نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 31, 2009

پسر کوچولو!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 24, 2009

غبار گذشته !

غبار گذشته !

چه سود، غبار گذشته را گرفتن و
بر رخ یکدیگر پاشیدن؟!
من، این لحظه و لحظه های دگر را،
فردا و روزهای دگر را،
ماه ها و سال های دگر را
به غبار گذشته، به انزجار و حسادت آلوده نمی کنم.
با عشق به تو می‌ اندیشم و می ‌نگرم.
من، تو را به غبار گذشته آلوده نمی کنم!

۴ فرودین ۱۳۸۸ ــ  ۲۴ مارس ۲۰۰۹ ــ اردوخانی  بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 16, 2009

.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 9, 2009

یک همنشین!

یک همنشین !

دو دیوار، در کوچه ای تنگ و دراز،
پشت به هم، رو به حیاط.

گاهی سایه این بر آن می افتاد،
گاهی سایه آن بر این.
گاهی دری باز می شد، از این به روی آن،
گاهی دری باز می شد ، از آن بروی این.
گاهی صدای پای رهگذران،
قیل و قال کودکان،
گنجشکی، کلاغی بر این و آن،
سایه کبوترها و قرقی در آسمان.
گاهی باران بر هر دویشان می بارید،
برف بر هر دویشان می نشست،
باد بر هردویشان می وزید. 

دو دیوار در کوچه ای تنگ و دراز،
 پشت به هم رو به حیاط.
پس از سال ها ، یک دیوار خراب شد،
خاک شد، غبار شد،
دیوار روبرو، غمگین،
عزا دار، سیاه پوشید،
سر بر گرداند، گریان گفت:
                     
گم کردم، یک همنشین.

 پنج شنبه 27 اسفند 1377 ــ 18 مارس  1999. از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر. نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 2, 2009

مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 24, 2009

آری این حادثه پیش آمد!


 مادرم می گفت: این کار را پدرت دوست ندارد، آن کار را پدرت دوست دارد! حق نداشتم چیزی دوست داشته باشم، یا نداشته باشم. مادرم چنان محو در وجود پدرم بود، چنان عاشق او بود، که گویی من به دنیا آمده‌ام تا مادرم خواست‌های معشوق اش را بهتر برآورده کند. به پدرت نمی گویم که درس نمی خوانی. به پدرت نمی گویم که شیشه را شکستی، و…! خاطر معشوق مادرم به هیچ‌وجه نمی بایستی آزرده می‌شد. این غذا را پدرت دوست دارد، آن غذا را پدرت دوست ندارد…! من حق نداشتم غذایی را دوست داشته باشم. باید هرچه پدرم دوست داشت، می خوردم. پدرت از این دوست ات خوشش نمی آید، آن یکی، اسمش چه بود؟ آه، می گوید پسر خوبی است! حتی حق نداشتم دوستانم را انتخاب کنم. من حق نداشتم خوب و بد را تشخیص بدهم.

هنوز شاشم کف نکرده بود. مادرم گفت: پدرت می گوید، دختر فلانی جلف و بی شخصیت است. دختر فلانی، نجیب و سر به زیر! حتی پیش از اینکه به ازدواج فکر کنم، پدرم دخترهایی را برایم انتخاب کرده بود…! من حتی حق انتخاب همسر آینده ام را هم نداشتم.

روزی مادرم خبردار شد که پدرم عاشق زنی دیگر شده! از هم جدا شدند. یکباره من معشوق مادر شدم.  یکباره نامم به عزیزم، پسر خوبم، فرزندم ،عشق من و…، تبدیل شد. او پرونه وار به دور من می‌گشت. یکبار احساس کردم که تازه متولد شده ام. خواست من، خوست او شد. می پرسید تو چی دوست داری تا برایت بپزم؟ زمانی نگران در انتظار پدر بود. اکنون با دلهره منتظر من می شد. برای کار خلافم دلیل می آورد و با مهربانی نادیده می گرفت. دوستانم، دوست داشتنی و دوستانش شدند. آن دختر جلف هم، دختری شاد و خندان و باشخصیت امروزی شد! 

فکر کردم اگر روزی من عاشق شوم، مادرم از غصه می میرد. فکر کردم افسوس که پیرتر از آن است که بار دیگر عاشق شود. اما پیش از آنکه معشوق و عاشق آن دختر جلف  شوم، مادرم عاشق و معشوق مردی شد! مردی هم سرنوشت او… آری! این حادثه پیش آمد.
 6 اسفند 1387 ــ 24 فوریه 2009 بروکسل. اردوخانی

  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 17, 2009

داستان دو موش !

داستان دو موش !

 آه، صدای در همسایه آمد. گوشم را به دیوار می چسبانم. بوسه‌ای و بوسه‌ای. صدای خنده ی دختر. صدای مرد. احوالپرسی می کنند. دختر مرتب حرف می زند. مرد گوش می کند. گاهی هم چیزی می گوید. صدای بشقاب و قاشق و چنگال و بعد…! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود. دیوار موش دارد. موش گوش دارد. من موشم!

 صدای در خانه آمد. آه، دخترم آمد. بوسه‌ای و بوسه‌ای. او خندان یک بند حرف می زند. می خواهم به دخترم بگویم: آهسته صحبت کن، دیوار موش دارد. موش گوش دارد. مرد همسایه موش است. اما با لبخندی چیزی نمی گویم…! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار. خدا نگهدار. در بسته می شود. من غمگین، بر روی صندلی راحتی ام می افتم. و با بی حوصلگی کتابی در دست می گیرم و ورق می زنم…!

 مرد دو بطری شراب ناب «بوردو»می آورد. یکی از آنها را باز می کنم. یکی همیشه برای مهمانان دیگرم می ماند. سال هاست که من شراب نخریده ام، اما همیشه شراب خوب در خانه دارم. به سلامتی، به سلامتی. او غذای ایرانی را دوست دارد. به ویژه گرمه سبزی(قرمه سبزی)، سالاد شیرازی، کشک بادمجان و…، دخترش هم به همچنین. بدین جهت من مقداری برای دخترش می گذارم، تا او با خودش ببرد. او از دخترش می گوید. می دانم چه می خواهد بگوید. گله‌ای هم می کند.

از دخترم می گویم. او می داند من چه می خواهم بگویم. گله‌ای هم می کنم. حرف های دیگر هم می زنیم…، پاسی از شب گذشته. یکدیگر را صمیمانه در آغوش می فشاریم. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود.

من خسته به تخت خواب می روم. در دل می خندم. دیوار موش دارد. موش گوش دارد . ما دو موش‌ایم.

30 آذر 1387 ــ 20 دسامبر 2008 ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 29, 2009

گربه کوچولو و دخترک

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 25, 2009

اگر…!

اگر ! 

اگر خود را…
وجدانم را، به خواب نزنم.

اگر سر گرم نباشم،

با اندیشه های بی اهمیت روزانه ام.

اگر به گرسنگان بیاندیشم،

وقتی غذا می خورم.

اگر به فکر مردن بی خانمان ها در سرما باشم،

زمانی که در اتاق گرم نشسته ام.

اگر به بیماران بی درمان بیاندیشم،

گاهی که پیش پزشک می روم.

 

اگر باشم در اندیشه ی زندانیانی که  زیر شکنجه می میرند،
زمانی که آزاد می گردم.

و صد ها اگر دگر…!
از انسان بودن ننگ خواهم داشت،
و از شرم خواهم مرد.

 ۶ بهمن ۱۳۸۷ــ ۲۵ ژانویه ۲۰۰۹. بروکسل .اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 22, 2009

آخ جون، خانم دکتر جون!

آخ جون، خانم دکتر جون!
تلفن کردم به پسرعموم جمشید، تهران. در ضمن احوالپرسی، حال زنش مهشید رو پرسیدم. باخنده گفت: بگو خانم دکتر! گفتم: تبریک می گم، زن تو هم دکتر شد! دکتر چی؟
ــ دکتر دیگه، مگه این همه دکتر تو این مملکته، کسی ازشون می پرسه دکتر چی!
ــ از کی دکتر شده؟
ــ از یک ماه پیش. تو نمایشگاه اتومبیلِ دست دوم نزدیک خونه مون بودم، داشتم با فروشنده سر یک ماشین که تو ویترین بود حرف می زدم، یکدفعه فروشنده از نمایشگاه پرید بیرون و به خانمی که رد می شد گفت: سلام عرض می کنم خانم دکتر. خانمه هم  یک نگاه به سر تا پای ایشون انداخت و با حالت تعجب سرش رو انداخت پایین و رفت! فروشنده با قیافه خوشحال برگشت و گفت: ماشین این خانم دکتر بودآ…! راهی باهاش نرفته، از مطب تا خونه، یا تا بیمارستان! ماشین نویِ نویِ، انگار هفت هشت سال تو گاراژ بوده.
 ــ عجب، از کی تا حالا زن ما دکتر شده که نمی دونستیم؟
ــ مطمئنی که زن شما بود؟
ــ آره به جون شما.
ــ خاطر جمعی که دکتر نیست؟
ــ خاطر جمع، خاطرم جمع!
ــ خوب! شما که آقای دکتر باشید، خانمتون میشه خانم دکتر!
ــ منم دکتر نیستم.
ــ مهندس چی؟
ــ نه به جون شما.
ــ شاید خانمتون دکترشده و نمی خواسته به شما بگه! اگه اینطوره، پس من اشتباهی گرفتم، ببخشید! به جون شما نباشه، به جون سه تا بچه هام، مال یه خانم دکترِ..! 

وقتی اومدم خونه، گفتم: مهشید جون سلام. مهشید با خنده گفت: مهشید جون و زهر مار! هر بی پدر مادری من رو خانم دکتر صدا می کنه، تو هم من رو خانم دکتر صدا کن! گفتم باشه.
شب که رفتیم تو تختخواب گفتم: آخ جون، خانم دکتر جون، آخ جون، خانم دکتر جون. یواشی زد تو صورتم و گفت: خفه شو، من رو دیگه خانم دکتر صدا نکن! ابوالفضل جون! تو این مملکت، یه روزه خیلی ها، خانم یا آقای دکتر و مهندس میشن و همه کاره!

 ۲۵ دی ۱۳۸۷ ــ۱۴ ژانویه۲۰۰۹ ــ بروکسل اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی