مست می کنم!
سرِ خُمِ خاطرهها می گشایم،
جام به دستان را فرا میخوانم،
جام ها پر ز می، می کنم
نوش، نوش ، نوش
من ساقیام،
ولی، ز می پرهیز می کنم
تنها ،ز چشمان مستِ، مستان،
مست می کنم.
زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم
مادرم لاغر و ریزه میزه بود.وقتی خیلی کوچک بودم، در آغوش مادرم ، حتی وقتی چهار زانو نشسته بود، احساس امنیت و آرامش نمی کردم. ولی در آغوش شیرین خانم همسایه آسوریمان، که زنی چاق و قد بلند بود، حتی وقتی ایستاده بود، احساس آرامش می کردم. هر وقت شرین خانم را می دیدم، به طرفش می دویدم، او مرا بلند می کرد و به سینه اش می فشرد و لبانش را به صورتام می چسباند و دور خودش می چرخید. من از ته دل می خندیم. مادرم با شوخی وخنده، به شیرین خانم می گفت: خانم شما چکار کردین که این کره خر وقتی شما را می بیند ، به طرف تان پرواز می کند؟
اکنون، وقتی شیرین خانم را لاغر و خمیده، عصا بر دست می بینم ، باز هم به طرفش پرواز می کنم. او با چشمان کم نورش، در یکی دو قدمی مرا می بیند،با زحمت کمر راست می کند، دست هایش را بالا می برد.من خم می شوم ، او را در آغوش می گیرم، به خودم می چسبانم ، لبام را بر پیشانی اش می فشارم.
روانش شاد! مادرم دیگر نیست، اگر بود حتما می گفت: خانم شما با این نره خر چکار کردید، که هنوز به طرف تان پرواز می کند.
22 خرداد 1387 ــ 11 زوئن 2008 . بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها
همه سر بر گرداند!
ساکت ، دستم در دستش، روبرویش نشسته بودم .با ذوقی کودکانه ،گفت و گفت و گفت؛از اینکه چقدر مرا دوست دارد. وسپس گفت: توهم بگو چقدر مرا دوست داری…؟!
هرچه اندیشیدم تا با زیباترین واژها، با بزرگترین شماره ها ، بگویم چقدر دوستش دارم، نتوانستم. زیباترین ها در نظرم برای او زیبا نبودند ، بزرگترین شماره ها، کم. از ناتوانی ام غمگین، در چشمانش خیره شدم.
احساسم را در چشمانم خواند. با لبخندی زیبا، چشمانش برقی زد و نیم خیز شد و بوسه کوچکی بر لبم زد. همه، لحظه ای، سر برگرداندند.
۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ــ ۵ ژوئن ۲۰۰۸
نوشته شده در منتشر نشده ها
نوشته شده در منتشر نشده ها
تحسین می کرد !
دختر ، با لبی خندان، چهرهای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،مینشست ، بر میخاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد. گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.
آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمیدانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟
ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقصشان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.
نوشته شده در منتشر نشده ها
مامان جان
امروز ظهر فسنجان درست كردم با بادام به جاي گردو، و به جای رب انار به آن خامه زدم ، مقداری شكر و زيره و نعنا و كشمش با گوشت مرغ بدون چربي و پوست، نيم پز شده به آن اضافه كردم و گذاشتم با كمترين حرارت سه ربع ساعت بپزد و قبل از اينكه بكشم فلفل درشت آسياب شده به آن زدم، به طوري كه ذرههاي فلفل زير دندان ميآمد و تند شيرين بود، به جاي ترش شيرين، جاي شما خالي، خوشمزه شده بود. مقداري هم براي آقاي جهانزاده بردم، ايشان خوردند و تعريف كردند. البته خواهيد گفت: اين همه چيز ميتواند باشد جز فسنجان. حق با شماست، اسمش را ميگذاريم مامان جان.
از کتاب «دوپای چوبی در دادگاه الهی» که امیدوارم به زودی چاپ شود.
نوشته شده در منتشر نشده ها
«اسم مستعار»
لندن بودم براي داستان خواني در ضمن سري هم به يكي از مغازههاي ايراني زدم، ميخواستم مقداري شيريني و ترشي و زرشك بخرم يا سماق. مشغول سوا كردن خيار بودم كه يكدفعه يك آقائي با ريش و پش انبوه و عينك سياه به من لحظهاي خيره شد، و گفت: اردوخاني خودتي. گفتم: با اجازه شما بله. قبل از اينكه بتونم حركتي بكنم دست انداخت گردنم و ماچ و بوسه. من در حاليكه خشكم زده بود گفتم: معذرت ميخوام آقا شما رو به جا نميارم.
ـ چطور به جا نمياري؟ آ، د منو نميشناسي؟.
هر چي به مغز عليل خودم فشار آوردم كسي به اسم آ، د يادم نيامد. گفتم: قربان معذرت ميخوام من واقعاً شما رو به جا نميارم. سرش رو آورد دم گوشم آهسته گفت: رمضانقلي خال بنفش سياه باز. يكدفعه دوزاريم افتاد و دوباره با هم ماچ بوسه كرديم من معذرت خواستم از اينكه همون لحظه اول ايشان
نوشته شده در منتشر نشده ها
دیدگاه های تازه