شرمنده ز خود، و ز گناه بی گناهان!
آقا معلم با عصبانیت و قدم های تند به ته کلاس می آمد، گوش مرا می گرفت، در حالیکه فحش بارانم می کرد، تا دم در کلاس می برد، با لگد و تو سری مرا از کلاس بیرون می کرد. هر بار که آقا معلم به من تو سری و لگد می زد، به مجرد اینکه از کلاس خارج می شد، سر حوض مدرسه دست هایش را آب می کشید. احتیاج نداشت پاهایش را آب بکشد، چون کفش پایش بود.
نوشته شده در منتشر نشده ها
تله پاتی!
پس از سالها رنج و زحمت، تمرین یوگا و ریاضت کشیدن، با خوردن یک خرما یا یک بادام در روز( همراه با مقداری نان و پنیر وسبزی و میوه و گوشت و غیره) اکنون توانایی آن را دارم که به وسیله «تله پاتی» با شما از فاصله چند متر یا چند هزارکیلومتر رابطه بر قرار کنم، و بدانم پس از خواندن این داستان،(یا داستان های پیشن ام) شما در باره ام چگونه می اندیشید. باور نمی کنید؟ این نوشته را تا به آخر بخوانید بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
من، پاسدار این غار!
درونم غاری تاریک است،
گرچه دیو سپید را در آن کشته اند،
دیو سیاهی در آن جای دارد!
این غار، دخمه فراوان دارد،
در دخمه ها، مردگان جای دارند،
مردگان نیمه جانی دارند.
در این غار، ارواح هم جای دارند،
دیو سیاه را فرمان بردارند.
مبادا ناله نیمه جانی فریاد شود،
فریاد همگان گردد.
مبادا شمعی روشن شود،
تاریکی را به کام خود کشد.
مبادا نهالی برویدً،
درختی پر بار شود!
با فتوای دیو، ارواح ناله نیمه جانان
در گلو خفه می کنند.
شمع را خاموش،
با آتش جهنم، نهال را به آتش می کشند.
درونم غاری تاریک است، و
من پاسدار این غار.
دخمهها و آرامگاههای تاریخی مربوط به پیش از نفوذ اسلام در ایران که نوعی معماری صخرهای محسوب میشوند را «گوردخمه «مینامند.
8 مرداد 1389 ــ 29 ژوئیه 2010 اورایز ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
نقدی بر بوف کور صداق هدایت، از «آرش دکلان»
از زمان خودکشی صادق هدایت 19 فروردین 1330 تا کنون، مطالب بسیاری نزدیکان و بستگان او و اهل قلم در باره اش نوشه اند، و آثارش را نقد کرده اند. بسیاری از ادیبان در باره او سخنرانی کرده اند.
من به چندی از این سخنرانی ها رفته و گوش داده ام، و خیلی نقدها در باره هدیت خوانده ام. به نطرم بسیاری از این نقد نویسان و سخنرانان با بیهوده گویی حرف های خود را از زبان هدیت گفته، یا نوشته ها و گفته های های دیگران را تکرار می کنند.
نویسندگان بسیاری در باره «بوف کور» مقاله نوشته و آن را به نقد کشیده اند، من اغلب آن ها را خوانده ام. از دید من هیچ کدام به گویایی نقد «آرش دکلان» نبود. شاید هم آن زمانی که داستان های هدایت، و نقدشان رامی خوندم، درک کافی از هدایت، به ویژه بوف کور نداشته ام.
آرش دکلان، نقد زیر را در باره بوف کور نوشت، و برایم فرستاد، تا نظرم را بگویم. پس از چند بار خواندن، جز آفرین و صد آفرین چه می توانستم بگویم؟ نمی دانم شما چه می گویید!؟ بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
جوونم، اون جوونای قدیم، قدیم!
همه چی اون قدیم خوب بود. پرتقال هم اون پرتقالای قدیم شهسوار. ببخشید امامسوار. حالا از اسراییل وارد ترکیه می کنن، از ترکیه به اینجا، به اسم پرتقال ترکیه می فروشن، یه وقتا یادشون می ره مارک روشو بکنن، «یاوا، محصول اسراییل» قیافه ای چخ دیر، مزه ای یخ دیر.
خربره، اون خربزه های مشهد و اصفهان قدیم. به عسل می گفت زکی. هلو، شفتالو، زردآلو، هندونه، انگور، نمی دونم چکارش می کنن که بی مزه شدن!؟ حالا اون خوباش رو صادر می کنن به کشورهای عربی، پولش رو می گیرن، می فرستن تو بانکهای سوئیس. میوه هم اون میوه های قدیم.
ماشین رو بگو، بابام یه شولت پنجاه زمان جوونیش خریده بود، مثل عروس، تا همین پارسال مثل ساعت وستندواچ کار می کرد. شصت سال زیر پاش بود، دو سه ماه قبل از مرگ بابا به پت ــ پت افتاد و، عمرش رو قبل از بابام داد به شما. اما حالا ماشین صفر کیلومتر می خری هنوز از گاراژ بیرون نیومده، زرتش قمصور می شه، می خوای بری قم و برگردی، باهاس توش ده دفعه آب بریزی. ماشینم اون ماشین های قدیم.
زنا رو بگو! تا یادم میاد، ننه ام دوخت و دوز ما رو می کرد، یه چرخ خیاطی عهد بوق دستی سینگر داشت، می ذاشت رو مجری.( میز کوتاه) از زیر شلواری و پیرهن، واسه بابام و من و خواهرم بگیر، تا رولحافی می دوخت. باور کنین خورشت درست می کرد که آدم پنجه هاش رو هم می خورد. حالا خانوما وقت پخت و پز ندارن، باید کنسروش رو خرید. «میان خورشت ننه ام تا خورشت کنسرو، تفاوت از زمین تا آسمان است.»
خواهر بزرگم وقتی دیپلم دبیرستانش رو گرفت، زن دامادمون شد. یک عمری با خوشی و ناخوشی همدیگه ساختن، دو تا بچه پس انداختن، حالام چهار ــ پنج تا نوه دارن. خواهر کوچکم، که هنوز نمی تونه یه تخم مرغ نیمرو کنه، دیپلمش رو گرفت، گفت: «یه شوهر لیسانسیه می خوام!» وقتی لیسانسش رو گرفت، دنبال یه شوهر دکتر و مهندس بود. بعد که دکتراش رو گرفت، گفت باهاس شوهرم استاد باشه. چند سالی به امید شوهر استاد موند، حالا زن یه حاجی شده که استاده حقه بازی و کلکه ، هفت ــ هشت ــ ده تا بچه هم از زنای دیگه اش داره. زنم، اون زنای قدیم. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در داستان کوتاه
اشتباه آمریکا و ایران در مورد شهرام امیری!
«شهرام امیری جاسوس دو جانبه»هرسه کور خواندند…
B-2 Spirit: $2.4 billion هواپیمایی نظامی که به وسیله آن به گفته شهرام امیری، آمریکا او را از عربستان سعودی ربود.
باید تنور تا هنوز سرد سرد نشده نانی پخت! با این اوضاع خر تو خر دنیا، هر چند بعضی تنورها سرد می شوند، ولی تنور دیگری داغ شده، و ما نویسندگان بی کار، نان کهنه را آب می زنیم و در تنور می اندازیم و به خورد شما می دهیم. هرچند شما بگویید خر خودتی! ما با پر رویی تمام به شاطری ادامه می دهیم. ما خیلی شانس داریم؛ اگر تنوری یک جا سرد شود، جای دیگر هنوز گرم است. اصولا از ما بهتران همیشه بعضی تنورها را گرم نگه می داند و هر نوع نانی که بخواهند می پزند و به خورد ما می دهند. مانند تنور داغ جنگ و خونریزی ها، اختلافات مذهبی، و مثلا یکباره مایکل جاکسون درست همزمان با وقایع پس از انتخابات خرداد 1388 می میرد. بیشتر بخوانید…
باید تنور تا هنوز سرد سرد نشده نانی پخت! با این اوضاع خر تو خر دنیا، هر چند بعضی تنورها سرد می شوند، ولی تنور دیگری داغ شده، و ما نویسندگان بی کار، نان کهنه را آب می زنیم و در تنور می اندازیم و به خورد شما می دهیم. هرچند شما بگویید خر خودتی! ما با پر رویی تمام به شاطری ادامه می دهیم. ما خیلی شانس داریم؛ اگر تنوری یک جا سرد شود، جای دیگر هنوز گرم است. اصولا از ما بهتران همیشه بعضی تنورها را گرم نگه می داند و هر نوع نانی که بخواهند می پزند و به خورد ما می دهند. مانند تنور داغ جنگ و خونریزی ها، اختلافات مذهبی، و مثلا یکباره مایکل جاکسون درست همزمان با وقایع پس از انتخابات خرداد 1388 می میرد. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در گاه نوشته ها, انتخابات دهم, تحلیل, طنز
لبخند ابلهانه، و به نگاه موذیانه!
یکی ــ دو ماه پیش زنگ در خانه به صدا در آمد. خانمی بود که با او، همسر و تمام بستگان شان، نزدیک به چهل سال دوست بسیار صمیمی هستم. پس از احوالپرسی، ضمن نوشیدن چای، صحبت از گرمی و سردی هوا، و پس از آن حرف های آدم های هم سن و سال ما و پرسیدن حال فرزندان و دوستان و آشنایان مشترک، گفت: «فردا شب چند نفر از بستگان مهان ما هستند، تو هم بیا!»
کمتر از یک ساعت این خانم نشست و رفت. من تا دم در، چند قدمی هم در خیابان، تا دم در ماشین و با بگو و بخند او را بدرقه کردم.
دو ــ سه روز بعد، تصادفی آشنایی که سالی یکبار هم یکدیگر را نمی بینم، دیدم. با لبخندی ابلهانه پرسید؛ «فلان شب خوش گذشت؟» نخست متوجه پرسش او نشدم، گفتم کدام شب؟
گفت: «اون شب، با او خانومه!»، مشخصات لباس، رنگ مو، کفش، و مارک ماشینش را گفت. ( کوشش می کنم عادت زشت قسم خوردن را ترک کنم) باور کنید من با وجودیکه نزدیک به یکساعت با این خانم بودم، اصلا متوجه رنگ مو و لباس او نشده بودم، ولی این شخص در حالیکه با ماشینش رد می شد، در یک لحظه تمام اینها را دیده و بخاطر سپرده بود! دهانم تلخ شد، چه پاسخی باید به او می دادم؟ نگاهی به سرتا پایش کردم که از بدترین ناسزاها بدتر بود. با نگاه موذیانه، ولبخندی ابلهانه تر گفت: «چرا فحش می دی، من که حرف بدی نزدم؟! ایشاله همیشه خوش باشی!» بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
بله من این مسئولیت را قبول می کنم!
حالا که تنور مبارزه با زن ستیزی داغ است، چرا من هم مانند دیگر نویسندگان تند ــ تند نان نپزم، و به خورد شما ندهم. شاید فردا این تنور سرد شود. البته تنور دیگری داغ می شود و من هم مانند بقیه نان تازه ای می پزم، هر چند از این نان ها هرگز نمی خوریم!
البته سر پیری که بعضی از اعضای بدن من مانند سابق کار نمی کند، راحت می توان طرفدار برابری زن و مرد شد. یکی از دوستان را پس از سی و پنج سال دیدم، بعد از ماچ و بوسه و سلام و احوالپرسی گفت: «اردوخانی درسته پیر شدی، ولی همون خری که بودی هستی!» داوری را عهده دوستان قدیمی می گذارم!
چندی از زنان و مردان جوان را می شناسم، که با من همانگونه با عشق و علاقه رفتار می کنند که با پدرشان که در ایران است و سالهاست او را ندیده اند، به ویژه زنها، که فکر می کنم به مهر پدر بیش از مردها محتاج اند.
مرد جوانی پس از یک بگو مگوی ساده همسرش را به شدت کتک می زد. ( این را هم اضافه کنم، زن با وجودی که دو ــ سه سال از مرد جوانتر بود، ولی اهل منطق بود، و چون مرد نمی توانست پاسخ منطقی بدهد،عصبانی می شد و همسرش را کتک می زد) زن گریان پیش من می آمد، گاهی پس از چند ساعت، یا یکی دو روز بعد، مرد می آمد و اظهار پشیمانی می کرد، و قول می داد که دیگر این کار را نکند. ولی توبه گرگ مرگ بود. هرچه من به مرد نصیحت می کردم فایده نداشت. یکبار هم که عصبانی شدم، کتک سیری به مرد زدم، مرد به علت احترامی که نسبت به من داشت، و با وجودیکه قویتر از من هم بود، دست به روی من بلند نکرد. یکبار جلوی مرد به زن گفتم: «اگر بار دیگر دست به رویت بلند کرد، هرچه دم دستت بود بزن توی سرش»!
اگر اشتباه نکنم، اوایل اکتبر سال 2004 میلادی بود. من در بلژیک نبودم. مانند سابق زن و شوهر بگو مگو کردند، و مرد باز هم همسرش را کتک زد. زن هم چکشی که دم دستش بود، برداشت، و محکم بر کتف مرد کوبید. ( کتف مرد ترک برداشت، پنج ــ شش ماه دوا و درمان می کرد)
مرد فرار کرد رفت درون حمام و در را قفل کرد، زن با چکش کوبید بر در، در شکاف برداشت. زن داد بیداد کرد که اگر بیایی بیرون با همین چکش می زنم تو سرت، می کشمت، یا اینکه بیا برو بیرون دیگه هم بر نگرد. مرد با شکر خوردم، غلط کردم، کجا بروم، اردوخانی که نیست بروم پیشش،…؛. درد سرتان ندهم! پس از دقایقی عصبانیت زن تمام شد، مرد با ترس و لرز، و با اظهار پشیمانی و قول دادن به اینکه دیگر دستم را به روی تو بلند نمی کنم، و دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، از حمام خارج شد.
اکنون شش سال از آن ماجرا می گذرد، هرگز این مرد دیگر دستش را به روی همسرش بلند نکرد. زن گفت: «آقای اردوخانی، پیش از این ماجرا در خانه وقتی با هم بودیم، همیشه نگران بودم، و می ترسیدم از اینکه چیزی بگویم، و او باز هم را بزند، یک لحظه آرامش نداشتم. حالا وقتی نیست، یا کمی دیر می آید نگرانم و می ترسم بلایی سرش آمده باشد. زندگی با کسی که همیشه از او می ترسی، از هر زندان و شکنجه ای درد آور و رنج دهنده تر است. حالا هر وقت با هم هستیم احساس آرامش می کنیم.» این داستان را بدون اینکه نامی از آنها ببرم برای چندی از دوستان نزدیکم تعریف کردم. جالب اینجاست که بعضی از خانم ها با ترس می گویند: «واه خدا مرگم بده، اگه می زد و می کشتش چی، شما مسئولیت را قبول می کردی؟» ( یعنی مرد حق دارد بزند، ولی زن این حق دا ندارد) پاسخ من خیلی آسان بود، بله من این مسئولیت را قبول می کنم!
ابوالفضل اردوخانی – 28 تیر 1389 – 19 ژوئیه 2010 – بروکسل.
نوشته شده در منتشر نشده ها
جایی که مجبور شدم از حرفم پوزش بخواهم!
حالا که تنور مبارزه با زن ستیزی آنقدر داغ است که حتی احمدی نزاد و چندی از روشنفکران اسلامی مانند سروش هم در این مبارزه شرکت می کنند، چرا ما نان نپزیم؟!
اصلا من یک مباز با زن ستیری»درد و ستم به زن» به دنیا آمده ام. به یاد می آورم وقنی مادرم می خواست مرا بزاید، به محض اینکه درد زایمان را احساس کرد، برای اینکه او درد نکشد، خودم زودی پریدم بیرون!
خشونت نسبت به زنان، اگر به عمق واژه یا اصطلاح «زن ستیزی» خوب بیاندیشیم، بدان معنی است، که برای انسانی که تنها جرمش «زن» به دنیا آمدن است، حقوقی کمتر از خود( مرد ) قائل باشیم.
مردان کلیمی در سیناگوگ از خداوند سپاسگزاری می کنند، برای اینکه مرد به دنیا آمده اند. ( اگر مایل هستید به پایین صفحه به قسمت و دسته «ستم دینی» مراجعه کنید)
اینکه مرد دارای حقوق بیشتری از زن در جامعه است، تنها اندیشه مردها نیست. خیلی از زن ها هم اینگونه می اندیشند، به ویژه نسبت به دختر و پسر خود.
شبی مهمان خانواده ای بودم که یک پسر نوزده ساله و یک دختر بیست و یک ساله داشتند. پسر قرار بود برای شام، و دختر که نزد عمویش بود، بعد از شام بیاید. پیش از غذا در ضمن نوشیدن چای، زن و شوهر از برابری زن و مرد، و از ستمی که حکومت ایران نسبت به زنان روا می دارد، هر کدام با قطع کردن صحبت دیگری سخنرانی مفصلی کردند.
دقایقی می گذشت، ما مشغول خوردن شام بودیم، پسر آمد، و از دیر آمدنش پوزش خواست. به محض اینکه پسر سر میز نشست، پدر و مادر با سرافرازی ( به ویژه مادر) شروع کردند از دختر بازی پسرشان گفتن. اون بلونده، اون مو سیاهه. اون قد بلنده، اون قد کوتاهه،…؛
پسر گفت: «آقای اردوخانی من با هر دختری که صحبت کنم، پدر و مادرم خیال می کنن خبری هست، باور کنین اگر با چند تا پسر و دختر تو خیابون، پدر و مادرم را ببینم، مجبورم راهم رو عوض کنم.»
مرد با پررویی تمام گفت: «آره ارواح شکم عمه ات، خیال می کنند خبری هست! تنها تنها می خوری، واسه بابات نمیاری!»
من گفتم: «راستی دختر شما دوست پسری نداره؟»
یکباره چاقو و چنگال از دست زن و مرد افتاد، در حالیکه زن به من چشم قره مبرفت، مرد گفت: «آقــــــای اردوخانی، از آدمی مثل شما توقع این حرف ها رو نداشتیم، مگر دختر ما جنده است؟!» من مجبور شدم برای این حرفم پوزش بخواهم. ( این را در یکی کتاب هایم با عنوان «دختر جنده» نوشته ام)
تمام پدر و مادرها آرزو می کنند فرزندانشان پسر باشد. در هند وقتی زنی پس از سونوگرافی می بینند نوزاد دختر است،سقط جنین می کند. اعراب دختران خود را زنده به گور می کردند. این در صورتی است که من بارها دیده ام، وقتی پدر و مادرها پیر می شوند، دخترها بیشتر به آنها رسیدگی می کنند، تا پسر ها.
ابوالفضل اردوخانی – 27 تیر 1389 – 18 ژوئیه 2010 — بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها
تنور داغ، مبارزه با زن ستیزی!
به مناسبت کنفرانس زنان در پاریس
تنور مبارزه با زن ستیزی، مبارزه با خشونت مردان برضد زنان خیلی داغ است، باید نان را زود چسباند تا تنور سرد نشده است!
آقای فلان( این فلان واژه خوبی در زبان فارسی است که می شود در مورد همه چیز و همه کس به کار برد) نویسنده، شاعر و مفسر سیاسی و اجتماعی معروف که در بیست و دو سالگی از انقلابیون بود، و پس از به ثمر رسیدن انقلاب دارای مشاغل مهمی شد، و سهمی هم در انقلاب فرهنگی و پاک سازی دانشگاه داشت، همسر اولش را چنان زجر داد که خود کشی کرد، ( بعضی می گویند کشت) همسر دومش به استرالیا فرار کرد، همسر سومش با زحمات زیاد، و بخشیدن مهریه و خانه و زندگی از دستش خلاص شد. از آنسوی با داشتن پرونده ای کلفت از فساد مالی و اخلاقی، خیال کرده بود که حسن آباد شهری است، یک کمی شکر زیادی خورد، چند ماهی به زندان رفت، و پس از ابراز پشیمانی ( مست خوشی بودم اگر شکری خوردم) از زندان آزاد شد، و در آلمان پناهنده شد.
چند ماه اول به علت معروف بودن مورد استقبال رسانه های ایرانی و آلمانی، و ایرانی های مقیم آن کشور و کشورهای دیگر قرار گرفت، و مرتب در این کشور و آن کشور مصاحبه و سخنرانی می کرد. ایرانیان خر هم، مانند من به ایشان سواری می دادند، و ایشان خیال کرد چون نویسنده، شاعر، مفسر و زندانی سیاسی بوده، این وظیفه ما خرهاست که به ایشان خدمت کنیم! ولی پس نزدیک به یک سال که ایرانیان خارج از کشور به سوابق پر افتخار ایشان، به ویژه اخلاق طلبکار گونه اش آگاهی پیدا کردند، مصاحبه و سخنرانی هم به اتمام رسید، به طوری که کسی دیگر محل گربه هم به ایشان نگذاشت.
در ابتدا که به آلمان آمده بود، مرتب می گفت؛ «باید یک دختر – مختر آلمانی پبدا کنم تا به من زبان یاد بدهد!» ولی هیچ دختر آلمانی محل پشه هم به این نویسنده زندانی سیاسی نمی گذاشت. تا اینکه…!
تا اینکه با یک خانم ایرانی که در آلمان متولد شده بود، و چند بار درازدواج شکست خورده بود، آشنا شد و پس از اینکه خربزه برای مدتی به دهان هردو شیرین آمد و از دواج کردند.
ولی خربزه که ابتدا به دهان هردو شیرین آمده بود، زود تلخ و ترش شد، و هموطن ما که در زن ستیزی دست هر آخوند ارتجاعی را از پشت بسته بود، می خواست با این خانم همان رفتاری را بکند، که با زنان دیگر در ایران کرده بود، با روزی سه وعده تو سری خوردن، و شنیدن بدترین ناسزاها از این خانم، تبدیل به یک فمینیست سینه چاک شد، و مرتب مقالاتی درباره مبارزه با زن ستیزی و خشونت علیه زنان نوشت و هنوز هم می نویسد.
تنور مبارزه با زن ستیزی( فمینیستی) هنوز داغ است، باید تا تنور سرد نشده نان را پخت. تعجب نکنید اگر ایشان در کنفرانس زنان که از فردا 16 ژوئن در پاریس برگزار می شود، همراه با همسر مهربانشان! یکی از سخنرانان باشد. یاد آوری می کنم این هموطن روشنفکر( خیر سر عمه بزرگوارشان) پس از دو دهه در آلمان زیستن، هنوز چند کلمه آلمانی یاد نگرفته، برای هر کاری محتاج همسرشان می باشد.
ابوالفضل اردوخانی – 23 تیر 1389 – 14 ژوئیه 2010 — بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل

دیدگاه های تازه