نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 30, 2011

علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!

علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!

تو باغ وحش مشغول تماشای حیوان ها بودم، یه دفعه سرم رو برگردوندم، یه دختر خیلی قشنگ از کنارم رد شد. لبخندی و لبخندی. بعدش برای هزارمین بار زمزه کردم! واقعا طبیعت هیچ موجودی رو به زیبایی زن نیافریده. من اگه زن بودم، حتما لزبین می شدم، تصور اینکه با مردی نزدیکی کنم برام تهوع آور بود. یه دفعه صدای یک فیل نر بلند شد و گفت: «خفه شو، به ماده من نگاه کن، کپلش رو ببین! صد برابر از زن قشنگ تره»!

زرافه نر گفت: «واقعا که بی سلیقه ای! نگاه به گردن ماده من بکن، همچین گردنی زن داره»؟ زرافه ماده با عشوه گردنش رو چرخوند و مالید به گردن زرافه نر. رزافه نره حالی به حالی شد.

گراز نر که رو ماده اش بود گفت: «ببین ماده من چه زوری داره، کمر رو ببین،یکساعته روشم، از جاش تکون نخورده، زن می تونه یکساعت تحمل من رو روش بکنه»؟ماده اش سرش برگردوند و گفت: «زود خاک بر سریت رو بکن، گرسنمه! می خوام علف بخورم و به بچه شیر بدم».

آقا خرسه گفت: «الاغ الدولهً! ببین ماده من چه پشمی داره، ماده تو چند تا پشم اونجاش داره که اونم می تراشه»!

شیر خان پرید  رو ماده اش! خودش رو دوسه تا تکون – تکون داد و اومد پایین و گفت: «خشگل تر از خانم شیره وجود نداره».ماده شیره گفت: «با این هم اهن و تلپت همش همین بود»؟

اسب آبی که داشت با زنش عشق بازی می کرد، (هر دو هم دهنشون باز) گفت: «دهن رو ببین، هیچ موجودی دهنی به این گشادی نداره»! ماده اش با ناز یه گاز کوچولو ازمعشوقش گرفت.

میمون نر گفت: «بی شعور نفهم! یه نگاه به سر و صورت وهیکل ماده من، این خوشگل خانم بکن، بعد زر زیادی بزن».

مار نر که دور ماده اش پیچیده بود گفت: «تو و زن می تونین اینطوری دور هم بپیچین؟ اگه نمی تونی پس خفه شو».

رسیدم نزدیگ قفس گاوهای وحشی. یه گاو نر گفت: «جون من یه نگاه به شاخ ماده من بکن، زن هم همچین شاخ هایی داره»؟؟

سوسمار نر خودش رو مالید به ماده اش و گفت: «پوستش رو ببین که چه کلفته! گرونترین پوسته، زن هم همچین پوستی داره»؟؟

عقاب  نر گفت: «به ماده من نگاه کن،آیا می تونه زن هم به این بلندی پرواز کنه»؟!

طوطی نر گفت: «خوش سخن تر از ماده من هیچ موجودی نیست، هر چند که گاهی وقت ها با وراجیش سرم رو می خوره»! طوطی ماده هرچی از دهنش در اومد به نرش گفت.

جغد نر گفت: «آیا زن هم می تونه سرش رو دور گرنش بگردونه»؟ً!

گوره خر نر گفت: » نگاه کن به خط های قشنگ ماده من اونوقت حرف زیادی بزن. گوره خر ماده یک عشوه خرکی اومد»؟!

آهوی نر گفت: » به چشم های ماده من نگاه کن اونوقت از زیبایی زن حرف بزن. آهوی ماده پشت چشم نازک کرد»؟!

خلاصه هر کدوم از حیوان ها با متلکی، گاهی فحش، گاهی با ادب یک چیزی به من گفتند تا رسیدم به قفس بز کوهی که داشت علف می خورد، بفرما زد. گفتم: سپاس، علف باید به
دهن بزی شیرین بیاد»…

29 شهریور 1390 ــ 20 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــا ورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 25, 2011

سیلی نقد به از حلوای نسیه است

سیلی نقد به از حلوای نسیه است

آقا و خانم … را بیش از چهل سال است که می شناسم. وقتی این دو میان چند نفر ایستاده بودند، آقای … پشت خانم … ایستاده و دستش را دور گردن همسرش انداخته بود. حتی اغلب عکس های آنها هم به همین حالت بود. این دو وصیت کرده اند اگر آقای … زودتر مرد، او را مطابق معمول طاقباز در گور بگذارند، و همسرش را پس از مرگ روی او همانگونه به خاک بسپارند. و اگر همسرش زوتر از او به دنیای باقی شتافت، او را دمر در گور بگذارند، و او را هم پس از مرگ به همان شکل دمر روی او دفن کنند. من که آدم فضولی نیستم، ولی کنجکاوم از آنها علت این خواست شان را پرسیدم. به آقای … گفتم تو پس از مرگ با حوریا دمخور می شوی احتیاج به همسرت نداری، و به همسرش گفتم، تو هم که با غلمان ها دیگر احتیاجی به شوهرت نداری، این چه وصیتی است؟ هر دو پاسخ دادند؛ «سیلی نقد به از حلوای نسیه است»…!

28 شهریور 1390 ــ 19 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 19, 2011

پرکار ترین وزیر کابینه

پرکار ترین وزیر کابینه

من سریدار وزارت خانه ای هستم که وزیرش به نام پرکارترین وزیر شناخته شده. اجازه بدهید پیش از اینکه به آقای وزیر بپردازم، خودم را معرفی کنم. نوکرتان «قوچعلی»فرزند «کلبعلی» (سگ علی) جد اندر جدم به ترتیب «جملعلی» (شترعلی)، «حمارعلی»( خر علی) «غلامعلی»، «گاوعلی»، «گوسفندعلی»،»بزعلی»، «شیرعلی»، «گرگعلی»، «ببرعلی»،
تا «مگسعلی» ، «پشه علی»، «شپشعلی»… و نام خانوادگی من «حشم زاده» است، به این دلیل که جد اندر جدم در زایاندن گاو، گوسفند و بز، حتی مرغ تخصص داشتند. شاید تعجب کنید وقتی بگویم مرغ! مرغ اولین بار که تخم می گذارد، خیلی قد قد می کند، خودتان را بگذارید جای مرغ بیچاره، آنچه از ماتحت او بیرون می آید اگر از ماتحت شما بیرون بیاید، داد و بیدادتان بلند می شود. اجدادم، تا پدرم به محض اینکه مرغ برای اولین بار می خواست تخم بگذارد، برای اینکه حیوان بیچاره زیاد درد نکشد، دستشان را می گذاشتند زیر شکم مرغ، طوری فشار می دادند که تخم نشکند، و یکباره بیرون بیاید. مرغ نفسش بند می آمد، فریاد دلخراشی می زد، پس از آن چند قدقد، در حالکیه سرش گیج می رفت ساکت می شد و نفس عمیق می کشید. روزهای بعد هر چند موقع تخم گذاشتن قدقد می کرد، ولی مانند اولین بار درد نمی کشید. هرکاری اولین بارش سخت و دردناک «گاهی شرم آور» است، پس از آن
عادت می شود، از جمله سریداری وزارت خانه ای که وزیرش پر کارترین وزیر کابینه است.

ساعت چهار بعد از ظهر، ورازتخانه ما تعطیل می شود. نیم ساعت قبل از آن جناب آقای وزیر وارد وازتخانه می شوند، به من دست می دهد و احوال پرسی می کند، ولی جواب سلام
کارمندان را با غرشی می دهد، به اتاق خودش می رود، منشی اش نامه هایی که او باید امضا کند می آورد و جلویش قرار می دهد، او سرسری یک نگاهی به آنها می کند و امضایش
را پای نامه ها می گذارد. ساعت چهار مطابق معمول کارمندان وزارتخانه را ترک می کنند. ساعت چهار و نیم من ماست خیار، زبان بره، مقداری سالاد و مخلفات دیگر با یک بطری ویسکی یا ودکا به اتاق آقای وزیر می برم. ساعت پنج، خانمی با چادر و رو گرفته، از در پشتی وزارتخانه چند تلنگر به پنجره اتاق من می زند. در را باز می کنم، خانم وارد اتاق من می شود. چادرش را بر می دارد، در حالیکه زیر چادر لباس دکلته خیلی سکسی پوشیده، جلوی آینه سرش را شانه و یک کمی لبانش را قرمز می کند. من دستی به باسنش می مالم. او در حالیکه می خندد، یواش پشت دست من می زند و می گوید؛ «خجالت بکش به آقای وزیر میگم آ»… من او را به اتاق آقای وزیر راهنمایی می کنم.

بد شانسی، در حدود دو ماه قبل جناب آقای وزیر ساعت ده که سخت مشغول کار و یا بهتر بگوییم خدمت به ملت بوده، سکته کرد، در این موقع خانم اشک ریزان، با ترس و لرز سراسیمه وارد اتاق من شد و گقت: «آقای وزیر روی من در حال فعالیت غش کردند».  من با شتاب وارد اتاق آقای وزیر شدم، دیدم که
عمرش را به شما داده. با کمک خانم و زحمت زیاد لباسش را تنش کردیم، پشت میز کارش نشاندیم، مقداری کاغذ جلویش گذاشتیم، اتاق را جمع و جور کردیم. خانم مرخص شد. روز
بعد، وقتی کارمندان آمدند، من وارد اتاق شدم، با فریاد و اشک ریزان خبر ناگوار مرگ جناب آقای وزیر را در حال کار به آگاهی همه رساندم.

در مراسم شب هفت و چهله جناب آقای وزیر، رییس جمهور محبوب در ضمن شمردن خدمات شایان ایشان، از او به عنوان پر کارترین وزیر کابینه یاد کرد، و امیدواری نمود که ایشان نمونه خوبی در راه خدمت به ملت برای سایر وزیران و مدیر کل ها باشند.

جناب آقای وزیر جدید در پر کاری و خدمت به ملت  دست وزیر سابق را از پشت بسته اند. واقعا که ما وزرا و وکلا و مدیران لایق و پر کاری داریم که ملت قدر آنها را نمی دانند.

دو نفر از رییس جمهوران فرانسه و یک سفیر از کشورهای خاومیانه، چند سیاستمدار دیگر و نویسنده و شاعر مانند وزیر ما جان خود را در حال خدمت به ملت از دست دادند.

28 شهریور 1390 ــ 19 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2011

آخه من مواد بیو نمی خورم!

در خانواده «اکولوژی» همه چیز «بیو» است. اولینش در حرف زدن که حرف «ک» را از زباتشان حذف کرده، و بجاش «ن» به کار می برند. به عنوان نمونه کلید را می گویند: » نلید». کار؛» نار»! یا «نون گشاد»، تا آخر…

تمام مواد خوراکی بیو است. گوشت، شیر، پنیر و ماست «بیو»، نره (کره) «بیو». خاطر جمعند گاو و گوسفندی که این مواد از آنها تولید شده، حتمن علف «بیو» خوردن. می پرسم از کجا می دونین که این ها «بیو» است؟ میگن: «روش نوشته! و تولید کننده اش هم قسم حضرت عباس خورده».

یک باغچه فسقلی هم دارن که تره، جعفری، تعنا، ریحون و تربچه و … «بیو» توش کاشتند که بهش کود بیو(حیوانی، نشد انسانی) میدن. یاد آن زمان های قدیم افتادم که می گفتن: «خاک کاهو تو سرت». آخه وقتی مستراح های تهران را خالی می کردن، می ریختن گوشه حیاط و روش خاک می ریختن، می ذاشتن خشک بشه. بعد بار الاغ می کردن، می بردن، می دادن پای صیفی کاری های شاه عبدالعظیم، از جمله کاهو کاری ها. کاری نداریم که ما همه از این سبزی ها می خوردیم و کرم داشتیم. اگر کرم نداشتیم که انقلاب نمی کردیم!

این خانواده از بسکی مواد «بیو» خوردن، خودشون هم «بیو» شدن. نه بو دارن و نه خاصیت. بی ادبی نشه گوزشون بو و صدا نداره. فقط میشه از قیافه رضایت بخش چهرشون وقت و بی وقت فهمید که بادی ول کردن. در این صورت هیچ کس نمیگه اینها بی ادب هستن. ولی همه میگن من بی ادبم. آخه من مواد «بیو» نمی خورم.

بیو؛ مواد غذایی که  در تهیه آنها از مواد شیمیایی استفاده نشده است.

21 شهریور 1390 ــ 12 سپتامبر 2011 ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 10, 2011

کودکی ام را

کودکی ام را

وقتی از خانه خارج شدم،
احساس کردم چیزی جا گذاشته ام،
نمیدانم چه بود…

آه یادم آمد!
هرچه گشتم، نیافتم.
جایش خالی بود.

هیچ چیز جای خودش نبود،
انگار دود شده و به هوا رفته!
نکند کسی دزدیده باشد؟
کودکی ام را.

19 شهریور 2011 ــ 10 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 29, 2011

جرج دبلیو بوش،و محمود احمدی نژادً!

جرج دبلیو بوش،و محمود احمدی نژادً!

ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتقالی در کتاب»نوت بوک» مقاله ای یا عنوان » جرج دبلیو بوش یا عصر دروغ گویی» نوشته است، که می توان به راحتی به جای نام» جرج دبلیو بوش» نام»  محمود احمدی نژاد» را گذاشت.  به جز آنچه در پرانتز آمده، نوشته زیر از ژوزه سامارگو می باشد.

ا،ن = احمدی نژاد

18 سپتامیر.

مانده ام که چرا ایلات متحده که همه چیزش بزرگ است، اغلب روئسای جمهوری چنین کوچک داvد. و کوچک ترینشان شاید «جرج دبلیو بوش» است. این مرد با آن هوش متوسط،
با آن جهل وحشتناک، با آن عجزی که در یرقرای ارتباط دارد، و با تن دادن مدام به وسوسه مقاومت ناپذیر ادای اراجیف محض،خود را در هییت مضحک گاو چران( ا،ن خرکچی) به ابنا
بشر(ا،ن به ایرانیان) معرفی کرده که وارث کره (ا،ن ایران زمین) زمین شده و مردم رابا گله گاو(ا،ن با بز) اشتباه گرفته است. نمی دانم به راستی چه فکر می کند، حتی نمی دانم اصلا فکر می کند؟ (به معنای شریف این کلمه) یا نه، نمی دانم آیا آدم آهنی است که بد برنامه ریزی شده و مدام پیام هایش که درونش حمل می کند، قاطی و جا به جا می کند؟ اما اگر بخواهیم یک «بار»  درعمرش هم شده به این مرد بدهیم، باید بگوییم در» جرج بوش» آدم آهنی ، رییس جمهور ایالات متحده( ا،ن ایران) یک برنامه به نحو احسن فعال است: دروغ گویی.
او می داند دروغ می گوید، می داند ما می دانیم دروغ می گوید، اما از آنجا که بی اختیار دروغ می گوید، هنگامی که حقیقت عریان در برابر چشمانش است، باز به دروغ گویی ادامه می دهد؛ حتی وقتی حقیقت در برابرش منفجر هم می شود، باز دروغ می گوید.
او در توجیه جنگ عراق دروغ گفت، همانگونه که در باره گذشته پر آشوب و سوال انگیزش هم با وقاحت دروغ گفت. دروغ های «بوش» (ا،ن) از عمق وجودش بر می آیند،
دروغ در خونش است. او استاد ممتاز دروغ گویی است. او اسقف اعظم (ا،ن امام) سایر دروغگوهایی است که دروه اش کرده اند، برایش کف زده اند(ا،ن صلوات فرستادند) و در چند
سال گذشته در خدمتش بوده اند. «جرج بوش» ( ا،ن) حقیقت را از دنیا بیرون کرد و جایش عصر دروغ را بنیان گذارد که اکنون شکوفا شده. جامعه بشری امروز آلوده به دروغ ، بدترین نوع آلودگی اخلاقی است، که او از بانیان اصلی اش است. دروغ منتشر در همه جا و مصون از مجازات، دیگر بدل به حقیقت دیگر شده است. وقتی چند سال پیش یکی از نخست وزیران پرتقال که نامش را از سر بزرگواری نمی اورم، گفت:»سیاست هنر نگفتن حقیقت است»هرگز تصور نمی کرد، پس از مدتی»جرج دبلیو بوش» (ا،ن) این گفته زننده را، بی آنکه
ارزش معنای واژه هایش را بداند، به ترقندی ساده لوحانه برای سیاست حاشیه ای تبدیل کند. برای «بوش» (ا،ن) سیاست یکی از اهرم های کسب و کار و معامله است،چه بسا بهترین آنها _ اسلحه ای پیشرفته تر از توپ و تانک؛ در باره ویرانی ها دروغ می گویند، در باره اجساد کشته شدگان دروغ می گویند. در باره امیدهای همیشه ناکام ونکبتبار بشر(ایرانیان) دروغ می گوید. اطمینانی نیست که دئنیای امروز دنیای امن ترباشد، اما می توان مطمئن بود، اگر سیاست امپریالیستی و استعماری رئیس جمهور ایالات متحده،»جرج دبلیو بوش» و افراد بی شماری که دانسته به شیادی او دامن زدند و اجازه دادند وارد کاخ سفید(ا،ن کاخ رییس جمهوری ایران) شود، نبود، دنیای (ا،ن ایرانیان) به مراتب پاکیزه تری داشتیم. باز خواست آنها با تاریخ.

7 شهریور 1390 ــ 29 اوت 2011

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 28, 2011

ک . شعر! کرسی شعر

ک . شعر!کرسی شعر

نوشته زیر را دوستی برایم فرستاده که به نظرم جالب بود. بدین جهت  آن را همانگونه که او نوشته بود، در اینجا آوردم، تا دیگر این اشتباه تاریخی را تکرار نکنیم.

امروزه کسی نیست که معنای واژه “کس شعر” را نداند و حتی به جرات میتوانم بگویم کسی نیست که کس شعر نگوید. ولی با اطمینان میتوانم بگویم که %90 خوانندگان این مطلب از تاریخچه این واژه خبر ندارند!! من اخیرا به تاریخچه این واژه پی برده ام و بر خود واجب میدانم که شما را هم در مورد این موضوع غن میکنم!

البته این که من میخواهم تاریخچه “کس شعر “ را برایتان بگویم به این معنی نیست که من آدم بی حیا و بی تربیتی هستم. اصلا بگذارید توضیح بدهم تا خودتان متوجه شوید.

اول از همه اجازه میخوام که یک کم غیر ادبی بنویسم. البته منظورم این نیست که بی ادبی بنویسم! منظورم اینه که راحت تر و خودمونی تر بنویسم.

خب دوستان. اخیرا دیدم جایی یکی از حامیان فیمینیست پستی گذاشته بود واز جامعه مودب ایران خواسته بود در مورد شعر ها و حرفهای بی محتوا واژه ای به جز“کس شعر” رو به کار ببرند! البته یکی از خوانندگان ایشون نوشته بود: بهتره بگیم “ک*ر غزل”!! و از اونجایی که خود من هم از حامیان فیمینیست هستم به دنبال راهی برای حل این معضل گشتم!

اول از همه سری به لغتنامه آنلاین دهخدا زدم و معنی اون رو اینطور دیدم :کس شعر ُ ش ِهمان یاوه گویی است. کرسی شعر است که اینطور تغییر پیدا کرده است.

خوب بقیش رو بذارید خودم بنویسم. چون اگه از اون لغتنامه کپی پیست کنم باید همش رو دوباره توضیح بدم!در گذشته وقتی که بخاری و تلویزیون نبود، مردم باید شبهای طولانی زمستان رو سر میکردن! خداییش عذاب آوره! نه تلویزیون و نه کامپیوتر و نه بخاری!! البته اینا نبودن ولی چیزی بود که جای هرسه تای اینا روپر میکرد! و اون چیزی نبود به جز کرسی. مردم دور این کرسیها که اندازه میز مناظره انتخاباتی بود جمع میشدن و شعرهایی که بلد بودن نوبتی میخوندن تا حوصله شون سر نره! ولی یکم یکم دیدن بازم داره حوصله شون سر میره و هنوز کسی پیدا نشده تلویزیون رو اختراع کنه واسه همین شروع کردن به تولید شعر پای این کرسی ها! به این رویه میگفتن کرسی شعر…البته همه که خوب بلد نیستن عین من شعر تولید کنن! در هر هزارنفر یک نفر میشه محمد تقی بهار. بقیه در اصل فقط مثل الفنون کس شعر میگفتن. ولی

از اونجایی که هنوز کسی نمیدونست کس شعر چیه، بهشون نمیگفتن کس شعر نگو. البته مردم متوجه شده بودن که این کس شعر ها دو تا ویژگی مهم داره:

1) فقط واسه گذروندن وقت هست و هیچ ارزش دیگه ای نداره

2) ان کس شعر ها در حالی که هیچ شباهتی به شعر ندارن، ولی بیشباهت به شعر هم نیستن

خلاصه
این واژه کرسی شعر رفته رفته جای خودش رو به واژه بی ناموسی کس شعر داد و احتمال این هم وجود داره که با فشار قشر فیمینیست به واژه “ ک*ر غزل” هم تغییر نام پیدا کنه.

البته مدت زیادی از تولید اولین کس شعر نمیگذره ولی امروزه شاهد پیشرفته ترین و تپل ترین کس شعر ها از جانب دولتمردان هستیم.

خوب دوستان . این از تاریخچه کس شعر! حالا دیگه میتونم ادعا کنم اگه یه وقت از دنیا رفتم جاهل از دنیا نرفتم! در پست های بعدی منتظرتاریخچه واژه هایی نظیر “ کس خل، کس مشنگ و . . . “ باشید.

هرکس در این مورد اطلاعات دیگه ای داره لطفا بذاره تا بخونیم.

6 شهریور 1390 ــ 28 اوت 2011

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 28, 2011

من یک حبابم

تنهایم و در سکوت، در درونم واژه ها غوغا می کنند. دیروز پس از دیدن قطره ای باران بر آب» واژه حباب» در درونم این چنین فریاد زد.

من یک حبابم

باران بر دریا می بارد،
لحظه ای و حبابی.

حباب چه می داند؟
ز حال دریا و ماهیان،
زحال صید و صیاد،
ز حال طوفان و صخره.

حباب چه می داند؟
ز حال ساحل و جنگل،
ز حال گل و گیاه،
ز حال چرنده و درنده،
ز حال پرنده.

حباب چه می داند؟
ز حال ابرو و آسمان ،
ز حال خورشید و ماه و ستارگان،
ز حال آدمیان،
من یک حبابم…

6 شهریور 1390 ــ 28 اوت 2011 ــ بلژیک ــاورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 26, 2011

ز خود می ترسم

ز خود می ترسم

کودکی ام را با بازیگوشی گذراندم،
جوانی را به نادانی.

اکنون که پیرم،
می ترسم خرفت شده باشم و ندانم،
وخیال کنم که همه چیز دانم،
ز خود می ترسم.

4 شهریور 1390 ــ 26 اوت 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2011

مادام پی پی!

مادام پی پی!

در مستراح های همگانی( مانند مستراح ایستگاه های راه آهن)، در سال های 1970 تا 1985 (کم و بیش) خانم مسنی بین قسمت زنان و مردانه در راهرویی نشسته بود که او را مادام «پی پی»(به زبان کوکانه جیش) می نامیدند. این مکان ها سر قفلی داشت. و از ساعت 6 صبح باز بود تا 12 شب. البته برای این مدت طولانی به چهار تا پنج نفر احتیاج بود. وظیفه «مادام پی پی» این بود که مستراح ها را نظافت کند. جلویش بشقاب کوچکی با مقداری پول خرد بود، که کنارش روی کارتنی نوشته شده بود»5 فرانک» (12 سنت). هرکس که به مستراح می رفت 5 فرانک بلژیکی می بایست بپردازد.

وقتی کسی وارد مستراح می شد، «مادام پی پی»  پس از سلام، خانم ها را به قسمت زنانه، و آقایان را به قسمت مردانه هدایت می کرد. اگر کسی موقع رفتن پول نمی داد و می خواست
برود، «مادام پی پی» با اشاره به بشقاب جلویش به فرد یادآوری می کرد که 5 فرانک را فراموش نکند. در یکی از این مکان ها که من گاهی می رفتم، پیش از اینکه «مادام پی پی» سلام کند، سلام می کردم، و موقع رفتن 5 فرانک را می پرداختم و با گشاده رویی خداحافظی می کردم.

با گذشت زمان به سلام و خداحافظی، احوال پرسی هم اضافه شد. پس از مدتی کنار «مادام پی پی» می نشستم و سیگاری می کشیدم واز فلاسک او با هم قهوه می خوردیم و گپی می زدیم. اغلب حرفمان مسایل روز بود. گاهی هم این خانم از توی کیفش عکس همسر، فرزندان و نوه هایش را در می آورد، و با اشتیاق، با نام بردن از یک ــ یکشان و اینکه چه می
کنند و چند سال دارند، و یا از شیرین زبانی نوه هایش تعریف می کرد. یاد آوری کنم، این خانم از اینکه دم مستراح می نشست و مجبور بود آنجا را تمیز کنند، و 5 فرانک، 5 فرانک از مردم بگیرد و آنها او را «مادام پی پی» بنامند، نه تنها احساس حقارت نمی کرد و خجالت نمی کشید بلکه خود را از هیچ وزیر، وکیل و دکتری هم کمتر نمی دانستند، و معتقد بود که به جامعه خدمت می کنند.

پیش می آمد وقتی من نزد او بودم، از من خواهش می کرد مدت کوتاهی جایش بنشینم تا او بتوانند خرید کوچکی بکند. من هم وطیفه خود را به خوبی انجام می دادم. در زمان جانشینی
و انجام وظیفه، دوسه بار به آشنیان ایرانی بر خورد کردم که پشت سرم گفته بودند؛ «اردوخانی بیچاره، از زور بیکاری به مستراح چی شدن افتاده! یا اینکه خجالت نمی کشد! و یا
اردوخانی با این کارش آبروی ما ایرانیان را می برد»! و… این حرف ها برایم به طرف راستش بود. و ارزش ان را نداشت  و ندارد تا  از چپ یا تمامش مایه بگذارم.
(به فتوای آقایان، طرف چپ بیضه از طرف راست پر ارزش تر است.)

با گذشت زمان و آشنایی بیشتر بین من و «مادام پی پی»، او مرا به خانه اش دعوت کرد. خیال نکنید خانه ای کوچک، نه خیر! ویلایی بزرگ آن هم در قسمت اعیان نشین.
مبل های چرمی بسیار گران قیمت، فرش ایرانی و …،

در آن سال ها با چندی از «مادام پی پی» ها آشنا و دوست شدم. طی 10 ــ 15 ساله گذشته، خیلی از آنها در گذشتند، بطوری که به ندرت در ایستگاه های قطار، یا پمب بنزین و رستوران های میان راه (اتوبان) «مادام پی پی» می بینید که به شغل خود با دیده احترام بنگرد،خود را کمتر از هیچ مقامی ندانسته و این کار را خدمت به جامعه بشمارد. در عوض مردانمهاجر اروپای شرقی، یا سیاه پوستان آفریقایی جانشین آنها شده اند.این اشخاص با سری افکنده و با خجالت از روی ناچاری این کار ادامه می دهند. و آرزو می کنند هموطنان شان آنها را نبینند. 5 فرانک آن روز شده 30 تا 50 سنت. من باز هم اگر موقعیت پیش بیاید پس از پرداخت مقدار تعیین شده، قهوه ای می گیرم و نزد آنها می نشینم و به درد دلشان گوش می کنم، که خودش داستانهاست.

هموطنان گرامی! اگر تصادفی در  مستراح های توی اتوبان ها مرا دیدید که کنار «موسیو پی پی» نشسته ام، و به شما یادآوری می کنم؛ «یادت نره پول  بپردازی»!
هرچه می خواهید جلویم، یا پشت سرم بگویید، به همان طرف راستش. ما که رسوای جهانیم، غم عالم پشم است.

29 خرداد 1390 ــ 19 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی