نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2008

بیگانه ام!

بیگانه ام! 

 

از خود بیگانه‌،
با دست‌ و پایم بیگانه‌
با چشم و قلب ام بیگانه‌تر
با روح و اندیشه‌ام بیگانهِ بیگانه. 

 

از این بیگانه مرا رهایی نیست
هر کجا می روم ،
هرکجا هستم، با من است.
من از این بیگانه دوری می کنم

بیگانه مرا بازجویی می کند
پرسشی، پس از پرسشی،
سرزنشی پس از،
پرسش های بی پاسخ.

با این بیگانه می جنگم
شکست می خورم،
من از بیگانه بیزار،
گویی در بند این بیگانه ام.

17 مهر 1387 ــ 6 اگتبر 2008 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 6, 2008

با واژه نمی دانم آشنایی ندارم!

با واژه نمی دانم آشنایی ندارم!

 من همه چیز را می دانم. با واژه ی «نمی دانم» آشنا نیستم. خیال کنید در شهر پکن در مقابل مجسمه مائوهستم. پس مائو مائو کردن مثل گربه به روان‌شاد مائو (گربه  تنها موجود وفادار به مائو است که بعد از مرگ او هنوز هم مائو مائو می کند.) سرگردان به چپ و راست نگاه می کنم و به دنبال خیابانی می گردم. ناگهان یک ایرانی دیگر جلوی من سبز می شود و پس از پرسیدن اسم، فامیل، شغل، تعداد فرزندان، آیا ازدواج کرده ام یانه، اسم مادر زن، و اینکه اینجا چکار می کنم، می گوید: می دانید خیابان «چانگ وانگ» کجاست؟ من می گویم: فکر می کنم اگر این خیابان سمت چپ را مستقیم ادامه بدهید ، بعد بپیچید دست راست، بعد دست چپ ، اولین دست راست بعد …  شاید هم این خیابان سمت چپ بعد … یا این خیابان روبرو، اگر پیدا نکردید از کس دیگری بپرسید. راستی خیابان «چولینگ پونگ» کجاست؟ او هم تقزیبا همین پاسخ را به من می دهد.

من یک «روشنفکرم». همه چیز را می دانم . در مورد مسایل ایران و خاومیانه ، چین، ژاپن ، آمریکا و … صاحب نظرم . هشت ام، گروی نه ام است، هزار جور گرفتاری مالی وخانوادگی و ارتباطی با دیگران دارم، اما در مورد اقصاد، تعلیم و تربیت، راهنمایی رانندگی، بنایی، لوله کشی، نجاری و … حرف های صد تا صنار می زنم.

آیا من یک ایرانی اصیل مشتی از خروار نیستم، که با واژه «نمی دانم» آشنایی ندارد؟

۱۵ مهر ۱۳۸۷ ــ ۶ اگتبر ۲۰۰۸ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2008

سپید و سیاه !

سپید و سیاه !

مردی سپپید پوست، با توله سگ سیاهش در جنگل گردش می کرد. توله سگ زمین را بو می کشید، گاهی جلو می رفت، گاهی عقب می ماند و گاهی با صاحبش بازی می کرد. در این حال به سر دو راهی رسیدند و به مردی سیاه پوست با توله سگی سپید برخوردند. توله سگ ها به هم رسیدند. آغاز به بازی با یکدیگر کردند، از سر و کول همدیگر بالا می رفتند، همدیگر را به شوخی گاز می گرفتند، با هم کشتی می گرفتند. مردها در حالیکه سگ هایشان را صدا می کردند، به طرف راهی که آمده بودند برگشتند. سگ ها همچنان بی خیال با هم بازی می کردند.

۲۳ شهریور ۱۳۸۷ ــ ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۸ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 9, 2008

استکان لب پریده

استکان لب پریده(از اینجا دانلود کنید.)

من دیوانه با وجودیکه زنده ام ، دنیا  را از دید مردگان می بینم. برای مرده چه تفاوت که شما در باره اش چگونه بیاندیشید؟

بدین جهت هرچه به اندیشه ام رسوخ  می کند، هر نقشی که از تاریخ  و جامعه دارم،بدون پرده پوشی، به نمایش می گذارم. مردگان توهین ناپذیرند، مرده را ترسی نیست!هر کسی پیرو  کسی است و یا از کسی الهام می گیرد. نه پیرو کسی هستم و نه کسی الهام دهنده من است. تنها زندگی ، تجربه‌ها و خاطرات الهام دهنده ام می باشند. و پیرو احساس و اندیشه خودم هستم.

 

 

هدف  من از نوشتن این داستان این است که بگویم؛ زمانی که نگاه ما مردها به بانوان مان انسانی نیست واز پیشرفت آنان جلوگیری می کنیم،  نه تنها از پیشرفت خودمان جلوگیری کرده ایم، بلکه سبب عقب ماندگی فرزندان مان هم می شویم . نمی دانم برداشت شما  پس از خواندن  این داستان چه خواهد بود؟ نمی دانم آیا  توانسته ام به هدف‌ام  برسم؟ داوری را به عهده شما می گذارم!

اصل این داستان بلند را از اینجا دانلود کنید.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 7, 2008

متکا و بالش !

متکا و بالش !

 حسین اقا خانه هوشنگ خان مهمان بود . داشتند با هم چایی می خوردند و حرف از همه جا و هیج جا می زدند. صحبت رسید به مهرداد، برادر هوشنگ خان که چهل سال دارد، ولی هنوز زن نگرفته. حسین آقا از خوبی تشکیل خانواده گفت تا که رسید به خوبی زنش! که آره ، پونزده ساله زن گرفتم. قبل از اینکه زن بگیرم هر شب دنبال الواتی بودم، ولی از وقتی که زن گرفتم یک شب هم دنبال الواتی و عرق خوری نرفتم. به خدا قسم زنم یک پارچه خانمه. یک چیزی هم داره که خیلی از زنهای دیگه  ندارن؟! اونم باسن بزرگشه!!  یه وقت ها به پهلو می خوابه و کتاب یا مجله می‌خونه. من میرم پشتم رو به باسن اش تکیه میدم ، یک چیزی هم دستم می گیرم می خونم. میشه پشتی من! وقتی خسته میشم، میگم: عزیزم ممکنه دمر بخوابی که متکای من بشی؟ اونم بدون اینکه حرفی بزنه با خنده، این کار رو می کنه!

 

هوشنگ خان گفت: یک بالش کوچولوی نازک دارم، به جون دو تا بچه هام نوکرشم. جون بخواد ازش دریغ نمی کنم!

یکشنبه 17 شهرویر 1387 ــ 7 سپتامبر 2008 بروکسل. این طنز آمد تو مخم و نوشتم. 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 30, 2008

شهر ما…!

شهر ما

 شهر ما، شهر کوران است، کورانِ کر،
به جای عصای سپید،
گرز خونینی در یک  دست،
گرگ درنده ای، به قلاده کشیده در دست دگر.

بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
آنچه می بینند فریاد می کنند.
آنچه که می شنوند ، باز می‌گویند.
ناله ای سر می‌دهند،
سزای ایشان ، چماق است و دندان گرگ درنده.

 شگفتا، بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
فریاد کنان و ناله کنان هم
تازه که به دوران می‌رسند،
آنچه می دیدند و می شنیدند، فراموش می کنند،
 کور و کر می شوند،
گرزی  در یک  دست می‌گیرند،
قلاده گرگ های درنده در دست دگر.

۹ شهریور ۱۳۸۷ ــ ۳۰ اوت ۲۰۰۸ بروکسل

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2008

خاطرات یک کچل !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 10, 2008

بازیچه‌ای هستیم!!

 این ارابه چندین هزار ساله را ،

زمانی  شیر،

زمانی خورشید،

زمانی عقاب،

زمانی شتر،

زمانی ستاره ،

زمانی …

زمانی داس و چکش به دستان

در زمانی و مکانی، به نامی ،

            سرکشانه می کشند.

 

ما در این ارابه،

زمانی چرخی،

زمان دگر،چرخی پوسیده،

زمانی باری،

زمان دگر ، بار زیادی،

به دور انداخته می شویم

فراموش می شویم،

با باری و چرخی دیگر جایگزین می شویم ،

خیال می کردیم،

نقشی داریم ،هستیم،

 نمی‌دانستیم،

                بازیچه‌ای هستیم !!             19 امرداد 1387 ــ 2008-08-09 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 8, 2008

*بچه های ما سه مادر بزرگ دارند!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2008

به دنبال او !

به دنبال او!

 

یکبار ، دو بار، سه بار، گفت!

اگر ترکم کنی می میرم،

ترکش کردم.

افتاد.

دست به سویم دراز کرد،

دستی از دور، تکان دادم.

برخاست، به دنبالم آمد، گفت؛

اگر ترکم کنی نمی میرم!

به دنبال ات می آیم.

 

زندگی کوره راهی باریک است

دست در دست هم

گهی ، او به دنبال من،

گهی من به دنبال او…

 

10 مرداد 1378 ــ 31ژوئیه 2008 بروکسل

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی