نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 2, 2007

چند تا شمع روشن کردم

چند تا شمع روشن کردم !

در جاده پر پیچ خم و سرازیر و سر بالای شمازه » د  558″ به طرف » سن ترومپه» در فرانسه با ماشین می رفتم. در حدود 40 کیلومتر تا سن ترومپه فاصله داشتم. در حالیکه آهسته می راندم به موسیقی آرامی هم گوش می دادم ، و به تاکستان های اطراف نگاه می کردم که یکباره احساس کردم ماشین مرسدس خاکسترس آخرین مدل جیپ 4x 4 پشت سر من است و میخواهد از من سبقت بگیرد، و چون جاده تنگ است امکان برایش نیست. من به سرعت ام افزودام ، او همپنان با فاصله کوتاهی پشت سر من میراند . سر پیچ تندی ترمز کردم . او به عقب ماشین من زد و ماشین من از جلو درون چاله ای کنار جاده افتاد. لحظاتی طول کشید تا موقعیت خودم را درک کردم، با زحمت پیاده شدم. ماشین پشت سر من ایستاده بود، مردی مسن تر از خودم ( من 63 سال داشتم ) قد بلندتقزیبا چاق با شلوار کوتاه خاکستری و پیراهن سفید استین کوتاه ، با زنی لاغر یک کمی جوانتر از او ، شلوار سفید، تی شرت آستین رکابی از ماشین پیاده شدندو مرد با لهجه غلیظ آمریکایی به زبان فرانسه مرتب پوزش می خواست. زن زیر بغلم را گرفت و از من پرسید جایتان درد نمی کند. من در ذهن ام به دنبال رکیک ترین واژها می گشتم تا به آنها بگویم ،ولی در مقابل پوزش مرد و

چند تا شمع روشن کردم !

در جاده پر پیچ خم و سرازیر و سر بالای شمازه » د  558″ به طرف » سن ترومپه» در فرانسه با ماشین می رفتم. در حدود 40 کیلومتر تا سن ترومپه فاصله داشتم. در حالیکه آهسته می راندم به موسیقی آرامی هم گوش می دادم ، و به تاکستان های اطراف نگاه می کردم که یکباره احساس کردم ماشین مرسدس خاکسترس آخرین مدل جیپ 4x 4 پشت سر من است و میخواهد از من سبقت بگیرد، و چون جاده تنگ است امکان برایش نیست. من به سرعت ام افزودام ، او همپنان با فاصله کوتاهی پشت سر من میراند . سر پیچ تندی ترمز کردم . او به عقب ماشین من زد و ماشین من از جلو درون چاله ای کنار جاده افتاد. لحظاتی طول کشید تا موقعیت خودم را درک کردم، با زحمت پیاده شدم. ماشین پشت سر من ایستاده بود، مردی مسن تر از خودم ( من 63 سال داشتم ) قد بلندتقزیبا چاق با شلوار کوتاه خاکستری و پیراهن سفید استین کوتاه ، با زنی لاغر یک کمی جوانتر از او ، شلوار سفید، تی شرت آستین رکابی از ماشین پیاده شدندو مرد با لهجه غلیظ آمریکایی به زبان فرانسه مرتب پوزش می خواست. زن زیر بغلم را گرفت و از من پرسید جایتان درد نمی کند. من در ذهن ام به دنبال رکیک ترین واژها می گشتم تا به آنها بگویم ،ولی در مقابل پوزش مرد و مهربانی زن تنها حرفی که توانستم بزنم این بود که ، پیش میاید. زن مرا پشت ماشین خودشان نشاند و لیوانی آب خنگ به من داد. مرد آمد کنارم نشست باز هم پوزش خواست و گفت: هم اکنون تلفن می کنم بیایند ماشین شما را ببرند تعمیر کنندو هر کجا که خواستید به شما تحویل دهند، در این مدت هم ماشین دیگری در اختیار شما بگذارند، راستی کجا می روید؟

ــ سن ترومپه

ـــ ما هم به آنجا می رویم ، به کدام هتل ؟

 ـــ به هتل نمی روم، پول آن را ندارم ، شبها توی کیسه خوابم می خوابم ، اگر هوا خوب باشد بیرون ، و اگر خراب باشد توی ماشین، می خواستم به سن ترومپه بروم ، از آنجا به » سن رفایل» و » کان » و » نیس » مونت کارلو».

 در این ضمن پلیس همراه جرثقیل آمد، ماشین مرا که خسارت قابل توجهی دیده بود بیرون کشیدند.من دوساک برزنتی که شامل لباسها و کتابهایی که می خواستم بخوانم و چند تا از کتابهای خودم را برداشتم ، و در ماشن آنها گذاشتم. مرد قبول کرد که مقصر او بوده ، برگه های مربوط به بیمه را هردو امضا کردیم ، مرد به راننده جرثقیل گفت این ماشین را  گاراژ  فود ببرید بگویید خوب زود تعمیر کنند، همراه با صورت هزینه آن به این هتل بیاوند. بگویید با من در این هتل تماس بگیرند . آدرس هتل و شماره تلفن و شماره تلفن دستی خودش را هم به راننده جرثقیل داد.

 

من در کنار مرد نشستم ، زن پشت نشست و ضمن پوزش گفت ، من صد بار به این گفتم آهسته تر رانندگی کند ، ولی توجه نکرد، راستی یادم رفت خودمان را معرفی کنم: من مارگریت ام ، وهمسرم «جان»

من در ضمن معرفی خودم گفتم : ایرانی هستم و نزدیک چهل سا ل است که در بلژیک زندگی می کنم، و قبلا مغازه لباس فروشی داشتم ، ولی  مدتی هست که کار نمی کنم ، تنها می نویسم.

مرد گفت : من دوسال در شرکت گلف در ایران کار کردم ، چند کلمه فارسی هم بلدم ، جاکش ، قرمساق ، دیوس.اوایل که یه ایران رفته بودم ، بعضی از همکاران ایرانی ام ، وقتی خودم را معرفی می کردم این واژه ها را به کار می بردند. من خیال می کردم که میگویند خوشبخت ام ،و موقع آشنایی با مقامات بلند پایه کشوری این کلمات را به کار می بردم ، سبب خنده همه می شد، ایرانی ها از آمریکایی ها تنفر دارند ، ولی اگر امکانش باشد همه می خواهند به آمریکا مهاجرت کنند، حتی آخوندها.

خندیدیم و جوابی ندادم ، در دلم یک احساس انزجار از این  آمریکایی جهان خوار داشتم.

زن به سخن آمد با لبخندی گفت : پس شما نویسنده هستید، نویسنده ها اصولا ثروتمند می باشند.

ــ نه نویسنده جهان سومی ، یک کتابم دو هزار جلد هم در ایران به فروش نرفت ، کتاب های دیگرم را هم پانصد

جلد با هزینه خودم چاپ می کنم مجانی به دوستان و آشنایان می دهم ، همه تعریف می کنند ، ولی کسی حاضر نیست پولی برایش بدهد.

ـــ در آمریکا گمنام ترین نویسنده کتابش بیش از سی هزار چلد چاپ می شود.

در این ضمن به هتل VillA Belrose   رسیدیم، نزدیک پله های  هتل «جان » ماشین اش را نگهداشت، یک مرد میان سال با انیفورم فورا به طرف ماشین دوید ، کلاهش را برداشت ، در را باز نمود، و  بون ژور غلیظی گفت، ما پیاده شدیم » جان » کلید ماشین اش را به مرد داد، دو نفر دیگر آمدند چمدانهای آنها را همراه با ساک من از توی ماشین به هتل بردند. مدیر هتل به پیشواز ما آمد. «جان» مرا به عنوان یک دوست ایرانی و نویسنده معرفی کرد.

هتل شبیه قصری بود، کنار دریا با استخر بزرگ ، زمین تنیس ، زمین گلف و اسب سواری و پولو ، سالن ورزش ، با 35 استودیو ، و 3 اپارتمان با قیمت غیر قابل تصور. » جان » و همسرش یک اپارتمان داشتند، برای من یک استودیو بزرگ مبله با کمپیوتر و تلویزیون دوش و وان  یخچال … . «جان» از من خواهش کرد که بدون خجالت هر کاری می خواهم بکنم ، و اگر هم به پول احتیاج دارم از هتل به نام او بگیرم. هر چند من از خورد و خوراک حد اکثر استفاده را بردم ، ولی خجالت کشیدم پول بگیرم ، اصلا در آنجا به پول احتیاج نداشتم .

» جان «و همسرش اغلب گلف بازی می کردند، من شنا می کردم یا کتاب می خواندم و چیزی می نوشتم . یکبار با آنها به سن ترومپه رفتیم ، و در یکی از رستورانهای  شیک غذا خوردیم . در ضمن خرید مارگریت برایم یک

تی شورت گران قیمت به اصرار خرید.

من صبحانه و نهار را تنها می خوردم، ولی شام با آنها بودم . » جان «بهترین غذا و شراب را سفارش می داد، و هر بار ازمن میخواست بدون خجالت بخورم. من هم خواست اورا با اشتیاق به کار می بردم . سر شام اغلب صحبت های سیاسی بود، و چیزهایی در باره ایران و آمریکا می گفت که سبب تعجب من می شد، و من هم بعضی از داستان هایم را برایشان ترجمه می کردم. » جان»  یک عادت پسندیده داشت، سر میز غذا عطسه های محکم میکرد ، به طوریکه اطرافیان ما از جایشان می پریدند. در ضمن عطسه چند سانتیمتری باسن اش از روی صندلی  به هوا می پرید . همسرش  از خجالت سرخ می شد ، و در ضمن پوزش از دیگران رو به او می کرد و می گفت :خجالت نمی کشی؟ » «جان» جواب می داد : عزیزم تقصیر خودم نیست نمی توانم جلوی خودم را بگیرم ، پیر شدم  ، چکار می توانم بکنم.

یک هفته از ماندن ما در هتل گذشت که » جان » و همسرش از من خواستند فردا با قایق بزرگی که اجاره کرده بودند برای گردش به دریا برویم . کاری که من خوابش را هم ندیده بودم ، البته جایگزین شدن در چنین هتلی را هم خوابش را ندیده بودم.

با وجود مهر فراوانی که این زن شوهر به  می ورزیدند، من یک احساس تنفر در عمق وجودم نسبت به انها داشتم. نمیدانم چرا ؟ شاید برای اینکه آمریکایی بودند و با پولشان بر جهان آقایی می کردند. برای اثبات این تنفر به دنبال دلایل مختلف می گشتم .

بامداد فردادر حدود هفت صبح ما به بندر کوچکی نزدیک هتل رفتیم . «مارگریت » مقداری غذا و مشروب تهیه کرده بود. سوار قایق مجهزی کم و بیش به درازای هفت متر و پهنای سه متر شدیم. ما روی دریا می گشتیم ، نزدیک شهرهای کوچک ساحلی می گشتیم. مارگریت مرتب فیلم برداری می کرد. من در اغلب فیلم هایش بودم ( هستم ) . در یکی از فیلم هایش یکی از شعرهایم را به فارسی خواندم به فرانسه ترجمه کردم. در حدود دو بعد از ظهر » جان » قایق را به فاصله چند کیومتری ساحل نگه داشت. :مارگریت» مشغول تهیه نهار شد. » جان » هم کمکش می کرد. انگار من سرگیجه گرفته بودم روی یک صندلی راحتی دراز کشیدم  و چشمان را بستم. در این حالت دیدم 52 نفر با کلاه شیپوری سفید تا زیر گلو که فقط سوراخ بینی و چشم اشان باز است مشغول  تکه تکه کردن کره  زمین  و خوردن آن  هستند . دو نفر از اینها «جان» و همسرش بودند. تنفر عجیبی  در خودم احساس کردم . اگر بتوانم  این دو نفر را بکشم ، دنیا را از وجود این دو  جهانخوار پاک کرده ام . تمام بدبختی های دنیا تقصیر آمریکایی هاست. کودتای بیست هشت مرداد، کشت و کشتار ویتنام ، کودتای شیلی ، …در نظرم مجسم شد. در این اندیشه ها بودم که یکباره مارگریت فریاد زد کمک ، کمک ، کمک . هراسان از جایم بلند شدم و به طرف آنها رفتم . » جان » بی هوش به زمین افتاده بود. مارگریت گفت : کنار من ایستاده بود ، یکباره قلبش را گرفت و نقش زمین شد.من با عجله به پشت خواباندم اش شروع کردم به مالش قلب دادن و تنفس در دهانش کردن . مارگریت قایق را به طرف ساحل هدایت می کرد، و در ضمن با تلفن دستی  به هتل خبر داد که شوهرش سکته کرده.

یکباره احساس گناه و بیزاری از خود و شرم  وجودم را فرا گرفت. همچنان که مشغول ما ساژ قلب » جان» بودم از خدا و محمد وعلی و ، از هرچه امام و امامزاده که  می شناختم التماس کردم که این مرد زنده بماند. در دلم گفتم خدایا این نمیرد ، من چند تا شمع در سقاخانه روشن می کنم. یادم آمد که اینجا سقاخانه وجود ندارد . گفتم در کلیسا . در حالیکه اشک می ریختم  به فارسی داد میزدم : » جان » تو نمیر ، اگر بمیری قاتل تو منم ، من می خواستم تو را بکشم ، مرا ببخش . مارگریت در حالی که قایق می راند نمیدانست من چه می گویم و با تعجب به من نگاه می کرد. در حدود ربع ساعتی کشید تا ما به سا حل رسیدیم . در آنجا آمبولانس مجهز آماده بود و » جان» را به بیمارستان بردند، ما هم به دنبالش . » جان»  را به سی سی یو بردند، ابتدا عمل cornografie سپس Catherisation  روی او انجام دادند. ماگریت آشفته و نگران بود. با وجودیکه حال من هم بهتر از او نبود، او را دلداری می دادم . پس از سه چهار  ساعت  کاردیولوگ گفت: خطر گذشته ،ولی تا فردا بعد از ظهر باید زیرسی سی یو بماند،شما بروید فردا بیایید.

 

من و مارگریت به هتل رفتیم .  احساس کردم این مرد را دوست دارم ، و از احساس پلیدی که نسبت به او داشتم شرمنده بودم . روز بعد به بیمارستان رفتیم. » جان » در یک اتاق تنها بود. به بینی اش لوله اکسیژن ، و در بازوی چپ اش سوزنی بود که به یک کیسه پلاستیک که بالای سرش آویزان بود  وصل می شد. من و مارگریت کنارش ایستادیم و به او نگاه می کردیم ، نمی دانستم چه بگوییم . یگباره » جان » عطسه محکمی کرد و  چند ثانیه بعدش هم باد پر صدایی رها کرد. مارگریت از خجالت سرخ شد و لبش را گاز گرفت  و خندید و گفت : معلوم می شود حالش رو به بهبود است ، ولی این بار نتوانست صدای عطسه و بادش را هم زمان کند. من خندیدم و گفتم خجالت نکشید ، این عملی انسانی است ، پیش میاید ، من یک کتاب در باره باد معده نوشته ام. او رو کرد به همسرش گفت : عشق من خجالت نکش این دوست ما کتابی در باره باد معده نوشته .  جان چشمانش را نیمه باز کردو  لبخندی بر لبش هویدا گشت و با صدای ضعیفی گفت ، این را هم در چاپ بعدی به آن کتاب بیافزا ، چشمانش را بست. من خم شدم پیشانی اش بوسیدم و آنها ترک کردم . و به نزدیک ترین کلیسا رفتم ، و چند تا شمع روشن کردم. 5 ژوییه 2005 ــ استکان لب پریده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: