بیزار از خود و، آواره سرگردان در خود!
بر در اغلب خانه ها روزنه ای (چشمی در) است، که از میان آن می توان دید چه کسی پشت در ایستاده. بعضی اشخاص را هم با چند بار دیدن، و به رفتار، کردار و گفتار آنها اندیشیدن، می توان به شخصیت شان پی برد، و آنها را خوب شناخت. یکی از این اشخاص که من با چند بار در یک شو دیدن، و با او نشست و برخاست کردن به شخصیت ذاتی اش پی بردم (درست یا غلط) هادی خرسندی است. آخرین بار جمعه شب 17 دسامبر او را در بروکسل در یک شوی فردی دیدم، و همان شب هم چند ساعتی در خانه یکی از دوستان، من و چند نفر دیگر با او ساعتی سپری کردیم.
نانجیب بی جنبه!
حسن آقا رفیق ما، آدم دوست داشتنی با معرفت و بگو و بخندی است، ولی هیچوقت شانس نداشت.
چندین سال پیش می گفت: «یه ماشین دست دوم خریدم. زیاد کار نکرده، نوی نو، مال یک دکتر بود. از خونه تا مطبش باهاش بیشتر نرفته، لاستیکاش رو نگاه کن، انگار همین دیروز زیرش انداختن!» چند روز بعدش ظهر قرار بود بیاد خونه من واسه ناهار. ساعت دو بعد از ظهر اومد. گفتم چرا دیر کردی؟ گفت؛ «لاستیک عقبم پنچر شد، لاستیک جلومم سابیدگی داره.» یک ماهی گذشت، به روز عصر بود، یه دفعه دم خونه ام صدای غرش هواپیما شنیدم، به خودم گفتم حتما یک هواپیما فرود اجباری کرده. از پنجره نگاه کردم، دیدم دود زیادی بلند شده و حسین آقا از ماشینش اومد پایین. خیال کردم ماشین آتیش گرفته، با عجله رفتم پایین، حسن اقا مثل همیشه خندید و گفت: » ماشینم روغن سوزی داره، لوله اگزوزش هم سوراخه، تهش باد میده.» گذشت! بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
شاید که معجزه ای از دست آنها بر آید.
من از هموطنانم شرمنده ام، چرا که نامم ابوالفضل است! ملت ایران در دوران انقلاب اسلامی(و پیش از آن هم) هر بار که با مشکلاتی از؛ تورم، گرانی مسکن، خوراک، پوشاک، درمان و دارو گرفته، تا کشتار و زندانی شدن جوانانشان روبرو شدند، سفره ابوالفضل گستردند، و یا فریاد برآوردند؛ «یا ابوالفضل».
هربار که این صدای ملت در گوشم می پیچد، از اینکه ( من ابوالفضل) معجزه ای نمی توانم بکنم، تا این ملت از شر این حکومت آسوده شود، شرمگین می شوم و بدنم می لرزد.
ملت شریف ایران! شما تا کنون معجزه ای از من و امثالم ندیدید، خواهش می کنم، از این پس فریاد بزنید: «یاکاوه، یا کوروش، یا اسفندیار، یا سیاوش، یا بهمن، یا اردلان، یا سهراب، یا داریوش، یا پرویز، یا خسرو، یا بهروز، با ایرج، با جمشید، یا منوچهر، یا پروین، یا پریزاد، یا نیلوفر، یا رودابه، یا سودابه، یا ایران دخت، یا ربابه، یا شیرین، یا مهوش، یا الهه، یا آفت، یا سوسن، و…» شاید معجزه ای از دست آنها بر آید.
4 دی 1389 ــ 25 دسامبر 2010ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
نوازش خیال!
سال نوی مسیحی را به هموطنانم، به ویژه هموطنان مسیحی ام که طی صده های در غم و شادی یکدیگر شریک بودیم، شادباش می گویم. و به امید روزی که تنها لیاقت و کاردانی در کشور ما معیار باشد، نه وابستگی مذهبی و قومی و قبیله ای. سال نوی تان شاد، هر روزتان شاد.
چون به یک آشنا، نا آشنا، در میان هزاران آشنا و نا آشنا، نیک می نگرم. خوب و پاک سرشتش می بینم، آزارش نمی دهم. تنها با لبخندی، در خیالم، نوازشش می کنم.
و تو! تو که همه را بد می دانی، همه بدت می گویند. چون به تو نیز نیک می نگرم، تو را نیک می بینم، پس آزارت نمی هم. تنها با لبخندی در خیالم نوازشت می کنم، نمی دانم، نوازشم را احساس می کنی؟ دریغا، دیگران از نیکی تو بی خبر و تو از پاکی سرشتی دیگران بی خبری!
27 آذر 1389 ــ 18 دسامبر 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز
نوشته شده در منتشر نشده ها
داستان سرایی کن!
من هیچوقت نمی خواهم داستان بنویسم، این داستان است که در درونم فریاد می زند، بنویس، بنویس…!
تنها فریاد نمی زند! مرا اسیر کرده و شکنجه ام می دهد ومی گوید: بنویس، بنویس…!
گاهی هم با مهربانی و التماس می گوید: خواهش می کنم بنویس!
می پرسمش از کجا آغاز کنم؟ می گوید: از آنجا که من اغاز شدم، از نخستین قطره اشک، از نخستین لبخند، از آن لحظه ای که مرا دیدی و تجربه کردی، غمگین یا شاد شدی، و خیال کردی مرا فراموش کردی و من در وجودت جوانه زدم. آرام ــ آرام در جسم و روان ات ریشه دواندم و شاخه و برگ دادم. تا ننویسی گل و میوه نمی دهم! بنویس، تا یکی بگوید: گلش زیبا و خوش عطر است و میوه اش شیرین.
دیگری بگوید: گلش زشت و بدبو و میوه اش تلخ است.
یکی هم نه این و نه آن گوید. این یکی نه گل می کارد و نه میوه می چشد. آنکه گل نمی کارد و میوه نمی چشد، قدر میوه و گل چه داند؟ بیچاره نمی داند که بذر مرا با بی تفاوتی در وجودش نابود کرده است.شادم از آنکه گل مرا زیبا و میوه ام را شیرین می پندارد.غمی در دل ندارم از آنکس که گل مرا زشت و بدبو و میوه ام را تلخ می داند. شاید گلی زیبا تر و خوش بوتر دیده و میوه ای شیرین تر از من چشیده باشد. اما در رنج و شگفتم از آنکه به من، بی تفاوت است. چون برایش نیستم. آنکه داستان برایش نیست، خود نیست. بگذریم از آنکه گل داستان می بوید، میوه اش می چشد، خود داستانی است و نمی داند. و آنکه در دلش بذر داستان رشد می کند و شاخ و برگ می دهد، داستانسراست. داستان سرایی کن!
30 آذر 1389 ــ 21 دسامبر 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اوریز
نوشته شده در منتشر نشده ها
ایرانی ها نژاد پرست نیستند!
از نخستین روز آشنایی من با پرویز و همسرش شیرین، اولین حرفی که از آنها شنیدم این بود، نژاد پرستی غیر انسانی است. انسان ها از هر نژاد و فرهنگ و مذهب و ملت با هم برابرند. جنگ هفتاد و دو ملت همه را غذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند . تمام جنگ ها از نژاد پرستی سرچشمه می گیرد.
صحبت از هرکجا و هر کس می شد، یاز هم آنها به نژاد پرستی مربوط کرده، و می خوستند ثابت کنند که نژاد پرست نیستند. چندین بار پرویز گفت: «من دوست چینی دارم، مثل دسته گل. رفیق جهود دارم، از دست و دل بازی حاتم طایی پیش شون لنگ می ندازه! با یک فامیل سیاه پوست روابط خانوادگی داریم، اگه بدونی چه آدم های متمدن و با فرهنگ و با ادبی هستن. آدم خونه اشون می ره از تمیزی کیف می کنه. انگار نه انگار سیاهن. یه دخترخوشگل دارن مثل ماه و یه پسر دارن مثل دسته گل، ماشالله، ماشالله آنقدر با هوش درس خونن که حساب نداره. دختره امسال دانشگاه رو تموم کرده، رفته امتحان داده تو یک شرگت خیلی بزرگ، بین هزار نفر این یکی رو انتخاب کردن و فورا یک پست مهم بهش دادن!»
بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
در انتظار مشتری!
هر بار که با لبخندی، با طنزی، لبی را به خنده وا می داری، هربار که واژه ای مهر انگیز به کسی می گویی، هربار که با دل و جان، بی ارزش ترین هدیه به کسی دادی، بدون هیچ زحمتی ابراز محبت کردی، دلی را شاد کردی. در این زمان آرزوی مهر بی پاداشی را بر آرودی. دکه داری را به آرزویش رساندی.
دل ما دکه آرزوهاست، در انتظار مشتری.
22 آذر 1389 ــ 13 دسامبر 1010 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اوریزه
نوشته شده در منتشر نشده ها
کاشکی من و تو هم عروسکی بودیم.
چرا زود به دنیا آمدم؟ چرا تو دیر به دنیا آمدی؟ چرا همسایه شدیم؟ چرا وقتی در گهواره گریه می کردی، مادرت به سراغت نرفت؟ چرا من که دخترکی بودم رفتم، و عروسکم را به تو دادم، و باز هم گریه کردی؟ وقتی بغلت کردم، خندیدی؟ چرا پس از آن ای پسرک چند ماهه عروسک و همبازی من شدی؟ و چرا تنها در آغوش من آرام به خواب می رفتی؟ چرا بزرگ شدیم، و من همان دخترک نماندم و تو همان پسرک؟ خوش به حال پسرک ها و دختر بچه ها که می توانند آزادانه با هم بازی کنند و همدیگر را در آغوش بگیرند. چرا من و تو ای عروسکم حق نداریم عاشق یکدیگر باشیم؟ تنها به این دلیل که چند سالی از تو بزرگترم؟! چرا دخترهای مسن حق ندارند عاشق پسران جوانتر از خود شوند؟ عشق که سن وسال نمی شناسد. و چرا مردان پیر حق دارند، همسران جوان داشته باشند، اما زنان نه؟ این قانون ها را در کدام کتاب الهی یا زمینی نوشته اند؟
معشوقم بیا، بیا از این دیار که عشق من به تو، ننگ من، و عشق تو به من، شرم توست، برویم. برویم به دیاری که بتوانیم، دست در دست هم در خیابان های شهر، در ساحل دریا، در چمنزار و در کوهستان آزادانه بگردیم، دیوانه وار قهقهه بزنیم، همدیگر را در مقابل چشم دیگران در آغوش گیریم، بر لب هم بوسه زنیم، برای یک روز، حتی برای لحظه ای. لحظه ای جاودانی. و پس از آن…
خوش به حال عروسک ها که بزرگ نمی شوند. کاشکی من و تو هم عروسکی بودیم.
29 فروردین 1389 ــ 18 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
چی می خواستیم، چی شد؟!
انشا یک شاگرد دبستانی.خدا را شکر که به کلاس بالاتر آمده ایم. هرچی سال قبل یاد گرفته بودیم، در تعطیلات تابستان فراموش کردیم. خانم معلم پارسال ما خوشگل و مهربان بود. امسال یک خانم معلم زشت غر غرو و اخمو داشتیم. ما همه دعا کردیم که معلم مان شوهر کند و برود، وخانم معلم سال قبل جایش را بگیرد. دعای ما مستجاب شد. معلم ما شوهر کرد و رفت، ولی در عوض جایش را یک آقا معلم ریشو و عبا دار و بد عنق گرفت.
پدرم در مورد انقلاب می گفت: «چی می خواستیم، چی شد؟!؟ من معنی این حرف را نمی دانستم، حالا یاد گرفتم. تابستان که در دهمان بودیم، خروسی روی مرغی پرید، من از بابایم پرسیدم؛ «چرا خروس روی مرغ می پرد؟» پدرم گفت؛ «با هم شوخی می کنند.» برادر بزرگم گفت؛ «شوخی ــ شوخی همدیگر را می کنند.» پدرم یک توسری به برادرم زد و گفت؛ خفه شو بی تربیت»، بعد غمگین ادامه داد: «ما هم شوخی ــ شوخی انقلاب کردیم، بعد دیدیم انقلاب ما را کرد. راستی چی می خواستیم چی شد؟!»
پس از خوانندگان این انشا خواهش می کنم خودتان به این شاگرد نمره بدهید.
5 اردیبهشت 1389 ــ 25 آوریل 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
خیلی دل رحم هستم!
شرم دارم از اینکه بگویم نزدیک بود سبب خودکشی یک هموطن شوم، ولی پیش شما اعتراف می کنم، تا از بار ناراحتی وجدانم کاسته شود.
یکی از مردان با غیرت هموطن ما، یک دل نه صد دل، شاید هم هزارها دل، عاشق یک دختر خانم بلژیکی که در یک قصابی کار می کرد، شده بود. مرتب برایش نامه عاشقانه می فرستاد. البته نامه های عاشقانه از کتاب شعرهای شاعران بزرگ ما، مانند؛ حافظ و نظامی، که از فارسی به فرانسه ترجمه شده بود، یا از چندی از کتاب شعرهای عاشقانه به زبان فرانسه.
(این هموطن زحمت رونویسی این اشعار را هم به خود نمی داد. شاید هم سوادش را نداشت، تنها کپی می کرد، و این را هم اضافه کنم که معنی اغلب آنها را نمی دانست، تنها خیال می کرد عاشقانه است)
به هر حال، این هموطن پاسخ نامه های آن دختر خانم را همراه با عکس هایی که از او با تلفن دستی اش از پشت شیشه قصابی گرفته بود، نزد من می آورد، تا آنها را برایش ترجمه کنم.
دختر خانم در ابتدا می نوشت؛
«آقای محترم،
من شما را نمی شناسم، و نمی خواهم بشناسم. خواهش می کنم با این نامه ها مزاحم من نشوید.» پس از مدتی، چون این نامه ها ادامه داشت، پاسخ ها لحن تندتری پیدا کرد؛ «مرتیکه ابله بی شعور و نفهم، من چند بار و چگونه به تو ابله بگویم مزاحم من نشو؟ً! بلبل و شمع و پروانه هم خودتی، می خواهی خودت را بسوزانی، بسوزان، به من مربوط نیست! برو گم شو!!»
من که همیشه آدم دل رحمی بودم، هستم و خواهم بود، نمی خواستم دل او را بشکنم، این نامه ها را بدین گونه ترجمه می کردم:
«اکنون گرفتارم، واقعا تو چقدر زیبا شعر می گویی، تو چقدر با احساسی، تو یک شاعر بزرگی که ارزش تو را در کشور خودت نمی دانستند، حق داشتی این جا پناهنده شوی، این سبب پبشرفت ادبیات ما می شود، در کشور ما آدم های با فرهنگی مانند تو پیدا نمی شوند. کاشکی مردان ما هم مانند تو این همه با احساس بودند، نوشته ای هر بار مرا از دور می بینی، چنان احساساتی می شوی که جرات نزدیک شدن به من را نداری. سرنوشت خواست تو به اینجا پناهنده شوی، تا من بتوانم به به تو پناه بیاورم. فکر من هم تمام روز و شب این است که تو را بین مشتریان ببینم، چاقو و ساطور را به گوشه ای بیاندازیم، مشتری ها را رها کرده، به سویت پرواز کنم…»
نزدیک به سه ــ چهار ماهی او مرتب این نامه ها را پیش من می آورد، و من هم همانگونه که گفتم برایش ترجمه می کردم، تا اینکه…
تا اینکه یک روز گریان، همراه با تمام نامه هایی که از دختر گرفته بود، و با ده ها عکس نزد من آمد و گفت: «او را با پسری دست در دست هم دیدم، اول در دل گفتم حتما برادر اوست ( *امیدوارم گربه باشد) ولی دیدم که چگونه می گویند و می خندند وعاشقانه همدیگر را می بوسند. این دختر به من خیانت کرد، دخترهای اروپایی همه بی وفا و دروغ گو هستند. و احساسات شاعرانه ما را درک نمی کنند، و پای بند به قول خود نیستند. می خواهم خودم را در مزرعه ای بکشم و با این نامه ها دفن کنم. خواهش می کنم در نامه ای علت خودکشی مرا بنویس، و برای همه بفرست، تا مردم بدانند من چرا دست به این عمل زده ام.»
من هم پذیرفتم، ولی هی امروز و فردا کردم، تا اینکه از خر شیطان پایین آمد، به مدت سه هفته به ایران رفت، و از ده خودشان یک زن گرفت و برگشت.
هموطنان گرامی، اکنون دلیل ناراختی وجدان مرا دیدید! خواهش می کنم برای ترجمه نامه هایی که از معشوق اروپایی خود دریافت می کنید، نزد من نیایید، چون خیلی دل رحم هستم، و نمی توانم خوب ترجمه کنم.
*آخوندی در یک شب بارانی پاچه شلوارش به سگی برخورد می کند. در دل می گوید: » امیدوارم گربه باشد» سگ در دین اسلام نجس است. گربه نجس نیست.
16 فروردین 1389 ــ 5 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی. ساعت دو بعد از نیمه شب
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز

دیدگاه های تازه