نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 2, 2026

گفت دروغ نگو!



حالش را پرسیدم، گفت: در زندانی هستیم که از یگ طرف گرگ های گرسنه به ما حمله می کنند؛ هر روز چند نفراز ما را می درند از طرف دیگر ازراییل و شیطان بر سرمان سنگ های آتشین می بارند، راه فراری نیست.
من با چهره ای شاد و لبان خندان در دل خون می گریم.
دوستی حالم پرسید: گفتم از خوشحالی در پوست نمی گنجم. گفت دروغ نگو.
2 مرداد 1405 ــ 2 اوت 2026 ــ اردوخانی ــ بلژیک


بیان دیدگاه

دسته‌بندی