متکا و بالش !
حسین اقا خانه هوشنگ خان مهمان بود . داشتند با هم چایی می خوردند و حرف از همه جا و هیج جا می زدند. صحبت رسید به مهرداد، برادر هوشنگ خان که چهل سال دارد، ولی هنوز زن نگرفته. حسین آقا از خوبی تشکیل خانواده گفت تا که رسید به خوبی زنش! که آره ، پونزده ساله زن گرفتم. قبل از اینکه زن بگیرم هر شب دنبال الواتی بودم، ولی از وقتی که زن گرفتم یک شب هم دنبال الواتی و عرق خوری نرفتم. به خدا قسم زنم یک پارچه خانمه. یک چیزی هم داره که خیلی از زنهای دیگه ندارن؟! اونم باسن بزرگشه!! یه وقت ها به پهلو می خوابه و کتاب یا مجله میخونه. من میرم پشتم رو به باسن اش تکیه میدم ، یک چیزی هم دستم می گیرم می خونم. میشه پشتی من! وقتی خسته میشم، میگم: عزیزم ممکنه دمر بخوابی که متکای من بشی؟ اونم بدون اینکه حرفی بزنه با خنده، این کار رو می کنه!
هوشنگ خان گفت: یک بالش کوچولوی نازک دارم، به جون دو تا بچه هام نوکرشم. جون بخواد ازش دریغ نمی کنم!
یکشنبه 17 شهرویر 1387 ــ 7 سپتامبر 2008 بروکسل. این طنز آمد تو مخم و نوشتم.

دیدگاه های تازه