آدم باید غیرت داشته باشه!
ما ملت بی غیرتی هستیم، هرچی به سرمون میاد از بی غیرتی ماست! مرد باید غیرت داشته باشه! البته من غلط بکنم به خودم اجازه بدم چنین حرفی بزنم. این حرف را حاج ابراهیم میزد، در حالیکه زن و دختر پسرش به او می خندند.
حاج ابراهیم یک سگ آلمانی داشت به اسم «شیرنژاد» کسی جرات نداشت به این سگ نزدیک شود. نه از ترس سگ، اتفاقا سگ بیچاره خیلی مهربان بود، برای همه دم تکان میداد، خیلی دلش می خواست همه دست به سر و گوشش بکشند، ولی به محض اینکه سگ دم برای کسی تکان می داد و به طرفش می رفت، حاج ابراهیم داد میزد: شیرنژاد خجالت بکش بیا اینجا! سگ بیچاره می رفت کنار حاجی و آهسته زوزه می کشید.
حاجی و زنش توی دو تا اتاق، از هم جدا می خوابیدن، آخر سکینه خانم حاضر نبود در یک اتاق با یک سگ بخوابد.
سکینه خانم می گفت: ما یک گربه داشتیم، گاهی میامد رو تخت دم پای ما می خوابید. حاجی چشم دیدن این گربه رو نداشت. می گفت: گربه وفا و غیرت نداره. این سگ آلمانی غیرت داره! حالا با این سگ توی یک اتاق می خوابه. من نمی گم سگ نجس است، سگ هم حیوان خداست. وقتی حاجی می ره ایران خودم بهش غذا می دم، حتی مریض بود بردمش دامپزشک. البته به سفارش حاجی دامپزشک زن. در صورتیکه خودم و دخترم پیش پزشک مرد میرویم. ولی آدمی گفتن، سگی گفتن!
سه چهار سال این سگ خانه حاجی بود. تا اینکه آخرین بار که خانه حاجی رفتم سگ را ندیدم. پرسیدم: حاجی شیر نژاد کجاست؟ حاجی با عصبانیت گفت: جنده شد! آدم اگر یک جو غیرت داشته باشه با یک جنده زندگی نمی کنه، حتی اگه سگ باشه، بردم ولش کردم. گفتم حاجی سگ که جنده نمیشه؟! حاجی گفت: چطور جنده نمیشه؟! نمی دانم چطور شد، در خانه باز بود، من نفهمیدم آز خانه بیرون رفت. یک هفته تمام هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم، تا اینکه خودش آمد. سه-چهار ماه بعد هفت توله زایید، هر کدوم شان یک رنگ، معلوم نبود چند تا سگ نرّ ِخر را روی خودش کشیده! نتوانستم تحمل کنم، بردمشان دویست-سیصد کیلومتری دورتر، انداختم شان توی یک چاله و بر گشتم.
این حرف را حاجی در حالی میزد، که زن و پسر و دخترش، اشک در چشم به ریش حاجی می خندیدند.
14 آذر 1387 ــ 4 دسامبر 2008 بروکسل
دیدگاه های تازه