نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 20, 2019

حاج آقا التماس دعا ؟

حاج آقا التماس دعا ؟

پس از انقلاب کبیر اسلامی، خیلی ارزش ها عوض شده اند. دزدی شده درآمد. کلاهبرداری = زرنگی. جاکشی = صیغه. دروغ و تظاهر همگانی. و… معنی حاج آقا التماس دعا، حاج آقا سلام عرض می کنم هم به همچنین!

هوشنگ تعریف می کرد: پسر حاج حسین، به نام محسن( نام ها مستعار) تازه آخوند شده بود و عمامه رو سرش و عبا می پوشید، قیافه می گرفت و به ما محل نمی گذاشت. من هر وقت محسن را می دیدیم، با لبخندی مسخره میرفتم جلویش دستش را می بوسیدم و می گفتم: حاج آقا التماس دعا.
بیشتر وقت ها هم نبش کوچه خودم را مخفی می کردم، تا اورا می دیدم به طرفش می دویدم و حرف پیشین ام را تکرار می کردم.

چند ماهی تقریبا هر روز، بعضی روزها دوبار این کار من تکرار می شد. و خیلی از جوان های محل هم همین کار را می کردند.
تا اینکه یکبار که به طرفش رفتم و خواستم دستش را ببوسیم و حاج آقا التماس دعا بگویم، یقه مرا گرفت و به دیوار کوبید وگفت: مادر … خواهر … دست ننه ات را ببوس، از بابای جاکشت التماس دعا بخواه. منو مسخره می کنی، برو ابجیت رو مسخره کن. جای شما خالی گردن کلفت بود و ما هم بچه ریغوکتک سیری خوردیم. چند تا اینکه  بچه های محل پاسبان صدا کردند.
او هم تا امد گفت: حاج آقا التماس دعا. محسن محکم گداشت تو گوش پاسبان بیچاره. که توی قرمساق دیوس هم من رو مسخره می کنی. کار نداریم کار کشید به کلانتری. افسر کلانتری تا محسن را دید، گفـت: حاج آقا التماس دعا. او هم هرچی از دهنش در آمد به افسر کلانتری گفت، نزدیک بود که یقه او را هم بگیرد که رییس کلانتری رسید.
رییس کلانتری پرسید جریان چیه؟ من گفتم: به خدا قسم چیزی نگفتم: فقط دست حاج آقا رو ماچ کردم و گفتم التماس دعا، که من رو زد و خونین مالین کرد. پاسبان هم گفت: به جون شما نباشه، به جون بچه هام. منم گفتم: حاج آقا التماس دعا که زد تو گوشم. افسر کلانتری هم گفت: من هم گفتم التماس دعا که هرچه از دهنش در آمد نثار من کرد.
یکدفعه محسن، عبا را از تنش کند، عماه اش را به زمین کوبید و فریاد زد: جناب سرهنگ، اینا من رو مسخره می کنن. نمی تونن رو راست به من فحش بدن: میگن: میگن التماس دعا.

رییس کلاتنری از ما خواست که دیگه کاری به کار محسن نداشته باشیم و نگوییم التماس دعا. ما هم پذیرفتیم. من گفتم: می تونیم بگیم: حاج آقا سلام.؟ محسن که داشت خون خونش را می خورد رو به من کردو گفت: توی بی پدر مادر ولد زنا تو مدرسه انگشت کون همه می کردی غیر از من، چون زورت به من نمی رسید. حتی معلم و مدیر و ناطم مدرسه هم جونشون از دست تو به لبشون رسیده بود، حالا تلافیش رو در میاری. می دونم این حاج آقا سلامت بدتر از التماس دعای توی کره خر بی همه چیه، تو بودی که حاج اقا التماس دعا رو تو دهن بچه انداختی. ارواح فلان … هرگوهی می خواین بخورین، بخورین. به تخمم.
پس از چند ماه محسن دیگر در محل ما پیدایش نشد. سال ها بعد شنیدم رفته اروپا پناهنده شده و کاسبی کوچکی به راه انداخته و زن و بچه دار هم شده. با پوزش از بی ادبی در این نوشتار.چاره دیگری نداشتم
30 بهمن 1397 ــ 19 فوریه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 17, 2019

ساعت چنده ؟

ساعت چنده؟

این داستان برای کودکان بین 4 تا 7 سال به هر زبانی جالب است.

یکی بود، یکی نبود. خدایی هم در کار نبود. یروز یه موش رفت دم لونه یه گنجشک جیر ــ جیر کرد و گفت: می خوام بچه هام رو شیر بدم نمی دونم ساعت چنده؟ گنجشکه جیک ــ جیک کرد و گفت: نمی دونم، برو از خروس بپرس، و بیا به من هم بگو.
موش رفت پیش خروس پرسید می دونی ساعت چنده. خروس قوقور ــ قور قور کرد و گفت: وقتی که آفتاب میزنه من می خونم، ولی الان نمی دونم ساعت چنده، می رم از گربه می پرسم، میام بهت می گم.
وقتی خروس از گربه پرسید، اونم میو ــ میو کرد و گفت نمی دونم می رم از سگ که وقت و بی وقت پارس می کنه، می پرسم میام بهت می گم.
سگ کفت: نمی دونم، میرم از گوسفند که بیخود بع بع می کنه می پرسم، میام بهت می گم.
سگ از گوسفند پرسید، می دونی ساعت چنده؟ گوسفند همینطور که چرا می کرد، گفت نمی دونم می رم از گاو می پرسم و میام بهت میگم.
گوسفند از گاو پرسید ساعت چنده، گاو نشخوار کنان نگاهی به زنی که کنار مزرعه بود کرد و گفت: میرم از صاحبم می پرم میام بهت می گم.
گاو از صاحبش پرسید ساعت چنده. زن گفت: ساعت 5 نزدیک دوشیدن شیر تو.
گاو به گوسفند گفت: ساعت پنجِ. گوسفند رفت پیش سگ گفت: ساعت پنجِ. سگ رفت پیش گربه و گفت ساعت پنجِ. گربه رفت پیش خروس و گفت ساعت پنجِ. خروس رفت پیش موش، دید خانم موشه با بچه هاش خوابند. خروسه خانم موشه رو بیدار کرد و بهش گفت ساعت پنجِ. خانم موشه رفت پیش گنجشکه، دید گنجشک گوچولوها رفتن زیر مادرشون و هموشون هم خوابند.
آخه از وقتی که زن گفت ساعت پنجِ، تا اینها بیان به هم بگن، ساعت سه ساعت گشته بود و موقع خواب. حالا تو هم سر جات خوب بخواب، تا فردا شب برات یک قصه دیگه بگم. بایک بوسه از پیشونی.
25 بهمن 1397 ــ 14 فوریه 2019 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 11, 2019

دشمن تراشی، نشخوار و هضم تکراری تاکی؟

دشمن تراشی، نشخوار و هضم تکراری تاکی؟

امروز ساعت سیزده تظاهرات چند هزار نفری به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب اسلامی را همراه با سخن رانی آقای روحانی در تلویزیون فرانسه دیدم. آنچه بیشتر مورد توجه قرار می گرفت، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل، ما آمریکا را زیر پا له می کنیم، ما اسراییل را نابود می کنیم بود. در پاسخ باید گفت: عاقلان دانند!
شاید کمتر کسی است که معنی این گفته را بداند؟!
گویند: سعدی پسر جوانی را روی دوش داشت. جوان فریاد می زند، من سعدی را …دم . سعدی گفت عاقلان دانند.
چهل سال است که این نظام می خواهد اسراییل را نابود کند. اسراییل پایگاه های او را در سوریه بمباران می کند، ولی جمهوری اسلامی امکان کوچکترین واکنشی ندارد.
با تحریم آمریکا دلار چهار هزار تومانی به دوازده هزار تومان رسید. و آمریکا کشورهای اروپایی را وا داشت از رابطه اقتصادی و صنعتی با ایران خود داری کنند. و … ( این قصهِ غصه دار سر دراز دارد.)
مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل به معنی مرگ بر مردم این دو کشور است. شاید پاسخ بدهید ما خواهان مرگ این دولت ها هستیم، نه مردم شان. این دولت ها با خواست همان مردم تشکیل شده اند. نه به زور.

هر گاوی یک بار آنچه بلعیده به دهان می آورد خوب می جود، و به درون معده می فرستد، هضم می شود، و سپس تبدیل به تاپاله ( کود) می شود ( گاو هر چه خورده یک بار بیشتر نشخوار و هضم نمی کند) این حکومت چهل سال است که نشخوار و هضم کرده خودش ( مرگ بر …) را هر روز نشخوار و هضم می کند.
دشمن تراشی، نشخوار و هضم تکراری تا کی ؟
22 بهمن 1397 ــ 11 فوریه 2019 ــ اردوخانی ـــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 6, 2019

من زنم را هر روز می زنم !

من زنم را هر روز می زنم؟

امروز با واژه «ناخنک زدن» بازی کردم. جایگزین واژه نوازش کردم. بد نیست شما هم گاهی ناخنک بزنید.

گفت: بین خودمان باشد! من زنم را هر روز می زنم. « تنها ناخنک» می زنم. اگر یک روز نزنم، حوصله هیچ کاری را ندارد، به مادرش تلفن نمی کند، پاسخ تلفن هیج کس را نمی دهد. به کسی سلام نمی کند، حال هیچ کس را نمی پرسد.

من اگر هر روز زنم را نزنم، «ناخنک» نزنم، حوصله قیل و قال بچه ها را ندارد، دل و دماغ آشپزی ندارد، با بی میلی غذا می خورد. گربه امان که عزیز کرده اوست را نوازش نمی کند. چپ می رود، راست می رود، قر می زند. کتابی در دست می گیرد، نمی خواند، کتاب را بی خودی ورق می زند. خواب به چشمانش نمی رود، خسته از رخت خواب بیرون می آید.

من اگر یک روز زنم را نزنم، «ناخنک » نزنم، از کنارم با گردن کج، اخم کرده می گذرد. می پرسمش: می خواهی به تو ناخنک بزنم ، با ناز و عشوه کنارم می اید، سر به پایین تکان می دهد، لحظه ای در چشمان من می نگرد، به روی زنویم می نشیند، سر بر سینه ام می نهد.
من موهایش را «ناخنک» می زنم، نرمک گوشش را «ناخنک» می زنم. پیشانی اش را می بوسم، به ابرو و مژه هایش به لبان قشنگش«ناخنک» می مزنم. به گردن و زیر گلیویش، به شانه هاش،« ناخنک» می زنم. به بازوان ظریف اش، به دست اش، به یک به یک انگشنان اش «ناخنک»می زنم. ( جاهی دیگرش نمی گویم)
من هر زوز زنم را می زنم « تنها ناخنک» می زنم.
17 بهمن 1397 ــ 6 فوریه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 3, 2019

خود فروشی کردم !

خود فروشی کردم!

در میدان کهنه فروشان بروکسل روز یکشنبه ای، قالیچه کهنه ای پهن کردم و بر رویش نشستم، و بر روی سینه ام کاغذی چسباندم که رویش نوشته شده بود. فروشی. ( A’ Vendre) رهگذران با شگفتی از کنارم می گذشتند، چند نفر خم شدند به قالیچه دست زدند و قیمتش را پرسیدند. وقتی گفتم: قالیچه خریداری نیست، من فروشی ام، هر که مرا بخرد، این قالیچه را به او پیش کش می کنم، خریداران نگاهی شگفت انگیز به من کردند و با لبخندی دور شدن، و با اشاره به گیژگاهشان، یهنی من دیوانه ام.
مرد مسنی خم شد و دستی به قالیچه مالید و پشتش را نگاه کرد، و قیمتش را پرسید.پاسخ من همان پاسخ پیشین بود. پرسید کجایی هستی؟ گفتم ایرانی. نگاهی عمیقی در چشمانم کرد و خندید و گفت قهوه می خواهی گفتم: بله. رفت، به کافه ای که همان نزدیکی بود ،با دو فنجان قهوه برگشت، و کنارم نشست. تعریف کرد که استاد فیزیک در دانشگاه بروکسل بوده، و پیش از انقلاب چند ین بار با همسرش که در گذشته به ایران سفر کرده. ایران را خیلی دوست دارد، ایران را خوب می شناسد. خیلی شاگرد ایرانی داشته. (چند کلمه هم فارسی بلد بود.)پس از چند لحظه سکوت، با چهره ای غمگین و حالت مسخره ادامه داد، برو خود قروشی از خود فروشان هموطن ات یاد بگیر. بین چه گونه در وصف امام شعر سرودند، از انقلاب پشتبانی می کنند… این خود فروشان بودند که ایران را به ایران فروشان فروختند، و هنوز هم به قیمت فقر و بدبختی ملت ایران می فروشند.
گفتم: میدانم من خود را به قیمت دوستی می فروشم.
او با دوستی اش مرا خرید، من هم قالیچه را به او پیش کش کردم. سال ها با هم دوست بودیم. دریغا سال گذشته در گذشت.
2 بهمن 1397 ــ 22 ژانویه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 23, 2019

گدایی کردم، گدایی کن تا محتاج خلق نشوی!

گدایی کردم، گدایی گن تا محتاج خلق نشوی!

اگر اشتباه نکنم سال 2000 بود. از یکی کوچه های که به میدان معروف کراند پلاس در بروکسل می رسید، می گذشتم که دیدم، یک مردی کنار دیوار ایستاده، سگش هم کنارش، ویالون می زند، کاسه ای هم رو یک روی زمین جلویش، و گاه گداری رهگذری سکه ای در کاسه می اندازند، او هم چند بار مرسی می گوید.
نگاه من و او با هم برخورد، لبخندی و لبخندی. متوجه شدم که هر چند بار که آرشه را بر روی سیم ویالون در دست راستش می گشد، با همان دست راست آرشه را می گیرد، و دست چپش را بین پاهایش می برد.
نزدیک او رفتم و سلام کردم و پرسیدم شاش داری؟ سرش را به پایین تکان داد گفت، بله! گفتم اگر می خواهی من جای تو می ایستم، تو برو شاش کن. به ناچار پذیرفت، موقع رفتن چند سکه که در کاسه بود را هم برداشت. سگش هم می خواست به دنبال او برود، که من نگذاشتم، طنابی که به گردنش وصل می شد زیر پایم گذاشتم. سگ کمی تلاش کرد، سپس نا امید کنارم زوزه کنان ایستاد و چشمش به صورت من بود.
بدون اینکه به رهگزران توجه کنم، گاهی آرشه را به روی سیم ویالون می کشیدم که صدای ناهنجاری از آن بر می خواست، سپس دست به دکمه ای ویالون می بردم(یعنی مشغول کوک کردن آن هستم). «در ضمن با خودم فکر می کردم اگر یک ایرانی مرا ببیند، به خودش می گوید: بیچاره اردوخانی به گدایی افتاده، آبرو چند ساله ام بر باد می رود. بعد از آن در حالی که در دل می خندیدم، فکر کردم، به یک پشم سمت راستش». شاید هم آشنایی دیده، نخواسته مرا شرمنده کند؟
نمی دانم چه مدت گذشت که صاحب کارم را از دور دیدم که به طرف من می دود. نزدیک که شد قدم هایش آهسته گشت. شاید خوشحال بود از اینکه من ویالون سگش را ندزدیدم.
وقتی آمد، دید در این مدت که او نبوده، مقدار قابل توجهی پول در کاسه جمع شده. خوشحال گفت: این ها را تو کار کردی مال تو. گفتم: مرسی، نمی خواهم با نیم آن هم راضی نشدم.(گدا به گدا،رحمت به خدا) یک سیگار برایم پیچید، کنارش نشستم، سیگارمان را کشیدیم، سپس گفت برو یک کمی بگرد، بعد بیا با هم به کاروان من که در خارج از شهر برویم. همسرم غدای خوبی درست کرده و به او تلفن می کنم و می گویم: یک مهمان ایرانی همراه دارم. بدون شک خوشحال می شود.
شب با ماشین من به کاروان مجلل او رفتیم. جای شما خالی غدای خوبی خوردیم، همرا با شرابی ناب.
این آقا عکس پدر بزرگش و پدرش را در کشور و شهر خودشان به من نشان داد که هم شغل شریف کدایی داشتند، و گفت: صاحب چند خانه و تاکسی است. افسوس می خورد که دو تا پسرش به این شغل علاقه ای ندارند. یاد ضربالمثل معروف افتادم! گدایی کن تا محتاج خلق نشوی. 2 بهمن 1397 ــ 22 ژانویه 2019 اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 22, 2019

تز دکترا فرخ نگهدار! چرا شاه رفت؟

تز دکترا فرخ نگهدار!

جناب آقای فرخ نگهدار پس از چهل سال پژوهش ، تحقیق و تفحص و تملق در لندن تز دکترای خود را در چند جمله ساده در فیسبوک انتشار دادند که برای نخستین بار با برخورد مثبت خوانندگان مواجه شد. و دولت های غربی و شرقی، عرب و اسراییل، و حتی حکومت ایران با آن مخالفت نکردند، بلکه ایشان مورد تشویق و تفقد ونوازش هم قرار دادند. و بنا بر این است که به ایشان از همان دانشکده ای که احمدی نژاد دکترا گرفته، به ایشان دکترا بدهند. این تز مورد تایید تمام عمامه های دانشگاه های آزاد ایران مورد قرار گرفت. و جایزه فرخ نگهدار، عمامه، تسبیح، مهر و نعلین زرد است.

تز فرخ نگهدار!
‏40 سال پيش شاه رفت. چرا؟
‏١- چون چاكر پرور و مداح پسند بود. خادمانِ دانا، سياستمدار و محبوبِ ملت را از خود ميراند و سركوب ميكرد.
‏٢- چون روي حمايت امريكا بيش از حمايت مردم حساب مي كرد.
‏٣- چون ترسو بود. سرطان هم سراسيمه اش كرده بود.
‏كار نيكش اين بود كه مردم و ميهن را فداي بقا نكرد. 2 بهمن 1397 ــ 22 ژانویه 2019 اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 20, 2019

چرا دنیا با ما دشمنی دارد؟

چرا دنیا با ما دشمنی دارد!

جناب آقای آحمدی نژاد، در یکی از سخن رانی هایش سال ها پیش فرمودند « آن ممه را لو لو برد» این گفتار ایشان سبب واکنش های شدید جهانی گردید. نخست از طرف « هوگو هفت نر» موسس پلی بوی در سال 1953 » که به گفته خودش با بیش از هزار جفت ممه سرکار داشته، و این حرف احمدی نزاد را دخالتی در آمور داخلی آمریکا دانسته. سپس از جانب تمام شیخ های عرب، که هر کدام در حرمسرای خود ده ها جفت ممه نگهداری می کنند، حرف ممه را لو لو برد را سبب شورش در حرمسرای خود دانستند. یکی از علت های بزرگ دشمنی شیخ های عرب با ایران، همین بود.
لو لو چه کسی بود؟ از دید ایرانیان احمدی نژاد یک لولو بود، که با ممه زیاد سر کار نداشته، ممه نمی برد، بلکه ثروت ملت را همراه با سایر لولوها می برد.
برای کشورهای غربی به ویژه آخرین رییس جمهور آمریکا، که خود طرفدار سر سخت ممه بود، و ممه های زیادی ماساژ داده بود، «احمدی نژاد و سایر دولت مردان ایران لولو هستند، و و لولو ها را خطر بزرگی برای صلح جهانی دارند. » و کوشش می کنند تا آنجا که می توانند، ایران را زیر فشار بگذارند.
30 دی 1397 ــ 20 ژانویه 2019 بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 26, 2018

اسیر واژه ها بودن، قربان شما

اسیر واژه ها بودن، قربان شما!

چه کنم؟ اخلاق گُهی دارم، جلوی دو جایم را نمی توانم بگیرم، قلم ام، زبان ام. هر چند که جریمه های سنگینی برای آن داده م.
از خواب وحشتناک چند هزار ساله بیدار شدم. در خواب دیدم، همه همدیگر را قربانی می کنند و قربان (صدقه) یکدیگر می روند. «و به این واژهای گندیده قربان شما، فدایت شوم» که تمام وجودم را فرا گرفته بود،اندیشیدم. دیدم عمق تاریخی چند هزار ساله در فرهنگ « ارباب رعیتی و برده داری» ما دارد که بدون آگاهی آن را تکرار می کنیم، بدون اینکه به معنی و سیر تاریخی در این فرهنگ چند هزار ساله پی ببریم.
باره ها شنیدم ، (بدون شک شما هم) از مغازه ای خرید کردم، موقع رفتن صاحب آن چند بار گفت: قربان شما، قربان شما. آخرین بار که این اتفاق برایم پیش آمد، پاسخ دادم: قربان همسرت برو که بهت انقدر قر نزنه، به من 5 در صد تخفیف بده! گفت: قابل شما رو نداره!؟
همسرش که با او کار می کرد،و مرتب به او دستور می داد، نگاه خرد کننده ای (تحقیر آمیز) به او کرد و به من خندید.
ممکن است مادری با پاکترین احساس، با عشق کودکش بگوید: قربون اون شکل ماهت برم، و…، در این گفتار هیچگونه چاپلوسی نیست، تنها یک عادت و گوینده عشق مادر به فرزند است.
و بارها دیده شده، «نه تنها در داستان ها» بلکه در زندگی مادری خودش را برای نجات فرزند قربانی می کند. درپی این گفتار، کرداری ( عملی)، از جان گذشتن است.
در یک روش (نظام) ارباب رعیتی استبدادی هر کس برای حفظ منافعش مجبور به دروغ، ریا و چاپلوسی از مقام بالاتر است.
به درستی روش ارباب رعیتی یک روش برده داری است. حکومت کوشش می کنند مردم را به گونه ای بنده و جیره خوار خودش کند. در این روش چندی از مردم، برای حفظ مال مقام خویش دست به هر گونه خیانتی به هموطنان خود می زنند. حکومت احتیاج به جاسوس ندارد. این وابستگان، جیره خواران، مزدوران و جاسوس حکومت اند.
آنکه بله قربان، بله قربان می گوید، دست و پای می بوسد، آماده است دیگران را برای پایداری نظام، استبدادی صدها نفر را به دستور حاکم قربانی کند. شکنجه بدهد، بکشد. چون زندگی او وابسته به حاکم است. حتی تا آنجا پیش برود که آدمی را زنده، زنده بخورد، پوست بکند. نمونه هایش را در تاریخ زیاد دیدیمً … (این نوشتار با یک پژوهش تاریخی می تواند چندین کتاب شود.)
آه که چه دردناک است از خواب چند هزار ساله بیدار شدن .
5 دی 1397 ــ 26 دسامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2018

دعای گربه گوزو!

دعای گربه گوزو؟

بیژن(زاده مشهد) گفت: یکی از آشنایان دیرین که از جیزه خواران جمهوری اسلامی است، و می خواست قلبش را در لندن جراحی کند، تلفن کرد، و از من خواست وقتی به مشهد میروم، به زیارت امام رضا، برایش دعا کنم. این آقا و همسرش برای درمان بیماری های گوناگون شان بارها دست به دامان امام ها و امام زاده ها زیادی در ایران، عراق، سوریه، و دعا نویسان و خون گیران(هجومت گران) شده بودند. و چون بیماری شان درمان نشد بود، روی به جراحان انگلیسی کافر آوردند.
در پاسخ خواست ایشان(برای دعا) گفتم: شما که از این همه مرده و زنده خواستار دعا برای درمان دردتان شده اید، و چاره نکرده، چگونه می توانید انتطار بهبود بیماری تان را با دعای من داشته باشید. «با دعای گربه گوزو باد نمی آید.»
24 آذر 1397 ــ 15 دسامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها