نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 10, 2011

دونکیشوت وار،

دونکیشوت وار،
به پرده های آسیاب بادی شمشیر می زنم،
پرده ها را به زمین می اندازم،
خیال می کنم بر شیطان غلبه کرده ام.

شیطان، آسیابان، مغرور در مقام شیطانی خود
قهقه زنان سنگ آسیاب با خون جوانان می گرداند،
نان آلود به خون جوانان به نام خدا می خورد،
به طرف مزدورانش هم لقمه ای پرتاب می کند،
مزدور نان آلوده به خون با ننگ می خورد.

8 فروردین 1389 ــ 28 مارس 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 8, 2011

شما را آنچنان

شما را آنچنان

داستان ها در سر دارم،
برای شما حکایت می کنم.
حکایت زندگی بی نام نشان ها،
حکایت زنان و مردان و کودکان گمنام،
حکایت غم و شادی شان.

حکایت ها که شنیدم،
حکایت ازآنچه دیدم و کشیدم،
یا آنچه خیال می کنم،
حکایت های شما.

می دانم، می دانم،
گاهی شما را غمگین می کنم،
گاهی شما را با هجوی می رنجانم،
گاهی شما را با طنزی می خندانم،
گاهی ز من بیزارید،
گاهی با آغوش باز به سویم در پرواز.
شرمنده من این چنینم،
دوستتان دارم، شما را آنچنان.19 فروردین 1390 ــ 8 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 7, 2011

سگ خجالت سرش نمیشه!

رفیقم احمد آرشنیکت،آدم خوش تیپ و لوطی و اهل بگو و بخند بود. ولی یک نقطه ضعف داشت، اونم اینکه (بر عکس من) خیلی خجالتی بود. تو هر مجلسی که زن و دختری بود، از خجالت سرش را می انداخت زیر و لال می شد و ناخونش رو می خورد، یا اینکه با انگشتاش ور می رفت. خیلی از خانم ها خیال می کردن احمد کر و لاله، با ایما و اشاره با هاش حرف می زدن. چون خیال می کردن نمی شنوه، یه وقتا هم چیزهایی می گفتن که اون بیچاره از خجالت آب می شد.

تا اینکه زن و شوهر همسایه احمد که یک سگ کوچولو از نژاد* «تریر اسکاتلندی» به نام «پونا » داشتن، خواستن برن آمریکا پسرشون رو ببینن. از احمد خواهش کردن که به این حیوون هر روز سر بزنه و روزی چند دقیقه ببرتش توی پارک نزدیک خونه شون بگردونه.

احمد پذیرفت که در غیاب اونها از سگشون مراقبت کنه. رفیقم ما همچین که از سر کارش بر می گشت کارش این شده بود که با این سگ بره تو پارک بگرده. چند دفعه هم با این سگ خونه من اومد. بهش گفتم؛ «خب! زن نگرفته بچه دار شدی». اونم به پونا می گفت: «به عمو سلام کن، به عمو سلام کن.» سگه هم واسه ما دم تکون می داد و چهار تا واق واق می کرد و می پرید به پام. (خلاصه با ما رفیق شده بود) بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 4, 2011

نامه سرگشاده به آقای داریوش آشوری!

آقای داریوش آشوری! حافظ دیگر نیست، ولی شما که هستید. تا هستید ذره ای از آن ثروت سرشار فرهنگی خود، به ویژه دیدارتان را از ما دریغ نکنید.

روز یکشنبه ای خونه منوچهر رفیقم لندن بودم، ناهار خونه  دوست خیلی خوبش غلامرضا خان مهمون بود، من رو هم با خودش برد.منوچهر گفت: «این غلامرضا و زنش خدیجه خانم، آدم های شریف با معرفت، لوطی و دوست داشتنی ِی هستن. غلامرضا خان تو ایران بنا بود، سی سال پیش با یه پسر یکساله و یه پسر سه ساله شون اومدن اینجا. از بسکی که اینا درست کار می کردن وخوش قول و خوش حساب بودن، کارشون بالا گرفت، الان یک شرکت ساختمانی داره که بیست نفر توش کار می کنن. پسراش هم با باهاشن.»
 
ما رفتیم، یک خونه بزرگ و شیک، از سرو صورت این خانواده مهر و محبت می بارید. (بچه ها خوب فارسی بلد نبودند) اول تو اتاق مهمون خونه با چایی میوه از ما پذیرایی کردن. بعد رفتیم اتاق ناهار خوری. رو میز چند جور خورشت و سبزی خوردن و ماست خیار و… چیده شده بود. غلامرضا خان گفت: «ببخشید اگه غذا خوب نبود، کار داشتیم، نتونستیم خودمون غذا درست کنیم، اینا رو «حافظ خان» واسه ما سفارشی درست کرده.»
جای شما خالی غذای بسیار خوبی بود و روز خوشی با این خانواده گذروندیم. بعد که اومدیم بیرون از منوچهر پرسیدم» حافظ خان» کیه؟ گفت؛ «یه روستوران هست تو لندن که  صاحبش به علت ارادت خاصی که به حافط داره، اسم رستورانش رو  حافظ گذاشته. این غلامرضا خان خیال می کنه حافط اسم صاحب رستورانه، واسه این گفت، حافظ خان»!یک هفته پس از درگذشت «ایرج افشار» در تاریخ 18 اسفند 1389ّبا چندی از دوستان تصمیم گرفتیم بزرگداشت آن روانشاد را در بروکسل برگزار کنیم. من با خیلی از آقایانی که فکر می کردم در مورد روانشاد «ایرج افشار» صاحب نظر هستند تماس گرفته و از آنها خواهش کردم تا برای برگزاری این مراسم با ما همکاری کنند. همه آنها با پوزش گفتند که ما به اندازه کافی در مورد خدمت های زنده یاد «ایرج افشار» آگاهی  نداریم، و پیشنهاد ما را نپذیرفتند. از این آقایان بی نهایت سپاگزاریم.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 2, 2011

دل در گروی کبوتر دگر

دل در گروی کبوتر دگر

طوفان کجا می بری؟ کجا می بری
کبوتر سرگردان را؟
او دل در آشیانه ای دارد!
کبوتری دگر در آن آشیانه،
نگران سر بیرون کرده،
انتظار بازگشت این دارد.

طوفان هرچه کنی،
کبوتر ما هوای آشیانه خود به سر دارد.

طوفان بخواب،آرام بخواب،
این کبوتر دل در گروی کبوتر دگر دارد.

13 فروردین 1390 ــ 2 اوریل 2011 ــ اورایز ــ بلژیک ــ اردوخانی

اگر شما به جای آنها بودید، چگونه با من رفتار می کردید؟

 چند ماه پیش با ماشین تا Dunkerque(فرانسه) رفتم، در آنجا سوار کشتی شدم، تا به Dover (انگلستان)، و از آنجا به لندن بروم. در کافه کشتی با یک فنجان قهوه جلویم نشسته بودم که دیدم زن و مردی در حدود شصت ــ شصت پنج سال آمدند و در چند متری من نشستند. پس از لحظه ای مرد بلند شد، از همسرش پول گرفت تا برود نوشیدنی از بار کشتی بگیرد. من بی اختیار از جایم بلند شدم رفتم جای مرد نشستم. خانم گفت: «معذرت می خوام، این جای همسر من است؟! من با خنده گفتم: «می دانم، فقط می خواهم ببینم، وقتی همسر شما برگشت، چه عکس العملی انجام می دهد». خانم خندید و چیزی نگفت.

مرد پس از دقایقی با دو فنجان قهوه و دو تا برش کیک در یک سینی کوچک آمد، گفت: «آقا این جای من است»! من با خنده گفتم: «می دانم که اینجا جای شماست، ولی می خواستم بدانم اگر من از اینجا بلند نشوم چکار می کنید»؟ مرد خیلی خونسرد پاسخ داد؛ «میروم یک صندلی دیگر می آورم، یا اینکه از همسرم می خواهم که بلند شود و برویم جای دیگر بنشینیم».
من بلند شدم و گفتم: «پوزش می خواهم، خواهش می کنم بفرمایید، سر جایتان بنشینید، امیدوارم از این شوخی ابلهانه من نرنجیده باشید». موضوع با خنده و خوشرویی زن و شوهر پایان یافت. (این خانم و آقا هلندی بودند.)

روز شنبه گذشته در یک سوپر مارکت بودم، داشتم از قفسه بالا چیزی بر می داشتم. خانمی  نشسته بود، تا جنسی از قفسه نزدیک به زمین بردارد. یکبار خانم بلند شد، و سینه اش خورد به آرنج دست چپم. من آرنجم را با دست راستم گرفتم و شروع کردم به ناله و آخ و اوخ کردن. همسر خانم گفت؛ » به اون سفتی هم نیستً»! اینجا هم داستان با خنده خاتمه یافت.
(این خانم وآقا، بلژیکی بودند، و در حدود چهل ــ چهل و پنج سال داشتند.)

پرسش من از شما بانوان و آقایان این است که اگر به جای این دو خانم و آن آقایان با همان سن و سال بودید، چگونه با من رفتار می کردید؟ خواهش می کنم، مهرتان را از من دریغ نکنید و پاسخ مرا بدهید. 

7 فروردین 1390 ــ 7 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 27, 2011

ترحم ، و خنده!

امیدوارم سیزده به در خوشی داشته باشید، و سبزه گره بزنید و بخوانید!

سیزده به در، خونه پدر
بی آخوند و بی سر خر
آزادی بی درد سر
مزدورا و گذاشتیم پشت سر،

همه شونو کردیم دست به سر،
ملا رو هم کردیم به در.
……………………….

سالی گذشت، باز هم گفتیم: «صد رحمت به سال قبل»! آرزو می کنم سال دیگر نگوییم. در سال گذشته بیشتر از صد و بیست داستان، شعر، طنز، و مطلب درباره احمدی نژاد و خامنه ای نوشتم. امیدوارم با خواندنش شما را خسته نکرده باشم.

چند روزی است که دو واژه مرا به شگفتی واداشته که سبب خوشبختی ام بودند. یکی «ترحم»، و دیگری «خنده». چون هیچ واژه ای به تنهایی قابل وصف نیست، بدین جهت برای ابراز احساسم در باره این واژها احتیاج به واژه های دیگری هم دارم.

منت خدای را عزو وجل که هیج کس در زندگی به من رحم نکرد. این سبب ساز شد تا از همان دوران کودکی در جامعه ای خشن که فرهنگش بی فرهنگی بود، تمام خواسته ها و احساساتش  با سه کاف آغاز می شد، و نیروی بدنی و بی شرمی از نیروی فکری و انسانی ارزش بیشتری داشت، با اسلحه همان جامعه از خود دفاع کنم.

خیلی زود آموختم، برای اینکه ناسزای رکیک به من نگویند، رکیک تر به گوینده اش پاسخ بدهم. برای اینکه کتک نخورم، باید بتوانم بزنم. شرمنده برای اینکه تحقیر نشوم، باید تحقیر کنم. به دلیل های بالا با اولین پول جیبی ام (در سن هفت- هشت سالگی ) چاقو ضامندار خریدم. (این موضوع را در رمان «آمهدی» یادآوری کرده ام.)

ما پسر بچه ها وقتی با هم دعوا می کردیم، شاخ به شاخ می شدیم، آخرین نیرنگ مان برای پیروزی به حریف، گرفتن تخمش بود. سال های سال یک جفت جوراب در خشتکم می گذاشتم، تا طرف به جای تخمم جوراب را بگیرد. او هرچه جوراب ها را فشار می داد من تسلیم نمی شدم، و به زدن ادمه می دادم.
 (او به خیالش تخم مرا می فشرد، و من به راستی گلوی او.) بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 25, 2011

من همیشه آماده کمک به دیگران هستم، ولی این رفقا!

من همیشه آماده کمک به دیگران هستم، ولی این رفقا!

باور کنید من همیشه آماده کمک به دیگران هستم. هر وقت هم خدمتی از دستم بر بیاید از هیچ کس دریغ نمی کنم. ولی نمی دانم چرا این رفقای هموطن از کوچکترین کمک به من خوداری می کنند؟

چند ما پیش در سوپر مارکت دیدم خانمی پشتش را میخارد. با خنده گفتم: «خانم اجازه می دهید کمک تان کنم»؟ خانم با خنده گفت: «نه مرسی». اشاره به مردی که همراهش بود کردم و ادامه دام: «پس از این آقا بخواهید». اینبار باخنده و شوخی گفت: «برای این کار احتیاج به او ندارم»!

بارها دیده ام خانمی سینه اش در سینه بند خوب جا نگرفته، و آزارش می دهد. دست کرده در پیراهنش تا سینه اش را در سینه بند جایگذاری کند. یا اینکه باند سینه بند به سمت بازویش رفته و می خواهد آن را مرتب کند. با ادب گفته ام: «خانم اجازه می دهید کمک تان کنم»؟( به جز چند مورد نادر که پاسخ مثیت بوده.) خانم با خوش رویی پاسخ داده «نه، مرسی».

چند بار هم بانوان جوانی را دیدم که مشغول شیر دادن به نوزادان خود بودند. ولی در اثر کم تجربگی ( یا بدجنسی نوزاد) درست نمی توانند به نوزاد شیر بدهند. باز هم با ادب و نزاکت از ایشان پرسیدم؛ «اجازه می دهید کمک تان کنم»؟ بانوی جوان و زیبا با لبخند ملیحی پاسخ داده؛ «نه، از مهر شما سپاسگزارم». (به ادب بانوان توجه کنید!)

ولی این رفقای بی معرفت هموطنم همیشه از کمک به من خود داری کرده اند. بارها و بارها بیضه ام در حضور آنها خارش گرفته، و من با زحمت مشغول خاراندنش بودم، یکی از آنها نگفت؛ «اردوخانی می خوای کمکت کنم»؟ (ای بی معرفتا!)

می بینید! من همیشه آماده کمک به دیگران ( به ویژه بانوان گرامی در صورتی که خودشان مایل باشند) هستم. ولی این رفقا…

کمک کردن آموختن است. به یاد دارم رانندگان اتوبوس یک َشاگرد شوفر(کمک راننده) هم داشتند، هر وقت که جاده صاف و مستقیم و خلوت بود، راننده( فرمان را) راست می کرد، می داد دست شاگرد شوفر، تا او هم رانندگی بیاموزد. (آن زمان آموزشگاه رانندگی نبود.) در این مواقع سر و صدای مسافران از ترس بلند می شد. راننده سرش را به طرف مسافرین می کرد و با صدای بلند می گفت: «راست کردم دادم دستش، چرا می ترسین و داد و بیداد می کنین؟ اصغر این … گشادا بخیلن، نمی خوان کسی چیزی یاد بگیره، بزن کنار خودم بشینم پشتش».( در مورد اکبر آقا راننده خط 14 در کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها نوشته ام.)

4 فروردین 1390 ــ 24 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 20, 2011

مرض پیری!

مرض پیری!

نمی دونم این مرض رو هم براتون آرزو کنم یا نه؟ به هر حال براتون سال نوی خوبی آرزو می کنم!

پیری هم خوب دردیه، هم بد دردیه.
خوبیش اینه که هر کسی رو می بینم، (پیر، جوون، زن، مرد، بچه…) انگار خواهر و برادرمه، یا اینکه بچمه. انگار صد ساله که باهاش رفیق جون جونیم. طوری عاشقونه نگاشون می کنم، انگار تو دلمه (به جون خودتون) اگه از نیگام بارون بیاد، طرف خیسه خیس می شه. اگه بشناسمش با یه ماچ از کله اش، با چند تا پشتش زدن حالیش می کنم. اگه طرف رو نشناسم، با یه لبخند.
این حال و هوای من، این مرض پیری، این تن بمیره، یه آزادی به من می ده که قابل تصور و وصف نیست. حتا برای پرنده ها تو آسمون. از سرنوشت ممنونم واسه این مرض. از خدام می خوام شما هم به مرض من گرفتار شین.

بدیش اینه که، هرچه به مخم میاد می گم و می نویسم. این مخ لامصب ام مثل آسیاب بیست چهار ساعته کار می کنه. همیشه چند تا مطلب توش هست. *هر کلمه ای، هر حرکتی واسم دنیای عجایبه. هیچ ممه داری روزی چند تا نمی زاد. ولی من پشت سر هم ( می زام) می نویسم و با همه شوخی می کنم، حتی با خودم.
با خیلی ها شوخی دارم، ولی با هیچ کس رودرواسی ندارم.
(خسته شدم از بس که خیر سرم فکر کردم. برم یه چایی بخورم تا یه خورده مخم استراحت کنه…
جاتون خالی دوتا استکان چایی دبش خوردم. برای اینکه فکر نکنم تسبیح دستم گرفتم ورد یه خر، دو تا خر، سه تا خر و… خوندم. در ضمن یه داستان تو سرمه در باره تسبیح، اگه حوصله کردم می نویسم.)

بعضی وقتا یه شوخی هایی با آدم نشناخته می کنم که بعدش وقتی فکر می کنم شاخ در میارم و به خودم می گم مرد حسابی بلانسبت این چه کاری بود کردی!
روبروی خانه من نایت شاپه، و در فاصله ده- بیست متری چراغ راهنمایی. چند روز پیش رفتم اون طرف خیابان از نایت شاپ سیگار بخرم که دیدم خانم جوانی در حالیکه یک دستش سیگار و دست دیگرش تلفن دستی بود، با قرمز شدن چراغ راهنمایی آروم رانندگی می کنه، خندیدم و رفتم به طرف خانم… شیشه اش را پایین آورد. گفتم: خانم! ببخشینا، تو یه دست شما تلفنه، تو دست دیگه تون سیگار…! اگر مرد بودید می تونستم تصور کنم با کجاتون فرمون رو گرفتین، ولی چون زنید، نمی تونم تصور کنم که… خانم لحظه ای فکر کرد و یه باره از خنده غش کرد و سرش رو گذاشت روی فرمون. در این بین چراغ سبز شد، و ماشین های پشت سرش شروع کردند به بوق زدن و…
شاید این شوخی ها با آدم های شناخته و نشناخته از اون جا سر چشمه می گیره که خودم رو به همه کس نزدیک می بینم. انگار تمام مردم، مخصوصا هموطنانمون مال من هستن. اصلا به دنیا طوری نگاه می کنم، انگار همه اش مال منه! شرمنده گاهی هم شما رو می رنجونم. نمی دونم این مرض رو هم براتون آرزو کنم یا نه…؟!

*قراره 26 مارس، شنبه دیگه، در باره اعجاز واژها( خیر سرم) در انجمن فرهنگی رازی بروکسل سخنرانی کنم. اگه خواستین بیاین، قدمتون رو چشم.

28 اسفند 1389 ــ 19 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 17, 2011

گناه

نوروتان شاد، هر روزتان شاد

گناه

آن زمان که به سوی گناه می رفتیم،
شرمگین، ز گناه می ترسیدیم.
اگنون که هر دو آلوده به گناهیم،
سر فراز، که ز هر گناه پاکیم.

26 اسفند 1389 ــ 17 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی