گفنگوی دو زن
نگاه رشک بار
سالها ، همسایه ام را
در پشت پنجره اش
با چهره ای سرخ و خندان،
با عینک دودی می دیدم
یکبار از پشت پنجره اش
صدای سیلی شنیدم
ایستادم،، نگاه کردم
همسایه ام ، جلوی آینه
با چهره زرد
چشمانی اشک آلود دیدم
نگاه ام کرد، غمگین گفت ، دریغا
نمی توان، سیلی بر دیدگان زد
در درونم ، نگاه رشک بارِ
همسایگان دگر را ، به او دیدم.
نوشته شده در شعر
زیبا ترین شعر
زیباترین شعر
پرسید پس از عشق بازی چه می کنی؟
گفتم : عشق بازی ، سپس عشق بازی ، عشق بازی…
و،عشق بازی شعر سرودن است و معشوق همانند زیباترین شعری که سروده ای و هزارن بار آن را
خوانده ای و می خوانی ، و آرزوی خواندنش را داری. هر بار که نوازش اش می کنی، هر بار که دست اش را می فشاری ، هر بار که در آغوش ات می گیری ،هر بارکه او را می بوسی، زیری ، زبری ، بیتی ، نیم بیتی به آن اضافه کرده ای. معشوق زیباترین شعر بی انتهاست.
و، حتی زمانیکه در آغوش ات می فشاری ،جذب وجودت می شود، یکی می شوید، باز هم می ترسی گم اش کنی، لحظه ای فراموش اش کنی، فراموش ات کند ، به نام دیگری شود.
معشوق زیبا ترین شعر است که در تنهایی می خوانی.
زیباترین شعر بی پایان!
و ، عشق بازی شعر سرودن.
نوشته شده در منتشر نشده ها
غمگین به کنجی پناه می برم
غمگین به کنجی پناه می برم
بنا به خواهش چندین خبرگذاری از کشورهای کوناگون در آخر پذیرفتم مصاحبه ای با آنها ترتیب بدهم. محل مصاحبه دردفتر من تعین شد. چندین عکاس و فیلم بردار با تعداد زیادی خبرنگار با آریش گر و گریمور حضور یافتند. پیش از مصاحبه مرا گریم آرایش کردند و بنا به خواهش آنها پشت به کتاب هایم نشستم .
خبرنگار یکی از بزرگترین خیر گذاری ها ی تلویزیونی پس از سپاسگزاری من برای وقتی که به آنها داده بودم ، ومعرفی من به عنوان یکی از بزرگترین رمان و نوول وطنز نویس نویس ، شاعر معاصر جهان از من خواهش کرد که به سوالت آنها جواب بدهم.
لحظه من به خود لرزیدم ، و یک موجود عجیب غریبی شبح آسا کنارم پید شد که با چشمانی غضبناک به من اخم کرده بود . بین شصت و انگشت اشاره دست چپ اش یک چوب کبریت بود به من نگاه کرد و چوب کبریت را حواله ام نمود. ( با پوزش از خوانندگان گرامی به کسانی که دروغ می گویند من به جای منار
وتیر چراغ وبرق یا دست بیل ، چوب کبریت حواله میدهم ، چیزی که بگنجد.به ویژه به تاجران فرش)
خ(خبرنگاران) ــ ممکن است بفرمایید شما از چه زمانی مطالعه را آغاز کردید؟
م(من) ــ قبل از اینکه به مدرسه بروم اشعار شاهنامه و حافظ و مولوی را از بر بودم ، و با اشعار نیما و شا ملو هم آشنا بودم.
ش(شبح غضبناک) ــ مرتیکه نفهم فقط تو عمرت دو- سه دفعه شاهنامه و غزلیات حافظ را تو دست ات گرفتی ، اونم موقعی بود که ننه ات واسه عید خونه تکونی میکرد ، میخواست طاقچه اتاقتون را تمیز کنه ، این کتابها رو میداد دست ات. این کتابها جزء تزئین بود ، کسی سال به سال تو خونه شما لایش رو باز نمی کرد.(صدای شبح را به غیر از من کس دیگری نمی شنید)
خ ــ پس شما از زمان کودکی با ادبیات آشنا شدید؟
م ــ بله خانواده من به ادبیات علاقه مند بودند، و این علاقه را من از آنها به ارث بردم.
ش ــ پدر و مادرت سواد درست حسابی نداشتن،تو هم که از بچگی تنها با ادبیات بی ادب؛ سه تا کاف آشنا بودی.(فرهنگ بی فرهنگ ها)
خ ــ ممکن است از تحصیلات خودتون چند کلمه بفرمایید؟
م ــ در ایران من تمام وقت ام را به مطالعه می گذراندم، پس از گرفتن دیپلم دبیرستان ، تشخیص دادم که سطح دانشگاه های تهران برای من خیلی پایین است ، بدین جهت به خارج آمدم، در اینجا بعد از دوسال لیسانس حقوق گرفتم ، فوق لیانس در علوم اجتماعی ، دکترایم را در فلسفه موضوع دکترای من رابطه انسان و تلویزیون و را دیو نشریات در کشورهای عقب مانده است که اکنون برای دوره دکترا در دانشگاه های بزرگ دنیا از آن استفاده می شود.
ش ــ این چوب کبریت به فلان جای آدم دروغ گو، تو ایران که همه اش به لات بازی گذراندی ، در اینجا هم که هر سال بیشتر از سه ما سر کلاس درس نرفنی، و همیشه هم با چند تا مثل خودت از عرب و اروپایی و آفریقایی گرفته تا … دنبال الواتی و قمار بودی ، می توانستی بگویی لیسانس ات رو درباره باد معده گرفتی، همانی که در کتاب » هرچه بادا باد نوشتی، از قیافه ات هم پیداست که دکتر چه عرض کنم استاد در خریتی.
خ ــ بفرمایید از چه زمان آغاز به نوشتن کردید؟
م ــ نخستین شعرم به نام «خال در دهان» را در هفت سالگی در نشریه ادبی » پیوند گل سرخ » به نام مستعار نوشتم، و سپس در نشریات دیگربه داستان نویسی و مقالات سیاسی به انتقاد از دولت پرداختم .
ش ــ لعنت بر شیطان ،هفت سالگی که سرت را بخورد، در پنچاه سالگی هم تو نمی تونستی یک جمله بی غلط بنویسی. خال در دهان هم را افت می گویند مرض واگیردار ویروسی است.
خ ــ ممکن است نام چند نفر از نویسندگانی که در سطح شما هستند نام ببرید.
م ــ نویسندکان هم سطح من دو سه تا بیشتر نیستند، یکی از آنها سُلیمان رَشتی نویسنده ایرانی است ، با رمان معروف اش مادر زنان نیمه شب .
ش ــ مرتیکه ، سلیمان رّشتی نیست و سلمان رُشتی است. ایرانی نیست و انگلیسی هندی الاصل است. رمانش هم مادر زنان نیمه شب نیست و بچه های نیمه شب است، تو که سواد نداری مجبوری مزخرف بگی.
خ ــ نطرتان راجع به ادبیات کنونی ایران و جهان چیست؟
م ــ با زندگی مدرن امروزی ، و آمدن اینترنت هر کسی که از ننه اش قهر می کند وبسایت درست کرده و هر چه می خواهد می نویسد، با کمال تاسف دروان با شکوه چایکوفسکی و شوپن موتزارت هم گذشته است. نویسندگان دیگر کتاب نمی خوانند و فکر نمی کنند، و همین طوری یک چیزهایی سر هم می بافند.
ش ــ نفهم، اینهایی که تو نام بردی آهنگساز بودند ، نه نویسنده! مگر تو خیر سرت کتاب می خوانی و فکر
می کنی ، هرچی تو کله پوک ات میاد سر هم می کنی.
خ ــ خواهش می کنم ، التماس می کنم ، استدعا می کنم ، نام دو نفر دیگر از نویسندگان فرانسوی را هم ببرید.
م ــ صادق راهنما ، و صادق پودر ظرف شویی.
ش ــ بی سواد ، صادق راهنما نیست و صادق هدایت است. صادق پودر ظرف شویی نیست و صادق چوبک است، اینها ایرانی اند و فرانسوی نبودند.
خ ــ ممکنه نطرتان را راجع به رئیس جمهور کنونی بفرمائید؟
م ـ باید بگویم که خانه از پای بست ویران بود، اولین رئیس جمهور که آقای بنی صدر بشود ، میخواهید این یکی بهتر باشد، به نطرم آدم نفمهی است.
ش ــ از تو که نفهم تر نیست ، دیگ به دیگ میگه روت سیاه ، سه پایه میگه صل الله، اگر تو نامزد ریاست جمهوری بودی جز خودت و عمه ات کسی بهت رای نمیداد .
خ ــ نطر شما راجع به سیاست آمریکا ، و حمله به عراق چیست؟
م ــ سیاست آمریکا بنا شده بر استثمار و جهانخواری است، البته هر پر خوری بعد ش اسهال یا یبوست است . پیش از حمله آمریکا به عراق جورج بوش مرا به مزرعه اش در لوس انجلس دعوت کرد و نطرم را در این مورد پرسید. گفتم این یک اشتباه تاریخی است، شما فقط سرتاسر خاک عراق را با خاک یکسان کنید احتیاج به لشکر کشی نیست . جرج بوش گفت : اگر صدها هزار عراقی کشته شوند مهم نیست ، ولی اگر چند حیوان بی گناه زیر بمب های ما، سگ و گربه ، یا حیوانات باغ وحش بغداد کشته شوند چگونه می توانم جواب جمعیت چند ملیونی نفری حمایت از حیوانات آمریکا و سراسر دنیا را بدهم، حتی ممکن است همسر و مادر زنم هم از من قهر کنند.
خبرنگاران و پس از اینکه یکی ـ یکی به من دست داند و سپاسگزاری نمودند دفتر مرا ترک نمودند.
ش ــ من از چرندیاتی که تو گفتی عرق شرم بر پیشانی ام نشست ، مگر کسی تو را مجبور کره بود دروغ بگویی ، حرفهایی بزنی که در حد فهم و شعور تو نیست. مزرعه جرج بوش هم در تکزاس است. تازه تو کسی نیستی که رئیس جمهور آمریکا دعوت ات کند. از من خجالت نمی کشی ، از کسانی که حرفهای تو را می شنوند ، یا می خوانند خجالت بکش! گیرم آنچه که تو گفتی درست بود، تازه آنوقت مثلا چه کسی بودی؟ به جای این همه دروغ و لاطائلات سر هم کردن برو کمی کتاب بخوان .
اشک از چشمان شبح سرازیر شد و از شیشه پنجره خارج گشت و از دیده ام ناپدید شد.
خواننده گرامی من : پس از خواندن این داستان داوری را به عهده تو می گذارم ، هر گونه که می خواهید در باره من و شبح ام قضاوت کنید. ولی من که با بودن شبح ام ( وجدانم ) در کنارم این همه دروغ گفتم ، خود بزرگ بین بودم ، بی او بدون شک ادعای خدایی و پیغمبری و رهبری خواهم کرد ، بدین جهت» غمگین به کنجی پناه می برم» کتاب می خوانم
نوشته شده در منتشر نشده ها
ما آدم های نفهم
ما آدم های نفهم
ما آدم های نفهم خوب و بد خودمون رو تشخیص نمیدیم. برای مثال: نمیدونیم چرا هزینه زندگی انقدر میره بالا ، بنزین نایاب و گرون میشه ، گوشت گیر نمیاد، قیمت مسکن سرسام آوره. چرا زندانها پر از کسانی که کمترین انتقاد رو می کنن ، و …
وقتی مواد غذایی گرونن میشه ما کمتر می خوریم لاغر میشیم. بنزین گردون میشه پیاده می ریم ، این خودش ورزشه. گوشت و چربی هم به گفته تمام دانشمندان برای سلامتی خوب نیست. خونه نداریم تابستون تو هوای آزاد می خوابیم ، اینم برای سلامتی خوبه، زمستون هم تنگ هم تو یک سوراخی می تپیم ، اینم از مصرف سوخت جلوگیری می کنه. البته سوال پیش میاد که خود دولت مردان چرا این کار ها رو نمی کنن . اول اینکه فضولی به ما نیومده، دوم : مرگ با بهشت و حوری هاش خوبه برای همسایه. زندانی ها همه نوکر اجنبی جاسوس و اراذل قاچاقچی هستن . جواب بهتر از این؟ دولت مردان ما پای منقل خواب خوراک ندارن و فکر ما هستن و ما آدمها نفهم نمی دونیم.
نوشته شده در منتشر نشده ها
زنی در قفس
زنی در قفس
مرد وارد خانه شد ، مانند هر روز به طرف قفس مرغ عشق رفت و درش را باز کرد و گفت: بیا بیرون عزیزم ، بیا بیرون قشنگ ام،می دونی که دوست ات دارم، بیا من رو ماچ کن، میدونم که تنهایی، همین روزها یک جفت خوب و قشنگ ما مانی برات گیر میارم.
مرغ عشق از میله درون قفس پرید لب در قفس . مرد دست اش را جلوی مرغ عشق گرفت. مرغ عشق روی انگشت نشان مرد پرید. مرد با انگشت دست دیگرش، زیر گلوو چلیکدان و سر و بال های مرغ عشق را نوازش کرد. پس از آن دست اش را با مرغ عشق نزدیک صورتش برد و چشمهایش را بست . مرغ عشق به صورت و بینی و پشت چشمهانش نوک زد. گویی او را می بوسید. مرد از خود بی خود مست شد.
نوشته شده در منتشر نشده ها
خاطره یک نامه عاشقانه
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
غرق لذت پیری بودم
پیری همچو آینه ای کهنه و کدر است
لب پریده ، ترک برداشته و زخمی
دنیا در آن کهنه و کدر
زشت ، غمگیین و دردناک
در انتطار مرگ ،همراه با وحشت
اما ؛ اما من از لحظه های پیری ام لذت می برم
دختر جوان زیبا، تو را در آینه شفاف وجودم
تا دم زانویم می بینم
که بر آن نشسته ای
برایت قصه ای میگویم
از آن قصه های خوب ، خوب
تو سرا پا گوشی
چشم بر دهان من
می گویی قصه دگر بگو
می گویم : خسته ام ، فردا
امروز فردای دیروز است
و تو را ، امروز در آینه وجودم
در دیروز می بینم
پسر جوان رشید، تو را در آینه شفاف وجودم
بیشتر از بالای زانویم نمی بینم
با تو آنقدر بازی می کنم تا خسته شوم
می گویی باز هم
می گویم خسته ام ، فردا
امروز فردای دیروز است
تو را ، در آینه وجودم
در دیروز می بینم
که تو و او را، با سایه انگشتانم
قلقلک می دادم
غش و ریسه می رفتید
من، شاد، غرق لذت پیری بودم
این شعر( دور از جون شعر) احساس ام است و نوشتم. اگر خوشتان آمد که خوشحالم ، و گرنه شرمنده.
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
کهنه، کهنه
کهنه، کهنه
در این اطاق تنهایم،
با خاطرات نوی دیروز، امروز کهنه،
این دیوار، زمانی نو،کهنه.
این پرده ، زمانی نو،
دستهای ظریف زیبا رویی ، بر آن دوخته حلقه، کهنه،
دیروز آمد عتیقه فروش، خرید یک قالیچه،
نوی دیروز، کهنه.
به تمسخر گفتم اش : خریداری این عکس من و او
خندید، زمانی نو، کهنه.
این پنجره،زمان زیادی است نخورده رنگ،
شده هم رنگ من، بی رنگ، کهنه.
این بخاری دیگر ندارد گرما،
باید انداختش دور،
نه ، جایی نیست برای نو، کهنه.
باران ، حتی بارن، وفتی بر روی پنجره ام میبارد
تیره است ، کهنه.
آفتاب، از پس ساختمان روبرو
وقتی به من می رسد ، بی رمق ،کهنه.
به بیرون می نگرم، سنگ فرش کوچه
زمانی بوده نو، کهنه.
آن پیر زن،با عصا ، دست بر دیوار
زمانی زیبا، خیلی زیبا، نو، کهنه،
پنجره باز است، شاید بیافتد توپی در اطاق من،
صدای تاپ تاپ پای بچه ها، روی پله ها،
که از کهنگی نا له می کنند،
صدای ضربه ای بر در، دستی بیاید تو،
مثل دست کودکی من، که خیال می کنم دیروز بود،
بگوید: آقا ! بده توپ من.
جز آنهایی که هستند ، شبیه کودکی من،
همه چیز کهنه ، کهنه.
2 تیر 1369 ــ 23 ژوئن 1990 ـ فرهنگ بی فرهنگ ها
نوشته شده در Uncategorized, شعر
سومین نامه از دوست دیوانه ام. با تمام وجود
سومین نامه از دوست دیوانه ام . با تمام وجود
دوست عزیزم درود بر تو: دیروز سنگ فرش های خیابان مرا دوش به دوش به خانه آوردند. از آنچه درو دیوار و درختان و… به من گفتند می گذرم . روبروی خانه ام دیدم: دختر همسایه در باغچه خانه اشان با بچه گربه ای بازی می کند. بچه گربه او را چنگ می زند. دخترک همچنان با او بازی می کند، نوازش اش می کند. بچه گربه باز هم چنگ میزند، دخترک گناهش بخشیده او را عاشقانه در آغوش می گیرد و می بوسد و به صورت می چسباند.آیا من به اندازه بچه گربه ای نیستم که گناهم بخشوده شود؟ ایا من به اندازه دخترکی هم نیستم تا گناه دیگران را ببخشیم؟ بیا تا گناه یکدیگر را ببخشیم و عاشقی از سر گیریم.
دوست عزیز : روزی که با ما بودی چه سخنها که نگفتیم در سکوت، با نگاه ، با اشاره ، با لبخند . بد نگفتیم ز کس. نفرت و دشمنی همه از سخن می آید. وقتی تو رفتی بی نهایت غمگین شدم. در نگاهش غم خالی بودن جای تو را دیدم. راستی از زمانیکه سخن نمی گویم، بهتر می شنوم، آوای دلم را ، ندای دل دیکران را. نابینایان بهتر می بیندد . چشم بصیرت دارند . خاموشان گوش بصیرت.دوستم: بیا، باز هم بیا، مشتاق دیدارت هستم در سکوت. بگو بیایم ، با دل و جان میایم ، با دامنی از اشتیاق با تمام وجود. 20 اوت 2004
نوشته شده در دیوانه نیستید، بدون آنکه بدانید؟!

دیدگاه های تازه