نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 10, 2018

زن دیگر نیامد!

 زن دیگر نیامد؟!

زمانی که به خانه تازه رفتم، در اتاق ها و راهرو، میخ بر دیوار به رنگ های گوناگون بود. با خود اندیشیدم بدون شک بر آنها تابلوهای نقاشی آویخته شده بودند. جای تابلوها رنگ نباخته بود.
می خواستم میخ ها را از دیوار بکنم، سوراخ هایشان را پر کنم. خانه را رنگ کنم، تابلو های دیگری با آنها بیاوزیم.ولی در درون یکی به من می گفت: این یوارها، این میخ ها، این خانه خاطرات زیادی از آن نقاشی ها که بر آن آویخته شده بود دارند.

یک روز پس از چند روز جنگ با خود، به دیدار صاحب خانه پیشین رفتم. مرد میانسالی دیدم و گفتم: جای تابلوهای شما بر دیوار ها خالی است، اگر به قیمت مناسب بدهید، شاید بتوانم چندی از آنها را بخرم. قیمتی گفت که اگر من تمام عمر کار می کردم توانایی پرداختش را نداشتم. سر گردند به پایین با لبخندی غمگین خواستم بروم، مرا صدا کردو گفت: بیا مجانی ببر. انکه را که دوست داشتم، و هر کدام شان با دل جان به بهانه ای برای خریدم، و او آنها دوست داشت، دیگر دوست ندارم. زمانی که یکی را دوست دارم، نه تنها او را بلکه هر که و هر چه دوست داشته باشد، با دل جان دوست دارم. در زیر زمین است. برو خودت بردار. گفتم همه را ؟. جارویی به دستم داد و گفت: همه را بردار و جایش را هم جارو کن.

تابلوهای زیادی بود، آنها را برداشتم. به خانه بردم. خانه را رنگ کردم، ولی میخ ها را از دیوار نکندم. هر کدام از نقاشی ها را بر جایی که مناسب دیدم، آویختم.
چند ماهی گذشت، زنی میانسال و زیبا زنگ خانه را به صدا درآورد. در را باز کردم. زن گفت: شنیدم شما همه تالوهای نقاشی ما را خریده اید ،  حاضرم چند برابر قیمتی که پردخته اید، بپردارم. گفتم: به هر قیمتی که شما بگویید، من آنها را نمی فروشم. گفت: آیا می توانم، گاهی آنها را ببینم. پذیرفتم.
زن چند بار آمد. با هم قهوه ای نوشیدم. هر بار می گذاشتم ساعتی به تماشای تابلوهای نقاشی بپرداخت و برود.

باور کنید! شگفت انگیز بود، هر بار که او می آمد، « گل ها در تالوها پژمرده می شدند، پرندگان از پرواز باز می ایستاند، آسمان آبی سیاه می شد. کودکان غمگین از بازی دست می کشیدند. چمن سبز و برگ درختان زرد می شد. آهوها از جنبش باز می ایستاند. در روز روشن شان خورشید پس ابر سیاهی پنهان می شد، در شب ماه و ستارگان. رودخانه گل آلود. …  و زمانی که زن می رفت، همه شان زیبایی، شادی و جنب و جوش خود را باز می افتافئد» زن چون این چنین دید،دیگر نیامد دانست که تابلوه هم او را دوست ندارند. دیگر نیامد.

9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: