نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 14, 2008

نرنجیدم !

نرنجیدم!

 

میان دو آینه

صدها نقش خود دیدم.

شنیدم،

نقش ها در گوش هم نجوا می کردند،

ابله ، ابله ،ابله،

به نجوای نقش ها، خندیدم،

ز نجوایشان،

                  نرنجیدم.

از کتاب » دو پای چوبی در دادگاه الهی» کم وبیش در ششصد صفحه امیدوارم برای اول هفته سپتامبر آماده شود. 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 13, 2008

حادثه

حادثه

 

حاصل حادثه ای هستم،

 نه خود آفریده،

 حتی ،نه شاهد بوده،

حاصل ، شبی حوصله سر رفته،

دو نفر،

     به هم به هم چسبیدند.

 

از کتاب » دو پای چوبی در دادگاه الهی» امیدوارم به زودی چاپ شود.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 13, 2008

مامان جان

مامان جان

 

امروز ظهر فسنجان‌ درست‌ كردم‌ با بادام‌  به‌ جاي گردو، و به جای‌ رب‌ انار به‌ آن‌ خامه‌ زدم‌ ، مقداری شكر و زيره‌ و نعنا و كشمش‌ با گوشت‌ مرغ‌ بدون‌ چربي‌ و پوست‌، نيم‌ پز شده‌ به‌ آن‌ اضافه‌ كردم‌ و گذاشتم‌ با كمترين‌ حرارت‌ سه‌ ربع‌ ساعت‌ بپزد و قبل‌ از اينكه‌ بكشم‌ فلفل‌ درشت‌ آسياب‌ شده‌ به‌ آن‌ زدم‌، به‌ طوري‌ كه‌ ذره‌هاي‌ فلفل‌ زير دندان‌ مي‌آمد و تند شيرين‌ بود، به‌ جاي‌ ترش‌ شيرين‌، جاي‌ شما خالي‌، خوش‌مزه‌ شده‌ بود. مقداري‌ هم‌ براي‌ آقاي‌ جهان‌زاده‌ بردم‌، ايشان‌ خوردند و تعريف‌ كردند. البته‌ خواهيد گفت‌: اين‌ همه‌ چيز مي‌تواند باشد جز فسنجان‌. حق‌ با شماست‌، اسمش‌ را مي‌گذاريم‌ مامان‌ جان‌.

از کتاب «دوپای چوبی در دادگاه الهی» که امیدوارم به زودی چاپ شود.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 12, 2008

«اسم‌ مستعار»

 «اسم‌ مستعار»

 لندن‌ بودم‌ براي‌ داستان‌ خواني‌ در ضمن‌ سري‌ هم‌ به‌ يكي‌ از مغازه‌هاي‌ ايراني‌ زدم‌، مي‌خواستم‌ مقداري‌ شيريني‌ و ترشي‌ و زرشك‌ بخرم‌ يا سماق‌. مشغول‌ سوا كردن‌ خيار بودم‌ كه‌ يكدفعه‌ يك‌ آقائي‌ با ريش‌ و پش‌ انبوه‌ و عينك‌ سياه‌ به‌ من‌ لحظه‌اي‌ خيره‌ شد، و گفت‌: اردوخاني‌ خودتي‌. گفتم‌: با اجازه‌ شما بله‌. قبل‌ از اينكه‌ بتونم‌ حركتي‌ بكنم‌ دست‌ انداخت‌ گردنم‌ و ماچ‌ و بوسه‌. من‌ در حاليكه‌ خشكم‌ زده‌ بود گفتم‌: معذرت‌ مي‌خوام‌ آقا شما رو به‌ جا نميارم‌.

ـ چطور به‌ جا نمياري‌؟ آ، د منو نمي‌شناسي‌؟.

 هر چي‌ به‌ مغز عليل‌ خودم‌ فشار آوردم‌ كسي‌ به‌ اسم‌ آ، د يادم‌ نيامد. گفتم‌: قربان‌ معذرت‌ مي‌خوام‌ من‌ واقعاً شما رو به‌ جا نميارم‌. سرش‌ رو آورد دم‌ گوشم‌ آهسته‌ گفت‌: رمضانقلي‌ خال‌ بنفش‌ سياه‌ باز. يكدفعه‌ دوزاريم‌ افتاد و دوباره‌ با هم‌ ماچ‌ بوسه‌ كرديم‌ من‌ معذرت‌ خواستم‌ از اينكه‌ همون‌ لحظه‌ اول‌ ايشان  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 8, 2008

چشمان من را می زد!

داستانی بلند در دوخط. در خانه بانوان جوانی مهمان بودم؛چای آوردند؛گفتم: قاشق چای خوری می خواهم؛یکی از بانوان نیم خیز شد؛ بانویی دیگرکه هنوز ایستاده بود، به اوگفت : بنشین!؛رفت و قاشق چای خوری آورد.چشمان دو بانو از شادی با مهری فرزندانه به  پدر به من برق می زد؛ برق چشمانشان شادشان در قاشق چایخوری، چشمان من را می زد.
19 اردیبهشت 1387 ــ 8 مه 2088 ــ اردوخانی ــ بلژیک

 

 

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 7, 2008

روز معلم !

روز معلم !

امروز مانند خیلی از روزهای دیگر با دلی غمگین به یاد معلم هایم افتادم. برایم اغلب پیش می آید که یاد این انسانها که با فقر می ساختند، ولی می خواستند ما را انسان هایی شرافتمند و در خدمت ملت برای یک فردای بهتر بسازند، بیافتم. برای من هر روز روز معلم است.

 

امروز یکی از خاطراتم از معلم دبستانیم به یادم آمد.

من شاگردی درس نخوان ، شیطان و لات ،کلاس پنجم، دبستان قریب، نزدیک دروازه دولاب بودم. معلم ما آقای بهبودی انسانی شریف و با ایمان بود. خواهرم هم معلم همان دبستان بود. وقتی دید معلم، مدیر و ناظم از دست من جانشان به لبشان رسیده، به اقای بهبودی گفت: این بچه را کمی تشویق کنید.

(کاشکی می توانستم این مرد( مردان و زنان)  بزرگ را ببینم و دستش را ببوسم. یک روز با چشمانی پر از اشک به من گفت: اگر تو یکی کمی، فقط یک خورده درس بخوانی شاگرد اول می شوی، ولی من …! بگذریم)

 

آقای بهبودی بنا به خواهش خواهرم مرا چند روزی تشویق کرد، ولی من عوض شدنی نبودم. تا اینکه پس از چند روز خسته و عصبانی مرا پای تخته فراخواند. من سر به زیر در حالی که زیر چشمی کلاس را می پاییدم ، آقای بهبودی به بچه ها گفت : یک دست خوب برای جناب آقای ابوالفضل اردوخانی بزنید. بچه ها دست زدند. سپس گفت: حضرت اشرف خیلی خوش چس هستند، دم باد هم می نشینند. خیلی خوب درس می خوانند ، خواهر محترمشان می فرمایند تشویقش کنید. باز هم برای ایشان دست بزنید.رو به من کرد و گفت: حضرت اشرف بفرمایید سر جایتان ( ته کلاس )بنشینید! یادشان گرامی و روان شان شاد.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 4, 2008

نیرنگ دانشمندان اسراییلی !

 

نیرنگ دانشمندان اسراییلی !

نخست باید یکی از تجربیات خودم که ریشه تاریخی آن به پیشدادیان می رسد را بگویم ، و سپس به مطلب اصلی( نیرنگ دانشمندان اسراییلی) بپردازم.

 

عمو مظفرم در ده ما به مجردی که هوا رو به گرمی می رفت یک تکه فلز( اغلب نعل خرش که سابیده شده بود) در آبشخور مرغ ها می انداخت ، تا زنگ بزند. این زنگ سبب ریختن پرهای مرغها می شد، تا از گرما خفه نشوند. این اختراع ریشه تاریخی دارد که به زمان پیشدادیان بر می گردد. و نبوغ ما ایرانیان را می رساند.

 

یکی از دانشمندان اسراییلی با استفاده از همین تجربه تاریخی ما مرغهای پرورش داده که پر ندارند. در نتیجه در هوای گرم از گرما خفه نمی شوند. البته شما می توانید قیافه این مرغها را تصور که کنید که چقدر زشت هستند، ولی برای (خروس) عاشق و دیوانه مرغ زشت وجود ندارد. لیلی را باید از چشم مجنون دید. مرغ لخت را باید از چشم خروس دید. قوقولی قوقول.

 

همین داشندان مرغ های پروش داده اند که چند تا پر در سینه و چند تا پر دور کمر دارند. این مرغها جهت رقص عربی برای خروس های سلطان های عرب هستند.

تصور کنید: سلطان خروس در در سالنی بزرگ روی مخده درقصر( قفس مرغ وخروس های عرب هم قصر است) نشسته.کولر ساخت آمریکا هم هوا را خنک می کند . شاهزادگان و روئسای قبایل خروس هم دو طرفش گوش تا گوش نشسته اند، و مرغها مشغول رقص عربی هستند. خروسها مشغول کشیدن غلیان ونوشیدن شربت و چای نعنا هستند، یا دیس های گندم و جو ذرت جلوی آنهاست و در حالیکه با ولع چشم به باسن مرغها دارند به دانه به دانه آن نوک می زنند.

چرا دانشمندان اسراییلی این همه به فکر خروسان عرب هستند؟ برای اینکه اگر سرشان با مرغها در حال رقص عربی در حرم گرم نباشد، به فکر حمله به اسراییل میافتند، و بی جهت( به خاطر فلسطینی ها ) کشته می شوند. حالا چرا بعضی از خروس های ما ، خروس تر از خروس عربها شده اندو مرتب قوقولی قوقول می کنند، نمی دانم ؟  

 

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 29, 2008

شرمی ز دیوانگی ندارم !

 شرمی ز دیوانگی ندارم !

24 آوریل به دعوت دوست ارجمندم ناصر زراعتی به گوتنبرگ ( سوید) رفتم. شب هم در نشست فرهنگسرای اندیشه، هنر و ادبیات گوتنبرگ ، که با زحمت دوست ارجمند دیگرم  جواهری برپا شده بود برای عده ای از دوستان، برخی از داستان هایم را خواندم.
            ناصر زراعتی؛ مردی بزگ در کتابفروشی کوچک
 روز بعد در کتابخانه ناصر زراعتی بودم که ساختمانی توجهم را جلب کرد.


روبروی این کتابخانه کلیسای پروتستان بسیار زیبا و معروفی به نام اسکار فردریک ( بنا شده در سال 1893 به نام شاه اسکار فردریک دوم) که بر روی سخره ای قرار دارد، جسمم روانم به درون این      کلیسا کشیده می شد. به کلیسا رفتم، هیچ کس به جز من در آنجا نبود.  
                     نمای بیرونی کلیسای اسکار فردردیک دوم
ساعتی نشستم و گوشه کنار درو دیوار سقف کلیسا را تماشا کردم. یکباره احساس کردم محتاج بوسیدن انسانی به عنوان زیباترین ،کاملترین و بهترین نشان از خدا هستم.  دریغا که تنها بودم. از کلیسا خارج شدم . روبروی آن چشمم به دفتر و کتابخانه کلیسا افتاد. رفتم زنگ دفتر را زدم و گفتم می خواهم پدر روحانی را ببینم.


انتطار داشتم مردی بین سی تا هشتاد ، نود سال را ببینم. ولی خانم جوان زیبایی آمد و گفت: من پاستور( ترجمه می کنم پیش نماز، یا واعظ ، نمیدانم این ترجمه درست است یا نه) این کلیسا هستم.
                           من و واعظ کلیسا
 با خنده و کمی شرم گفتم من نامم اردوخانی است، ایرانی هستم ، نویسنده ام. نویسندگان خیال پرداز و دیوانه اند، در بروکسل زندگی می کنم. مسیحی هم نیستم، مسلمان زاده ام ،و آرزویم را برایش گفتم، و  افزودم ، اگر همسر شما، یا پدرتان ، یا هرکس دیگری بود ، این خواهش را از او می کردم. او هم گفت: هیچ اشکالی ندارد . با هم به درون کلیسا رفتیم. پیشانی اش را مقدسانه در مکانی مقدس بوسیدم. اگر بگویید دیوانه ای، شرمی ز دیوانگی ندارم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 20, 2008

دخترک سرم کلاه گذاشت !

دخترک سرم  کلاه گذاشت !

کلاهم را سر دخترک گذاشتم و به او گفتم : اگر یک ماچ  بدی، دو تا ماچ به تو می دهم.

ماچم کرد. من هم با سایه لبانم بر دو گونه اش بوسه زدم.

سپس در چشمانم نگریست و گفت : حالا اگر تو یک ماچ به من بدهی من دو ماچ به تو می دهم. صوتش را جلوی صورتم آورد و من آنچنان کردم.

دخترک دو ماچ آبدار بر دو گونه ام زد و با لبخندی شیطانی کلاه را از سرش برداشت و سر من گذاشت.

دخترک سرم کلاه گذاشت !

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 17, 2008

مرد خوب !

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی