نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 26, 2013

عاقل و دیوانه

عاقل و دیوانه

عاقلی با دیوانه ای بازی می کرد،
می باخت، می برد،
نگاهش در نگاه دیوانه برق می زد.

دیوانه نوازشش می کرد،
او دست بر رخ دیوانه می زد.

عاقلی که دم ازعاقلی می زد،
با دیوانه حرف از عشق می زد.

شوری در دل داشت،
با خود می جنگید،
بر دل خود چنگ می زد.
در آتشی می سوخت، درد می کشید،
بی خبر از حال دیوانه، در دل فریاد می زد.

17دی 1391 ــ 6 ژانویه    2013  بلژیک ــ اردوخانی


پاسخ

  1. آواتار faramarz

    من دوست دارم کسانی را که دوست میدارند دوست داشتن را


برای faramarz پاسخی بگذارید لغو پاسخ

دسته‌بندی