اگر شاهزاده ما گاهی حرف درستی هم بزند: «شاهزاده از موسسه های بین المللی درخواست کرد،هم اکنون برای سرمایه گذاری در ایران آزاد برنامه ریزی کنید»
چند نفر که کارشان جز انتقاد از شاهزاده نیست فریادشان بلند شد «آزاد» یعنی از ایران شر آخوند ها «آزاد» بشود و تو بروی پادشاه بشوی و بگویی پدر بزرگوارم بخواب که من َشاهنشاه آریا مهر دوم شده ام. دیگر اینکه چرا نگفتی اگر آزاد بشود من پول هایم را می برم ایران سرمایه گذاری می کنم.
پاسخ شاهزاده: مگر بیمارم که باسن ام را با شاخ گاو در بیاندازم، این پول ارث پدری من است و دست به آن نمی زنم، گذاشته ام برای آینده فرزندان ام، چرا به آقا زاده ها که میلیادرها آوردن خارج از کشورنمی گویید، پول هایی که دزدیدن ببرند به ایران و سرمایه گذاری کنند.
شاهزاده اگر مسجد آدینه بسازد، یا سقف فرو ریزد و یا قبله کج آید.
24 فرودرین 1404 ــ 13 آوریل 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیکوتاه
شاهزاده اگر؟
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
فراخوان می دهم!
در این 47 سال عمرجمهوری اسلامی، شاید بیشتراز 47 نفر فراخوان به قیام یا شورش و اعتصاب برای براندازی جمهوری اسلامی دادند. نخستین کسی که می خواست به 50 هواییما، در هر هواپیما 500 نفر به ایران برود شخصی به نام اصلی فتحالله خالقی یزدیو معروف به «هخا» یک نو زرتشتی شومن ایرانی مقیم آمریکا در تلویزیون ماهوارهای رنگارنگ بود که وعده داده بود که در تاریخ ۱۰ مهر ۱۳۸۳با ۵۰ فروند هواپیمابه تهران بیاید و نظام جمهوری اسلامی را سرنگون کندکه به عهد خود وفا نکرد. ین امر به یک کمدی تبدیل شدو صدا و سیما صحنههایی از گفتههای او را پخش کرد این شخص در حدود بیست سال پیش به کنگره «رزتشتی ها» در بروکسل دعوت شده بود، من او را از نزدیک دیدم. اگر اشتباه نکنم، کت و شلوار سپید به تن داشت، با کراوات یا پاپیون سپید و کفش سپید.( قیافه ای مضحک) جای شما خالی در ضمن سخنرانی مزخرفاتی فرمودند که دعوت کننده، (دکتر . . .) از کار خود پشیمان شده بود و سبب خنده حاضرین گشت.
یکی رفت مستراح مسجدی، روی درِ هر مستراحی زد، طرف ( گلاب به روتون) باد پر صدای واسم ول کرد. یه دفعه یادش آمد که شاهزاده هم چند بار فراخوان به قیام علیه جمهوری اسلامی داده، کسی برای او تره خرد نکرد. «چرا من فراخوان به قیام برای براندازی جمهوری اسلامی ندهم» داد زد: شما که آذوقه اتان (خوراکتون) زیر پای تان است، توپ اتان هم پُر است، چرا بر علیه دولت شورش نمی کنید.
من به خودم گفتم: مگر مال ما استخوان دارد، (مال ما یعنی کباب ما، بد برداشت نکنید) چرا فراخوان ندهم، هرچه فکر کردم، عقلم به فراخوانی نرسید که کسی، نداده باشد. از شما خواهش می کنم مرا برای نابودی حکومت ستمکارجمهوری اسلامی و دادن فراخوان یاری دهید.
19فرودین 1404 ــ 9 آوریل 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
صبر جنتی !
بدون شک با داستان صبر ایوب آشنا هستید، اما صبر جنتی از صبر ایوب هم بیشتر است.
جنتی شب و روز به جان امام خامنه ای دعا می کرد
دید *موحدی کرمانی جنتی را به راه، کو همی گفت ای امام خامنه ای ای اله من
تو کجایی تا شوم من چاکرت، عمامه دوزم کنم شانه سرت
ای خدای من فدایت جان من، جمله عمامه ونعلین و مال م
تو کجایی تا سرت شانه کنم، شلوار را دوزم و پای ات کنم
جامه ات شویم واتو کشم، کباب پیشت آورم ای محتشم ،
ور تو را بیماریی آید به پیش، من تو را غمخوار باشم همچو خویش
دست ِ کت بوسم بمالم پای کت، وقت خواب آید بروبم جای کت
سازم و آرم به پیشت صبح و شام،از من آوردن ز تو خوردن تمام
ای فدای تو همه خرهای من، ای به یادت هی هی و هی های من . . .
*حسینی بوشهری سوسه آمد پیش امام خامنه ای و گفت: مسلمه که این جنتی همیشه دعا گوی شماست، برای اینکه هیچ چیزی کم ندارد، هرچه دارد ازتصدق سر شماست، همه را او بگیرید ببینید باز هم دعا گوی شما هست یانه؟
امام استخر جنتی رو گرفت، جنتی بازهم شب و روز به جان امام دعا می کرد، محافظین، مستخدمین، ماشین و راننده کاخ، عصا، عمامه ، عبا، نعلین،حتا پوشاک جنتی را از گرفت. جنتی کان خیزان می رفت دعا به جان امام می کرد و امام را نفرین نمی کرد.شعر از جنتی.
ای امام ای جان وروح من، فدای ریش و پشم تو من
ای فدای اسب ها و خرهای تو، ای بسوزم چو تنباکو در پیپ تو
گر بشنید غباری بر نعلین تو، بامژگان بروفم نعلین تو
کاش می بودم فرش زیر پای تو، یا که کرسیِ زیر باسن مبارک تو
کاش می بودم جای خشتک ات، می مالیدم ، . . . و پشتک ات
امام دید جنتی با وجود اینکه هیچ چیزی ندارد و کنار درِ مجلس خبرگان میخوابد، هرچه از او گرفته بود، به ویژه پوشاک اش را به او بر گرداند. جنتی145 سال عمر کرد و همیشه دعا گوی امام ماند.
*موحدی کرمانی، رییس مجلس خبرگان، *حسینی بوشهری معاون رییس مجلس خبرگان
19 فروردین 1404 ــ 9 آوریل 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
شیطان فرمانبردار خداست!
من روی دنده چپ ام می خوابم. هر چه کوشش می کنم به پشت یا روی دنده راست بخوابم، ولی باز هم روی دنده چپ می غلطم و خواب های وحشتناک می بینم و از خواب می پرم و به ساعت نگاه می کنم، برایم فرقی نمی کند چه ساعتی است و چه روزی. با فشار ادرار به مثانه با زحمت از تخت خواب بیرون میایم و با انبوهی اندیشه های ابلهانه سر در گریبانم. هرچه کوشش می کنم نمی توانم فراموش شان کنم. به اندیشه های ابلهانه خود می خندم. فکر می کنم از دنده چپ به دنیا آمده ام، بدین جهت چپ دست ام.
اندیشه های من ابلهانه نیست، شیطانی است، شیطان فرمان بردار خداست. نکند شیطان فریب ام داده، نکند روان شیطان در وجودم رخنه کرده؟ ممکن است من خود یک شیطان باشم.
برای بلند شدن و بیرون امدن از تخت خواب احتیاج به دست هایم دارم، این دستم به آن دست می گوید غلط نکن، این پایم به آن پایم تعارف می کند و می گوید، شما اول بفرمایید، آنقدر این پا آن پا می کنم که از تخت خوب بیرون آمدن پشیمان می شوم و در تخت خواب می مانم، ولی فشار ادرار بر مثانه آنقدر زیاد می شود که ممکن لحظه دیگر شلوار و تخت خواب را خیس کنم.
با بی حوصلگی صبحانه ای می خورم، دوباره به تخت خواب می روم. کسی نیست که با خیالش به خواب روم و خواب خوش ببینم. صدای آژیر آمبولانس را از بیرون می شنوم، خدا کند دنبال زائو رود.
اگر مثانه پر نمی شد، اگر شکم قار قار نمی کرد، شب و روز روی دنده چپ می خوابیدم و تا خواب های ترسناک ببینم، خواب خوش در خیالم نمی کنجد.
خوش به حال سنگ ها، هر کجا که شد، کنار هر کدام، روی هر که شد می خواب اند و خواب های خوش می بینند. کاشکی تکه سنگی در کوهستانی یا در رود باری بودم میان سنگ های ریز و درشت.
فراموش کردم: من کارمند نمونه بودم، زودتر از همه سر کارم می رفتم، پشت میزم می نشستم، با همکارانم سلام و علیکی می کرم، بدون یک کلمه حرف زیادی سر گرم کارم می شدم. رییس ام باره ها به من گفته بود: هیت مدیره تصمیم گرفته، وقتی من باز نشسته شدم، شما جای مرا می گیرید.
حالا من باز نسشته شدم، در تخت خواب غلط می زنم خواب های وحشتناک می بینم، رییس ام همچنان سر کارش است و یک نفر دیگر جای مرا گرفته.
9 فروردین 1404 ــ 29 مارس 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
باید صبر کنیم!
صبر وظفر ( پیروزی) دشمنان قدیم اند، بر اثر صبر نوبت دشمن آید.
بزک نمیر( صبر کن) بهار میاد، کوهی آشغال با پوشاک بچه و پلاستیک وکاغذ میاد.
گر زیاد صبر کنی، ز قوره ، انگور گندیده سازی.
به کسی که از گرسنگی در حال مرگ است: صبر کن نمیر، تازه به دوران رسیده ها پس از پرخوری، بقیه خوراک شون رو بریزن تو آشغال دونی، تا تو بخوری.
تو صف نون وایسادی، چند نفر میان جلوی تو، نمی تونی چیزی بگی، تو باید صبرکنی، وقتی نوبت تو می رسه نون تموم شده. گوشت، پیاز، سیب زمینی و . . . به همچنین.
تو اتاق انتظارمطب دکتر نشستی، چند نفر میان، میرن پیش دکتر، باید صبر کنی،نوبت تو که می رسه، دکتر دیگه وقت نداره.
تو صف اتوبوس وایسادی، تا میخوای سوار شی، یک عده هولت می دن می پرن توش، اتوبوس راه میوفته. باید صبر کنی تا اتوبوس بعدی. اتوبوس بعدی هم همین طور .
تو زمستون کنار خیابون داری از سرما می میری، باید صبر کنی تا تابستون از گرما بمیری.
پول نداری، جلوی در بیمارستان داری می میری، باید صبر کنی تا بمیری، بیان جنازه ات رو ببرن.
خدا به ما صبر بده، بلکی شاهزاده، یا مریم بیاد ما رو از شر آخوندها نجات بده.
با تمام بدبختی ها ما باید صبر ایوب داشته باشیم تا خداوند به ما رحم کنه و آب، برق، گاز، نان، درمان، و هر آنچه قولش را دادند به ما بده.
ایوب مردی درستکار در سرزمین اوز است. خداوند ایوب را به دلیل کارهای درستش مورد ستایش قرار میدهد، در این هنگام شیطان از خدا درخواست میکند که اجازه داده شود که صداقت ایوب را مورد آزمایش قرار دهد و میگوید که دلیل درستکاری ایوب فقط به خاطر این است که خداوند از او حمایت و محافظت میکند. خداوند محافظت را از ایوب دور میکند و به شیطان اجازه میدهد که ثروت او، فرزندان او و سلامتی او را از او بگیرد. با وجود بلاهای بسیار، ایوب خدا را نفرین نمیکند، با اینکه او از شرایط به وجود آمده برای خود ناراحت است، خدا را به بیعدالتی متهم نمیکند.
خدا وقتی به شکر گزاری و ایمان ایوب پی می برد،ایوب را به وضعیتی بهتر از وضعیت قبلی خویش بازمیگرداند. ایوب به داشتن هفت پسر و سه دختر آمرزیده میشود. دختران او زیباترین دختران تمامی سرزمین میشوند. ایوب ۱۴۰ سال دیگر عمر میکند و فرزندان فرزندان خود را تا نسل چهارم میبیند. باید صبر کنیم، بلکه؟
1 فروردین 1404 20 مارس 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه, طنز
درس استاد!
کنار استادم «خر» نشسته بودم. او علف می خورد و من هم نان، پنیرو خرما. چند تا خرمای بدون هسته در دهان مبارک اش گذاشتم. با لذت فراوان خورد. در ضمن با یاد آوری گفتارهای مردان سیاسی اپوزیسیون، کون گره های دونفری، اتاق بحث سه نفری ، شورا ها و جبهه های یک نفری در صفحه های مجازی گذاشتن، و دعوت کردن دیگران، که هیچ کس دعوت شان را نمی پذیرد، می گفتیم و می خندیدیم که یکباره سر کله جناب دکترحسن خان (دکتر در واجبی مالی از دانشگاه آزاد قزوین) پیدا شد و از چند قدمی با صدای بلند رو کرد به استاد من و گفت: « حضرت جناب اسب سلام عرض می کنم،» و سلامی هم به من کرد.
استاد عر عری کرد و گفت: اسب خودتی و هفت جدت.
دکتر حسن خان گفت: اسب که توهین نیست قربان.
استاد من گفت: مرتیکه الدنگِ بی شعورِ نفهم به من میگی اسب، هندونه زبر بغلم می ذاری،بازم می خوای ازم خر حمالی مجانی بگیری، گذشت اون دوران، برو گم شو قیافه ات رو نمی خوام ببینم.
استادم اهل تظاهر و دروغ نیست. چه کنم، من هم زیر دست چنین استادی دانش آموختم.
خرکی بود مرا استاد، به جز راستی و درستی به من یاد نداد.
20 بهمن 1403 ــ 8 فوریه 2025 ــ اردوخانی ـ
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
بیا ای دوست!
دلم هوای کسی را دارد تا زیر سایه اش شاد با خیالی آسوده آرام قدم بردارم، گاهی دست نوازشگرش بر سرم، گاهی با لبخندی و چشمان پر مهری سر برگرداند و به من بنگرد.
دلم میخواهد با سایه ام گرگم به هوا بازی کنم، گاهی او جلو بدود، گاهی من، خور شید را خاموش کنم، در تاریکی به دنبال یکدیگر بگردیم. دلم می خواهد با سایه ام بی ریا درد دل کنم.
دریغا سایه ام را در شبی تاریک گم کرده ام .
بیا ای دوست بیا، تا سایه های مان پیدا کنیم و شاد و خندان زیر سایه یک دیگر با گام هایی استوار بی دغدغه و ریا قدم برداریم.
13 اسفند 1403 ــ 13 مارس 2025
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
دیوار سخن نمی گوید!
دیواری بلند در کوچه ای تنگ و پر پیچ و خم در خواب دیدم. گفتم اش ای دیوار چرا تا کنون سکوت کرده ای و سخن نمی گویی. بگو آنچه دیده ای و شنیده ای. راستی با دیوار روبرو قهری، مگر خاطره مشترک ندارید؟
از شادی رهگذران هلهله کنان به دنبال عروس داماد، از اشک یتیمان و بیوه زنان، بی خانه مانان از هزاران کس که گاهی نجوا کنان، گاهی فریاد کنان از کنار تو گذشتند بگو. نکند قیل و قال و گرگم به هوا و قایم موشک و الک دولک تبله بازی کودکان را فراموش کرده ای؟ از آواز خوان دوره گرد، کلاغی با قار و قارش، گنجشکی با جیک جیک اش، سگی با پارس کردن اش بگو. می دانی موش داری، موش گوش دارد،دهان لق است، خبر چینی می کنند، بیشتر بگو مگوها، دلخوری ها، دشمنی ها تقصیر موش هاست.
ای دیوار بلند، صد آفرین به آن معماری که نخستین سنگ تو را کج ننهاد. راستی از کلنگ، از زمین لرزه، از طوفان و سیل نمی ترسی؟ میوه شاخ تاکی که بر تو آویزان است چشیده ای؟ از چه زمانی لک لک که بر سر تو لانه کرد. آن گلهای زیبای وحشی که بر سرت روییده اند، زیبایی شان را دیده ای، گاهی یکی از آنها را بوییده ای؟ به یاد داری چند پیر زن و پیر مرد، دست بر تو لنگان ــ لنگان از کنار تو گذشتند؟ پیر مردان و پیر زنانی که در کنار تو به زمین افتادند، اگر دست داشتی دست شان نمی گرفتی؟ راستی داستان موشی که ابسار شتری در دست داشت و سر افراز می کشید، موش های دیگر فریاد شادی سر می دادند، شتر آرام با موش به درون رودخانه رفت، موش نزدیک بود غرق شود، شتر اورا از آب بیرون آورد را می دانی؟ بر روی آن سرو های بلند، می دانی چه پرندگانی لانه کرده اند؟ داستان پیلی که با سنجاب گردو بازی می کرد را می دانی. بگو ببینم زنانی که پیش ازشامگاه پس از آب و جارو کردن جلوی خانه،بر روی سکوی در خانه می نشستند و تخمه می شکستند و با زن های در و همسایه گپ می زدند چه می گفتند؟ در این عمر طولنی ات، ستارگان را شمرده ای، چشمکی به آنها زده ای؟ می دانی چند شهاب از روی سرت گذشتند؟ راستی آن قصرِ که ویران شده قصر نشینانش درکدام گورستان به خاک سپرده شده اند؟.
ای دیوار بلند، آن مقبره های بزرگ امامان با گنبد طلایی می دانی کدام چه کسی در درون آن به خاک سپرده شده؟ چرا مردم مسکینِ دردمند از مرده ای معجزه می خواهند.
ای دیوار سال های سال است که سکوت کرده، چرا آنچه در دل داری و می دانی نمی گویی؟
دیوار یکباره به زبان آمد و گفت: من از باد و طوفان و سیل و زمین لرزه نمی ترسم، از این بی شمارمورچه های ریز و درشت که آرام زیر بنای من را خالی می کنند تا اینکه با بادی سر نگون شوم می ترسم، سرنوشت آن کاخ های با شکوه، آن مقبره های گنبد طلایی به وسیله مورچه ویران می شوند، من درسکوت ام، ولی تو ای داستان نویس، داستان هایی که من در دل دارم بنویس. داستان زنان و مردان و کودکان گمنام، داستان هایی که تاریخ نویسان ننوشته اند.
21 اسفند 1403 ــ 11 مارس 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
پیشنهاد به آقای رضا پهلوی!
آقای رضا پهلوی: شما خود را طرفدار ملت ایران می دانید و گوشش می کنید با همکاری ترامپ رییس جمهور آمریکا و نتانیاهو نخست وزیر اسراییل به کمک ملت ایران بشتابید تا این رژیم ستمکار جمهوری اسلامی ایران راسر نگون کنید، و یک حکومت مردم سالار (شاید) به رهبری شما جانشین حکومت کنونی در ایران گردد.
کمک شما به ملت ایران برای براندختن این نظام زور گو که به هیچ صراطی مستقیم نیست کاری بسی نیکو و پسندیده است. اما اسان نیست. ولی کمک به ده ها پناهنده ایرانی که از آمریکا به پاناما رانده شده اند، و درشرایط بسیار سختی در زندان به سر می برند، با امکانات مالی که دارید کار اسانی است، ولی هزینه دارد. من به شما پیشنهاد می کنم با وکیل های زبده آمریکایی تماس بگیرید و با پرداخت چند صد هزاردلار ازآنها بخوهید تا این پناهندگان ایرانی را به امریکا باز کردانند. شما می دانید اگر این ایرانیان زندانی در پاناما به ایران بر گردند چه بلایی حکومت ایران به سرشان خواهد آورد. با آرزوی تندرستی و شاد کامی شما و باز گشت ایرانیان زندانی در پاناما به آمریکا.
15 اسفند 1403ــ 5 مارس 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز
آسمان به حال نزار من گریست!
میان جمع تنهاترم تا در تنهایی. می خواستم با یکی درد دل بگویم. هیچ کس جز آسمان درخیال نیافتم.
گفتم اش: ای آسمان، چه به رنگ آبی باشی و خورشید در روز در تو بدرخشد، چه شبی پر ستاره، سر پوش بی خانمانان، جنگل ها، دریاها و کوه ها باشی، از نشخوار کنندگان دلم گرفته و غمگین ام. نه از گاوان، گوسپندان، بزان، آهوان و موشان، . . . آنان نخست گیاهی را می خورند، سپس زمان آسایش، از شکم به دهان می آورند، خوب می جوند و دوباره به شکم باز می گردانند، و پس مانده اش را دفع می کنند.
حرف نشخوار آدمیزاد است؟ از آنانکه حرف نشخوار می کنند، غمگین ام و رنج می برم. نشخوار کرده خود و دیگران را سال ها نشخوار می کنند، سخن تازه ای برای گفتن ندارند، نشخوارشان را از دهان دفع می کنند.
شرمنده زخود از زمانی که میان ایشان هستم و گاهی لبکی می جنبانم.
اشک در دیده ام یخ زده، آسمان به حال نزار من می گرید.
29 بهمن 1403 ــ 17 فوریه 2025 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه