نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2023

حلبی آباد!

سفارش (وصیت) کرده ام پس از مرگم مرا بسوزانند، خاکسترم را بر باد ندهند، هوا را آلوده نکنند، بر چمنی ریزند، شاید، آن هم شاید علفی از خاکستر من بروید، پرنده ای بر آن نوک زند. تنها  و تنها بهره ای که از من برده خواهد شد، همین خواهد بود. شاید هدف از به دنیا آمدن ام همین بوده و نمی دانم؟
آشغال هایی که ما به جود می آوریم دنیا را فرا گرفته. دریاها را فرا گرفته، در کنار شهر های بزرگ آشغال دانی ها سر به آسمان کشیده اند. در این میان آن ها، کرم، سوسک، موش می لولند.
سگ های ولگرد، گربه های گم گشته بی صاحب و لاغر مردنی با خوردن سوسک و موش و کرم شکم خود را سیر می کند. صدها انسان  بیمار و درمانده،آشغال ها را زیرو رو می کنند، تا بلکه  نان کپک زده ای، میوهِ گندیده ای، بیابند، تا با خوردن آن چند روزی بیشتر زنده بمانند. چندی گاغد پاره ها، کارتون ها، حلبی ها و پلاستیک، و . . . با زجر فراوان جمع می کنند، تا با فروش آن، چند سیگار،یا حشیش و شیشه بخرند و بکشند، تا ازدرد رنج شان لحظه کاسته شود.  
چه بسیاری که ما انها را ولگرد و بی خانه مان مان می نام ایم،جسم شان زیر این کوه آشغال بی نام نشان فرو رفته و خوراک، کلاغ ها و لاشخورها و موش ها و کرم ها شده.
 
دولت به دور این آشغال دانی ها دیوار حلبی می کشد، رنگارنگ می کنند، شهری به نام حلبی آباد پدید می اید، تا از دید ارباب و مهمانان خارجی اش پنهان بماند، تنها شکوه و جلال شاهانه شان را به بیگانگان با سر آفزی بنمایند.

کوروش بخواب که ما بیداریم. آشغال دانی را ها پنهان می کنیم.


کشاورزان فراری از انقلاب کشاورزی بیشتر و بیشتر، به شهر روی می آورند، جایی ندارند، کاری ندارند، گرسنه اند. هزاران هزار به حلبی آباد پناه می برند. از رودباری کوچک با انقلاب سیلی خانه مان بر انداز برپا می کنند. دریغا که نیز قربانی این سیل می شوند.

نوشتار به درازا کشید، نمی خواستم در این باره قلم فرسایی کنم. هدف ام پر نوشتاری این بود که بگویم: بزرگترین آشغال دانی دنیا در سر من است، تنها و تنها من بوی گّندش را حس می کنم و رنج می برم، درد می کشم، تنها هجو است که درد و رنج را کمی ارامش می بخشد و می نویسم.
خوشا به حال کلاغ که کونش، نسبت به بدن اش از سرش دور است. ولی من مسکین محتوای سرم، نزدیک بینی ام است، و بوی گندش را با تمام وجود حس می کنم.
31 خرداد 1402 ــ 21 ژوئن 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 19, 2023

ای برادر شاد باش!


چندی پیش نظری دادم، در نوشتار دوست ارجمندم « حسین دولت آبادی»
ایشان پاسخ داد: یک زبانزد ( ضربالمثل) چینی می گوید: من ماه را با انگشتم به او نشان دادم، او انگشت مرا مرا دید.
ای برادر: بدون شک داستان «بزرگترین لذت زندگی» مرا خوانده ای!
 در پیش گفتار کتاب «سلام روسپیان» نوشته ام: من زندگی را از دید مردگان می بینم، برای مرده چه تفاوت که زندگان چگونه در باره او می اندیشند. بدین جهت چه هرچه در سر دارم می نویسم. هر کاری که کرده ام، زندگی با روسپیان، قمار بازی، کبوتر بازی و  . . . در کتاب ها و داستان هایم نوشته ام. با کتاب «بادا باد» من آشنا هستی که نزدیک 130 صفحه در باره گوز نوشته ام. (این کتاب پر خواننده ترین کتاب من است.)
من با هر طبقه ای از دزد بانک زن لات و لوت ها، قمار بازها، شاعران، نویسنده گان ، سخنرانان، استادان دانشگاه، مدعیان رهبری حزب های سیاسی، جدید المسیحا، جدیدالزرتشتی ها، جدید و القدیم بهایی ها، امیران وزیران و وکیلان دوران شاهنشاه آریا مهر با چندی از پزشکان . . . رفت و آمد داشته ام و هنوز با چندی از آنها که زنده اند دارم.،  و در کون گره و کون فرانس های وحزب ها و جبهه های شان شرکت کرده ام . هر جا که آشی بود، من فراش بودم. باری!

هدف از این پیش گفتار: و کُنه سخن این جاست؟
بارها در بین این جمع ها، گوناگون این پرسش را در میان گذاشته ام: «بزرگترین لذت زندگی شما چیست»؟ من از لات و لوت ها،( لومپن ها) انتطاری ندارم. ولی چندی از افراد همین گروه ها که نام بردم در حال مستی در خانه من دست به خشتگ خود بردند.
«ای برادر شاد باش که من انگشت تورا دیدم،آنها سر ناخن مراهم ندیده اند». نه لذت شادی مرا درک کردند، و نه غم و دردم را.
داستان « ببخش مادر مرا که گناهت را نبخشیدم» را شاید خوانده باشی، داستانی غم انگیز و حقیقی است، هر بار که آن می خوانم، غمگین می شوم.
یک بار این داستان  را برای کسی خواندم. طرف بدون درک درد من، از پایین تنه اش خاطره ای گفت.

و سپاس از دوست ارجمندم حسین دولت آبادی که مرا به اندیشیدن واداشت.
29 خرداد 1402ــ 19 ژوئن 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 19, 2023

دل در هوای وطن!

پیش کش به شاهزاده رضا پهلوی: دلم هوای کاسه گِلی واجبی دارد وپس از آن کیسه کشی در حمام که فتیله فتیله چرگ از بدنم بیرون بیاورد.
در تمام تاریخ شاعران ما در صف پادشاهان و امیران شعر سروده اند وخلعت (جامه ابریشمی زر بافت) همراه با صدها سکه طلا گرفته. حتی چندی از شاعران پس انقلاب با شگوه اسلامی شعرهای دلسوز در وصف انقلاب و امام خمینی سروده اند. ولی تا به حال هیچ یک از جان نثاران شاهزاده شعری نسروده اند و نثری به خامه نیاوردند و تقدیم به شاهزاده نکرده اند. من این کمبود را جبران کرده ام
ساقی چو جام زرین ز می ناب پر کند،
اول نطر به سلسله واجبی ساز کند.

کاسه واجبی درحمام روزی
رسید از دست مهربانی به دستم
بدو گفتم مشکی یا *عبیری
که از بوی دل آویز تو مستم
به گفتا من آهک و زرنیخ بودم
ولیکن مدتی با واجبی ساز نشستم

هنر همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان آهک و زرنیخ ام که هستم

*
عبیرماده ای خوشبو کننده.

امیرالمومنین علیه السلام : استفاده از نوره یا واجبی ، دلگیری و پریشانی را از بین میبرد .

مولا امیرالمومنین علیه السلام :برای مومن دوست دارم که هر پانزده روز نوره استفاده کند . و ده ها روایت دیگر از امامان.
اندیشه ناب ام ساعت  شش و سی پنج دقیقه بامداد یکشنبه، 18 ژوئن 2023 پس از دست به آب(شاشیدن) پیش از نوش جان کردن بامدادانه (صبحانه) خیلی رمانتیک بود، نه؟
واجبی = نوره = موبر که در روایت های اسلامی هم به آن اشاره شده
.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 17, 2023

بزرگترین لذت زندگی، از خودم شرمنده ام!


بزرگترین لذت زندگی ، لذتی است پر از شادی، همراه با دری که تمام وجود شما را فرا می گیرد، و تا آن اندازه که به یاد آرودن اش همرا با شادی و درد است.
بزرگترین لذت زندگی لحظه هاست است، لحظه های فراموش نشدنی.
چند سال پیش این، از کار افتادگان (معلولین) را از آسایشگاه، یا خانه شان مجانی، به بیمارستان، دندان پزشک، و کینزو ترامپ با ماشین می بردم. رسم بود که برای هر کیلومتر، حرکت از خانه ام تا برداشتن شخص و رفت و برگشت کیلومتری 30 سانتیم به من بپردازند.
من این پول را نمی گرفتم. چند بارکسانی که بیمار جسمی و روانی بودند(منغول) به بیمارستان، یا جایی که می خواستند بردم. زمان برگشت، از آنها می پرسیدم، بستنی می خواهید. با چنان شوقی صدای بله شان بلند می شد که اندازه ندارد.
من 2 ــ 3 کیلوتر راهم را دور می کردم، و از جلوی بستنی فروشی معروفی می گذشتم، می رفتیم به بستی فروشی. باور کنید آن ها، زمان خودن بستنی چنان برق شادی در چشمان شان می درخشید که اندازه ندارد. و من همراه با شادی غمی فراون تمام وجودم را فرا می گرفت و اشک در چشمانم جمع می شد. اکنون که این خاطره می نویسم، همان حال دارم. پس از هر زمان که یکی از آنها مجبور بود، جایی برود، می گفت: بگویید موسیو بستنی بیاید.

خواهش می کنم: نگویید من آدم مهربان انسان دوستی هستم. زمانی که به یاد می آورم، کسانی با دل جان در این آسایشگاه ها کار می کنند، یا زنان مردان جوانی در بیمارستان ها، به ویژه آموزگاران ما (زن و مرد) در دورترین ده ها با دست مزد ناچیز به ما آموزش می داند. از حلاج، ابن القضات، سهرودی،سعیدی سیرجانی، کسروی، مختاری و پوینده و . . . بگذریم ،تنها در تمام تاریخ ایران(از سایر سر زمین ها بگذریم) هزران انسان پاک سرشت چه در زمان شانشاه آریا مهر و چه در زمان جمهوری اسلامی، به خاطر ایمان شان جان خود را از دست دادند، از خودم شرمنده ام.
28 خرداد 1402 ــ 17 زوئیه 2023 ــ آردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 17, 2023

ارث پدری، فرق فرهنگ ها؟


به رستورانی دراتوبان آلمان رفتم که دست به آب کنم. یک آلمانی مستِ مست تلو تلو خوران آمد کنار ام و شروع کرد به دست به آب کردن، سرش را برگرداندو نخست به قیافه من از سر تا پا نگاه کرد و چشم اش انداخت به فلان من و پرسید مال خودته؟ گفتم این تنها ارث پدری من است.
گفت: خوش به حالت، از پدرم یک سر کچل به من ارث رسیده، از مادر زنم به زنم یک کون گنده.
یکبار دیگر هم در رستورانی در آلمان با حواس پرت مشغول دست به آب بودم. ناگهان بدون اجازه ام باد پر صدایی از من خارج شد، ناگهان صدای خنده مردی را در کنارم شنیدم. با شرمندگی سرم را پایین انداختم. مرد چند لحظه زودتر از من از دستشویی خارج شد و به گروهی پیوست. من که از دست شویی بیرون آمدم از جلوی آن گروه گذشتم.
یکباره گروه با خنده های بلند برایم دست زدند و آفرین، آفرین گفتند. گویا آن مردی که کنارم در دست شوی بود باد پر صدای مرا برایشان تعریف کرده بود.
اگر چند ایرانی بودند، بدترین ناسزا ها را روان من می کردند. فرق فرهنگ ها را ببینید، تا بفهمید چر آلمانی ها(اروپایی ها) پیشرفت کردند وما عقب مانده ایم.

28 خرداد1402ــ 17 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ، بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 16, 2023

خواهش از دوست داران شاهزاده رضا پهلوی!

پنج شنبه برابر است با شب جمعه. تنها در این شب شاهزاده ما سید است، تاروز جمعه ساعت 12. شاعر می فرماید: امشب شب جمعه است، ابگوشت پر دمبه است. هرکی آبگوشت نخوره مشغول زمبه است.(آنها که اصل این شعر را نمی دانند، از انهایی که می دانند بپرسند. نخواستم بی ادبی کنم)

من از دوستدان شاهزاده، و صدها عاشق سینه چاک دیگر، خواهش می کنم، درشب جمعه که ایشان سید است دست از سر پر موی سپید شاهزاده سیدبردارند. گناه دارد، تقصیر خودش نیست که شاهزاده به دنیا امده و راحتش بگذارند . با ارج فراوان اردتمند اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 14, 2023

امام جعفر صادق و شاهنشاه آریا مهر؟

شاید عنوان این نوشتار برای تان شگفت انگیز ( تعجب آور) باشد.
پیش از اینکه در فیسبوک بنویسم، داستان هایم  تنها در وبلاگ ام می نوشتم. تصافی یک نفر از ایران یکی از داستان هایم مورد توجه اش قرار گرفته بود و نظری پرمهری داده بود، و مرا دعوت به دیدن وبلاگش کرد. نام وبلاگ او ( اگر اشتباه نکنم) «عاشقان امام جعفر صادق» بود.
زمانی که به وبلاک اش رفتم، عکس مرد جوانی را دیدم، نوحه ای سر داده بود: «یا امام جعفر صادق من سگِ درِ خانه تو هستم ،من خاک پای توام. . . . ». من از شنیدن این نوحه جا خوردم.(شوکه شدم)
پاسخ دادم: برادر عزیزم! اگر امام جعفر صادق زنده بود و این حرف های تو را می شنید، شرمنده می شد و حاضر نبود تو به عنوان یک انسان خودت آنقدر خوار کنی تا به مرحله سگی برسی، و بدون شک از تو می رنجید.
امام جعفر صادق با آن صفت های انسانی که در او یاد آوری کردی، مگر مانند شاهنشاه آریا مهر بود که بگذارد عده ای چاپلوش دست و پای او را ببوسند، خود را سگ او بدانند، حتی تا آن اندازه خود برزگ بینی ابله باشد که مجبور کند، سرلشکران و سپهبدان دست پسرش ولیعهد خورد سال 5 ــ 6 ساله ببوسند.  . . .
پاسخ پر مهر و سپاسگزارانه ای به من داد، و صفحه وبلاکش را هم عوض کرد.
23 خرداد1402 ــ 13 ژوئن 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 11, 2023

چقدر بدبخت و درمانده بودیم و نمیدانستیم؟



پس از 70 ــ 80 سال یکی از خاطرات درناک ام را به یاد آوردم، چرا؟
دیروز مهمان آقای دکتر «م» جراح معروف و کسی که به ایرانیان زیاد خدمت کرده و دست دلباز بودم. همراه 2ــ 3 نفر از دوستان مشترک مان زن و مرد.
آقای دکتر «م» جراح می دانست که من آقای دکتر «الف» را به دلیلی دوست ندارم.  و ترجیح می دهم او را نبینم، ولی دشمنی با او ندارم، چنانچه خدمتی از دستم بربیاید برای او انجام می دهم.    
دوست جراح من یکبار بار بدون دلیل نام دکتر«الف» با شوخی خنده آرود، من هم دلیل دوست نداشتن دکتر«الف» را گفتم. دکتر«م» چند بار باز هم بدون دلیل برای شوخی با من، (نا اگاه رنجاندن من) از دکتر « م» یاد کرد.
هدف از شوخی خوار ( کوچک) کردن دیگری است، و بزرگ نمایی خود. ناخود اگاه.

کسانی بودند که به بعضی نام ها حساسی ات داشتند، مانند پیاز، گوجه فرنگی، لبو، ماست، و ده ها نام دیگر. ما برای زجر دادن شان هر بار که آنها را می دیدیم، این نام ها را تکرار می کردیم و آنها زجر می دادیم، و از زجر و درد آنها قهقهه سر می دادیم وشاد می شدیم.
از زخم زبان های دیگر بگذریم، از شوخی های بدنی دیگر( انگشت به کون کسی کردن، پس گردن دیگری زدن، پشت پا زدن)، که گاهی سبب زخمی شدن، حتی مرگ کسی شدن  که می دانید نیز بگذریم.  
چقدر بدبخت و درمانده بودیم، از لذت بردن از رنج و درد دیگران و نمی دانستیم؟
اما: دگتر« م» به من آموخت، و پی بردم، اگر من به نام دکتر«الف» حساسی ات دارم، این نقطه ضعف من است. امروز به دکتر « الف» تلفن می کنم و حالش را می پرسم و داستانم را برای اش می خوانم.
21 خرداد 1402ــ 11 ژوئن 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 9, 2023

شازده گربه ما!



پیش از اینکه داستانم را بنویسم، یک پرسش جدی از شما دارم. خواهش می کنم اگر شما هم چنین خاطره ای دارید بنویسید.
حوض خانه ما در حدود 3 در4 بود، با گودی نزدیک به دومتر. درونش پر از لجن و ماهی و کرم های کوچک سپید و قرمز. به طوری که من وقتی درون حوض می رفتم و بیرون می امدم سیاه بودم، و مادرم آفتابه را از آب تلمبه سر حوض، پر می کرد همرا با چند پس گردنی مرا می شست. من در این استخر المپیک شنا یاد گرفتم.
ماهی ها با خوردن  کرم ها چاق چله شده بودند. «من گاهی انگشت نشانم را کمی در آب حوض فرو می بردم. فورا یک ماهی می آمد به انگشت من را میک می زد، سوکند می خورم یکباره احساس می کردم، از سر انگشتم تا شانه ام را برق گرفته.این خاطره فراموش نشدنی است که نمی دانم چرا امروز به یاد آوردم.
اما گربه ما به نام شازده سر حوض می نشست و آب دهان قورت می داد وبه ماهی با نگاهی پر از آرزو نگاه می کرد. شازده به خانه همسایه های ارمنی و جهود می رفت، ولی میدانست که نباید آنجا هرگز چیزی بخورد، حتی اگر به او گوشت لخم بدهند. چرا که بزرگان گفته اند: «ننه با با مفتی نمیده» اگر به او خوراک می دهند، برای این است که در خدمت شان باشی و موش های خانه شان را بگیری.
و همچنین به شازده یاد داده بودم، می تواند به ماهی ها را نگاه کند، ولی حق ندارد چنگ بیاندازد و یکی از آنها بگیرد، مانند من که به دختران زیبا نگاه می کنم، زیبای شان را ستایش می کنم، ولی دست به آنها نمی زنم، و اگر زبانم لال« به یکی از آنها بگویم یه ماچ بده، دو تا ماچ بهت می دم، یک بیلاخ حواله ام می کند و می گوید: برو بچه پر رو به داداش بزرگم می گم بهت ماچ بده»
یادم رفت:وقتی من تابستان تو اسختر المپیک می رفتم، مادر تشت رخت شویی را پر آب می کرد و در آفتاب می گذاشت، آب گرم می شد، مادرم با صابون و لیف می افتاد به جان من، بعدش هم با آبِ تلمبه سر حوض می شستم. دیگه مجبور نبودم به حمام بروم.
19 خرداد 1402 ـــ 9 ژوئن 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک. خسته شدم، حوصله ویراستاری ندارم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 7, 2023

شباهت ببری گربه ناصرالدین شاه و اپوزیسیون!


ناصرالدین شاه گربه ای داشت به نام ببری که عزیز دردانه او بود. اما این ببری از موش هم می ترسید، ولی گاهی هم بچه موش مرده ای یا جوجه گنجشکی می گرفت و نزد ناصرالدین شاه می برد. ناصرالدین شاه او نوازش می کرد، در باریان هم برای خوش ایند قبله عالم، صاحب قران شجاعت این گربه را می ستودند.
این گربه ترسو هیچ شباهتی به ببر نداشت.
من در پاسخ به یکی از نوشته های دوست ار جمندم حسین دولت آبادی، اپوزیسیون را سخت مورد انتقاد قرار دادم. ایشان پاسخ دادند « به نظر اینجانب اپوزیسیون طیف وسیعی است از چپ تا راست و راست افراطی و حق نیست همه را یک کاسه کنیم. با مهر»
از دید من این کسانی که دوست ارجمندم نام برد، مخالف جمهوری اسلامی هستند، مانند بیشتر ایرانیان ولی اپوزیسیون نیستند، اپوزیسیون یک حزب است.

اپوزیسیون به معنی سیاسی، یک جزب است با اساسنامه و هدف مشخص. حزب توسط یک هییت بناینگذار تشکیل شده است از بنیان گذاران  حزب و هیت های گوناگون و اعضای حزب که ماهانه یا سالانه حق  عضویت می پردازند، و . . .  نمی خواهم زیاده نویسی کنم!
پرسش اینجاست: در بین مخالفان جمهوری اسلامی که خود را اپوزیسیون می نامند  حزبی با این شرایط می بینیم ؟ اگر آقای رضا پهلوی است، ایشان  مترسکی بیشتر نیستند که کلاغ ها هم از او نمی ترسند. اگر مجاهدین اند؟ آنها در کارنامه شان جز خیانت و جنایت چیز دیگر نیست و رویشان سیاه است.
باره ها در بین اپوزیسیون خیالی بوده ام، دیدم که همیشه با هم اختلاف دارند و حرف من یا حرف هیچ کس. در یک مورد هیچ گونه اختلافی نداشتند، آن هم خوردن کباب و نوشیدن عرق و شراب.
اگر نام ببری شایسته گربه قبله عالم بود، نام اپوزیسیون هم شایسته این عده می شود. با سپاس اردوست ارجمندم حسین دولت آبادی که مرا به اندیشیدن، و ورزش مغزی مجبور کرد. حوصله ویراستاری ندارم.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی