نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 2, 2019

جن سر گرم غارت!

جن سر گرم غارت!

زمانی که بچه بودم، مانند بیشتر بچه ها تن ام زیاد کبود می شد. علتش هم این بود که چون شتاب داشتم، به اینور و آنور می خوردم. مادرم می گفت: موقع آب خوردن بسم الله نگفتی، به جن آب پاشیدی، جن نیشکون ات گرفته. اگر هفت بار بگویی: «بختک،» جن می آید.
من از جن می ترسیدم. در هفت سالگی با جمع کردن ده شاهی ــ ده شاهی که هفت ریال شد، چاقوی ضامن دار خریدم. هدفم این بود که جن را با چاقو بزنم و بکشم. به یاد دارم، تابستان که روی پشت بام خوابیده بودیم، نیمه شب آهسته بلند می شدم، پایین می آمدم. دریچه آب انبارِ رو به حیاط را باز می کردم، سرم در دریچه، با چاقوی باز در دستم، هفت بار بختک می گفتم. یا اینکه مخصوصا آب می پاشیدم، بدون اینکه بسم الله بگویم. می خواستم جن بیاید و من او را با چاقو بزنم. وقتی از آمدنش نا امید می شدم، با صدای بلند می گفتم: جن اگر مردی بیا تا خارو مادرتو بگام. گاهی خم خیال می کردم که جن کنارم ایستاده، چاقو را در هوا می گرداندم.

حالا این حزب های سیاسی دو سه نفری، یا چند ده نفره، (با چند ده نفر دیگر که کرایه کرده اند)، یا انجمن های فرهنگی یکی دو نفره، با هم اختلاف و دشمنی دارند که چندی شان خدمت کار جن بوده اند را با دقت می نگرم یاد آن دوران که می خواستم جن را بکشم می افتم. اینها در حالیکه از جن می ترسند، بختک ــ بختک می گویند، چاقو به اطراف شان می گردانند، می خواهند جن را بکشند.
جن، که خرش از پل گدشته، محل سگ هم به اینها نمی گذارد، سرگرم غارت است.
از کتاب سلام روسپیان، سلام. نوشته خودم.مهر 1383 ــ اکتبر 2004

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2019

جای شما کجاست؟

دولت مردان اجمند: اگر جرات دارید از ملت بپرسید جای ما کجاست!

یک معرکه گیر آمده بود با میمونش نزدیک دورازه دولاب بغل یخچال صغیرا،نمایش میداد. پس از بالا پریدن و پایین پریدن. معرکه گیر از میمون می پرسید جای دوست کجاست؟. میمون دستش را به سرش می برد. جای دشمن کجاست؟ میمون دستش را به کونش می برد. یکی از رفقای جون جونی من، تخصص اش در این بود که با سرعت زیاد کاغذ را لوله می کرد، با ماشی که در دهان داشت، ماش را درست به هدفی که می خواست میزد.(بیشتر پشت گوش رهگذاران، که آخی می کردند کوش شان را می گرفتند و چند فحش رکیک نثار وجود مقدس ما می کردند. ما میخندیدیم در میرفتیم. مردم آزاری یکی از تفریحات ما بچه ها جنوب شهر بود) در حالیکه معرکه گیر مشغول نمایش با میمونش بود، آقا رضا قصاب دو زار ( ریال) انداخت جلوی میمون. صاحب میمون از میمون پرسید جای این آقا کجاست؟. در این بین ماش با سرعت به تخم میمون خورده بود. حیوان بیچاره که تخم مبارکش سوخته بود، جیغی کشید و دست بر تخمش برد. یعنی جای آفا رضا روی تخم من است. خود بقیه داستان بدان. جالا هم اگر ملت ایران، از دولت مردان بپرسند جای آنها کجاست، پاسخ روشن است.
تاریخ این حادثه پر افتخار، چند ماه پس از انقلاب شاه ملت، یعنی آمریکا، انگلیس، اشرف پهلوی، زاهدی، کاشانی، شعبان تاج بخش، و…
(تاریخ 28 مرداد 1332 برای اهمیت زیادی دارد. هر چند 12 ساله بودم)

9 مرداد 1398 ــ 31 ژوییه 2019 اردوخانی ــ بلژیک

من آیت الله خامنه ای را به مناظره دعوت می کنم!

من، محمد نوری زاد، آیت الله خامنه ای را به مناظره دعوت می کنم. در این مناظره من به مسائل خصوصی ایشان ورود نمی کنم. این که چند فرزند دارند و چند نوه، و این که دخترانشان عروس چه کسانی اند و عروسانشان دختران چه کسانی؟ نیز نمی پرسم به چه غذاهایی علاقه دارند؟ سیگار و تریاک می کشند یا نه؟ اینها به خودشان مربوط است و من بخود اجازه نمی دهم به اینجور قضایا ورود کنم. جنسِ پرسش های من از این قرار است:
1 – چرا جناب خامنه ای تا کنون با هیچ خبرنگار آزاد یا حتی با یک خبرنگار دولتی مصاحبه نکرده اند؟
2 – این داستان رهبریِ مادام العمر را ایشان از کجای قوانینِ موجود بیرون کشیده اند؟
3 – چرا جناب خامنه ای بعنوان یک مسئول، و در قبال این همه مسئولیتی که دارد، به هیچ دستگاهی پاسخگو نیست؟
4 – در حالی که مقبولیتِ ایشان در داخل کشور بسیار محدود و حتی نامطلوب است، چرا جناب ایشان خود را رهبر مسلمین جهان می داند؟
5 – چرا نباید مردم از نقش فرزند ایشان – مجتبی خامنه ای – در چند و چون رخدادهای پس پرده خبر داشته باشند؟ اساساً مسئولیت مجتبی خامنه ای چیست؟ در کجا ثبت شده که وی چکاره است؟ نقش ایشان در مدیریت فاجعه ها و کشتار در سال هشتاد و هشت چه بوده است؟

6 – با وجود فقری که در هر کجای کشور پرسه می زند، حضرت خامنه ای با استناد به کدام بند از موازین شعوری و انسانی و ملی، بخش وسیعی از نقدینگی و یا نفتیِ کشور را – بی اجازه از مردم – به سوریه و لبنان و فلسطین و یمن و نیجریه و هرکجای دلخواه سرازیر کرده و می کند؟
7 – با اشاره به یکی از فتاوای آیت الله خامنه ای – “فتوای نجاستِ بهاییان” – حضرتِ ایشان بفرمایند با اعتنا به آرامش مذهبی ای که مثلاً در هندوستان بچشم می خورد، اگر اراده ی همین هندوستان با وی بود، این کشور را به کدامین سو می بُرد؟
8 – جناب خامنه ای که سخنوری “دائم به سخن” اند و بیش از هر شخصیت شناخته شده ی سیاسی و نظامی و حقوقی و دینی سخن گفته اند، تمامیِ استعداد خود را بکار بگیرند و تنها و تنها یک خاصیتِ برجسته ی دورانِ رهبریِ خود را بر زبان آورند. خاصیتی که منجر شده باشد به ذره ای رشد در ادب و برازندگیِ مردم ایران!
9 – و بر زبان آورند تنها یک خاصیتِ دم و دستگاههای مذهبی ای را که با پول بی زبان مردم و بی اجازه ی مردم به فعالیت های مذهبی در داخل و خارج از کشور مشغولند.

10 – بفرمایند با استناد به کدامین بند از موازین بشری و حقوقی و قانونی، ایشان در سال هشتاد و هشت به سردار حسین همدانی اجازه دادند تا وی چاقوکش ها و قمه کش ها را سازماندهی کند و آنان را بجان مردم معترض بیندازد؟
11 – بفرمایند چرا دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی، آنچنان ترس و وحشتی بجان مردم انداخته اند که زبان مردم در بیان خواسته های بدیهی و روزمره ی خود به لکنت افتاده است؟
12 – چرا جناب ایشان از نمایندگی مجلس، ریختی برساخته اند که هیچ یک از نمایندگان مجلس در هیچ دوره شهامتِ یک انتقاد مختصر از رهبر و سپاه و اطلاعات و شورای نگهبان و مجلس خبرگان و آیت الله ها و مراجع تقلید نداشته و ندارند؟

13 – ایشان در یکی از پیام های نوروزیِ خود از “خبرهای خوشِ هسته ای” با مردم گفت. و این که: ” با توجه به کوتاهی مسئولین، من خودم مدیریتِ هسته ای را بعهده گرفته ام”. امروز معلوم شده که از نقطه ی صفرِ تا صد تأسیسات هسته ای، جز برای فریب و مضحکه و پارو کردن پول مردم ایران نبوده. ایشان بفرمایند با استناد به کدامین دانش و تخصص و آگاهی، مدیریتِ جریان هسته ای را بعهده گرفتند و میلیاردها دلار پول مردم ایران را دود کردند و به هوا فرستادند و یک پوزشخواهی نیز بر زبان جاری نکردند که هیچ، طلبکار نیز بوده و هستند!؟
14 – چرا تا کنون هیچ نظارت و حسابرسی دقیق یا حتی نیمبند از گردش مالی شخص رهبر و دستگاههای زیر نظر رهبر به کار بسته نشده؟ و چرا این دستگاهها از پرداخت مالیات معاف اند؟

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2019

رابطه گربه، و آقا زاده ها!

رابطه گربه، و آقا زاده ها.

آقازاده ها و ژن های بهتر(خودی ها) وقتی هم زندانی می شوند، در زندانی دارای آپارتمان بزرگ با تمام وسایل رفاهی می شوند، با گربه رو شیروانی داغ رابطه مستقیم دارند. مانند سایر زندانی ها در بد ترین شرایط نیستند.

فکر می کنم پانزده شانزده سال داشتم. تمام نشریات در باره «فیلم گربه روی شیروانی داغ »می نوشتند و آن را به گونه ای تفسیر می کردند که هرکس ان را ندیده از فاقله تمدن عقب مانده.
ما بچه های جنوب تهران که وارث و مظهر تمدن دوهزار پانصد ساله بودیم، فکر کردیم اگر ما این فیلم را نبینیم، از قافله تمدن عقب مانده ایم. ( پیش از اینکه به مدرسه برویم زشت ترین حرف ها را آموخته بودیم. از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها)
من و مملی رفتیم این فیلم را دیدیم. از سینما با قیافه دمق که بیرون آمدیم، از مملی پرسیدم، تو اصلا گربه تو این فبلم دیدی؟ دستش را در جیب سمت چپ شلوارش کرد و گفت: آره تو بمیری، گرفتمش، سرش هم تو دستمه.
گفتم بکون تو کونت. گفت چاقو دست اشه رو نمی بره. (از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها نوشته خودم)
حال دیدید چرا «آقازاده ها، ژن های بهتر، خودی ها» توی زندان هم با بقیه زندانی ها فرق دارن، و مرتب به مرخصی میروند. واسه اینکه «چاقو دسته اش رو نمی بره».
2 مرداد 1398 ــ 24 ژوییه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 21, 2019

نقش زنان در کنگرهای سیاسی، و انجمن های فرهنگی

نقش زنان در گنگرهای سیاسی و انجمن های فرهنگی.

در گنگره «حزب چپ ایران(فداییان خلق) حضور زنان از دید منِ کنجکاوِ نخود هر آش دور نماند.
زنان در تمام تصمیم گیری ها شرکت فعال داشتند، و از عقیده شان دفاع می کردند. و چون نسبت به مردان جوانتر بودند، «بدون تکبر» با خوشرویی جور بعضی آقایان فراموش کار، یا تنبل را هم می کشیدند. به عنوان نمونه، جمع کردن ظرف غدایی که بعضی از آقایان فراموش می کردند پس از خوردن جمع کنند، و یا کمک کردن به پیر مردانی که نمی تواستند، راه بروند.
در شوخی و خنده، گفتن لطیفه زن و مردی نبود. راحت می گفتند و می خندیدند.

در مدت این سال ها که بلژیک هستم، در کنگره های سیاسی یا انجمن های فرهنگی زیادی شرگت کرده ام. بگذریم از خود بزرگ بینی های چندی از آقایان. این گرده همایی ها اغلب بدون حضور زنان بود. . برای اینکه از دید بیرون جنبه مرد سالازی نداشته باشد، بعضی از آقایان اصرار داشتند که باید زنی هم باشد.
از یکی پرسیدم تو که می گویی باید زنی هم باشد، چرا همسرت نیاوردی؟ گفت زنم آبستن است.
ــ خوب، شادباش می گم، چند وقتشه؟ نگاهی به ساعتش کرد و گفت: درحدود 8 ساعت. حق داشت، این جلسه ها برای زن آبستن خسته کننده است. یکی بوق ماشین زنش خراب بود. یک گربه اشان مریض بود. یکی مادر زنش امده بود. درد سر تان ندهم هر کدام بهانه ای برای نیاوردن همسرشان می تراشیدند. به ناچار رفتم چند تا زن پیدا کنم که به یک عده زیادی زن مرد بگو بخند، ساندویچ در یک دست، بطری عرق در دست دیگر برخورد کردم.
نزد یک گروه شش نفری (دو مرد چهار زن) رفتم با زبان بی زبانی(از کشوهای اروپای شرقی بودند که برای شرکت در یک کنگره ایرانی امده بودند، و هیچ زبانی جز زبان خودشان بلد نبودند) گفتم، عکس با شما، ساندویچ و ویسکی با من. گفتند: Whiskey, nu, nu, mâncăm vodcă (فهمیدم، ویسکی نه، ودکا بله.)
سر راه ودکاه و ساندویچ گرفتم، آوردم در جلسه، چند تا عکس با زن ها گرفتیم و به امید خدا رهایشان کردیم. شما می توانید، نام شان را درهییت رییسه، هییت اجراییه، در روابط داخلی، خارجی و بودجه ببنید، همچنین عکس شان در گوگل و در اعلامیه کنگره . نام ها، شهناز و، شاهدخت ی، مهناز پ، آتشگون ش، عکس من کنار مریم ع.
دوستان توجه کردید که من ابوالفضل هستم و باب الحوایج و قمر بنی هاشم، مشکل گشا.
28 تیر 1398 ــ 19 ژوییه 2019 ــ ازدوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 20, 2019

اسلام مال شما!

(فرستاده شده از ایران)من ۳۰ سال آینده را به وضوح می‌بینم که عربستان به قطب مهم گردشگری در جهان ده‌ها برابر مهمتر از امارات امروز تبدیل شده است و ما چرتکه بدست هنوز داریم محاسبه می‌کنیم که این عرب‌های جاهل چگونه توانسته‌اند وابستگی به نفت را پایان دهند و هر سال از صنعت توریسم ده برابر درآمد نفت ما عایدی داشته باشند!
بعد هم که به نتیجه معقولی نرسیدیم به سر و کله هم می‌کوبیم و تقصیرها را می‌اندازیم گردن مردم.

«محمد بن سلمان» ولیعهد عربستان سعودی گام در راهی گذاشته است که شیخ محمد ۳۰ سال پیش در دبی آغازکرد و نتایج درخشانی در پی داشت. اصلاحات ساختاری در جهت رهایی از بندهایی که به واسطه آن‌ها جوامع اسلامی به انحطاط رفته‌اند.
حدود سه دهه پیش شیخ محمد ولیعهد امارات و حاکم دبی دست به اقدامات مهمی زد
که حالا ثمره‌اش در چهره دگرگون شده این شیخ‌نشین کاملا محسوس است.وشیخ محمد دبی را به یک شهر مدرن و مرفه تبدیل کرد که امروزه بدون فروش نفت هم می‌تواند به حیات اقتصادی‌اش ادامه دهد.
شیخ محمد می‌دانست که تا دین و دکانداران آن را که با تمام مظاهر پیشرفت و ترقی مخالفت می‌کنند، محدود نکند یک قدم نمی‌تواند در راه انجام این مهم بردارد.
او در کنار احداث زیرساخت‌های گردشگری و بناهای منحصربفرد که جذب کننده توریست‌ها از تمام دنیاست اقداماتی برای بیرون آمدن از یوغ هنجارهای اسلامی
را بعنوان ضروری‌ترین گام در دستور کار خود قرار داد.
شیخ محمد برای بازنگری در متون افراطی اسلام که تشویق و ترغیب به تعصب و تحجر می‌کردند، مرکزی را تاسیس نمود تا این متون را از کتب درسی مدارس و دانشگاه‌ها بزدایند.
شیخ محمد همچنین به تشویق دختران جوان اماراتی برای بیرون آمدن از انزوا و معاشرت در جامعه پرداخت و این مهم را اول از دختران خودش آغاز کرد. [ کاری که رضاشاه بزرگ ۸۰ سال پیش انجام داد! ]

امروز ولیعهد عربستان همان راه را می‌رود و ما طبق معمول باید حسرت بخوریم.
محمد بن سلمان ابتدا به پر رنگ کردن حضور زنان در اجتماع پرداخت و کاری کرد که زنان عربستان اجازه رانندگی و حضور در ورزشگاه‌ها را یافتند.
محدود کردن پلیس مذهبی که تحت فرمان مفتی‌های افراطی عمل می‌کنند، یکی دیگر از اقدامات مهم اوست.
در اقدام بعدی کمیته مبارزه با فساد که خودش در راس آن قرار دارد را در راستای اصلاحات سیاسی و اجتماعی تشکیل داد و با بازداشت بیش از ۴۰ نفر از شاهزاده‌ها و مسئولین سابق پرداخت.
همچنین اقدام به تاسیس شهری بسیار پیشرفته و مدرن نمود [خیلی مدرن‌تر از آنچه در دبی ساخته شده است] در آگهی‌های مربوط به این شهر که در تمام نقاط عربستان پخش شده است تصاویر زنان عربستانی در حال معاشرت با مردان بدون حجاب …. اسلامی به چشم می‌خورد!

اما ما روزبروز در منجلاب فساد حاصل از دین حکومتی بیشتر فرو می‌رویم. شایدم تصور می‌کنیم عوضش در آن دنیا تلافی‌اش در می‌آید! یک ملت خیلی باید بی‌عقل و جوگیر باشد که این دنیا را برای خود جهنم کند به هوای رسیدن به دنیای موهوم دیگر!
از همه جالب‌تر اینکه وارثان اصلی دین اسلام یعنی همین اعراب شبه‌جزیره آنقدر که یک ایرانی یا افغان برای اسلام سینه چاک می‌کنند آن را جدی نگرفته‌اند!

ما نفت می‌فروشیم…
اعراب هم نفت می‌فروشند…
پول نفت ما می‌شود بودجه برای صدها نهاد و سازمان و ستاد و کارگروه مذهبی و حقوق طلاب حوزه و… تا هر چه بیشتر آب در آسیاب اسلام بریزند. دست آخر هم هیچ سودی ندارد جز اینکه مردم روزبروز فقیرتر و کشور به نفت وابسته‌تر شود!
پول نفت اعراب می‌شود ساخت زیرساخت‌ها و جاذبه‌های منحصربفرد گردشگری که سبب جذب توریست‌‌های متمول از تمام نقاط جهان شده و نتیجه‌اش ثروتمندتر شدن هر چه بیشتر شهروندان و قطع وابستگی کشور به درآمد نفت است!

چگونه شد نماز و روزه و گریه و ناله و روضه و فقر و انزوا و شلاق بجرم روزه‌خواری و گشت‌ ارشاد و حجاب اجباری و هزار و یک بدبختی دیگر اسلام نصیب ما شد!
شادی و نشاط و رفاه و بزن و بکوب و رقص و آواز و ثروت و اعتبار جهانی و سیل دلارهای گردشگران متمول از چهار گوشه جهان نصیب اعراب شد!
وعده نسیه شراب‌‌های بهشتی که در نهرهای زیر پا جاری‌اند نصیب ما شد!
نوشیدن نقد بهترین برندهای شراب فرانسوی نصیب اعراب شد! [ مشروبات الکلی در عربستان آزاد شد]

همه اسلام مال شما !
بن سلمان ولیعهد عربستان تمام اسلام را تحویل جمهوری اسلامی داد!!
و بطور ضمنی گفت: همه اسلام مال شما ما تصمیم گرفتیم دیگر زندگی کنیم…!/سپهر آزادی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 19, 2019

اعتراف به جاسوسی، حشمتو ویچ، رییس اوف

اعتراف به جاسوسی، حشمتو ویچ، رییس اوف.

تر زدن به دنیا! دوستان گرامی: سالهاست که در محفل (سیاسی، ادبی، بی ادبی) شما به عنوان عضو، مهمان، دوست شرکت می کنم. ولی این کار را با ناراحتی وجدان انجام داده ام. اکنون برای آرامش وجدانم، و اینکه شب ها بتوانم «دمر» بخوابم، خواب وحشتناک نبینم و با صدای گوز خودم از خواب نپرم، به جاسوسی خود برای روسیه شوروی اعتراف می کنم.
واسطه من با مسکو«حشمتو ویچ، رییس اوف» است. و من گزارش هایم را برای او می فرستم. او به اتحاد جماهیر شوروی، و شخص استالین می فرستد. در این چند سال که من در خدمت «رییس اوف» هستم حقوقم را دریافتد نکردم. به او می گویم: می گوید از مسکو باید برایم بفرستند. با مسکو تماس می گیرم، می گویند: حقوقت را پیش رییس اوف فرستادیم. (حقوق چند ساله من رییس اوف خور شد)
رییس اوف آخرین بار مرا به پاریس در کنگره سراسری یک حزب برای جمع اوری اطلاعات فرستاد. در کنگره، زرد پوست، سیاه پوست، رمانی، لیتوانی زیاد بود. چند نفرهم فارسی زبان. در حالیکه مشغول نوشتن گزارش بودم، یکباره چند پلیس مخفی با اونیفورم، دست بند به دست و پای من زدند، و گفتند: تو آمدی برای بمب گذاری. هر چه گشتند بمبی نیافتند. یک نفر گفت: این تروریست است و بمب را خورده تا جلوی پیشوای ما با یک فشار بمب را منفجر کند. هر چه قسم خوردم که من تروریست نیستم، جاسوسم، باور نکردند.
پلیس به من دارویی خوراند، و مرا در مستراحی حبس کردند. هنوز ننشسته بودم که دل پیچه شدید گرفتم و صدای بمب ــ بمب برخواست. در و دیوار مستراح را گلوله باران شد. من وحشت زده شلوار بالا نکشیده با ترس و لرز، رنگ پریده خارج شدم. یک پلیس با لباس مخصوص و ماسک رفت تا بمب را پیدا کنند . نگو آش رشته ای که ظهر خورده بودم، هنوز نخود و لوبیای آن هنوز هضم نشده بود، و این دارویی که به من دادند سبب شد تا باسرعت بیرون بپرند. رییس پلیس به من گفت: تو تروریست نیستی، ولی به پاسگاه ما تر زدی. و با انقلابتان به دنیا.
28 تیر 1398 ــ 19 ژوییه 2019 ــ ازدوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 17, 2019

بازار روز چپ جمهوری خواهان (فداییان خلق)

بازار روز چپ جمهوری خواهان (فداییان خلق)

«بازار مکاره، بازار دروغ، ریا، تقلب و بنجل فروشی نبود». بازاری بود که همگان آنچه در دل داشتند، بی ریا عرضه می کردند. من گاری دستی کوچک خودم را به این طرف و آن طرف می کشیدم، رهگذران را به دیدن ( شنیدن) لطیفه، طنز و هجو فرامیخواندم.
آنچه عرضه می کردیم، در شهر خودمان، خریداری (شنونده) نداشت. یا زیاد شنیده بودند. سخنان ما مانند قالیچه کهنه ای (خاطرات مان) است که برای بازماندگان مان ارزشی نداشت. تنها خریدار این قالی کهنه ما بودیم. چون به رنج و دردی که بافنده ( گوینده) کشیده اگاه بودیم. در دیدار یکدیگر مشتاق بودیم.
کسی برای فروش نیامده بود، تنها برای به نمایش گذاشتن بود. بهانه ای برای دیدن یکدیگر، شنیدن سخنان یکدیگر.هیچ کس نگفت، جنس من، (سحنان من) بیشتر میارزد. کس نگفت که ماست دیگری ترش است و ماست من شیرین. هیچ کس از دماغ فیل نیفتاده بود، به کونش نگفت به دنبالم نیا که بوی گند میدی، هیچ کس از کون ترکیده آسمان نیفتاده بود. چند مرد نقلی عصا در دست داشتند، اما کس عصا قورت داده نبود.

دکتر، مهندس و استاد کم نبود. هیچ کس دیگری را آقای یا خانم دکتر، مهندس و استاد صدا نمی کرد. ( بر عکس اعضای گروهای دیگر که پس از چهل سال دوستی همدیگر را جناب آقای دکتر و مهندس صدا می کنند )

همه یکدیگر را منوچهر، احمد، فرخ، رضا، اسفندیار، محمد، علی ، مهر زاد …. صدا می کردند. در گفتارشان ریا و دورویی نبو. کسی منِ دیوانه را با جفنگیاتم زیر پرسش نبرد، با وجودیکه سخنان جدی چندی را با خنده به هجو کشیدم. کسی نپرسید، چرا این را گفتی؟ چرا این را نوشتی؟ چه خواهی نوشت؟.
از همه مهمتر: مدعی روشنفکری ندیدم که بگوید: سخن من یا سخن هیچ کس. با مقاله ای بلند بالای خود مسایل سیاسی دنیا را بر رسی کند، ولی نتواند شلوارش را بالا بکشد. از حقوق زنان دفاع کند، ولی با همسرش مانند کنیز رفتار کند. در باره آزادی بیان سخنرانی کند و مقاله پر آب و تاب بنویسد، ولی کمترین مخالفتی را تحمل نکند، و با خشونت پاسخ دهد.

شبی از روی تصادف مهمان روشنفکری ( استاد دانشکده …) بودم. سر میز غذا امرانه به همسرش چند بار گفت: فلان چیز را بیار، فلان چیز را بیار. من یکباره ترمزم برید، گفتم: کون گشاد، کونت رو تکون بده خودت بلند شو بیار.بگذریم دل پری از این روشنفکران کون گشادِ پر مدعا خیر سرشان دارم.

در نوشتار پیشین، واژه «نقلی دوست داشتنی» را چند بار را به کار بردم. نقلی مردی است کم بیش با قد کوتاه، کمی چاق با شکم، سری گرد و صورتی چاق آلود، با لپی سرخ. موهای سپید، یا خاکستری، پر پشت. کاهی هم سر طاس با موهای بلند از پشت سر. سبیل سپید و یا خاکستری بر روی لب. ابروهای پر پشت. چشمانی پر نفوذ گود رفته. لبانی خندان. بیش از 65 سال.
پیر مرد نقلی همیشه خنده بر لب دارد. هیچ زمان از کسی گله یا بد گویی نمی کند. با معرفت با حال است. مردی است با حال، عشقی، خوش مشرب و با صفا و دوست داشتنی.
در بیمارستان دانشگاه لوون در سالن انتظار نشسته بودم. مردی بلژیکی نقلی: کمی دورتر از من نسشته بود. به هم با لبخندی نگاه می کردیم و می خواستیم، سخن آغاز کنیم. ولی حرفی برای گفتن نداشتیم.
من روی صندلی تکان خوردم و صندلی قرچ ــ قرچ صدا کرد. مرد نقلی نگاهی به من کرد و با خنده گفت: مواظب باش بد فهمی، بد برداشت می شود. من و دیگران خندیدیم.
پنج دقیقه ای نگذشته بود که من تکانی خوردم و باد پر صدایی رها کردم. او دیگران جا خوردند. من رو به مرد نقلی کردم و گفتم: بد برداشت کردی. همه از خنده قش کردند برایم دست زدند و براوو Bravo گفتند. این اولین بار بود که با رها کردن بادی مورد تشویق قرار می گرفتم. شما هم مرا گاهی تشویق کنید.
25 تیر1398 ـــ 16 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ یک مگس پررو و سمج داره دور سر من می گرده، پدر سگ مثل اینکه توی این خونه بزرگ کثیف تر از محتوای سر من پیدا نکرده.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 15, 2019

کنگره حزب چپ ایران( فداییان خلق) دریغا !

کنگره حزب چپ ایران ( فداییان خلق) دریغا

من به عنوان مهمان در کنگره حزب چپ ایران (فداییان خلق) دعوت شده بودم. (12 تا 14 ژوئیه در هلند) برگزار کنندگان این گنگره هیچگونه وابستگی مالی، با هیچ کشور یا سازمانی ندارند، شرکت کنندگان مجبور به پرداخت تمام هزینه های خود بودند. هزینه رفت و برگشت،خواب و خوراک.

میانگین سن مردان ( از دید من65 سال بود، میانگین بانوان؟ شجاعت گفتنش را ندارم)
مردان و زنانی که در آنجا دیدم، انسان هایی بودند، پاک سرشت و دوست داشتنی. (چندی نقلی = با حال، عشقی، پر بار و فروتن، من این واژه نقلی را دوست دارم) گویی هریک آنان ذره ای از وجود من بودند. من هویت خود را در آنها می دیدم. هر یک از مردان یکی مانند من بود. خود را میان گروهی از پرندگان مهاجر احساس می کردم، که هر دسته ای از ما به سرزمینی پرواز کرده ایم، اینبار در «هلند» گرد هم آمده ایم، با خاطرات ، آرزوها و دردهای مشترک.
همه گی غمگینیم، ولی می گوییم و میخندیم، لطیفه (جوک) می گوییم، من هجو و طنز می گویم، هیچ کس نا آشنا نیست، هر چند چندی را هرگز ندیده بودم. با همه شوخی می کنم: اما همه در دل غمگین هستیم، از اینکه می دانیم، به آن سر زمینی که در آن زاده شده ایم، هرگز باز نمی گردیم. «دریغا، دریغا» . با این وجود برای آینده سرزمین نیاکان مان ، برای مردم کشورمان نگرانیم، همیشه در اندیشه ایران هستیم. و من! و من با حسرت به پرندگان مهاجر می نگرم،؛ خوشا به حالشان؛ خوشا به حالشان که به زادگاه خویش باز می گردند،ولی ما؟!

آنچه سبب شگفتی و خوشحالی من گشت: با وجود اختلاف و تصاد عمیق ذاتی و فرهنگی میان گروهای گوناگون با کوشش بر گزار گنندکان، به یک اتحاد با هدف مشخص و معین رسیدند.

گره های شرگت کننده: مادر زنان، مادر شوهران، خواهر زنان، خواهر شوهران، جاری ها، گروهای وابسته، خاله عمه، و دخترانشان، و… پدرزن، پدر شوهر، برادر زن، برادر شوهر. گروهای وابسته، دایی ها، عموها. و پسرانشان.
هیچ کس از هر گروهی، هیچگونه اعتراضی به دیگران نکرد، و نگفت کج است، و نپرسید که می گوید کج است، و مادر َشوهر، خواهر شوهر، و جفت جاری ها را زیر پرسش نبرد.  هیچ کس از هند با ماشین بنز نیامده بود که قسم اش بدهند که بگوید که می گوید کج است.

با وجود شرکت در کنگره های زیاد، این اولین بار است که می بینم هیچ یک از شرکت کنندکان، با داد و فریاد نخواست حرف خودش را ثابت کنند، و اگر نتوانست، قهر کنند برود.
در میان اینان، خود بزرگ بینی و خود پسندی ندیدم. همه پر بار، با سواد، پر تجربه و فروتن بودند. می توانم به جرات بگویم، همه با دست و جیب خالی با هزار زحمت از ایران خارج شده اند. اما توانستند با کارو کوشش، نه تنها گلیم خود را از آب در بیاورند،( از کاسبکار تا استاد دانشگاه، پزشک، و…) بلکه خیلی از آنها با تمام وجود به تازه از ایران آمده ها به ویژه جوانان کمک کردند. مدعی روشنفکری ندیدم. (برعکس چندی افرادی از گروه های سیاسی دیگر)
من قدر (ارزش) زحمت فرد ــ فرد برگزار کنندگان را می دانم. گرچه نه زر گرم و نه گوهری. با خاطره ای خوب: و سپاس از  زحمت بی دریغ شما.
24 تیر 1398 15 ژوئن 2019 ــ اردو خانی ــ بلژیک.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 10, 2019

پاسخ همسایه را شما بدهید!

پاسخ همسایه ام را شما بدهید!

مرخ همسایه مرتب به به باغچه من می آید. همسایه خواهش کرده به او آب وغدا ندهم. من هم خواست او را برآروده می کنم. مرغ من نامش گلگلی گذاشته ام، به خاطر لکله های زرد خاکستری بر روی پرهای سپیدش، دانه اش را خانه خوش می خورد، همانجا تخم می گذارد، ولی کم و بیش تمام روز در خانه من است. اگر من در باغچه نباشم، پشت پنحره میاید، قد قد آرامی می کنم، نوک به شیشه پنجره می زند. به محظ اینکه مرا می بیند، به طرفم میدود. من او را بغل می کنم، زیر گلو یش را نوازش می کنم، دست به پشتش می مالم، با او حرف می زنم، وقتی در باغچه سر گرم کاری هستم، راه میروم، یا نشسته ام همیشه کنار من، سرش را بلند می کند، من باز هم نوازشش می کنم.
همسایه از من می پرسد: آب و دانه اش را خانه ما میخورد، لانه اش هم همانجاست، در آنجا تخم می گذارد، شب هم در لانه اش می خوابد. نمی دانم چرا تمام روز پیش شما می آید؟ پاسخ همسایه را شما بدهید.
18 تیر 1398 ــ 9 ژوییه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها