دریغ نکنید !
نوشته شده در گاه نوشته ها, داستان کوتاه
خیالم آسوده نمی شد !
خیالم آسوده نمی شد !
گاهی یک ریگ ( تو کفش ام ) توی دلم می رود. با گذشت زمان بزرگتر می شود و آزارم می دهد. و تا ننویسم آسوده نمی شوم. من (مانند تمام پدران ، بیشتر مادرن) مجبورم فرزندانم را هر چقدر هم آزارم دهند، تحمل کنم . بارها دیده ام که پدر و مادری که فرزندی معلول دارند با چه مهر و عشقی، زندگی خود را وقف این فرزند می کنند. یا زن و شوهری که یکی از آنها بیماری مداوا نشدنی دارد. بهترین نمونه بانوانی که همسرشان در جنگ ، یا حادثه ای سخت آسیب دیده، با چه گذشت و فداکاری به او خدمت می کنند. این را داشته باشید !
یکی از دوستان که بنا به گفته خودش «آته» یعنی خدانشناس است ، و هر بار که کسی حتی در شعرش نامی از خدا می آورد بحث وجدل را با او آغاز می کند که تو که دم از روشنفکری می زنی چرا متوسل به خدا می شوی؟ کم و بیش دو هفته قبل عمو و زن عموی پیرش از ایران به دیدن او آمدند. چند روز پیش از آمدن آنها از من پرسید ، راستی تو جانماز و مهر نداری ، قبله کدام طرف است؟ این شخص با اینکه به خدا عقیده ندارد و همیشه خود را «آته » معرفی می کرد، برای خاطر عمو و زن عمویش با گذشت و فداکاری به خاطر رضایت خاطر آنها، در به در دنبال جانماز و مهر می گشت . این را هم داشته باشید.
با اندیشیدن به نوشته بالا که همه ما نمونه آنها را بسیار دیده ایم، ویا گرفتارش هستیم و با گذشت و فداکاری تحمل می کنیم. فکر کردم؛ اگر یک در هزار آن را در مورد همه ( دیگران) به کار ببریم ، می توانیم بدون جدال و تنفر با عشق و احترام با یکدیگر زندگی کنیم.
پوزش می خواهم . هدف ام پند دادن نبود. یک درد دل بود با شما. اگر نمی نوشتم خیالم آسوده نمی شد.
نوشته شده در کوتاه گفتار
آبـــــــــــرو
نوشته شده در منتشر نشده ها
کو مشتری
کو مشتری
در این بازار زندگی
مطاع حجره ها ریاست
حجره اشان پر زمشتری
دخل اشان پر
کاسبان شاد
خریدار با تزویر می پردازد
به دروغ فسم می آراید
به صد چندان آبش می کند
در این بازار زندگی من هم دکه ای دارم
مطاع ام عشق است
کسب ام کساد
کو مشتری . 8 اوت 2004
نوشته شده در شعر
علت روشنی چراغ
علت روشنی چراغ
اکبر رفیق همدانی ام می گفت: سالها قبل از انقلاب که مجرد بودم ، اغلب با رفقا می رفتیم به رستورانی در انتهای خیابان بوعلی در همدان که تا ساعت دو ـ سه بعد از نیمه شب بزن و بکوب بود. وقتی نیمه شب مست به خانه برمی گشتیم، چراغ های رنگی اتاق های خانه های بوعلی را می دیدیم ، به هم می گفتیم : خوش به حالشان دارند عشقبازی می کنند.
زد و خودمان زن و بچه دار شدیم . بعد از آن اگر گاه و گداری نیمه شب از خیابان بوعلی می گذشتیم ، و همان چراغ ها را می دیدیم ، می گفتیم : بیچاره ها دارند بچه شیر می دهند، یا کهنه اش را عوض می کنند.
اگر ممکن است به این وب سایت بروید و بگوئید چه چیزی از آن زمان تا به حال عوض شده است .
نوشته شده در منتشر نشده ها
چه پرسشی خواهید کرد ؟
چه پرسشی خواهید کرد ؟
گاهی در نشریات داخل ایران سخنان دولتمردان را می خوانم. از آقای خامنه ای گرفته تا آقایان احمدی نژاد و رفسنجانی و سایر دولتمردان . به نظرم شگفت آور و غیر سیاسی و بی آگاهی از جو جهانی ، حتی بی خبر از افکار عمومی داخل ایران است. گویی همه دولت مردان از هم چاپلوسی می کنند . همه تظاهر و پرده پوشی می کنند .همه از هم می ترسند. نمی دانم از چه کسی؟ امیدوارم اشتباه کرده باشم .
این سوال برایم پیش آمد! اگر یکی از این آقایان صاحب مقامی بالا درایران را در جلسه ای ببینم ، با احنرام ، بدون اینکه توهینی به او کرده باشم ، از او چه خواهم پرسید ؟ آیا او بدون ترس به پرسش من پاسخ خواهد داد ؟ راستی شما از او چه پرسشی خواهید کرد؟
نوشته شده در کوتاه گفتار
گربه ارشاد شده
هی دکمه ها، چقدر قشنگ اید دکمه ها!
راستی فکر کرده اید ! دکمه ها چقدر قشنگ اند. بیش از صد جور دکمه به شکل ها و اندازه های و رنگ های گوناگون وجود دارد ؟ از جنس های گوناگون. از چوب ، استخوان ،سنگ ، صدف ، فلز ، شاخ ، دندان… ، چندی با روکش پارچه ای به رنگ لباس. چندی با نقش نگار ، چندی با نوشته.
دکمه ها ، هی دکمه ها ،چقدر شما قشنگید دکمه ها.
راستی اگر یک روز به شما خیره شدم ، سرزنشم نکنید، دارم به دکمه ها تون نگاه می کنم. یک ماه پیش یک نفر را دیدم که دکمه طلائی کتش آویزون بود ، داشت می افتاد. آخه اگه می افتاد گم می شد، زیر پا له می شد. دکمه به اون قشنگی . رفتم جلو و بهش گفتم : داره دکمه تون میوفته ! اول یک نگاه خشم آلودی به دکمه انداخت و سپاسگزاری کرد ، با یک حرکت سریع دکمه رو کند و گذشت تو جیبش . دلم واسه اون دکمه کباب شد. سه روزپیش باز همون شخص رو با همون کت دیدم ، جای دکمه اش خالی بود ، جای اون دکمه قشنگ . با ترس و شک ، رفتم جلویش و گفتم : پوزش می خوام ، دکمه تون افتاده . خندید و گفت : تو جیبمه یادم رفت بدوزم ، کسی ندارم واسم بدوزه. گفتم : مگه میشه وقتی آدم دکمه های به این قشنگی داره کسی رو نداشته باشه. زد زیر خنده و گفت : دیوونه ای؟ با لبخندی غمگینی شونه هام را بالا انداختم و گفتم : میخوای واست بدوزم. گفت نه خودم میدوزم . نمی خوام مزاحم تو بشم .
امروز صبح دیدمش . دکمه اش رو دوخته بود. تا من رو دید خندید و اومد جلو و گفت: نگاه کن دوختمش . خوشحال گفتم سپاسگزارم . دکمه رو با سر انگشت نشانم نوازش کردم . خندید و گفت: دیوونه ای!
دکمه ها ، آخ دکمه ها شما چقدر قشنگید دکمه ها .
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان بلند
درد و رنج زن بودن!
درد و رنج زن بودن!
پرویز و فرزانه ، دوستان جوانم که تازگی ازدواج کرده اند در حدود یک ماه پیش مرا برای شام دعوت کردند. برادر بزرگ پرویز ، همایون که چند روزی می شد که از ایران آمده بود، هم حضور داشت. چون این زن و شوهر تمام روزهای هفته را کار می کنند و وقت نداشتند با همایون به خرید بروند ، از من خواهش کردند که اگر امکان دارد ، یکی دو روزی این کار را بکنم. من هم پذیرفتم .
روز بعد من با همایون به یک مغازه لباس فروشی رفتیم . خانم جوان فرشنده طبق عادت با لبخندی از ما اسقبال کرد. و چون من این خانم را از زمان نوجوانی اش می شناختم ، و با پدر و مادرش هم آشنا بودم . برای ما قهوه درست کرد و من حال پدرو مادر همسرش را پرسیدم. او هم با روی باز و لبخندی جواب مرا می داد. در ضمن به خاطر آشنایی با من در خریدی که کردیم تخفیف هم داد.
وقتی از مغازه لباس فروشی خارج شدیم ، اولین حرف همایون این بود: دیدی زنه می خندید ، راه می دادا! من جوابی به این حرف او ندادم . درد سرتان ندهم، در خیابان تنه من به تنه خانمی خورد. من پوزش خواستم ، خانم هم با لبخدی جوابم را داد و به راه خود ادامه داد. باز هم همایون گفت : دیدی خندید . راه داد ، حتما میذاره . چند بار دیگر با لبخند خانمها در فروشگاه ، یا رستوران بر خورد کردیم . همایون همان حرف قبلی اش را تکرار کرد. بعد از مدتی عصبانی شدم گفتم : هرکی این قیافه ..ی و عنتر تو رو ببینه خنده اش می گیره ، ندیدی که مردها هم می خندند. قیافه همایون برایتان قابل تصور است. البته این اولین بار نبود که با این نوع حیوانات از جنگل وطنم روبرو می شدم!
در این جا خیلی معمولی است ، اگر دو نفر از کنار هم بگذرند ، لبخندی به هم بزنند. اگر شما خانمی یا آقایی را چند بار در جاهای مختلف ببینید ، با لبخندی به هم سلام کنید، یا چند کلمه درباره بدی و خوبی هوا حرف بزنید.
در یکی از وبسایت ها از خانم جوانی از آمریکاخواندم : پس از سالها به تهران رفتم . سوار تاکسی شدم . راننده تاکسی با وجود سه نفر مسافر پشت نشسته سر ما بودند،به بهانه دنده عوض کرد دستش را روی رون من می کشید. با عصبانیت جلوی یک چراغ قرمز پیاده شدم . یکبار دیگر در تاکسی دیگری عقب نشسته بودم . پنجره باز بود. جوانی پشت فرمان ماشین دیگر به من لبخند زد. من هم بی اراده مطابق معمول غرب لبخند زدم . وقتی در مقصدم از تاکسی پیاده شدم ، آن جوان را دیدم ، جلو آمد و به من آب نبات تعارف کرد. کوتاه بگویم ، یک مردی به من سیگار تعارف کرد ، یکی دیگر ساعت پرسید. چندین بار حرفهای رکیک شنیدم . یکبار سوار ماشین یک مردی شدم . بدون اینکه کلمه ای با من حرف بزند مرا به مقصدم رساند ، مقدار پولی هم که قرا بود به او پرداختم . وقتی پیاد شدم ، افسوس خوردم که از این مرد تشکر نکردم ، به خاطر اینکه ! به من سیگار تعارف نکرد ، از من فندک نخواست ، اسم و شماره تلفن آدرسم را نپرسید. دستش را به من نمالید . دنبالم راه نیافتاد . رکیک ترین حرف ها را به من نزد…
بانویی در وبلاگ خود نوشته بود: دختری هشت ساله دارم ، بسیار شاد و خندان .با کوچکترین چیزی صدای قهقه اش
بلند می شود. ننگ دارم از اینکه به او باید بیاموزم . وقتی بزرگ شدی در کوچه توی صورت مردان نگاه نکن ، اگر با مردی روبرو شدی همیشه اخم کن، و گرنه مردان به عنوان مختلف مزاحمت می شوند.
خانم جوان دیگری نوشته بود: بچه بغل از خانه ام به خانه مادرم می رفتم . بسیاری از مردان ، با وجود اینکه می دیدند بچه بغلم هست ، مرتب مزاحم من می شدند و متلک بارم می کردند .وقتی به خانه مادرم رسیدم از شدت ناراحتی اشکم جاری شد . خانم دیگری می نویسد: ما مرد و زن در ایران با هزار جور مشکلات اجتماعی روبرو هستیم که در کشورهای اروپایی سابقه ندارد. ولی زن بودن هزار بار بر این مشکلات می افزاید. شما خبر ندارید از دردو رنج زن بودن در ایران.
بر جسب تصادف با یک جوان شهرستانی در بروکسل بر خورد کردم که از لندن برای گردش آمده بود. وضع روحی بسیار بدی داشت . به گفته خودش دو ماه در یک بیمارستان روانی در لندن بستری بود. علت بیماریش هم این بود که ، بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
رایانامه ای[ایمیل] از تهران
نوشته شده در منتشر نشده ها


دیدگاه های تازه