نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 29, 2008

اسیر چشای تو !

اسیر چشای تو !

 

زن ــ کجا میری ؟

مرد ــ می رم پیش رفقا.

زن ــ پیش اونا؟

مرد ــ آره پیش اونا. آخه قربونت برم ، من از اونام . روز اول که خاطر خات شدم، گفتم که من از اونام. گفتی همین طوری دوست دارم، هرکی میخوای باش، خودت باش، خودت بمون ، نقش بازی نکن. بیســـت پنــــــج سال  پیش خاطر خات شدم، به مولا قسم ، امروزم عاشقتم ،چاکرتم، همون بودم، همون موندم.

زن ــ یه دفعه هم منو با خودت ببر.

مرد ــ قربونت برم ، اونجایی که من میرم جای تو نیست ، تازه جای مهمی نیست. به خدا قسم حلوا خیر نمی کنن.

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2008

ولی !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 15, 2008

ما امروز نهار توسری خوردیم !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 30, 2008

عکس خواهرم !

عکس خواهرم !

نزدیک خانه، به او برخوردم.  ضمن سلام و احوالپرسی به در خانه‌ام رسیدیم. دقایقی به ظهر مانده بود. گفتم: بیا تو با هم نان و پنیری بخوریم. بدون اینکه نه بگوید، به دنبال‌ام آمد. داشتم کلید را در قفل می چرخاندم که صدای تلفن را از درون آپارتمان، شنیدم. با عجله در را باز کردم و به دفترم برای برداشتن تلفن رفتم، ولی پیش از اینکه گوشی را بردارم تلفن قطع شد. سر برگرداندم او هم پشت سر  من بود. نگاهی سرسری به کتاب ها انداخت، یکباره چشم اش روی آلبوم عکس ها ثابت ماند. پس از لحظه ای گفت: اجازه دارم عکس های آلبوم را نگاه کنم؟ با لبخندی گفتم: اشکالی ندارد. آلبوم را برداشت و به عکس‌ها نگاه  کرد. اسم صاحبان برخی از عکس ها و نسبت‌ شان را با من ،  پرسید. من هم  پاسخ دادم. یکباره دقایقی به عکسی نگاه کرد و گفت: این عکس کیست؟
ــ خواهرم.
ــ چقدر شبیه مادر من است،
ممکن است خواهش کنم که به من قرض بدهی، تا  یک کپی از آن بردارم، بعد به شما پس بدهم.
ــ (با لبخند) هیچ اشکالی ندارد.
ـ موقع فرار از ایران ، تمام عکس های خانوادگی، مدارک ام و هرچه پول داشتم از من دزدیدند.

چند ماه بعد، مرا به خانهاش دعوت کرد. پس از صرف چای و شیرینی، یک آلبوم بزرگ پر از عکس‌های خانواده‌اش را آورد  و به من نشان داد!  این برادرم مسعود و این خواهرم سهیلا که در جنگ و گریزهای خیابانی اوایل سال 57کشته شدند. این عکس برادرم  فرخ، بعد از انقلاب اعدام شد. این مادرم(عکس خواهر من) و پدرم که دق مرگ شدند.  این احمد پسر عمویم و این فرهاد پسر دائی‌ام که در جنگ کشته شدند. این فرزانه دخترعمویم ، حالا در کانادا است. این من و خوهر و برادرهایم وقتی بچه بودیم. این …آهی کشید و ادامه داد: این عکس ها را از دوستان و آشنایان گرفتم . بعضی را هم از کهنه بازار خریدم .آدم در یک کشور غریب نمی تواند بدون فک و فامیل زندگی کند، مخصوصا حالا که با یک دختر بلژیکی آشنا شدم و میخواهیم باهم ازدواج کنیم، بالاخره خودش و فک و فامیلش می پرسند! تو هیچ عکسی از بستگان‌ات نداری؟

۱۰ تیر ۱۳۸۷ ــ ۳۰ ژوئن ۲۰۰۸ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 27, 2008

مست می کنم !

مست می کنم!

سرِ خُمِ خاطره‌ها می گشایم،

جام به دستان را فرا می‌خوانم،

جام ها پر ز می، می کنم

 نوش، نوش ، نوش

 

من ساقی‌ام،

ولی، ز می  پرهیز می کنم

تنها ،ز چشمان مستِ، مستان،

مست می کنم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 25, 2008

زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم!

زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم

 

 مادرم لاغر و ریزه می‌زه بود.وقتی خیلی کوچک بودم، در آغوش مادرم ، حتی وقتی چهار زانو نشسته بود، احساس امنیت و آرامش نمی کردم. ولی در آغوش شیرین خانم همسایه آسوری‌مان، که زنی چاق و قد بلند بود، حتی وقتی ایستاده بود، احساس آرامش می کردم. هر وقت شرین خانم را می دیدم، به طرفش می دویدم، او مرا بلند می کرد و به سینه اش می فشرد و لبانش را به صورت‌ام می چسباند و دور خودش می چرخید. من از ته دل می خندیم. مادرم با شوخی وخنده، به شیرین خانم می گفت: خانم شما چکار کردین که این کره خر وقتی شما را می بیند ، به طرف تان پرواز می کند؟

 

اکنون، وقتی شیرین خانم را لاغر و خمیده، عصا بر دست می بینم ، باز هم  به طرفش پرواز می کنم. او با چشمان کم نورش، در یکی دو قدمی مرا می بیند،با زحمت کمر راست می کند، دست هایش را بالا می برد.من خم می شوم ، او را در آغوش می گیرم، به خودم می چسبانم ، لب‌ا‌‌م را بر پیشانی اش می فشارم.

روانش شاد! مادرم دیگر نیست، اگر بود حتما می گفت: خانم شما با این نره خر چکار کردید، که هنوز به طرف تان پرواز می کند.

22 خرداد 1387 ــ 11 زوئن 2008 . بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 18, 2008

من اسب بودم !

من اسب بودم!

در محفلی از ایرانیان مقیم بلژیک ، همه از مال و مقام و ویلایی که در ایران داشتند، و خدماتی که به این ملت قدرنشناس  کرده اند، و مشکلات شان در غرب حرف می زدند.
من گفتم : من خری خاکستری هستم، بی نام نشان، در کشوری غریب، نه خرهای سفید به من اعتنا می کنند، نه خرهای سیاه. هیچ کس از من نمی پرسد، ابولی خرت به چند؟ هیچ کس به فکر قشو کردن من نیست، خودم را به نبش دیوار ، یا تیر چراغ برق می مالم. خانه‌ام قفسی میان قفس های دیگر است. نه خری به من عرعر می کند، و نه خری پاسخ عرعرهای مرا می دهد. دهنه و ابسار و پالان ندارم، آزادم. کارم قدم زدن بی هدف در خیابان هاست، سم ام ساییده شده، پشت ام خمیده، شکم‌ام آویزان، استخوانِ کپل و شانه هایم بیرون زده، چهره ام استخوانی است، چشمانم گود رفته، لوچه ام آویزان، دندان هایم پوسیده، از دماغ‌ام آب می آید، نیم بدنم گر، نیم دیگر موهای زیادی در آورده، رگ های گردنم از زیر پوست نمایان است، خوراکم بخور و نمیر، اغلب حسرت است، هیچ ماچه خری به من نگاه نمی کند.

اما…!
من اسبی خوش قامت و رشید، در اصطبل سلطنتی ، مورد علاقه شاهزاده خانمی بودم . با کمترین شیهه‌ای پزشک از آمریکا، دندان پزشک از سوئیس برایم می آورد. سر مهتری داشتم از فرانسه ، با چند مهتر ایرانی. خوراکم جو و یونجه بود. زین و ابسار و دهنه ام ساخت دست بهترین استادان غرب ، بر زیر زین ام پارچه ای از حریر، شنل ام کشمیر سرخ با دور طلایی ، دهنه و رکابم از طلا، نعل ام از فولاد، بر پیشانی ام زمردی می درخشید. مهترم با دست کش سفید، با برس دسته نقره ای مرا قشو می کرد. برای شستنم از شامپوی مخصوصی استفاده می کردند که چربی موی‌ا‌‌‌م از بین نرود، تا سرما بخورم. یال و دم‌ام همیشه بافته بود. خیلی از بانوان موهای خود را مانند دم من می بافتند. کسی جرات نمی کرد به من یابو بگوید. هیچ اسبی حق نداشت در مسابقات از من جلو بزند. من مال شاهزاده خانمی بودم. روی مادیان های زیادی کشیده شدم. خیلی از کره های من در سراسر دنیا پراکنده اند. شاید آنها هم خری مانند من شده اند. نه آنها مرا می شناسند، و نه من آن ها را. آن مادیان های هم دیگر مرا نمی شناسند، اگر هم بشناشند به روی خود نمی آورند. آخر آن ها هم مادیان های سلطنتی بودند.

بله دوستان! من اسبی قیمتی در اصطبل سلطنتی بودم، حالا خری پیر و خاکستری و آواره‌ام.

از کتاب اِوا نوشته خودم ــ 1 آذر 1385 ــ 22 نوامبر 2006

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 5, 2008

همه سر برگرداندند!

همه سر بر گرداند!

ساکت ، دستم در دستش، روبرویش نشسته بودم .با ذوقی کودکانه ،گفت و گفت و گفت؛از اینکه چقدر مرا دوست دارد. وسپس گفت: توهم  بگو چقدر مرا دوست داری…؟!

هرچه اندیشیدم  تا با زیباترین واژها، با بزرگترین شماره ها ، بگویم چقدر دوستش دارم، نتوانستم. زیباترین ها در نظرم برای او زیبا نبودند ، بزرگترین شماره ها، کم. از ناتوانی ام غمگین، در چشمانش خیره شدم.

احساسم را در چشمانم خواند. با لبخندی زیبا، چشمانش برقی زد و نیم خیز شد و بوسه کوچکی بر لبم زد. همه، لحظه ای، سر برگرداندند.

 

۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ــ ۵ ژوئن ۲۰۰۸

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 2, 2008

قلبم را ربود!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 28, 2008

تحسین می کرد!

تحسین می کرد !

دختر ، با لبی خندان، چهره‌ای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،می‌نشست ، بر می‌خاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد.  گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.

آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمی‌دانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟

ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقص‌شان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی