نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 19, 2007

مقصر اصلی در جنگ

 

 

اصغر آقا ــ از کجا میدونی زن رحیم دادن بلد نیست؟

محسن آقا ــ  اول اینکه قیافه رحیم داد می زنه ، مردم زنم بلد نیست بده، دوم اینکه زنش خواهر زن منه.

اصغر آقا چپ چپ به محسن خان نگاه کردو گفت: نگو از همشیره ما راضی هستی که قیافه ات همیشه خندونه؟

محسن خان : آره ، این رو به شرط چاقو خریدم.

اصغر آقا عصبانی شد و یقه محسن خان رو گرفت.

محسن خان : دیدی گفتم تمام جنگها تقصر زنهاس . اصغر آقا دمغ یقه محسن خان رو ول کرد. محسن خان دوتا دستهای اصغر آقا رو محکم گرفت و در گوشش  گفت: آدم باهاس احترام بکن هشیره اش رو نگه داره. اصغر آقا یخورده تقلا کرد که دستهاش رو آزاد کنه. محسن خان باز در گوشش گفت : اگه یخورده شلوغ بازی در بیاری ، داد می زنم که همشیره جنابعالی خوب … دست اصغر اقا شل شد. محسن خان هم دستهاش رو ول کرد و با هم خندیدن . محسن خان سفارش دوتا چایی داد. بعد از یک قلپ چایی خوردن و دو تا پک به سیگار زدن  گغت : آره این زن اول ما ذبیده خانم خیلی خیلی خانمه، خیلی با محبت و با عاطفه است ، اصلا فرشته است .  خوب فرشته ها هم اون مطلب براشون مهم نیست،  واسه اون جریان از بیخ عربه، اصلا تو ذاتش نیست ، آخه دوستش هم دارم. من هم اون موقع ها مثل رحیم بودم ،بیخودی به این و اون می پریدم . یروز بهش گفتم ذبیده جون بیا از هم جدا شیم ، اون زمین تهران پارس رو می سازم تو برو توش بشین ، خرجیت رو هم میدم .

گفتتش چرا از هم جدا شیم ، خودم میرم  واسه ات زن می گیرم، یکی رو زیر نظر دارم ، ولی یخورده زوده.

 یکی دو ماهی گذشت، یروز از سر ساختمون بر می گشتم خونه، دیدم یک بچه چهار پنج ساله زمین خورده و صورتس پر از خونه و داره گریه می کنه ، شروع کردم به نوازش  و صورتش رو پاک کردم  که  یدفعه یک در واز شد و یک زن خوشگل که همشیره جنابعالی باشه ، البته اون موقع ما همدیگر رو نمی شناختیم اومد بیرون و گفت :این بچه منه خیلی ممنون، من رو برد تو خونه و پیرهن ام رو تمیز کرد و چایی به هم داد و گفت: این بچه یتمیمه باباش دو سال پیش عمرش رو داد به شما.

گفتم خانم چرا این بچه باید یتیم باشه من رو به بابایی قبول کنین. محسن خان لبخند موذی رو لبش پیدا شدو دستهای  

اصغر آقا رو دو بار محکم گرفت و ادامه داد، ولی بهش گفتم : خانم ما خربزه رو به شرط چاقو می خوریم .

 اصغر آقا : تو چرا هر وقت میخوای یک کلفت بگی دست من رو می گیری اصلا به من چه زن خودته.

محسن خان : خلاصه درد سرت ندم ، معامله جوش خورد،مام به زنمون گفتیم که یکی رو گیر آوردم ، یک ماه بعدش هم عقدش کردم. 

هرچی این ذبیده خانم خوش سلیقه و کد بانوست ، این صغرا خانم همشیره جنابعالی شلخته است ، اصلا هنرش در شلختگی شه ، وقتی میخواد یک کاری بکنه دوتا دستاش به هم تعارف می کنن ، خلاصه این دستش به اون دستش میگه غلط نکن، خیلی هم دلش میخوادآ ،ولی تو ذاتش نیست. ذبیده خانم این تو ذاتش نیست ، صغرا خانم اون تو ذاتش نیست، کاریشون هم نمیشه کرد. هم اینکه با هم میسا زن خودش خیلیه . خدا رو شکر، خدا پدر جفتشون رو بیامرزه، تو که دیدی ، هر وقت بیای خونه ما ،همه خندون سر حال، بجه ها تر و تمیز ، خوب دیگه صغرا خانم

بچه اش پدر دار شد، ذبیده خانم هم سر خونه زندگیش موند با بچه اش ، من هم دیگه عصبانی نیستم و دنبال بهانه نمی گردم . اون بچه اش انقدر شیرینه انقدر دوستش دارم انگار خودم ننه اش …

اصغر آفا یخورده دمغ، محسن خان با همون لبخند موذیش دوتا پک زد به سیگارش رو کرد به برادر زنش و گفت: راستی بیا بریم خونه ما واسه شام.

اصغر آقا : زنم شام درست کرده باهاس برم خونه.

محسن خان: تعارف نکن دیگه بی معرفت ، برو خونه ، اگه زنت شام درست کرده بود، زن و بچه ات رو وردار بیار خونه ما .

جفتشون خندان از قهوه خانه آمدند بیرون، باز هم محسن خان با لبخند به اصغر آقا گفت : ببینم ، زن تو اینش خوبه یا اونش ناقلا تو هم هیجوقت عصباین نیستی.

آصغر آقا: به کوری چشم حسود هر دوش.

یک ساعت بعد همه اشون خونه محسن خان غذا میخوردن و می گفتن و میشنیدن و می خندیدن.

16 تیر 1369 / فرهنگ بی فرهنگ ها


مقصر اصلی در جنگ

محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد

اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.

محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد

اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی

محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.

اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟

 

محسن خان ــزنیکه دادن بلد نباشه ، شوهرش همیشه عصبانی و دلش میخوا به یکی پیله کنه. یکدفه رحیم  پیچید به پرو پاچه من . بهش گفتم  به من چه که زنت دادن بلد نیست ، برو یک زن دیگه بگیر، یا زنت رو بفرست آکابر. دیگه دور ما رو خیط کشید. اینجور آدما اصولا تریاکی میشن.


مقصر اصلی در جنگ

محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد

اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.

محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد

اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی

محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.

اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟

 

 

 


بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2007

من و این و او

 

پیش از اینکه ماه و ستارگان

 در پرتو خورشید جلوه ببازند

و، به دریای نیستی بروند

این برخاست و از خواب بیدارم کرد

 

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2007

تکرار گذشته

  بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2007

دلایل پناهندگی

 در بین جمعی نشسته بودم . هرکس دلیلی که برای پناهندگی اش ارائه داده بود گفت. منجمله آقا رضا گفت:

من رفتم کونیست ام ، و تقاضای پناندگی کردم . کمیسر به من جواب رد داد و گفت همه ایرانی قبل از تو همین حرف را زدند. بعد گفتم بهائی بودم .مراجعه کردند به مرکز بهائی ها و فمهدیدند من دروغ می گویم ، باز هم تقاضایم رد شد.

بعد از مدتی گفتم من سلطنت خواه بودم . گفتند : می خواستی نباشی ، مگر آدم با شعور در یک جمهوری اسلامی سلطنت خواه می شود.تقاضایم رد شد. گفتم مسیحی بودم . گفتند دروغ می گوئی .خیلی ها قبل از تو به این عنوان تقاضای پناهندگی کردند. رفتم گفتم بابا من همجنس گرا هستم ، در این موقع یک نره خری را آوردند و گفتند … من فرار کردم ، این هم نشد .


بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2007

گیاه هرزه

گیاه هرزه

 

گیاهی که خود بروید هرزه است

چندی از این خود رویان

گل زیبا و خوش بو می دهند

میوه می دهند، میوه اشان هم شیرین است

 

آیا رهگذری گلشان دیده؟ زیبای اشان را تحسین کرده؟

 میوه اشان را چشیده؟ نه

دستهای هرزه هرزه گران

از ریشه می کنندا شان

چون این گیاهان زیبا، تنها نامشان هست ، هرزه . 4 سپتامبر 2004 سلام روسپیان سلام

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2007

دلایل پناهندگی

 در بین جمعی نشسته بودم . هرکس دلیلی که برای پناهندگی اش ارائه داده بود گفت. منجمله آقا رضا گفت:

من رفتم کونیست ام ، و تقاضای پناندگی کردم . کمیسر به من جواب رد داد و گفت همه ایرانی قبل از تو همین حرف را زدند. بعد گفتم بهائی بودم .مراجعه کردند به مرکز بهائی ها و فمهدیدند من دروغ می گویم ، باز هم تقاضایم رد شد.

بعد از مدتی گفتم من سلطنت خواه بودم . گفتند : می خواستی نباشی ، مگر آدم با شعور در یک جمهوری اسلامی سلطنت خواه می شود.تقاضایم رد شد. گفتم مسیحی بودم . گفتند دروغ می گوئی .خیلی ها قبل از تو به این عنوان تقاضای پناهندگی کردند. رفتم گفتم بابا من همجنس گرا هستم ، در این موقع یک نره خری را آوردند و گفتند … من فرار کردم ، این هم نشد .

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2007

قوچعلی پسر ننه قمر

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 17, 2007

دودول طلا

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 16, 2007

فرهنگ بی فرهنگ ها

بی ادبی نشه ، بی رودرواسی حقیقت رو می گم . شایدم باور نکنید: اولین حرفی که تو کوچه یاد گرفتیم سه تا «ک » بود که برای همه کس و همه جا صرف می شد ، قبل از اینکه معنی اش رو بفهمیم .

 تا بچه بودیم باهاس مواطب پسمون بودیم ، وقتی بزرگ شدیم پیشمون بوال گردنمون شد

اولین اسباب بازی مون قوطی خالی کبریت بود که باهش ماشین دودی درست می کردیم. یک ذره نخ ، یک تکه چوب  

یک وجب سیم ، چند تا قلوه سنگ، یک طوقه دوچرخه آروزی خیلی از بچه ها بود که یک چوب بذارن پشتش و قلش بدن . سه چرخه که خیلی از بچه ها،اونم شاید خوابش رو می دیدن.

 نداشتن مهم نبود ،ولی از اینکه می دیدیم بعضی ها اسباب بازی و دوچرخه دارن و باهاش بازی می کنن زجرمون می داد، یعنی میشه داشت.

خیلی از پدر مادرها امکانش رو داشتن واسه بچه هاشون بخرن ، ولی شعورش رو نداشتن که بچه به اسباب بازی احتیاج داره ،  فکر می کردن بچه باهاس فقط شکمش سیر باشه تا چشم و دلش ندوه.

حاج حسین  هم محل ما خیلی پولدار بود، سه تا پسر داشت و دو تا دختر، از بسکی که اینها می خوردن مثل خوک خیکی بودن. اونام مثل ما حسرت میخوردن.

از بی توپی پارچه های کهنه رو تو خاکروبه ها جمع می کردبم ، توپ می ساختیم ، باهاش فوتبال ، رو پایی و بسکت بازی می کردیم . البته حلقه بسکت که نداشتیم ، سر در خونه ها حلقه بسکت ما بود.

بازی حتما سر چیزی بود، اگه هیچی نداشتیم ، سر پش گردنی ، کولی، سیلی بود، یواش و قایمش بستگی به معرفت زننده اش داشت.

از اسباب بازی هامون بگم: هسته هلو، هسته تمبر هندی ، تکه های فیلم ، ته مداد، تیله قلقلی بود

بازی هامون تو کوچه : شیر یاخط، بیخ دیواری ،لیس پس لیس ، ، یوقتام الک دولک بود. فوتبال و والیبال هم با همون توپ های کهنه ای. شب های عید هم تخم مرغ بازی .

لیس پس لیس اینطور بود:  نفراول یک ده شهی ،( قاعدتا قرمز) رو به فاصله سه چهار متر تا هفت هشت متر مینداخت . این اسمش لیس بود. نفر(های) بعدی سعی می کردند ده شهی خودشون رو هرچه نزدیک تر به این سکه اولی بیندازن، نفر اولیکه ده شهی قرمز رو انداخته بود آخر از همه یک ده شهی دیکه مینداخت ، هرکی پولش به او ده شهی قرمزه نزدیک تر بود پول بقیه رو برده بود.

شیر یا خط معرف حضورتون هست ، احتیاج به توضیح نداره و فقط مختصر بگم: بعضی ها قابلمه بالا میر فتن . یعنی به جای اینکه سکه افقی تو هوا بگرده ، عمودی میچرخید. اینم یک جور هنر بود. بیخ دویواری چند نفر سکه ( یا تیله سنگ ) را به طرف یک دیوار مینداختند . هر کس سکه اش به دیوار نزدیک تر بود برنده میشد. اگر با تیله سنگ بود سر هسته هلو ، یا تمبرهندی ، یا فیلم ، یا ته مداد بود.

به اندازه یک بند انگشت ته مداد یک تیر حساب می شد. اصولا ته مدادها از سه چهار سانتمیتر ( سه یا چها تیر) بیشتر نمی شد. البته باید به عرض مبارکتان برسانم که اغلب بازی ها با کتک کاری و فحش خواهرو مادر خاتمه میافت. بعضی وقتها هم فحش و قسم با هم قاطی می شد . به جون مادرم ، یا به مرگ پدرم قسم  که من اول نگفتم خوار …  پیش میومد که دعوا بین دو دسته می شد .اونوقت چه بزن بزنی ، جان وین و دین مارتین باهاس میومدن یاد می گرفتن.

اونهایی که خواهر نداشتن خیالشون راحت بود ، اگه فحش خواهر می خوردن ککشون هم نمی گزید. ولی اونهایی که مادرشون مرده بود خیلی بهش بر می خورد، البته بچه ها سعی می کردن بهش فحش مادر ندن. یا کسی که پدرش مرده بود بهش پدر سگ نگن.

اونهایی که با فرهنگ تر بودند ، در مقام بی فرهنگی استاد تر بودند. بازیشون سه قاپ و تاس بازی بود. وقتی هم دعوا می شد با چاقو کشی پایان می یافت .

 از شاهکار های این استادان این بود که طوری چاقو بزنن که فقط پوست طرف خط ورداره و خون بیاد ،ولی یارو زیاد زخمی نشه .

داستان های عجیب غریبی از شجاعت این استادان تعریف می کردند: فلانی چاقو خورد ، روداش ریخت بیرون . یارو روده اش رو ریخت تو شکمش و پرید تو درشکه ( یا تاکسی) رفت مریضخونه ، اونجا شکمش رو بخیه زدن.

فلان به فلان آدم دروغ گو . مام این حرفها رو شنیدیم ، خودمون ندیدیم .( برای تمرین و آموختن چاقو کشی رجوع کنید به داستان گل فروشی پروین )

تیغ زدن هنری بود .  تیغ زن گوشه تیغ ریش تراشی رو طوری با دوتا انگشتش  می گرفت که بفهمی نفهمی لب تیغ بیرون باشه، با اون می زدن رو شکم یا بازوی خودشون .

تیغ زدن علتهای زیادی داشت. یکیش اینکه طرف سر قمار می باخت میخواست جر بزنه و نده ، به خودش تیغ می زد،  می بردنش بیمارستان، باختش مالیده می شد. یا چاقو کشیده بود، آژان اومده بود ، میخواستن ببرنش کلانتری ، طرف به خودش تیغ می زدو می گفت اول اون یکی زده و بازم میرفت مریضخونه .

یوقتام تیغ زدن علت نمی خواست.مست می کردو خودش رو با تیغ می زد. ازش می پرسیدی واسه چی زدی ؟ خیلی عارفانه گرنش رو کج می کردو می گفت: خارشو … ،از دست این روزگار زدم.

 حق هم داشت روزگار ( جامعه، دولت ،  هیچ کس )بهش رحم  و محبت نگرده بود. کاشکی روزگارش رو می تونست بزنه . دستش به روزگار نمی رسید.

اونهاییکه روزگار تو دستشون بود به فکر این جور آدم ها نبودن. روزگاز خیلی با این جور آدمها بی رحم بود و بی شرافتی می کرد، بی وجدانی می کرد. اونوقت در این شرایط کسی از اینها نمی تونست انتظار شرافت و وجدان و انسای ات بکنه. بگذریم در مورد این استادان ( جاهلها) بعدا توضیح میدم. برای آشنایی بیشتر با این فرهنگ  رجوع کنید به کتاب من » آمهدی»

 کلمات قصاز این آقایون: میخوری یا میذاری بزرگ شه؟ جواب: میذارم زیرت بچه شتر شه .

 

من نمی نویسم دارم  ، درد  دارم و با شما درد دل می کنم. نمی دونم برای شما پیش آمده یا نه که یک زمانی به موضوعی بخندید وسالها بعد که خوب فکر کنید با تمام وجود غمگین شوید و درد بکشید؟

برای من این اتفاق بسیار افتاده:

هنوز به مدرسه نمی رفتم . جوانی ( کسی که ما او را لات بی پدرو مادر می خوانیم ) در کوچه با آهنگ غمگینی

می خواند : از بخت بد سرنگونم  /  از لاپام سرید و رفت تو کونم.

 نمی دانم این شعر است یا نه ، وزن و قافیه دارد یه نه. چند سالی آن را تکرار کردم و خندیدم ، بعد مدت زیادی فراموش کردم . چندی پیش آن را دوباره به یاد آوردم . این بار نه تنها نخندیدم ، بلکه با تمام وجود غمگین شدم ، و نوشتم سر زمین ما گورستان نوابغ است . چون کمتر شاعری با آشنایی زیاد به ادبیات فارسی و عربی ، با آگاهی به لغات زیادی توانسته این چنین با دو جمله که این جوان گفته بدون کمترین فرهنگی. فقط با لغات کمی که میدانسته ، و آن هم همان سه تا «ک» بوده، نهایت دردش را بگوید. کسی که پدردو مادری نداشته، خون فروخته برای زنده بودن ، در زمستان شب سگ بغل کرده برای اینکه از سرما نمیرد، نه دولتی ، نه ملتی، هیچ کس به فکر او نبوده به این  روانی نهایت بدبختی خودش را گفته . آیا این که ما لات بی پدر مادر میخوانیم یک نابغه نیست؟ و سرزمین ما گورستان نوابغ؟ بگذریم از خودمان بگیم.

 

یکی دیگه از تفریحات ما در روزهای گرم تابستانی متلک گفتن بود. دو  دسته پنج شش نفری  می شدیم ( در محله امان  من یکی از کسانی بودم  که استعداد متلک یا فحش جدید ساختن را داشت) هر دسته یک طرف خیابان لب  جوب رو به پیاده رو  می نشست. قبلا  قرار میگذاشتیم که اگر در جواب متلک ماندیم فحش خواهر و مادر ندهیم . یک نفر راوی بود ، متلک را از این ور خیابان می گرفت  میبرد آن طرف خیابان و جوابش پس می آورد. البته گاهی هم به میل خودش چیزی به آن اضافه و یا از آن کم می کرد.

انهاییکه وکیل و وزیر وامیر قسم خورده بودند تقلب و دزدی می کردند ، در این سورت چه انتظار از یک پسر بچه ده دوازه ساله، به قول شما لات بی پدر مادر.

برای مثال : دسته الف می گفت: بگیر بذار درت. راوی می برد به دسته ب . و جواب میاورد چمبله کن بذارسرت.

جواب : بقچه کن بذار زیر بغلت. خلاصه این مشاعره که محدوه اش از سه تا ک بیشتر نمی شد آنقدرادامه پیدا می کرد که تا یکی از دو دسته در قافیه تنگ بیاره و اونوقت راوی جرات نمی کرد که برگرده . آنها خودشان داد می زدند چرب کن بکن به فلان خواهر و مادرت. در این زمان واویلا می شد. وسط خیابان بین ماشینهایی که با سرعت به طرف شاهعبدالعپیم برای زیارت با عجله می رفتند کتک کاری می شد. بعضی از تیمها زرنگ بودند. آخرین فحش را می داند و گوششان را می گرفتند و فرار می کردند. این کار نامردی بود، خفت داشت. از عجایب: با وجودیکه ماشین زیاد بود و تند هم می رفتند من ندیدم کسی زیر ماشین برود.

یکی دیگر از بازی های ما شرط بندی سر نمره اتوبوس هایی بود که از خیابان ری می گذشتند. برای مثال : اگر ماشین اولی که مال حسن بود نمره اش پنج بود، و ماشین  مال حسین بعدی نمره اش هفت، حسن به حسین دوتیر مداد ، با دوتا فیلم … می باخت.

یکی از تفریحات دیگر ما پشت درشکه یا اتوبوس گرفتن بود. چند نفر از اتوبوس افتادن و زیر ماشین بعدی رفتن نمی دونم ، ولی می دونم چقدر از دست شاگرد شوفرها کتک خوردم ، یا اینکه شلاق درشکه چی تو سرو صوزرتم خورده.

انواع و اقسام مردم آزاری هم یکی از تفریحات بزرگ ما بود که حوصله نوشتنش رو ندارم ، فقط میگم چقدر از این کار ما کیف می کردیم . از یاد آوریش شرمگینم

 یکی از اون تفریحات خوبمون رو بگم: وقتی پادشاهی یا یک شخصیت برجسته خارجی ( خیر سر عمه بزرگوارش ) میومد، تو خیابون جمعیت پر بود. مثل اینکه آدم ندیده بودن. جلوی مردم سربازها و آژان ها بودن. سر بحبه که دو سه دقیقه بعدش شخصیت مورد نظر بایستی رد بشه، موتورهای پلیس رد می شدن. ما یک گله بچه سی چهل نفری بودیم ، در این موقع حساس از پشت یکی دست می بردیم انگشت کون نفر جلوییش می کردیم . اولین کار  طرف انگشت به کون شده این بود که برگرده قایم بزنه تو گوش پشت سریش، حالا می خواست هرکی باشه. این بد بخت نمی دونست واسه چی میخوره. فحش خواهر و مادر و بزن بزن . در این موقع سربازها و آژان ها دخالت می کردن ، در ست در همین موقع شخصیت برجسته خارجی با شاهنشاه آریا مهر  و اسکورتی با شکوه رد می شدند. حتما اون شخصیت خارجی تو دلش می گفت عجب مردم وحشی هستن . گه میخوره اگه کسی همچین فکری بکنه ، ما دوهزارو پونصد سال تاریخ شاهنشاهی داریم. درد سرتون ندم ، یدفعه میدیدی نصف خیابون شاهرضا رو انگشت رسوندیم.

 

اگه ما یک توپ داشتیم ، یک توپ کهنه خیلی کهنه ، یک زمین خاکی ، ما بچه های خاکی بودیم ، به کم هم راضی بودیم ، ولی اون کمش رو هم نداشتیم، اگه ما یک مربی داشتیم ، یک ذره به ما محبت می کرد، ما به او ذره هاش هم راضی بودیم .

 

اگر اشتباه نکنم سالهای هزارو سیصد بیست نه سی بود. یک جروهایی با گاعذ کاهی هفتگی ، یا ماهانه ای در میومد در بیست سی روق. دو نه ای دوزار. ما چها نفر می شدیم یکی ده شهی میذاشتیم ، اینها رو می خریدیم. اگه بدونین با چه حرص و ولعی میخوندیم . این جزوها ده بیست دست می گشت. این جروهها داستانهای شاهنامه بود. شاید برای شما قابل درک نباشه که ما در وجودمون چه احساس افتخاری می کردیم . چون قهرمانان شاهنامه از ناجوانمردی دور بودند، ما در اون عالم بچگی  هم سعی می کردیم از اونها تقلید کنیم.. یه یکی بگیم رستم اگر جای تو بود این کار رو نمی کرد، یا سهراب اون کار رو نمی کرد . یا کتاب کرایه می کردیم روزی ده شهی . ده شهی تمام پول جیبی روزانه یا هفتگی خیلی از بچه ها بود.

اگه ما کتاب داشتیم، کتاب کهنه ، خیلی کهنه قدرش رو می دونستیم . ما کهنه ترینش رو هم نداشتیم.

 

تابستونها توی جوب خیابون ری اگر آب داشت آب تنی می کردیم . آب که نبود کثافت بود. جوب خیابون شهباز پهن بود و آب هم از کارخونه برق میدون ژاله میومد. بهتر میشد آب تنی کنی.

می گفتن امجدیه یک استخر داره خیلی گنده است. یدفعه پیاده راه افتادبم رفتیم اونجا، ورودیه اش پنج زار بود. کسی این همه پول نداشت. تازه باهاس مایو هم بپوشی. یعنی تنیکه. یک تنیکه مکش مرگ ما. این مال بچه کونی ها بود. قیمت مایو بود ده دوازده تومن . کی این همه پول داشت.

اغلب تو حوض آب تنی می کردیم ، ولی اغلب بچه ها مستاجر بودن ، جرات نمی کردن از ترس صابخونه برن تو حوض. تازه حوض هام تنگ بود و پر از کرم، اگه کسی میرفت توش جا نبود واسه کرما. خدا رو خوش نمیومد که حیونها رو آزار بدین.

 

راستی یک چیزی یادم اومد: با اون فقر فرهنگی امون، یک اصول اخلاقی خاص خودمون رو هم داشتیم . با هرکی رفیق بودیم و خونه اش می رفتیم با خواهر و مادرش نون نمک می خوردیم ، خانواده اش جزو مقدسات ما می شدن ، مثل خوار مادر خودمون . تو اون عالم خریت ، تو اون عالم بچگی و نو جوانی به اصطلاح ناموس ما می شدن. با چند تا از بچه ها سر کوچه وایساده بودیم . یدختر خوشگل رد شد. «ج» بهش گفت: خانم چقدر چشای خوشگلی داری . دو روز بعدش «ج» رفت خونه» م » رفیقش  . خواهر «م » بهش گفت: «ج » آقا از کی تا حالا چشای ما خوشگل شده. «ج» سالها بود دست کم هر هفته یکی دو دفعه خونه رفیقش رفته بود، باهاشون غذا خورده بود، ولی یک دفعه به خواهرش نگاه نکرده بود. حالا من نمیگم این خوبه یا بده ، ولی این طور بود. بگذریم.

ما خیر سرمون تو شهر زندگی می کردیم ، ولی همون فرهنگ قبیله ای رو داشتیم. بازم زر زیادی زدم.

 

از عجایب روزگار خروس سه پا بود که صاحابش توی قفس روی یک سینی داغ می ذاشت خروس این پا او پا می شد و یعنی خروس می رقصه.

 

یدفعه یک نفر بود شاموتی بازی می کرد، مار داشت و میمون. اول با مارش بازی کرد ، بعد میمونه جفتک زد پرید هوا. یارو می پرسید جای دوست کجاست میمونه سرش رو نشون می داد. میگفت جای دشمن کجاست کونش رو نشون میداد. اصغر رفیق من همیشه خدا یک مشت ماش تو جیبش بود با چند تا تیکه کاغذ که برق آسا لوله می کرد ماش رو میکرد تو دهنش از لوله کاغدی درست به هدف می زد.  آقا رضا قصاب دوزار انداخت تو کلاه صاب میمون ، اونم از میمونه پرسید: جای این آقا کجاست .میمونه خواست سرش رو نشون بده که ماش خورد تو تخمش ، درنتیجه میمون بیچاره دست به تخم مبارکش برد. یعنی رو تخمم.

 

ورزشگاه شماره سه تو خیابون شهباز درست روبروی خرازی فروشی عمواوقلی بود. حالا عمو اقلی کی بود به شما مربوط نیست.

این ورزشگاه از ورزشگاهی یک زمین خاکی داشت با دو تا دوازه فوتبال و چهار تا دیوار، و وقتی فوتبال بازی می شد؛ اغلب  توپ میافتاد تو خیابون  و می رفت زیر ماشین. یروز یک نفر گردن کلفت اومده بود تو ورزشگاه شعبده بازی می کرد.ورودیه اش دوزار بود. ما رفتیم رو دیوار مفتی به تماشا. یارو روی یک تخته پر از میخ خوابیدو چها ر نفر هم یک سنگ گنده گذاشتن روی سینه اش ،  یک نفر با پتک کوبید سنگ رو شکوند. ( جیپ ویلیز ارتش آمریکا در جنگ دوم جهانی )

بعد خوابید زمین، یک ورق آهن گذاشتن رو سینه اش یک ماشین جیپ از روش رد شد. باز هم صلوات مردم.

یکی از همکاراش اومد بین مردم با سلام و صلوات پول جمع کرد. این دفعه سر یک زنجیر و بستن به یک ماشین جیپ ، سر دیگه اش رو هم کهنه پیچ کردن گداشتن دهن آقا، ماشین دنده عقب حرکت کرو مثلا . ایشون هم سعی می کرد از عفب رفتن ماشین جلوگیری کنه که هیچ ،ماشین رو هم با خودش بکشه. در این موقع صادق رفیق من گفت دروغه ، منم به اون گفتم دروغه ، دونفری با هم داد زدیم دروغه ، بدفه همهمه پیچید تو ورزشگاه دروغه دروغه . یکی دو دقیقه گذشت مردم سینه میزدن می گفتن دروغه دروغه. طرف زنجیر رو ول کردو بافحش خواهر مادر افتاد به جون ملت شریف ورزشگاه. ما دِ درو .

عشق کردیم . مردم آزاری عشقمون بود.آخه معشوقه دیگه نداشتیم.

 

از زنبور هم نمی گذشتیم . فصل تابستون زنبور خرمایی ماده میرفت تو تیر چراغ برق که تخم بذاره . در این موقع نمی تونه نیش بزنه.( این جور هست ، یا ما خیال می کردیم به هر حال از جونور شناس ها بپرسید)

 ما از تیر چراغ برق می رفتیم بالا ، یه دید می زدیم تو سوراخ ،اگه جنس توش بود ، دستمون رو میذاشتیم اونور سوراخ ، از این ور یک فوت محکم می کردیم زنبوره میومد تو دستمون. میومدیم پایین یک نخ نازک به پاش می بستیم و باهاش بازی می کردیم.گاهی هم به بچه ننه ها دونه ای ده شهی یک قرون می فروختیم.

 

بعضی بچه ها یوقتا ، دو سه تا بلیط سینما میخریدن سیاه یک تومن پنج زار گرونتر می فروختن. بعضی سینما ها به اینها بلیط نمی فروختن. یوقت میدیدی یک صف یک کیلومتری دم گیشه سینماست ، مردم دارن بلیط میخرن ، زرپی یک افسر شهربانی یا ارتشی میومد دست می کرد تو گیشه بلیط واسه خودش یا رفقاش می گرفت. خجالت هم نمی کشیدن. خر خدا اگه می کشیدن این کار رو نمی کردن. یدفعه یک آقایی با زن وبچه اش دم گیشه داشت بلیط می خرید ، یگ افسره شهربانی اومد دست کرد تو گیشه.آقاهه دست افسره رو گرفت و گفت : اول من بعد شما ، تازه این مردم هم که تو صف وایسادن آدمن . یارو کنف شده بود زد تو گوش آقاهه . به جون شما قسم ما نتونستیم تحمل کنیم هفت هشت نفری ریختیم سر افسره ، از پله ها هولش دادیم پایین ، مردم هم ما رو تشویق کردن ، تا یارو اومد بفهمه دنیا دست  یک فس کتک سیر خورده بود . مام به جای القرار ، الفرار کردیم  و چند تا کوچه پس کوچه دورتر وایسادیم به نفس نفس زدن. یدفعه دیدیم کلاه جناب سروان سر حسنیه. به رضا گفتم : بلیط هایی که خریده بودی بفروشی مالیده شد. گفت به تخمم . گفتم اگه اینم نمی گفتی کونت بیشتر می سوخت . با قیافه دلخور یک لقد ول کرد واسم .

همه سرمایه اش همون دو سه تا بلیط بود.  

این افسرها بعضی هاشون خیلی پر رو بودن . ایستگاه اتوبوس یک عالمه آدم منتظر بود. اینا میومدن بدون نوبت با افتخار سوار می شدن بلیط هم نمی دادن که هیچ طلب پدرشون رو هم داشتن. مام هرجا دستمون می رسید اذیتشون می کردیم .

 

 یدفعه از دم قهوه خونه رد می شدم .  یک نفر به قهوه چی گفت : آمهدی این یکقرون رو بگیر یک گوز سلطانی دبش بده . اونم یک گوز ول کرد که صداش مثل بمب بلند شد. دو واره یارو گفت : آخ جون جاش گوشت، بعدش یک چایی دبش ، پش بندش هم یک چایی دیگه ، بین این  دوتا چند تا فحش خواهر و مادر تا حالم جا بیا ، راستی ینخود تریاک نداری .

ببخشیدا اینا تاریخ شفاهی حساب میشه ، جزو فرهنگ مابوده و هنوز هم هست و خواهد بود . حالا اگه کسی ننویسه معنیش این نیست که وجود نداشته و ندارد ونخواهد داشت. حالا که آب از سرما گذشت و بدون چسی خیلی چیزها رو گفتم ، اینم روش.

شنیدم یکی به یکی می گفت: راستی یادت میاد پارسال یک کونه پیاز بهت دادم ، قرار بود یک کون سیــــر به هم بدی.

هر کی از  یک چیزی بدش میومد، کافی بود مردم بدونن تا  روزی صد دفعه بشنوه ، و روزی صد دفعه هم فحش خواهر ومادر بده .

 

با اجازه شما من یک توضیح بدم : به یک نفر از سران کمونیست که شخص آرمان گرا و دانشمندی بود و من از روی نادانی و نفهمی در یکی از کتابهایم فحش  مادر به او  دادم .

 یکی از دو ستانم که او کمونیست بوده و دوست اش هم دارم آن را خواند. در جوابم نوشت:  در زندان اوین ساوک به ما تهمت خیانت کار به وطن ، نوکر اجنبی زدند ، ولی هیچ وقت فحش مادر ندادند.  تو از آنها هم لومپن تری . چند سالی از این جریان گذشت . بعد پیش خودم فکر کردم ، اگر زنی روسپی باشد از روی فقر ، مقصر شوهر یا بستگان و دولت است. پس او بی گناه است. اگر هم از روی خواست شخصی باشد، در این صورت بدن اوست و او صاحب اختیار آن ، و به کسی مربوط نیست.  ولی نوکر اجنبی ، یا خیانت به وطن یک خواست شخصی است ، و گناه آن به مراتب بیشر از روسپی گری است . پس چرا دوست من آن یکی را توهین آمیز تر از یکی می داند .از خودم می پرسم این غیرت یا تعصب که ما به زنان خانواده خود داریم، و آنهارا را جزو مایملک خود می دانیم ، عمق آن از دوران زن سالاری ، یا مادر مقدسی نیست؟

 

یک احسان دیوونه بود که تو خیابونها راه میرفت و داد می زد زالــــــــــو، کاری هم به کار کسی نداشت . مرم خر اذیتش می کردن .  اونم با سنگ دنبال مردم می کرد. یدفعه شاشیده بود بند شلوارش رو نمی تونست ببنده ، من رفتم واسش بستم . تو بمیری تو چشمهاش نگاه کردم ، چشمهاش  غمگین و مربوط بود. مچ دستم رو گرفت تو دستش فشار داد. مثل اینکه خونش تو تن من جاری شد. مثل اینکه فلب اون تو سیته من میزد . هردمون چند تا قطره اشک از چشمهامون افتاد . حتی حالا که دارم می نویسم. من نمی ذاشتم تو محل ما کسی اذیتش کنه.

 

هر خوننده ای یک رقیب داشت. دلکش رقیب مرضیه . الهه رقیب شاپوری . آفت رقیب مهوش . هر کسی طرفدا یکی از اینها بود ، و حتما هم از اون یکی بدش میومد. چراش رو من نمی دنم . اینم یک جور اظهار فضل بود شاید.

خیلی ها  خاطر خای یکی از این خواننده ها می شدن. یک کفاشه بود تو خیابون شهناز. یک جوون خوش تیپ ورزش کار. عاشق دلکش شده بود. حالا خدا بیامرز دلکش جای مادر اون بود. بعضی ها به خاطر عشقشون دست به خودکشی میزدن و می بردنشون بیمارستان و باهاشون تو روزنامه ها مصاحبه می کردن و عکش اشون رو هم مینداختن.

 مثلا میدیدی مرضیه چهار تا خاطر خا داشت. دوتا تو تهران یکی تو تبریز یکی تو اصفهان. یکی واسه اینکه عشقشو ثابت کنه خودشو تیغ می زد و عکس وتفصیلاتش رو تو روزنامه میانداختن . دو روز بعدش و دومی وسومی و چهارمی همین کار رو می کردن. یوقتا میدیدی قبل از اینکه به بیمارستان برسن دار فانی بای بای می کردن . هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم می شینه .خریت اندازه نداره واسه آدمهای بی فرهنگ . 

خدا بیامرز مهوش از هم بیشتر خاطر خواه داشت که من در کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر نوشتم و بعدا میارم اینجا. در ضمن از این خانم کتاب سودمندی در دست رس جوانان به اسم مضرات جلق بود که در دبیرستان  دست به دست زیر میز می گشت. این را من خوب به یاد دارم.

 

تا یادم نرفته : گاغذ برای ما خیلی ارزش داشت . وقتی تمام دوروی کاغذ رو می نوشتیم ، روش تمرین خط درشت می کردیم. بعد می بردیم میدادیم به بقالی خرما می گرفتیم. اون کلاه شیپوری درست میکرد و توش جنس میذاشت می فروخت. نمیدونم این مزخرفاتی که نوشتم براتون جالب هست یا نه . به هر حال خاطرات من بود.

تیر ماه 1369 از کتابی به همین نام

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 15, 2007

عرعر پس من خر

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی