نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 18, 2010

باز جو

باز جو!

پشت میز کوچکی نشسته بودم. بازجویم آن طرف میز. از کیفش یک ورق کاغذ در آورد، آن را با قلمی جلویم گذاشت و گفت: «بنویس، اعتراف کن!» من چند خطی نوشتم و به دستش دادم. کاغذ را به من پس داد و گفت: «ادامه بده!» من باز هم شروع به نوشتن کردم. خطی پس از خطی، هر بار که یکی از اعتراف هایم را به دستش می دادم، او بعضی جمله ها را خط می زد، میان دو خط چیزی می نوشت و به من پس می داد. او با خط زدن و میان خط ها نوشتن «مانند من» بدون ترس و نگرانی، به گناهان کرده، به آرزوهای رسیده و بر باد رفته، به عاشقان و معشوقانش، به افکار کودکانه خود، به عشقش  به من، اعتراف می کرد. او بازجوی من بود و، من بازجوی او. «بازجوی من زن بود» با تمام آزادگی، چشم در چشم هم به گناه کرده و ناکرده خود، به عشق مان به یکدیگر در دو صفحه اعتراف کردیم. 

7 مرداد 1389 ــ 29 ژوئن 2010 اورایز ــ بلژیک ــ اردوخانی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: