نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 2, 2010

زنده باد آفتابه دزد که!

زنده باد آفتابه دزد که!آشنایی از گروه های مبارز و مخالف حکومت تعریف می کرد؛ روزی در بازار بودم، حس کردم مرا دنبال می کنند، به هر طرف می رفتم، دیدم آنها دنبال من هستند، به مستراخ مسجد شاه پناه بردم. بعد از مدتی بیرون آمدم، همینطور هراسان که می رفتم، دیدم یکی داد می زند؛ «آی مرتیکه کجا میری، وایسا!» من دست بردم به جیب بغلم که اسلحه ام را بیرون بکشم، و به طرف شلیک کنم که گفت؛ «آفتابه را کجا می بری؟!» نگو در آن حال ترس و لرز فراموش کرده بودم، «آفتابه» را سر جایش بگذارم، با شرمندگی و پوزش آفتابه را پس دادم.
حالا این حکومت خاک کشور را به توبره کشیده، ثروت ملی را غارت کرده، ملت را به روز سیاه نشانده، بر روی شان اسلحه می کشد و دست به شکنجه و کشتارشان می زند.
زنده باد آن آفتابه دزد که!

12 خرداد 1389 ــ 2 ژوئن 2010 ــ بروکسل اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 27, 2010

ابله اید اگر خیال کنید!!!

 از چهره مهربان و لبان خندان خود، می ترسم
نکند در پس این چهره مهربان دژخیمی پنهان شده؟

چنگیز بی شک چهره ای مهربان و لبی خندان داشت،
به ویژه پس از دیدن صدها کشته شده!

نقش هیتلر را کنار سگ اش در نظر مجسم کنید،
ببینید چقدر با سگش مهربان شده.

استالین پدر مهربان کارگران و دهقانان،
مگر دستش به خون کسی آلوده شده؟

صدام حسین با چهره ای ملکوتی،
دست مهربانش بر سر صدها کودک کشیده شده.

خمینی را به یاد بیاورید! چقدر غم ملت را می خورد،
در غم این ملت از غصه بیمار شده!

چهره شاد و خندان خلخالی، گیلانی،و…؛ را به یاد بیاورید!
با دستانشان هزارها به جهنم و بهشت روانه شده.

به رخ خامنه ای و احمدی نژاد خوب بنگرید،
گویی مهر در درونشان خانه زاد شده.

اگر من (ما) هم  جای یکی از اینها بودم،
ابله اید اگر  خیال کنید، زندگی تان، بهتر شده!

3 خرداد 1389 ــ 24 ــ مه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 22, 2010

حاجی خودتی!

حاجی خودتی!

طبق آمار بانک جهانی در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توریسم یا به زبان ساده از زیارت مسلمین در خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000 دلار یا قریب سی میلیارد دلار بوده است. زائرین ایرانی که بصورت تمتع و یا عمره در همان سال به مکه رفته اند 1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000.000 دلار یا بعبارتی قریب به مبلغ پنج میلیارد دلار درآمد تقدیم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در میان تمام کشورهای اسلامی مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باینکه هواپیمائی جمهوری اسلامی قدرت جابجائی اینهمه زائر را نداشته است شرکت هواپیمائی عربستان قریب به 54 درصد از زائران ایرانی را به خود اختصاص داده است. طبق گزارش مقامات دیپلماتیک ایران در سال 2008؛ ماموران کشور عربستان بدترین و توهین آمیز ترین رفتار را با زوار ایرانی داشته اند و ایران از لحاظ توهین ماموران عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2010

نابغه ای به نام محمد احمدی نژاد!

باور کنید ما قدر نوابغ کشورمان را در زمان زنده بودنشان نمی دانیم. ولی پس از مرگشان برای آنها با عزا داری، مراسم یادبود برگذار می کنیم، و یا روز تولدشان را جشن می گیریم. ( بعضی مواقع هم برعکس، سال روز تولدشان عزاداری می کنیم، و سال روز مرگشان، شادی!)
یکی از نوابغ ما «استاد محمود احمدی نژاد» است، که باید هم اکنون کلمات قصار ایشان، که زاده مغز این اندیشمند است، با آب طلا در کوچه و بازار بنویسم. در کتاب های درسی به دانشجویان آموخته، و در دانشگاه های مهم دنیا درباره هر واژه آن، پژوهش و تجزیه و تحلیل به عمل آوریم.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 16, 2010

ملا!

ملا!

چهره پنهان می کنی در پس ریش ای ملا،
چهره ریا کار خویش پنهان می کنی ملا؟

شرم در تو نیست، آن چیز که عیان است،
ز چه روی، روی پنهان می کنی ملا؟

بز ابله، ابلیس ریا کار هم ریش دارند،
تو به ریش خود افتخار می کنی ملا؟

با صدای الله اکبر، تو ستم می کنی ملا،
تو شرم ز بزرگی الله نداری ملا؟

تو که جوانان به دار می آویزی ملا،
شرم ز روی مادران داغدیده نداری ملا؟

من ابله و نادان را بین که هنوز نمی دانم،
اگر شرم داشت چنین جنایت نمی کرد ملا!

24 اردیبهشت 1389 ــ 14 مه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 13, 2010

این چنین دژخیمان را تحقیر می کنیم

غمی جانسوز جان و روانم را فرا گرفته. خود را در میان هزاران کشته، هر یک به دردناکترین وضعی می بینم. نمی دانم کنار کدامین کشته بنشینم. برای کدامین سوگواری کنم. کنار آشناترین سر در گریبان فرو می برم و اشک می ریزم. رهگذری شاد و خندان، با سری برافراشته از کنارم می گذرد. سر بلند می کنم، با لبخندی سیلی بر صورت می زنم. صورت سرخ می کنم. به خود می گویم: او هم  مانند من،…!

ما با سری بلند سوگواری می کنیم. این چنین دژخیمان را تحقیر می کنیم.

23 اردیبهشت 1389 ــ 13 مه 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 12, 2010

دژخیم، همه چیزش را در خانه جا می گذاشت!

دژخیم، بدترین ناسزاها که به زبان مادریش، و زبان دیگری که چند کلمه ای بیشتر نمی دانست، نثار زندانی کرد. با مشت و لگد به جان او افتاد. سپس خواست تا زندانی را روی تختی دراز کنند، در حالیکه همچنان ناسزا می گفت، با شلاق فلزی به جان او افتاد. زمانی که خسته شد، و زندانی خونین، از شلاق زدن دست کشید، در حالیکه نفس – نفس می زد، سیگاری روشن کرد و روانه خانه شد.
دژخیم، رفتارش با مادر مقدسانه شد. روی حرف پدر جرات نمی کرد حرف بزند، و در برابر پدر و مادر هرگز لب به سیگار نمی زد. کوچکترین حرف زشتی در برابر خواهر به زبان نمی آورد. گربه اش را بغل و نوازش می کرد. برای قناری اش حرف های خوب – خوب می زد.
دژخیم، هر بار که از خانه بیرون می رفت، شرف، وجدان و انسانیت را در خانه جا می گذاشت.

22 اردیبهشت 1389 ــ 12 مه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 11, 2010

دخترکان، بدوید، بدوید!

دخترکان، بدوید، بدوید!

در تل خاکروبه ها، عروسک های آلوده به خاک، دست و پا شکسته، فراوان است.
 
فرزاد کمانگیر، به شاگرانش پس از پایان درس می گفت: دخترکان، بدوید،، بدوید، زود به خانه روید،  پیش از آنکه به خانه پیری با ریشی انبوه روید، با عروسک هایتان بازی کنید، در آغوشتان بگیرید، ببوسید، که او شما را به خاک سیاه می نشاند و عروسک هایتان را به تل خاکروبه ها.

دخترکان، بدوید، بدوید، به خانه روید، با هم بازی کنید، لی لی بازی کنید، یک قل دو قل بازی کنید، طناب بازی کنید، شادی کنید، گرگم به هوا بازی کنید، پبش از انکه گرگ پیری با سرنوشت شما بازی کند. دخترکان، بدوید، بدوید؛ …!

در سر زمین ما، دخترکان ، گریان، به خاک سیاه نشانده فراوان است.

21 اردیبهشت 1389 ــ 11 مه 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 10, 2010

تا ابلهی پاسدار آنجاست!

تا ابلهی پاسدار آنجاست!

دیوارهای ضخیم دژها شکسته شد،
دیوار بلند سنگرها شکسته شد،
سقف قصرهای پادشاهان ریخت
بزرگی و شگوهشان فرو ریخت،
کلبه ها و خانه ها نیست شدند،
جنگل ها ذغال و خاکستر شدند،
دیوار زندان و شکنجه گاه پا برجاست،
چوبه های دارهمچنان پا بر جاست.

دژ دین فروشان همچنان تسخیر نشده،
دیوار بلند سنگر ریا کاران شکسته نشده،
سقف و دیوار قصر ستمگران پا بر جاست،
مقام و ثروت و زور گویان پا بر جاست.

با قلم و خون جگر کی توان شکست،
این دیوار دژ و سنگر و قصر،
تا ابلهی پاسدار آنجاست.

20 اردیبشهت 1389 ــ  10 مه 2010ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 5, 2010

خروس بی محل!

جمعی از دوستان و آشنایان از من خواستند تا در مجلسی برایشان حرف بزنم. برای اینکه بتوانم منظورم را خوب بیان کنم، تخته سیاهی ( سبزی) خواستم که بر روی آن، نکته های اساسی هدف ام را به صورت: الف ، ب ، پ ، ت … بنویسم. جلوی تخته روبروی حدود هشتاد نفری که در سالن حضور داشتند، ایستاده بودم.

هنوز چهار– پنج دقیقه از سخنرانی ام ( خیر سرم ) نگذشته بود که…! چشم شما روز بد نبیند، بغل بیضه چپم، ( بین ران و بیضه ام) شروع به خاریدن کرد. چه خاریدنی، بیشتر شبیه به سوزش بود. برای اینکه آرام شوم، پاهایم را به هم جفت کرده و شروع به مالیدن ران هایم به هم کردم، ولی خارش همچنان بیشتر می شد. در این موقع یکی از حاضرین که به گفته خودش ( البته تنها به گفته خودش) استاد ادبیات در دانشگاه ایران بوده ( معلوم نیست کدام دانشگاه)  و اکنون هم در یکی از دانشگاه های فرانسه ( باز هم معلوم نیست کدام دانشگاه) ادبیات قدیم پارسی درس می دهد و شاگردان زیادی دارد، و دکترای علوم انسانی از سوربن است ( البته این آقا جز ده–پانزده تا کلمه بیشتر فرانسه بلد نیست) از جایش بلند شد و گفت: «مرتیکه الدنگ اگه شاش داری برو بشاش بعد بیا ببینیم چه … می خوری!» (توجه کردید که واژه الدنگ امروز به کار نمی آید و متعلق به زبان قدیم است؟)
بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی