لَنگِ کدام قرص و دارو میمانید؟ اصلاََ در تمامِ این سالهایی که مملکت تحریم بود، حقوقِ کدام بُرجتان را ندادند؟ کِی رفتید خرید و موقعِ حسابکردن مجبور شدید دوسهتا جنس را ببرید بگذارید سرِ جاش؟ اصلاََ تا حالا رفتهاید خرید؟!
کِی کارت کشیدهاید و کارتخوان «موجودی کافی نیست» را برایتان تُف کرده بیرون؟! ترامپ واقعا خر است آقای جنتی!
اگر قرار بود «شما» از تحریم ضرر کنید، مقاومت و ایستادگی سالها پیش کنسل شده بود.
روز دوم اسفند، روبروی آن خبرنگار، شما راستگوترین آدمِ روی زمین بودید. البته تلویزیون، اینقسمت از مصاحبه را توی اخبار کات کرد. فکر کنم مصلحت نبود اینقدر صادق باشید!
10 اسفند 1398 ــ 29 فوریه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
پیام کرونا به ما !
پیام کرونا به ما !
بر اساس آمار، نسبت کشتار این ویروس در ایران به شدت بالاست. کشور ما کانون انتشار در خاورمیانه شده است. اگر در اقتصاد، چین نشدیم در کرونا چین خاورمیانهایم.
همسایگان ایران به درستی مرزهایشان را به روی ما بستهاند. مقابله با این ویروس نیازمند پول است. دولت افغانستان 25 میلیون دلار بودجه برای پیشگیری از گسترش کرونای جدید اختصاص داده است. اتحادیهی اروپا 250 میلیون دلار.
اقتصاد ایران نسبت به سالهای قبل، دهها میلیارد دلار فقیرتر شده است. ذهن و توان دولت و ملت ایران در طول این سالها درگیر تحریم شده است. ما تحت استرس مداوم قرار گرفتهایم. کرونا همانطور که انسانهایی با بیماریهای زمینهای و ضعف ایمنی را از پای درمیآورد، حکومتهای بیمار یا ناتوان را هم پاکسازی میکند. مردمی که محدودیتهای قرنطینه را به سُخره میگیرند و در فرصت تعطیلی مدارس راهی شمال میشوند و نیز مردمی که اقلام بهداشتی را احتکار میکنند انسانهایی با چنین خطاهای انباشته، بهترین قربانیان کرونا هستند. کرونا آمده است تا همینها را نابود کند.
کرونا یک ویروس وحشی و جهش یافته است. در برابر کودکان نسبتاً مهربان یا دستکم کمخطر است. هرچه سن بالاتر میرود یا انسان ضعیفتر میشود مهاجمتر و خطرناکتر میشود.
کرونای جدید سریعالانتشار است. 2 درصد کشنده است. وقتی در قاعدهی ریه مینشیند پس از چند روز به شکل انفجاری ریه را پر میکند و قلب را از کار میاندازد.فعلا واکسن و درمان ندارد. باید پیشگیری کرد و در صورت ابتلا، درمان حمایتی نمود.
بر اساس آمار، نسبت کشتار این ویروس در ایران به شدت بالاست. کشور ما کانون انتشار در خاورمیانه شده است. اگر در اقتصاد، چین نشدیم در کرونا چین خاورمیانهایم.
همسایگان ایران به درستی مرزهایشان را به روی ما بستهاند. مقابله با این ویروس نیازمند پول است. دولت افغانستان 25 میلیون دلار بودجه برای پیشگیری از گسترش کرونای جدید اختصاص داده است. اتحادیهی اروپا 250 میلیون دلار.
اقتصاد ایران نسبت به سالهای قبل، دهها میلیارد دلار فقیرتر شده است. ذهن و توان دولت و ملت ایران در طول این سالها درگیر تحریم شده است. ما تحت استرس مداوم قرار گرفتهایم. کرونا همانطور که انسانهایی با بیماریهای زمینهای و ضعف ایمنی را از پای درمیآورد، حکومتهای بیمار یا ناتوان را هم پاکسازی میکند. مردمی که محدودیتهای قرنطینه را به سُخره میگیرند و در فرصت تعطیلی مدارس راهی شمال میشوند و نیز مردمی که اقلام بهداشتی را احتکار میکنند انسانهایی با چنین خطاهای انباشته، بهترین قربانیان کرونا هستند. کرونا آمده است تا همینها را نابود کند!
کرونای جدید میخواهد بیرحمانه قانون پاکسازی داروینی را اجرا کند و جهان را از بیماران و کهنسالان، پاک نماید. حتی اگر کرونا موفق نشود، ویروسهای جهشیافتهی بعدی راه کرونا را ادامه میدهند. عرصه، عرصهی تنازع بقا است. موجودی زنده میماند که توان تطابق بالایی داشته باشد نه اینکه الزاماً باهوشترین و قدرتمندترین باشد.چین با تکنولوژی خیرهکننده و حکومت منسجم و متشکل و تقریباً عاری از فسادش، ویروس را شکست داد و آن بزرگترین جمعیت جهان را (یک میلیارد و سیصد و هشتادمیلیون انسان را) از دست کرونا تقریباً خلاص کرد. ولی ما ملت و دولت و … پرادعا که هر صبحمان با رجزخوانی برای جهان شروع میشود، اکنون بوسیلهی این ویروس میکروسکپی چنان به بازی گرفته شدهایم که دستوپایمان را گم کردهایم. مسئولینمان پرتوپلا میگویند و جامعهمان نگران است. ویروس دارد برای ما نصیحهالملوک امام محمد غزالی طوسی و اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی را تدریس میکند.
و به ما میگوید اگر میخواهید زنده بمانید باید عاقل باشید. باید با جهان بسازید (قدرت تطابق داشته باشید) باید اولویتهای زندگیتان را درست تعیین کنید. باید اخلاق درست داشته باشید. ملتی که ماسک احتکار کند ملت بدبختی است. باید آیندهنگر باشید. ملتی که 1500 پزشک آن فقط در یکسال و فقط به یک کشور مهاجرت کرده است، در چنین روزهای سخت بیچاره خواهد بود. کرونا میگوید باید ثروتمند باشید که اگر این ویروس شما را از پای درنیاورد ویروس جهشیافتهی بعدی این کار را خواهد کرد.
کرونا میگوید وقتی با این یا آن کشور..دست به یقه بشوید و جهان را از دید جنگ و دشمنی نگاه کنید و سیاستتان را به دست نظامیان بسپارید در مواقع مریضی، سیاستمداران توانی ندارند تا رغبت دیگر کشورها را به نفع شما برانگیزانند.
همسایگان مرزهایشان را برویتان میبندند که دچار عفونت نشوند. دست شما را میگیرند و از هواپیمایشان بیرون میاندازند. نگاه نمیکنند که شما فرزند کوروش یا داریوش کبیر هخامنشی هستید و به کشور آنها کمک کردهاید که از شر داعش نجات یابند. کرونا میگوید هرچقدر پرچم کشور دیگری را آتش بزنید و لگدمال کنید اما عاقبت ممکن است واکسن و داروی همان کشور نجاتتان دهد. کرونا خرافهگرایان را حذف میکند.
عاقبت، راه نجات همان کارهایی است که هاریسون نوشته است همان کتابی که یک ابله آن را آتش زد. آن ویروس کار ندارد که شما در سینما به تماشای فیلم نشستهاید یا در مصلی به اقامهی نماز ایستادهاید. دست به دستگیرهی اتوبوس گرفتهاید یا به ضریح حضرت معصومه دخیل بستهاید هردو در چشم ویروس یکی است.
پیام کرونا نه به ما بلکه به همهی دولتها و ملتها این است؛
کسانی که اصول علم پیشگیری را رعایت نکنند محکوم به نابودیاند. جامعهای که علمی اداره نشود محکوم به
نوشته شده در طنز | برچسبها: منتشر نشده
واقعیت و حقیقت در داستان!
واقعیت، و حقیقت در داستان؟
تنها داستان (رمان) است که در حقیقت، ما را با واقعیت آشنا می کند. حقیقت برداشتی است از یک وافعیت.
در داستان زیر ( قهرمان داستان پس از مرگ پدر احساس می کند، از بند پدر آزاد شده، و برای اولین بار لذت زندگی را چشیده) منِ نویسنده که روزهای زیادی درد کشیدم، بغض گلویم را گرفت، تا بتوانم این داستان را بنویسم، و اکنون هم که می خوانم، نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم. ولی روزهای درد و غم من کجا و رنج و درد آن زن در چند دهه کجا! وشاید شما هم که می خوانید دقایقی غم وجودتان را فرا گیرد، غم چند قیقه شما کجا و درد و رنج من در روزها کجا و غم درد و رنج آن زن در چند دهه کجا ! این داستان را در سال 1387 نوشته ام.
«مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم»
پدرم فریاد می زد. مادرم روی فرش افتاده بود و گریه می کرد. پدرم با گفتن رکیک ترین ناسزاها با عصبانیات به او لگد می زد. از ترس گوشه اتاق صورتم را گرفته بودم و اشک می ریختم و از لای انگشتانم به این صحنه دردآور نگاه می کردم. پدرم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت. مادرم اشک ریزان از جایش بلند شد و به سوی من آمد و گفت: چیزی نیست تمام شد. صورتش کبود بود و موهایش آشفته. از بینی اش خون می آمد. این اولین باری نبود که شاهد چنین صحنه ای بودم.
سیزده ساله بودم. همیشه آرزو می کردم، وقتی پدرم از خانه خارج می شود، زیر ماشین برود و دیگر بر نگردد. برای من خوش ترین خبر، خبر مرگ پدرم بود. مادرم مهرش را حلال کرد و جانش را آزاد. و به هر قیمتی میخواست که من با او باشم. پدرم مرا نمی خواست.(شاید برای اینکه دختر بودم) ولی مدتها بهانه می کرد، تا مادر از او برای من خرجی نخواهد. یک روز هم با وانتی آمد و وسایل خانه را که بیشتر آنها جهازیه مادرم بود، با خود برد. مادرم اشک می ریخت و چیزی نمی گفت. پدرم همین طور یک زبان فحش می داد. من کنار مادرم ایستاده بودم. عروسکی را که پدرم برایم خریده بود، جلویش انداختم. آن را با لگد به گوشه ای پرتاب کرد و گفت: تو هم گهی هستی مثل ننهات.
خانه تقریبا خالی شده بود. وقتی پدرم برای آخرین بار در را به هم کوبید و رفت، مادر آهی کشید و گفت: جانم آزاد شد، راحت شدیم، به درک که همه چیز رفت، تو را که دارم. با هم گریه کردیم. این آخرین گریهمان برای مدتها بود.
من به مدرسه نزدیک خانهمان میرفتم. مادرم دبیر دبیرستانی دور تر بود. دو–سه سالی گذشت. یک شب مادرم با مردی به خانه آمد. قبلا صحبتش را سر بسته را کرده بود. مرد خیلی با ادب حرف می زد. کوشش می کرد با من پدرانه رفتار کند. من از این کارش لجم می گرفت. تا پایش را از در خانه بیرون گذاشت، من شروع کردم به درآوردن ادایش و خندیدن. مادر با لبخند غمگینی گفت: ادای کسی را درآوردن خوب نیست، مخصوصا آقای … که آدم با نزاکت و فهمیده و با سوادی است.
هفته دیگر، شبی مرد با دسته گلی به خانه ما آمد. مادرم این بار میز رنگینی چید و خودش را کمی آرایش کرد.
بعد از شام مادرم از من خواست که به اتاق خودم بروم و تکلیف مدرسهام را انجام بدهم. رفتم، ولی از سوراخ کلید تماشا می کردم. با هم به صحبت نشستند. نمی فهمیدم چه می گویند. مرد پیش از نیمه شب رفت. دم در با هم چند دقیقهای حرف زدند. فردا من گل ها را پرپر کردم. وقتی مادرم از سر کارش برگشت و دید، گفتم: حیف خیلی زود پر پر شدند، حتما خیلی کهنه بود. مادرم گل ها را جمع کرد. من هم به دروغ قیافه غمگینی به خود گرفتم. مادرم مرا خوب می شناخت.
مرد باز هم آمد. برایم کتاب آورد. من کتاب ها را خط خطی کردم و جلوی مادرم گذاشتم. وقتی دید صدایش بلند شد. گفتم حتما بچه هایش این کار را کردند. اشک در چشمانش جمع شد و گفت: این مرد بچه ندارد. مرد باز هم میآمد. با هم به صحبت مینشستند. من از لای در نگاه میکردم. مرد دست مادرم را میگرفت و میبوسید. مادرم آرام اشک میریخت. مرد صورت مادرم را آرام پاک میکرد. مادرم دست مرد را میگرفت و میبوسید و بر سینهاش میفشرد. هر بار که مرد برای مادرم گل میآورد، من گل ها را پر پر میکردم. گاهی برای من هم هدیهای میآورد، من آنها را خراب میکردم. مرد کوشش میکرد با من پدرانه رفتار کند. و من از هرچه پدر بود، بیزار بودم. جلوی مادرم ادایش را در میآوردم و او را مرتیکه می خواندم. در حضور او هم مسخرهاش میکردم. به او می فهماندم که در این جا زیادی است، سر بار است، طفیلی است، از او بیزارم. در حضور او طوری با مادرم حرف میزدم که انگار او نیست، هیچ وقت به او سلام نمیکردم، جواب سلامش را هم نمیدادم. مرد متوجه میشد. لبخند غمگینی بر لبانش ظاهر میشد و خون به شقیقه هایش میدوید. من مادرم را به خاطر این آشنایی گناه کار میدانستم و گناهش را نمیبخشیدم. مادرم حس می کرد. با من خیلی مهربان بود، به من باج می داد.
یکی دو سالی گذشت. مادرم بیمار شد، کم سر کارش میرفت. مرد مرتب مادرم را نزد دکتر و به بیمارستان میبرد. مادرم خانه نشین شد. مرد هر روز به دیدن مادر میآمد، ساعتها کنارش مینشست، دواهایش را میداد، با او صحبت میکرد. مادرم در بیمارستان بستری شد، باز هم مرد اغلب کنار مادرم بود. سه سال، شاید هم بیشتر مادرم با مرگ مبارزه کرد، تا اینکه فوت کرد. مرد بیش از من درد کشید.
پنج سال بعد از مرگ مادر خبر مرگ پدرم را شنیدم، یک باره آزاد شدم. انگار سایه شومی از روی سرم کنار رفت. ترسم ریخت. روشنایی را دیدم لذت زندگی را چون میوهای شیرین و رسیده چشیدم. برای اولین بار در زندگی دور خود چرخیدم، رقصیدم و آواز خواندم.
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
خواهش از نمایندگان زن در مجلس شورای اسلامی!
خواهش از نمایدگان زن درمجلس شورای اسلامی، و تمام زنان ایرانی!
بنا بر آخرین آمار 18 زن وارد مجلس شورای اسلامی شده اند. 13 نفر اصلاح طلب، و 5 نفر مستقل.خواهران گرامیِ نماینده ملت ایران در مجلس، همانگونه که آگاه هستید، خسارت (دیه) یک زن نیم یک مرد است. و شهادت دو زن برابر یک مرد . در اینصورت رای دو نفر از شما نمایندگان زن برابر یک مرد در مجلس خواهد بود.
و دیگر اینکه خسارت بیضه سمت راست یک مرد نصف بیضه چپ اوست. در اینصورت خسارت تمام اعضای سمت راست بدن یک مرد نصف سمت چپ خواهد بود. با این وصف، شما اگر خواستید توی گوش یک مرد پر مدعا بزنید، به سمت راستش بزنید. همچنین تو سرش ولگد در کانش. مواظب باشید موقع لگد زدن به بیضه اش خوب نشانه گیری کنید، و سمت راست را بزنید. (برای این کار بهتر است مدتی روی یک متکا خوب تمرین کنید) اگر خواستید چشمش را کور کنید، چشم چپش را هدف قرار بگیرید. بهتر است برای وارد کردن خسارت احتمالی خود را بیمه کنید. همچنین این آموزش ها را دختران خود بیاموزید
هرگز به چهره مردان نگاه نکنید، بنا به گفته سید احمد خاتمی، اگر نگاه یک زن به چهره یک روحانی برای شهوت نباشد، اشکالی ندارد. خواهش می کنم به چهره احمد خاتمی و امثالش نگاه نکنید، چون ممکن است خوابش را ببینید و در خواب سکته کنید. (فراموش نکنید، بر روی سینه خود بنویسید: ما نماینده ملت ایران هستیم، و پرستو نیستیم. و اگر می توانید با هم یک فراکسیون ایجاد کنید)
به امید پیروزی شما نمایندگان زن در مجلس شورای اسلامی، و تمام زنان ایرانی.
نام نمایندگان زن!مستقل: زهرا سعیدی، هاجر چنارانی، سکینه الماسی، ،معصومه آقاپور علیشاهی، سمیه محمودی.
اصلاح طلب:حمیده زر آبادی، فریده اولادقباد، زهرا ساعی، سهیلا جلو دار زاده،سیده فاطمه حسینی، فاطمه ذولقدر،فاطمه سعیدی، پروانه سلحشور، پروانه مافی، طیبه سیاوشی، ناهید تاج الدین، مینو خالقی.
4 اسفند 1398 ــ 23 فوریه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
پرسش از آقای ظریف، پشم خالص و جواهردون
پرسش از آقای ظریف، پشم خالص جواهر دون
شاید بپرسید این سه موضوع چه ربطی با هم دارند؟ سیزده ــ چهارده ساله بودم. با یک مشت بچه های همسن خودم در سبزه میدان دیدیم یک نفر روی گاری دستی مقداری سینه بند و تنکیه زنانه گذاشته بود و داد میزند: جواهر دونه، جواهر دونه… یک نفر هم چند متر آنطرف تر مقداری پلوور روی یک گاری دستی پهن کرده بود، در حالیکه یک دستش در جیب شلوارش بود، با صدای بلند می گفت: پشم خالصه، پشم خالصه، و قسم میخورد که پشم خالص است. قسم اش هم درست بود، آنچه از توی جیب شلوارش در دست داشت، پشم خالص بود.
چند نفری زن و مرد، دور میز جواهر دون فروش جمع بودند. یکی دو نفر هم که با فروشنده شریک بودند، وانمود به خریدن برای بوتیک های بالای شهر با قیمت چند برایر می کردند. چند نفری هم دور گاری پشم خالص فروش. این جا هم شریکان هم نقش خریدار را بازی می کردند.
آقای جواد ظریف فرمودند: ما جعبه سیاه هواپیمایی اوکرایینی را پس نمی دهیم. من از ایشان می پرسم، فکر می کنید که این جعبه سیاه جواهر دان شما است، با پشم تان در آن در گرو شما؟ بهتر نیست برای پس دادن جواهردان در خواست باج چند میلیارد دلاری بکنید؟
29 بهمن 1398 ــ 18 فوریه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل, طنز
چرا خیلی از بانوان صلاحیت نمایندگی شان تایید شد؟
چرا خیلی از بانوان صلاحیت شان نمایندگی شان تایید شد؟
جناب استاد سروش (خروس اخته) در کالیفرنیا، فرمودند: در تمام دوران هخامنشیان و پادشاهان دانشمندان غرب، و شرق در برابرامام خمینی از لحاظ سواد و دانش هیچ بودند و هستند و خواهند بود. باید بگویم ما معنی این حرف را نفهمیدیم، نه تنها امام خمینی بلکه هیچ یک از سیاستمداران غرب و شرق به زیرکی و سیاستمداری دانشمندان مجلس خبرگان نیستند و نخواهند بود. چرا؟
خبرگان خیلی خبره هستند، متوجه شدند هرچه تبلیغ کنند، کمتر کسی پای صندوق رای میاید، بدین جهت از خیلی نامزدهای وکالت مرد رد صلاحیت کردند، و به جای آنان چندین بانوی زیبا را صلاحیت شان را تایید فرمودند. یعنی اگر به خاطر حفظ آبروی نظام، به خاطر وطن نمی روید رای بدهد، و نمی خواهید قیافه زشت و پر پشم آخوندهای ریشو را در مجلس ببیندید، به خاطر دیدن این زیبا رویان بروید رای به این بانوان گرامی بدهید.
این نشان دانش و سیاستمداری خبرگان خرفت نیست؟
روی سخنم به نمایندگان مرد مجلس شورای اسلامی است. آقایان این بانوان پروانه نیستند و شما شمع که به دورتان بگردند. شما چراغ پیه سوزی هم نیستید. این بانوان بلبل نیستند و شما گل. شما کاکتوسی هم نیستید. این بانوان هر چند یکی زیباتر از دیگری، ولی کبوتری هستند وفا دار به جفت خود. آنها با پرستو هاعوضی نگیرید.
آیت الله خاتمی فرمودند: اگر یک زن از روی شهوت به صورت یک روحانی نگاه نکند، اشکالی ندارد. خاطر جمع باشید که این بانوان گرامی اگر شما در خواب ببینند، سکته می کنند. ترجیح می دهند خواب عزراییل را ببیند تا خواب شما.
بانوان گرامی نبادا به یکی از این نمایندگان نر لبخند بزنید(اگر هم جای پدر بزرگ شما باشند) چون فورا بد برداشت می کنند، و می پندارند که عاشق شان شده اید.اگر سعدی امروز زنده بود می گفت:
بخت باز آید آز آن در که یکی چون تو در نیاید، روی زشت تو دیدن در جهنم بکشاید.
29 بهمن 1398 ــ 18 فوریه 2020 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
اندر حکایت رای دادن!
اندر حکایت رای دادن!
داستان هایی زیادی از نیکان مان به جای مانده که فراموش کرده ایم.
آورده اند: مردی به زنی نجیب گفت، زنیکه جنده بیا بریم پشت او کوه قلان کار رو باهات بکنم. زن پرسید چقدر میدی؟ مرد گفت: صنار. زن پاسخ داد، به زبان خوب ات، به راه نزدیک ات، به پولی زیادی که میدهی؟ آخه برای کدامش بیایم.
اکنون حکایت سران نطام است که التماس می کنند، بیایید رای بدهید، رای شما نشان پشتیبانی از نظام است
باید از آنها پرسید، به نان، برق، نفت و خانه مجانی ات. به کشت و کشتارهای نخستین روزهای انقلاب ات، به راه انداختن جنگ و کشته شدن و فلج کشتن بیش از یک ملیون جوانان کشورت، به اعدام هایت، به گرانی ات، به بیکاری ات، به فقر ات، به معتادادن ات، به فرار مغزهایت، به دزدی های وملیاردها ثروت ملت را خارج کردن ات، به دشمنی تراسیدن ات، به آزدادی ات، به سرکوب کردن زنان و مردان ات و…؟ به کدام خدمتی کرده ای که ما باید رای بدهیم و پشیبان شما باشیم.
26 بهمن 1398 ــ 15 فوریه 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
زن فریاد می زند، من زن هستم!
زن فریاد می زند: من زن هستم!
عکس زنی چهل پنج ــ پنجاه ساله یک کمی چاق، قد متوسط را در فیسبوک، با لباش شنای یک تکه، دو تکه، به رنگ های گوناگون، در حالت های مختلف با لباس خواب نیمه برهنه lingerie sexy در حالت های گوناگون دیدم. و دو بار هم تنها چهره اش با دو بچه 8 ــ ده ساله، دو ــ سه عکس هم در خیابان بالباس معمولی. و از طرف 250 تا 300 نفر زن و مرد هر یک از عکس ها را پسندیده شده بود.
این زن نه تقاضای کمک مالی می کرد، نه به دنبال مردی برای آشنایی می گشت، نه یک روسپی بود که به دنبال مشتری باشد.
من فکر می کنم، این زن فریاد می زند: به من نگاه کنید، من یک انسانم، یک زن، هر گونه که دلم بخواهد لباس می پوشم، هنوز در این سن و سال ها هوس انگیز و زبیایی ام را حفظ کرده ام، با وجودیکه با بالا رفتن سن زیبایی ام رو به کاستی می رود.!
من هیچ انتطاری از شما ندارم جز اینکه می خواهم مورد توجه و پسند شما قرار گیرم، می خواهم مرا دوست داشته باشید. این برداشت من از دیدن عکس های این زن در حالت های گوناگون بود.
نمی دانم شما چگونه در باره این زن، و برداشت من میاندیشد؟
22 بهمن 1398 ــ 11 فوریه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه