آمریکایی ها آمدند !
این داستان پس از حمله آمربکا به عراق نوشتم. چون خیلی خوشحال بودند، پس از آن امریکا به ایران حمله می کند، و انها به مال ومقامی می رسند.جعفر بچه یکی از دهات سر مرز عراق با محمود بچه تهران دوره سربازی اش را در قصر شیرین گذرانده بود. محمود عکسهای زیادی از رضا برادر اش که در آمریکا اقامت داشت به جعفر نشان داده و گفته بود: من هم بعد از پایان خدمت ام پیش برادرم می روم. نگاه کن رضا با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد با کوکا می خورن. کوکای اونجا مثل مال ما نیست که مزه نداشته باشه. یک کوکا کولا با یک مک دونالد میخورن کیف می کنن. این سربازهای آمریکایی رو می بینی؛ همه اشون روزی هفت هشت مک دونالد میخورن ، یک مشت می زنن ده تا سرباز عراقی رو در جا می کشن. عکس رضا با دخترها کنار استخر، رضا کنار یک کادیلاک ، خلاصه محمود ده ها عکس برادر اش را در حالات مختلف همیشه با چند تا دختر به جعفر نشان داده بود. آخرش هم محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن ، هر کاری دلشون بخواد می کنن، رضا ده تا گرل فرند داره ، اینم عکسهاشون. تو که کسی رو نداری که ببرتت آمریکا، ولی بین خودمون باشه ، به کسی نگو، آمریکایی ها بعد از اینکه کار عراق رو تصفیه کردن میان ایران، خودت رو آماده کن. سیگار آمریکایی ، مک دونالد آمریکایی ، کوکا کولای آمریکایی با خودشون میارن، دختراشون هم باهاشون میان ، شاید تورو بکنن رئیس حمهور یا سلطان . جعفر جواب داده بود : منکه سواد ندارم که کاره ای بشم، به زور می تونم یک نامه واسه بابام بنویسم. محمود در جوابش گفته بود: مگه این سلطان ها یا رئیس جمهور های مادام العمر سواد دارن ، چند تا کلمه انگلیسی بلدن، لولوی سر خرمن هم هستن، واسه خودشون عشق می کنن.آمریکایی ها نفت اشون رو می برن، طلاشون رو می بردن، تو کاری به کار آمریکایی ها نداشته باش ، تا عمر داری تو حرم سرات عشق می کنی، اصلا خودشون واست خوشگل ترینش رو میارن. ضمنا جعفر چند تا کلمه انگلیسی هم از محمود یاد گرفته بود .
از خودشان بپرسید!
آن زمان که از درد و رنج دیگران فارغم، مرده خیالم کنید. آن زمان که زیبایی را تحسین نکنم، حتی در خیال، مرده خیالم کنید.
زن، زیباترین، بهترین، کاملترین آفریده هستی است. آن زمان که زنی زیبا را ببینم و تحسین نکنم، حتی در خیال، دیگر نیستم. نادیده ام پندارید.چندی از زنان، آموزگارانم بودند، و مرا که شاگردی بازیگوش بودم، با عشق، درس عشق بازی ام آموختند.
آنکه من مرد را (موجودی نر و وحشی در طبیعت) انسان ساخت، «انسان دیگر بود، و نامش آزاده زن».
وآنکه روانم را از پلیدی پاک کرد، تا خویشتن را در خویش ببینم، به خود آیم و بیاندیشم، وآنکه الهام دهنده ام بوده و هست، باز هم زن است. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
نامه مرا آسمان به او رسانده!
نامه مرا آسمان به او رسانده!
پیش از اینکه به مدرسه بروم،
دستم را بلند می کردم،
با تکان دادن انگشت نشان،
در آسمان آبی می نوشتم.
جایزه ام از آسمان آبی، تابش خورشید بود،
از آسمان ابری، برف و باران.
اکنون شما هم با نگاه پرمهری،
با لبخندی، جایزه ای به من بدهید.
چهارــ پنج سال بیشتر نداشتم، گاهی با دختر همسایه « ربابه» بازی می کردم. یکبار مویش را کشیدم، گریه کرد و گفت: «قهر ــ قهر تا روز قیامت»! و رفت. من، غمگین روانه خانه مان شدم.
چند فردای دگر، شرمنده ز کردارم، در آسمان نامه هایی، از شرمندگی ام، از اینکه چقدر دوستش دارم، نوشتم.
بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
از مادر فورلاد زره نمی ترسیدم!
همه چیز کهنه می شود، و از بین می رود، می میرد، حتی خاطرات پس از مرگ انسانی. من، خاطرات زنانی که آموزگارن عشق و مهر ورزیدن ام بودند را می نویسم، تا پس از من، ز خاطره ها نروند. اغلب این زنها بی سواد بودند، با دلی پر از عشق، و آن را از من که کودکی وحشی، بی ادب* وشیطان بودم دریغ نکردند.
یکی از آنها، زهرا خانم،(معروف به مادر فولاد زره *) زنی بود، بین سی تا چهل سال،( من کودکی بودم، چهارـ پنج ساله) با قد نسبتا بلند، چهار شانه، صورتی پر از آبله، با یک سالک بزرگ، که روی سالک با رنگ آبی پر رنگ که به سیاهی می زد، خاکوبی شده بود. پشت دست هایش هم خال کوبیده بود. خانه کاهگلی زهرا خانم چند خانه بالاتر از خانه ما بود. اتاق او به سمت کوچه بود، با سوراخی به قطر کم و بیش سی سانتی متر به بیرون، که زمستان ها با یک متکا برای جلوگیری از سرما گرفته می شد. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در داستان کوتاه
معجزه سیلیکون!
معجزه silicone!
حاج حسن، با وجود کسادی بازار، با زحمت به مدت سه ــ چهار سال مقداری پس انداز کرد، تا توانست با مادر بچه ها سفری به اروپا ( بروکسل) بکند. وقتی اینجا رسیدند. حاج آقا با خجالت به زنش گفت: «ببین عزیزم! بعد از اینکه هفت ــ هشت تا بچه از ممه های تو شیر خوردن، اون ممه های سفت مثل لیموت، مثل کیسه ماست خالی شدن که تا زیر نافت کشیده شده، راستش رو بخوای چندشم میشه دست بهش بزنم، واسه این خاطر چند سال پول جمع کردم، تا بیایم اینجا و با یک عمل جراحی کوچیک، توش سیلیکون بذارن، بلکی مثل اول سفت شه و یه چیزی دستگیر ما بشه!»
حاج خانم خوشحال گفت: «خیلی ممنون حاج آقا، منم چند سال از خرج خونه زدم و یه پوله و پله ای جور کردم که اون چیز تو هم که پلاسیده شده و به زور از جاش تکون می خوره، با یک عمل جراحی کوچیک توش سیلیکون بذارن، مثل اول سفت شه و یه چیزی هم دستگیر ما بشه!»
واقعا که سیلیکون siliconeمعجزه می کنه!
silicone بیش از ده ها مصرف دارد. از جمله…
26 فروردین 1389 ــ 15 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نوشته شده در داستان کوتاه
زنده باد گاو!
هیچ پرنده ای بی دلیل نمی خواند، هیچ چرنده ای بی جهت، صدا از خود در نمی آورد، و هیچ درنده ای بی علت نعره نمی کشد. اما…! ما انسان ها دلیلی برای وراجی داریم؟
وقتی پر حرفی می کنیم، حرفی برای گفتن داریم؟ وقتی می پرسیم، پاسخ به کارمان می آید؟ تفاوت بین کنجکاوی( پژوهش) برای آموختن و فضولی را می دانیم؟ من یکی که نمی دانم!علاوه بر گاو، بز، گوسفند، آهو، و چند حیوان دیگر از نشخوار کنندگان هستند. گاو علف را می بلعد، و در شکم ذخیره می کند، و زمانی که در حال استراحت است، به طور طبیعی آن را به دهان بر می گرداند، خوب می جود، و دوباره آن را به معده می فرستد. با این کار مواد غذایی گیاهان هرچه بیشتر گرفته می شود. به بیان دیگر گاو در بیشتر مواقع مشفول جویدن، یا بهتر بگوییم، تکان دادن دهان است. این عمل سبب تغدیه بهتر و افزایش رشدش می شود. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
پاسخ احمدی نژاد به ملت
نوشته شده در انتخابات دهم
مرگ پبر ترین مرد جهان!
حاصل سال ها رنج یکی= شهرت دیگران!
در یکی از اتاق های خانه سالمندان،»آندره» در حالیکه روی بینی و دهانش ماسک اکسیژن بود، و در رگ پشت دستش سوزنی فرو رفته بود که با لوله ای به کیسه پلاستیکی با محلولی بی رنگ متصل می شد، و به سینه اش نوارهایی الکترود وصل شد بود که ضربان قلب او را در دستگاه مونیتور نشان می داد. همچو اسکلتی با چشمان بسته، تنها لبانش زیر ماسک تکان می خورد، تکرار می کرد: «خواهش می کنم بگذارید بمیرم! خواهش می کنم، خواهش می کنم، خواهش می کنم، راحتم بگذارید! خواهش می کنم بگذارید بمیرم…» بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
واژه زیبا چگونه آفریده شد؟
اولین مرد و زن ایرانی «مشی و مشیانه» پیمان همبستگی شان را روز سیزدهم فروردین، در حالیکه گواه عشق شان گل های رنگارنگ، درختان سر به آسمان کشیده سرو، و آهوان بودند، با گره زدن سبزه، بستند. اما پیش از آن…
پیش از آن مشی ( مرد) چون چشم به جهان گشود، و مشیانه ( زن) را دید، از خود رها شد، دیوانه شد، مست شد و خواستار شد. آنی دیده از زن باز نگرفت و نخستین واژه ای که بر زبان راند؛ « زیبا» بود. این چنین واژه « زیبا» زاده شد. خواست که هدیه ای به او بدهد، و او را با زیبایی دگر برابر داند، هیچ نیافت، غمگین به کنجی پناه برد.
هستی، افسرده از غم او، گل های رنگارنگ و خوشبو را بر برگ طبیعت نقش زد، آهو را با چشمانی دلربا آفرید، سرو از زمین رویاند، پرنده به آواز درآورد، زمین و آسمان را جلوه بخشید. اما کجا کفاف می داد به احساس « مشی، به مشیانه»؟
مشی برهر گلی نامی نهاد. بر آنچه که در آسمان می دید و زیبا بود، نیز نامی گذاشت. این نام ها را بر « مشیانه» نهاد! روز سیزدهم فرورین که با او پیمان همبستگی بست، با این نام ها خواندش. و تا بود و بود، به دنبال زیبایی ها گشت، نخست نامی بر آنها نهاد، و سپس آن نام ها را بر روی « مشیانه». دریغ است اگر ما رهرو او نباشیم، نام هایی که « مشی» بر « مشیانه» ( زیبایی ها) نهاده، به فراموشی سپرده و نام او را برای همیشه زنده نگه نداریم.
آبگینه آتنا آتوسا آذر آذرافروز آذرگون آزرمیدخت آذرنوش آذین آرا آرتمیس آرزو آرمینا آرمینه آرمیتا آریانا آریادخت آریانوش آرینا آزاده آسا آسانا آستیاژ آفتاب آفرین آلا آلاء آلاله آناهیتا آندریا آنوشا آوا آوید آویده آویزه آویسا آوین آوینه آهو بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها


دیدگاه های تازه