دیدمش، عادت حالش را پرسیدم. لبخنده غمگینی زد و گفت: دلم نمی خواهد یک موی سرم را به کسی بدهم. تعجب کردم. گفتم تو که ادم خسیسی نبودی. گفت: دلم نمی خواهد کسی به درد من گرفتار شود. در آغوشش گرفتم و پیشانی اش را بوسیدم ویک موی ازسرش را کندم.هم درد او ، و همدرد ملتی شدم. چه سود از همدردی ما. همدردی ما دردی را دوا نمی کند.

بیان دیدگاه