نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 3, 2008

فرهنگ ایرانی یا چاله میدانی

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 28, 2008

پیر زن نقلی و فنجان!

با ماشین آهسته از خیابان اصلی شهر”Tervuren”  (12 کیلومتری بروکسل) می گذشتم. یکباره چشمانم به این پیر زن نقلی افتاد، که در پیاده رو با کیف و عصایی در دست کلاهی بر سر «تاتی کنان» راه می رفت. (در حدود یکی دو ماه می شد که او را ندیده بودم.) چند قدمی او ماشین را نگه داشتم. پیاده شدم و به طرفش رفتم. دو دستش را بلند کرد، همدیگر را در آغوش گرفتیم.  خم شدم، پیشانی اش را بوسیدم. پیشانی‌ام را بوسید. در حالی که زیر بغلش را گرفته بودم، تاتی کنان همراهی اش کردم. پرسیدم کجا می روی؟ گفت: پیش چشم پزشک، در همین نزدیکی است. با هم با مطب چشم پزشک رفتیم. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که پزشک او را خواست. من همانجا منتظرش ماندم.با پسر این خانم من از همان سال اول که در بلژیک بودم آشنا شدم، و سپس با او. در همان روزهای اول ، او و روانشاد همسرش به من مانند فرزند خودشان علاقمند شدند، و هنوز هم رابطه دوستی من با تمام خانواده آنها ادامه دارد. یک نکته را هم یاد آوری کنم! این خانم با وجودیکه نزدیک به نود سال دارد، علاوه بر کتاب ، هر روز دوتا روزنامه یکی به زبان فلاما و یکی به زبان فرانسه می خواند.

 
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 26, 2008

فاسد «ترین»!

همت بلند دار که مردان روزگارــ ز پشم بلندشان به جایی رسیده اند

بنا به گزارش «تایمز لندن» در بین فاسدترین دیکتاتورهای دنیا نام»محمد رضا پهلوی» نیز دیده می شود. اکثر دیکتاتورهایی که «تایمز لندن» نام برده، دولت مردان غربی، با کودتا یا انقلاب (از گمنامی) به ریاست جمهوری یا سلطنت  رسانده‌اند.

این رییس جمهورها یا سلطان ها ملیاردها دلار ثروت ملت خود را به بهای فقر ملت از کشورشان خارج و به بانکهای غربی می سپارند. غربی ها نیز با دادن رشوه های کلان به این اشخاص و دولت مردان (مزدوران) شان، تا زمانی که منافع شان ایجاب کند، سیاست استعماری خود را به پیش می برند، و از ذخیره های نفت، تا معادن «پشم» این کشورها را غارت می کنند. ولی به محض آنکه این دیکتاتورها پایشان را از گلیم شان درازتر کردند، به نام دفاع از حقوق بشر با یک کودتا یا انقلاب او را با سر به زمین می کوبند، و یکی دیگر را جانشین اش می کنند!

ما باید سرافراز باشیم که هرچند کشور ما در بین مرفه « ترین» آزاد «ترین»  با سواد « ترین» و …، کشوهای دنیا مقامی تا کسب کنون کسب نکرده، ولی با کمال خوشبختی در میان دیکتاتور« ترین» کشورهای دنیا جای ویژه نصیب خود کرده است.

همت بلند دار که مردان روزگار ــ ز پشم بلندشان به جایی رسیده اند.

اگر در چند سال آینده «تایمز لندن» ده پر ریش و پشم «ترین» کشور دنیا را به جهان معرفی کند، بدون شک کشور ما مقام اول را کسب خواهد کرد. و این هم  بر افتخارهای ما افزوده خواهد شد!

در پایان، فکر می کنم چنانچه «تایمز لندن» بخواهد ده نفر از خر«ترین» نویسنده های دنیا را انتخاب کند، نفر اول من خواهم بود، و البته این هم  در دنیا سبب افتخار هموطنانم خواهد گشت.

6 آبان 1387 ــ  26 اکتبر 2008 . بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 23, 2008

درخواست فتوا !

از: ابوالفضل اردوخانی                                                                    3 آبان 1387 ــ 24 اکتبر 2008

به: دفتر تبلیغات حوزه های علمیه

موضوع: درخواست فتوا!

با درود،

از علمای جمهوری اسلامی(از آیت‌الله تا طلبه) خواهش می کنم، هیچ گونه حرفی یا فتوای دیگری در باره سلیمان رشتی ایرانی خودمان، که پس از فرار به انگلستان نامش را تبدیل به سلمان رشدی کرده، ندهند.( مانند خیلی از ایرانی های دیگر! جعفرــ جفری. حمید ــ هانری. مرتضی ــ موتون. رمضان ــ رمزی. و …)

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 18, 2008

خفه شو!

خفه شو!

 کودکی بودم،تا کمی حرف می‌زدم،
 یکی می‌گفت:خفه شو!

 در کلاس، سوالی داشتم،تا دست بلند می کردم،
یکی می‌گفت: خفه شو!

 سرِ کارم، تا شکوه می کردم،
یکی می گفت: خفه شو!

 گاهی که با خودم حرف می زنم ،یا آواز می خوانم،
یکی در درونم می گوید:خفه شو!

در این دنیای پر از هیاهو ،همه فریاد می زنند،
یکصدا به من می گویند: خفه شو!

 به تنهایی پناه می برم،در سکوت می نویسم،
تا یکی به من نگوید:  خفه شو…

 تنها کاغذ و قلم اند،هرچه  می گویم!
نمی گویند:  خفه شو!

 ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 17, 2008

علفم !

علفم !

 

علفی هستم خود رو، سرفراز به آنچه که هستم. اگر در مزرعه ی گندم یا نیشکر برویم، علفی هرزه ام. مرا می کنند و به دورم می اندازند.

 

هی! خوشه ی گندم مغرور، ساقه ی نیشکر خود پرست، می دانید که زمین شما را یکی شخم می زنند و کود می دهند؟ شما را از بهر خود کاشته اند.

 

می دانید که از بی آبی می میرید و از پر آبی می گندید؟ محتاج آب اید، نه کم و نه زیاد! در سرما یخ می زنید و از گرما خشک می شوید.

 تو، ای گندم! دستهایی تو را باید درو کند، سوار بر دوشی به آسیاب برد. آرد کند، نانوایی بپزد. تا کسی  نانی به کف آرد و بدون اینکه نظری به تو بیاندازند، یا بوسه ای بر تو زند، به غفلت بخورد.

 هی نیشکر! تو هم سرنوشتی دردناک تر از گندم داری. باید آنقدر تو را بکوبند، تا شیره از ساقه‌ات جدا کنند. آن شیره را باید بپزند و بپزند، تا تو را از ذات وجودت جدا کنند.

 اما من، همان علف هرزه کنار شما! دانه ی مرا، باد از دشتی به دشت دگر می فشاند. پرندگان مرا به منقار می گیرند و بر فراز دریا ها پرواز می کنند، از قاره ای به قاره دیگر می برندم. دشتی را سبز و خرم می کنم. در سرمای زمستان ، به زیر برف آرام می خوابم. در گرمای تابستان شبنم صحری مرا سیراب می کند.  جولانگاه هزاران جاندارم. شاهد رقص و آوازشان؛ گلی اینجا، گلی آنجا؛ پروانه ای از روی این گل به روی آن دیگری. لانه پرنده ای اینجا، بیشه درنده ای آنجا. بوسه غزالی بر من. شاهد چشمک ستاره‌ و دلفریبی ماه.

 دست هایی که مرا از میان شما می کند، در دشت کوتاه‌اند. و سر فرازم به اینکه همچو شما دست نشانده  نیستم.  

 ۲۶ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۷اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 15, 2008

کاروان رفته!

کاروان رفته!

من همیشه دیر می رسم،
کاروان رفته!
زمان حرکت کاروان،
تا زمان من،
جایگاه کاروان ،
تا جای من،
این زمان، این فاصله را
تند و تند می شمرم و می دوم،
وقتی می رسم،
کاروان جای دیگریست،
زمان، زمان دگر.

 من همیشه دیر می رسم ،
کاروان رفته!

 چهارشنبه 24 مهر 1387 ــ 15 اکتبر 2088 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 13, 2008

دوری دوستی!

دوری و دوستی!

 وطنم ! نمی دانم،
من از تو گریختم،
یا تو مرا رها کردی؟
اکنون که از تو دورم،
بیش از پیش دوستت دارم.
وجبی از خاک تو ندارم،
تو مالک روان منی.
حکایتی از،
             دوری و دوستی!

۲۱ مهر 1387 ــ 12 اگتبر 2008 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 11, 2008

باز نیامدنی!

باز نیامدنی!

 

کفش‌هایم روی هم سوارند
مسافرم! به سفر می‌روم.
از روز، زاد روزم،
پیش از اینکه کفشی به پا کنم،
کفش هایم روی هم سوار بودند،
ندا می دادند: مسافرم!
به مسافرتی می روم،
            
 

باز نیامدنی!

۲۰ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۸

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 11, 2008

نخواهم بود!


 نخواهم بود! 

 

پشت پایم می زنند،
بیش از همه،
خودم به خودم.
می‌افتم، بر می‌خیزم،
آخرین پشت پا،
آخرین افتادنم را،
به یاد نخواهم آورد!
چرا؟
دیگر نخواهم بود.  

 19 مهر 1387 ــ 10  اکتبر 2008بروکسل 

 19 مهر 1387 ــ 10  اکتبر 2008بروکسل 19 مهر 1387 ــ 10  اکتبر 2008بروکسل

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی