نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2016

دادن، یا ندادن، This is the question

دادن، یا ندادن، This is the question

هر بار که زمان انتخابات می رسد، عده ای مخالف (رای) دادن هستند، و عده دیگر موافق (رای) دادن.تا آنجا که من خبر دارم، همه خارج نشینان مخالف (به جز تعدادای انگشت شما) (رای) دادن هستند. بعضی ها یواشکی می روند سفارت و (رای) می دهند. و به خیالشان کسانی را (انتخاب) می کنند. ولی نمی دانند مانند سال 1388 از صندوق رای آن برون تراود که خواست قبیله امام است.

«سکس پیر»، که یک ایرانی بود، وقتی به انگلستان رفت، «شکسپر»شد، و اگاهی به تاریخ اجداد ما» پیش و پس دادیان»  پیدا کرد، سری تکان داد و گفت دادن، یا ندادن «This is the question«.
چنانچه به تاریخ پر افتخار خودمان خوب بنگریم، به ویژه پس از انقلاب مشروطه خواهیم دید که چه کشت و کشتارها به خاطر (رای) دادن، و (انتخاب) کردن که نشده. و هیچ زمان ( به جز دوره کوتاهی) آنهایی که (رای) دادند، و کسانی را به عنوان نماینده خود (انتخاب) کردند، و بایستی وارد مجلس شوند، هر گز نشدند، و حکومت هر که را خواسته (انتخاب) کرده، و به خواست کسانی که با تمام وجود (رای) دادند توجه ننموده، این بار هم این چنین خواهد بود. نمایندگان مجلس، نماینده مردم نیستند، بلکه نماینده «امام حاضرند»، و گوش به فرمان او.
 
ای خارج نشینان  بی دین، چرا با تحریم انتخابات وظیفه های شرعی خود را انجام نمی دهید.؟ «مگر حضرت مام راحل نگفته، شرکت در نتخابات یک تکلیف شرعی»، است.

هموطنان گرامی؛ از دید من، انتخابا ت دروه دهم را تحریم نکنید، بگذارید، هر که می خواهد، هر چقدر که می خواهد، به هرکسی که می خواهد، آنقدر( رای) بدهید، تا خسته شود. ما مسئول (رای) دادن یا ندادن کسی نیستیم.  فراموش نکنیم، آنهایی که (رای) می دهند، به فرمان «امام راحل» وظیفه شرعی خود را انجام می دهند، ولی می آیند و حاشا می کنند و می گویند، کی داد؟، کی داد؟، من ندادم. 12 دی 1394 ــ 2 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 1, 2016

داستان کودکان، دو بچه مورچه به نام میر و مور!

داستان کودکان، دو بچه مورچه به نام میر و مور!

یکی بود، یکی نبود. خدایی هم در کار نبود. یک روزبهاری که هوا خیلی لذت بخش بود، دو تا مورچه به اسم» میر و مور» از لونه اشون اومدند بیرون و نفس تازه ای کشیدن و شاخک هاشون رو تکون دادن. بعد میر رو کرد به مورد گفت: من از تو قویترم. اگه قبول نداری بیا کشتی بگیریم. یک ساعتی کشتی گرفتن، هیچ کدومشون او یکی رو زمین نزد. خسته گفتند؛ بریم از بابا بزرگمون بپرسیم که کدوم از ما قوی تره؟ وقتی پرسیدند، بابا بزرگ گفت؛ ممکنه یکی از شما قویتر از اون یکی باشه، ولی اون خروسه را می بیند، از همه قویتره، با یک نوک هر دو تون را می خوره.
این دوتا رفتن نزدیک خروسه و صبر کردن تا انقدر دونه بخوره و»چلیک دونش» پر بشه، بعد با ترس لرز رفتن جلوش و سلام کردن و گفتن؛ بابا بزرگمون میگه شما از همه قویترین. خروسه گفت؛ من خیلی قوی ام، ولی روباه از من قویتره.
رفتن و رفتن تا رسیدن به روباه و گفتن که خروس میگه شما خیلی قویترین هستین؟ روباه گفت؛ پس چی من در مدت چند دقیقه کلک ده ــ بیست تا خروس و مرغ رو می کنم، ولی من قوی ترین نیستم، گرگ از من قوی تره.
رفتن و رفتن تا رسیدن به آقا گرگه و سلام کردن و گفتن، روباه میگه شما خیلی قویترین هستین. گرگه گفت؛ پس چی، روباه جرات نمی کنه نزدیک من بیاد، من ده تا گوسفند هارو در عرض چند دقیقه کله پا می کنم. سگ گله از من حساب می بره. ولی پلنگ از من قوی تره.

رفتن تا رسیدن به پلنگ، و گفتن، گرگ میگه شما خیلی قوی هستین؟ پلنگ باد تو غبغبش انداخت و گفت؛ ده تا گرگ هم بیان حریف من نمی شن، ولی اون فیل رو می بینید، از همه قویتره، هیچ حیوونی زورش بهش نمی رسه.
وقتی پیش فیل رفتن، دیدن یک دستش رو هوا کرده داره گریه می کنه. گفتن، آقا فیله شما با این هیکل با این همه زور چرا گریه می کنی؟ فیله گفت؛ تیغ تو رفته تو دستم، نمی تونم بیرون بیارم. «میر و مور» با زور و زحمت تیغ رو از پای فیله در آوردن، بعدش پرسیدن، پلنگ میگه شما خیلی قوی هستین، فیل گفت؛ من خیلی قوی ام. هیچ حیونی  زورش به نمی رسه، ولی سلطان بیشه شیره.
«میر و مور پرسیدند، شیر گجاست، فیل گفت خیلی دوره، اگه حالا راه بیافتین، سال دیگه به دشت بزرگی می رسین که شیر و اونجاست.

این دو تا راه افتادن، زمستونها از زیر برف ها رد شدند، روی برگی نشستند و از رودخانه گذشتند، چهار فصل رو گذراندن، تا اینکه رسیدند به آونجایی که فیل نشونی داده بود. گشتن و گشتن، شیر رو پیدا نکردن، یک دفعه چشمشون افتاد به مقدار زیادی پشم و اسیتخوان، و هزارــ هزار مورچه. رفتند نزدیک و گفتند؛ ما دنبال شیر می گردیم، میگن زورش از همه بیشتره. یکی از مورچه ها اشاره به پشم ها کرد و گفت؛ از شیر همین مونده، آقا شیره روی لونه ما خوابیده بود، هرچی بهش می گفتیم بلند شو، بلند نمی شد. می گفت؛ باید یک گاو وحشی واسه من شکار کننین و بیارین بخورم تا من بلند شم. هر چه گفتیم؛ ما زورمون به گاوه نمی رسه، به گوشش نرفت که نرفت. تا اینکه ما جمع شدیم و ریختیم سرش تکه پاره اش کردیم. همونطور که می بینی از شیر جز مقداری پشم به جا نمونده، این رو هم باد میاد می بره.
بچه های خوب حالا فهمیدین کی از هم قوی تره!
12 دی 1394 ــ 2 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2015

داستانی برای دخترکی، پسرکی، شبنمکی !

داستانی برای دخترکی، پسرکی، شبنمکی !

وارد رستوران شدم، همه میزها گرفته شده بود، تنها یک میز دو نفره خالی بود: «گارسون» که مرد جوانی بود با اشاره دست و سر به من فهماند که آنجا بنشینم. کم وبیش ده دقیقه طول کشید که «گارسون» صورت غذا را برایم آورد و گفت، همانطور که می بینید رستوران خیلی شلوغ است، و از اینکه دیر به من رسیده پوزش خواست. من هم در پاسخ گفتم، درک می کنم، و یک لیوان شراب با خوراکی ساده سفارش دادم. «چند دقیقه نگذشته بود که یک خانم جوان زیبایی، وارد شد و نگاهی به اطراف کرد، ولی جای خالی ندید.» در این بین «گارسون» نزدیک من امد و با لبخندی گفت؛ اجازه می دهید این خانم روبروی شما بنشیند، خاطر جمع باشید مزاحم شما نمی شود. من گفتم خواهش می کنم، بفرمایید. دقایقی طولانی با سکوت گذشت، نمی دانستم چگونه سر سخن را با این خانم باز کنم، گفتم؛ چه هوایِ سردی. خانم با نگاهی بی تفاوت لبخند کوچکی بر گوشه لبانش واکنش نشان داد.
هم زمان خوراک من و این خانم را با دولیوان شراب آوردند. من لیوانم را بلند کردم و گفتم؛ به سلامتی. خانم سرش را به طرف راست گرداند. گفتم؛ نوش جان، باز هم ایشان واکنشی نشان نداد. پرسیدم خوراک مرد پسند شما است؟ باز هم خانم پاسخی نداد. پنداشتم که کر و لال است. با بردن دست نزدیک دهان، و مزه مزه کردن خواستم به او بفهمانم که غذا خوب است؟ چنان نگاه خردمند به ابلهی به من کرد که بی اختیار قهقه سر دادم. به خودم گفتم نباید بیش از این مزاحمش بشوم، هر چند کر و لالی دردی است، ولی خیلی هم بد نیست، زندگی در سکوت آرامش می گذرد. در این بین خانم غذایش و شرابش را خورد و گارسون را صدا کرد و پس از چند کلمه خوش و بش پول خوراکش را پرداخت و بلند شد ایستاد و رو کرد به من گفت: آقا، شما مانند همه مردها وقتی حرفی برای گفتن ندارید، نخست از خوبی و بدی هوا حرف می زنید، سپس به سیاست می روید، بعد با ژستی فیلسوفانه به مسئله های روز می پردازید، پس از آن اسم شغل می پرسید، و سپس می پرسید، امشب چکار می کنید، و آخرش را می توانید تصور کنید. برای اینکه این امکان را به شما ندهم پاسخ تان را ندادم.
خندیدم و گفتم: «من با این سن و سالم خانم های زیر پنجاه ــ پنجاه و پنج سال را»، خواستم بگویم؛ به چشم دختر بچه می بینم، ولی حرفم را ادمه ندادم، به خودم گفتم، نباید با این حرف او را برنجانم.  ولی خودش گفت، یعنی زیر پنجاه، پناه و پنج سال را آدم حساب نمی کنید؟ در این صورت باید بیست ــ بیست پنج  سال دیگر صبر کنید. گفتم، تا آن زمان زنده نخواهم بود. مثل اینکه از حرفش پشیمان شده بود، گفت؛ پوزش می خواهم، نمی خواستم شما را برنجانم. نشست وگفت؛ من شما را به یک فنجان قهوه دعوت می کنم، اینجا نه! در همین نزدیکی یک کافه هست که قهوه خیلی خوب دارد. با هم بلند شدیم آمدیم بیرون، چند قدمی نرفته بودیم که چشمم به فروشگاه اسباب بازی فروشی افتاد، دستش را گرفتم به درون فروشگاه کشیدم، یک عروسک خیلی قشنگِ بزرگ خریدم و دادم دستش.
گفت، برای نوده ات خریدی؟ گفتم نه برای تو. هاج و واج مانده بود، نمی دانست چکار کند، سپاسگزاری کرد و پرید بغلم ویک ماچ گُنده از لپم کرد و گفت: اسمش را چه بگذاریم؟ گفتم «
 ROSèe DU MATIN» کوتاه ROSèe  به فارسی ما می گوییم «شبنم.»

زن و شوهر هر وقت به مسافرت می روند، «شبنم» را نزد من می آورند. یک هفته پیش هر دو شب مهمان من بودند. نزدیک صبح زن «شبنم «را نزد من اورد گفت: آنقدر بچه وول می خورد که نمی گذارد ما بخوابیم. به او گفتم؛ تو را می برم پیش پدر بزرگ ات تا برایت قصه بگوید.                                                                                                                                                                                                           من برای شبنم «تختی» با جعبه خالی میوه ساخته ام، وقتی که در آغوشم است، آنقدر قصه برایش می گویم تا خوابش ببرد، پس از آن او را در تخت خودش می خوابانم. «شبنم دختر خوبی است، جایش را خیس نمی کند.»
امروز صبح من و شبنم، با هم از خواب بیدار شدیم. در آشپزخانه در حالیکه او روبروی من روی میز نشسته بود صبحانه خوردم. پس از آن او را بغل کردم و به بالکن خانه رفتیم، و برایش داستان دو موش را تعریف کردم.
«خواننده گرامی داستان های من، اگر شما هم بخواهید، برایتان این داستان را می نویسم، تا شما هم برای دخترکی، پسرکی، یا شبنمکی تعریف کنید.»

 فراموش کردم؛ «مادر و پدر شبنم با خوشحالی به من گفتند که او به زودی خواهر دارد می شود.»
5 دی 1394 ــ 26 دسامبر 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2015

زن گناهکار

زن گناهکار!؟

به امام زمون تمام مشکلات خانواده ما تقصیر منِ. بی رودرواسی (روی در بیایستی) من مقصر به دنیا اومدم. دخترم درس نمی خونه، خانم می فرمایند؛ تقصیر توست که لوسش کردی. پسرم بچه ها رو تو مدرسه می زنه، خانم می فرمایند؛ تو این نره خر رو قلدر بی ادب بار آوروی.
خورشت ته می گیره، پلو می سوزه، بازم مثل همیشه مقصر منم. بچه ها ریخت پاش می کنن، خانم می فرمایند، تو این ها رو بی نظم بار آوردی. با مادر و خواهرش دعواش می شه، میگه واسه خاطر تو بود. هرچه تو خونه گم بشه، خونه گرمه، یا سرده، باز خانم می فرمایند تقصیر توست. خواهرش با شوهرش حرفش می شه، خانم می گه این نر خر از آشنای های تو بود. هرچی تو این خونه خراب شه، یا بشکنه، حتی خونه درو همسایه بازم خانم من رو مقصر می دونه.
بهش می گم؛ خانم، جیگرم، قلبم، عزیزم، به مولا کفش پاتم، ماتیک لباتم،النگوی دست هاتم، گوشواره گوشتم؛ اون گردن بند گردنتم، آخه من چه تقصیری دارم که عاشقتم! اون موقع می پره بغلم و ماچم می کنه و دست به سر و صورتم می کشه و میگه؛
به من بگو؛ چه گناهی کردم که تو رو انفدر دوست دارم؟
30 آذر 1394 ــ 21 دسامبر 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2015

برای ما تیز می کنند!؟

برای ما تیز می کنند!؟

من هم مانند تمام هوطنان مقیم اروپا، به ویژه کشورهای فرانسه زبان دیشب تا ساعت «بیست و چهار» تلویزیون، تمام کانالهای فرانسه و بلژیک را با شوق وهیجان تماشا کردم، و از اینکه حزب راست افراطی بازنده انتخابات فرانسه شده، خوشحال شدم. امروز در فیسبوک دیدم خیلی از هوطنانم مانند من خوشحال هستند و به ملت فرانسه به زبان فرانسه و پارسی  تبریک گفته اند، و خود را در خوشحالی از این پیروزی بزرگ برای ملت فرانسه شریک می دانند.

یادم آمد شصت هفتاد سال پیش (درکوچه ما) خانه حاج  حسین عروسی»ضغرا معروف به صغرا خپله» دختر حاج حسین بود. عروس با قدی کوتاه چاق به طوریکه  درازا وپهنایش یکی اندازه بود، و به جای ره رفتن قل می خورد، و سی سال رو تمیز داشت. با داماد «حسین، معروف به حسین نردبان» مردی در حدود سی سال لاغر و دراز بود.
وقتی من خواستم بروم تو عروسی، آژان دم در نگذاشت و چند تا پس گردنی هم خوردم، تا اینکه از این پشت بام، به آن پشت بام خودم را رساندم به پشت بام حاج حسین و در حالیکه دلم قنج می رفت برای شیرینی ها و میوه های روی میز در حیاط، عروسی را تماشا می کردم البته تمام دور پشت بام از زن، مرد و بچه پر بود.
روی حوض خانه حاجی تخته انداخته بودند، و رویش یک ارکستر سه نفره، تمبک، تارو ویالون می نواختند، و گاهی هم رقاصه ای رقص عربی می کرد. دور تا دور حیاط هم میز و صندلی گذاشته بودند، و چراغ های توری کوشه و کنار حیاط به این مجلش نور می بخشید.
وقتی که رقاصه چندین بار رقصید، یکباره صدای مردم بلند شد؛عروس و داماد باید برقصن، عروس و داماد باید برقصن، … ناچار داماد دست عروس را گرفت روی تخته حوض برد. ارکستر آهنگ، مامان دورت بگردم را می نواخت و یک نفر هم می خواند؛ مامان دورت بگردم، نمی خوای بر می گردم، میرم تو شهر می گردم، ای ما مان و دورت می گردم. عروس خانم که تا دم ناف داماد بود، دور خودش می چرخید و مرتب با کون گنده اش به حسین می زد. داماد هم دور عروس می گشت و قر میداد، و چند بار هم  نزدیک بود که زمین بخورد که خوشبختانه گرفتندش و نگذاشتند بیافتد. حضار هم دست می زدند و از ته دل می خندید. مامان دورت بگرم می خواندند. ما هم روی پشت بام الکی خوشحال بودیم و از خنده قش و ریسه می رفتیم. کوتاه بگم از این عروسی تنها چند تا پس گردنی اش قسمت من شد.

روایت است از «ابن بنی کچلدون»، در اتاقی پسری را ختنه می کردند، اتاق بغلی چند تا دختر، گریه می کردند.
یکی از دخترهاپرسید چرا گریه می کنید؟ پاسخ شنید، آخر برای ما تیز می کنند.

من نمی دانم از نتیجه این انتخابات فرانسه باید خوشحال باشیم، یا گریه کنیم!؟ به هر حال اگر در لبنان عروسی بر قرار باشد، و یا در عراق و شوریه جنگ، هر کجا که خبری هست، ما پس گردنی را می خوریم و سرش را برای ما تیز می کنند.  الکی دورش بگردم نخوانیم.
23 آذر 1394 ــ 14 دسامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 13, 2015

خواهش از بانوان گرامی هموطنم !

خواهش از بانوان گرامی هموطنم !

چهار سال پیش با دختری کم وبیش چهارده ساله به وسیله «ایمیل» از ایران آشنا شدم که مرتب مرا به خوانده آخرین نوشته هایش در سایت خودش دعوت می کرد. نوشته او بیشتر کلمات قصار، یا شعری از شاعران بزرگ و کوچک، و شعر های خودش که مانند شعرهای من در زمانی که همسن او بودم. آنچه سبب نگرانی من می شد، این بود که هر بار نوشته ای او را می خوندم، می دیدم که در حدود دویست تا سیصد نفر از هم سن و سال های خودش زیر نوشته، با به به و چهچه نطر داده اند. و او هم پاسخ یک به یک آنها را با قربان صدقه داده
من که احساس پدری یا پدر بزرگی نسبت به این بچه داشتم، پاسخش را با » قربون شکل ماهت برم، مگه تو درس و مشق نداری، ول کن این حرف ها رو برو دنبال درس و مشقت، وقت خودت را با حرف های بی سرته به هدر نده، و
در حدود سه چهار ماهی این برنامه ادامه داشت، تا اینکه آخرین بار از پدرش ایمیلی دریافت کردم، که نوشته بود، خوشبختانه دخترم دیگر ساعت ها جلوی کمپیوتر نمی نشیند، و…

چندی بود که در فیسبوک عکس دختری کم وبیش چهارده ــ پانزده ساله می دیدم، که عکس اش مرتب به روز می کند، و مانند دختر خانم بالا شعر های بی سر وته می نویسد. و زیر نوشته هایش چندین نفر از خانم ها با تعریف از او و نوشته هایش که چقدر خوب و زیباست می خواندم.
من که همانگونه که بالا گفتم: در  پیام های گونانگون به او پاسخ می دادم و اضافه می کردم که اگر می بینی من هر روز یک داستان می نویسم، برای این است که بازنشسته ام و بی کار، و نوشتن برایم یک سرگرمی است، و بیشتر افرادی که در فیسبوک می نویسند، کار کاسبی درست و حسابی ندارند، کم و بیش مانند من هستند، و عزیزم، دخترم، قربون شکل ماهت برو دنبال درس مشقت این حرف ها برای تو آینده نمیشه، و… چند روز پیش در یک مغازه ایرانی خانم آقایی همسن و سال خود دیدم، چون فارسی حرف می زدند دمی تکان دادم و چیزی نگفتم که یکباره خانم رو همسرش کرد و با خنده گفت: ببین این همون آقای اردوخانی است که بهت گفتم تو فیسبوک مرتب قربون صدقه من میره، یه خورده دهم تو قربون صدقه من برو… یکی دو دقیقه ای زمان برد تا دوزاری من افتاده، و گفتم شرمنده، آن عکسی شما در فیسبوک گذاشته اید مال یک دختر خیلی جوان است، و من هم با احساس پدری ــ یا پدر بزرگی پاسخ شما را دادم. آقا قهقه سر داد و گفت» نه آقا،این خانم عکس نوه ما را در فیسبوک گذاشته.
بانوان گرامی خواهش می کنم، برای اینکه بد برداشت نشود،عکس نوه یا دخترتان، و یا عکس چهل ــ پنجاه سال پیش تان را در فیسبوک نگذارید

23 آذر 1394 ــ 13 دسامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 11, 2015

خوشحالی ما!؟

خوشحالی ما!؟

پس از به ثمر رسیدن با شکوه انقلاب، و کشت و کشتار ها، یک ارمنی به یک مسلمان می گوید: این که امام تان باشد، وای به شمرتان!؟
«صدرا زاهد پور» شانس آورد، که او را به بیمارستان «شهید اشرفی» در خمینی شهر» امام راحل» بردند، چنانچه «شمر شهر هم داشتیم، وای به حال آن بچه»!
چندی از کسانی که گرفتار بیماری لا علاج هستند، و با هیچ دارویی درمان نمی شوند، از همه جا نا امید گشته اند، تنها چاره را در آن می بینند که نالان و گریان، زمین خیزان، روی «به مقبره امام راحل» آوردند، خود را با قفل و زنجیر به «ضریح امام » ببندند، و پس از ساعت ها گریه و زاری، از او درمان دردشان را بخواهند.  امام هم معجزه می کند، و بیمار را شفا می دهد. بیمار شفا یافته، بر می خیزد و فریاد می ز ند؛ امام معجزه کرد، امام معجزه کرد، و از خوشحالی اشک می ریزد و ضریح «امام» را بوسه باران می کند. (خر خودشه)
«شاید این هم یکی دیگر از صدها معجزه امام راحل می باشد، مانند قول نان، آب، برق ودرمان مجانی داده بود است»!

با همه این حرف ها، باید خوشحال باشیم که «صدرا» را در بیما رستان «خمینی شهر» ختنه نکردند، و گرنه دوباره یخیه زدن پوست دول بچه خیلی دردناکتر برای او، و گرانتر برای پدر و مادرش تمام میشد.
20 آذر 1394 ــ 11 دسامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 7, 2015

ایرانی تروریست ؟

ایرانی تروریست ؟

باور کنید، این فاجعه پاریس برای ما ایرانیها درد سرِ بزرگی شده، و این اروپایی ها خیال می کنند که ما هم تروریست هستیم. روز پنج شنبه 3 دسامبر، نوزده روز پس از حادثه دردناک پاریس، رفتم پسر عمویم را که از ایران نزد پسرش در فرانکفورت (آلمان) آمده بود، پیش خودم بیاورم. سر مرز آلمان  و بلژیک پلیس جلوی ما را گرفت. و پاسپورت پسر عمویم با ویزای «شنگن»، و کارت شناسایی «بلژیکی» مرا کنترل کردند. پس از آن برای پیدا کردن اسلحه و مواد منفجره تمام ماشین را گشتند، و چیزی پیدا نکردند. بعد از آن در تمام بدن پسر عمویم به دنبال کمر بند انتحاری گشتند، بازهم چیزی پیدا نکردند، ولی ول کن نبودند و گفتند: شاید این آقا ماده منفجره خورده، و هر وقت بخواهد با یک زور در جایی که جمعیت زیادی باشد، آن را منفجره می کند. هر چه به موی شان قسم خوردم که «ایرانی تروریست نیست» باور نکردند. برای اینکه خاطر جمع شوند که چینین ماده ای در شکم پسر عمویم وجود ندارد،  او را روی سطل بزرگی، در اتاقی با شیشه های ضد گلوله و ضد بمب نشاندند، و به او قرص اسهال دادند و بیرون آمدند. من و پلیس ها هم از پشت شیشه  مواظب او بودیم. هنوز چند ثانیه از نشستن پسر عمویم روی سطل نگذشته بود «که ناگهان صدا ی دق و دوق همراه با خارج شدن تعداد زیادی نخود، لوبیا، عدس، ماش و باقالی  از معده ایشان با سرعت خارج شد»، و به درو دیوارو سقف خورد، گویی رگبار مسلسل است. چند دقیقه این سرو صدا و تیر اندازی ایشان ادامه داشت، تا اینکه صدا ها بند آمد، و ایشان روی سطل با لبخند رضایت بخشی چنان نعشه شده بود که دیگرنمی تونست از جایش بلند شود. مثل اینکه خیر سرش سال ها بوده که دست به آب درست حسابی نکرده بودند، تا مبادا گرسنه شود.
پلیس ها با لباس ضد گلوله و ضد بمب، با احتیاط وارد اتاق شدند، پسر عمویم را کشان ــ کشان بیرون آوردند، و به آزمایش محتوای سطل پرداختند. خوشبختانه، جز آنچه که در بالا نوشتم چیزی پیدا نکردند، ولی در و دیوار سقف جای آثار محتوای شکم پسر عمویم به خوبی دیده می شد. در این موقع من با عصبانیت داد زدم: به شما گفتم که «ایرانی تروریست نیست». یکی از پلیس ها گفت: درست است که ایرانی تروریست نیست، «ولی با انقلابش به دنیا تر زده».
16 آذر 1394 ــ 7 دسامبر 2015ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 4, 2015

علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!

علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!

باور کنید، تا حالا این اندازه متلک کسی بارم نگرده بود.
تو باغ وحش مشغول تماشای حیوان ها بودم، یه دفعه سرم رو برگردوندم، یه دختر خیلی قشنگ از کنارم رد شد. لبخندی و لبخندی. بعدش برای هزارمین بار زمزه کردم! واقعا طبیعت هیچ موجودی رو به زیبایی زن نیافریده. من اگه زن بودم، حتما لزبین می شدم، تصور اینکه با مردی نزدیکی کنم برام تهوع آور بود. یه دفعه صدای یک فیل نر بلند شد و گفت: «خفه شو، به ماده من نگاه کن، کپلش رو ببین! صد برابر از زن قشنگ تره»!
زرافه نر گفت: «واقعا که بی سلیقه ای! نگاه به گردن ماده من بکن، همچین گردنی زن داره»؟ زرافه ماده با عشوه گردنش رو چرخوند و مالید به گردن زرافه نر. رزافه نره حالی به حالی شد.
گراز نر که رو ماده اش بود گفت: «ببین ماده من چه زوری داره، کمر رو ببین، یکساعته روشم، از جاش تکون نخورده، زن می تونه یکساعت تحمل من رو روش بکنه»؟ ماده اش سرش برگردوند و گفت: «زود خاک بر سریت رو بکن، گرسنمه! می خوام علف بخورم و به بچه شیر بدم».
آقا خرسه گفت: «الاغ الدولهً! ببین ماده من چه پشمی داره، ماده تو چند تا پشم اونجاش داره که اونم می تراشه»!
شیر خان پرید  رو ماده اش! خودش رو دوسه تا تکون – تکون داد و اومد پایین و گفت: «خشگل تر از خانم شیره وجود نداره». ماده شیره گفت: «با این هم اهن و تلپت همش همین بود»؟
اسب آبی که داشت با زنش عشق بازی می کرد، (هر دو هم دهنشون باز) گفت: «دهن رو ببین، هیچ موجودی دهنی به این گشادی نداره»! ماده اش با ناز یه گاز کوچولو از معشوقش گرفت.
میمون نر گفت: «بی شعور نفهم! یه نگاه به سر و صورت ماده من، این خوشگل خانم بکن، بعد زر زیادی بزن».
مار نر که دور ماده اش پیچیده بود گفت: «تو و زن می تونین اینطوری دور هم بپیچین؟ اگه نمی تونی پس خفه شو».
رسیدم نزدیگ قفس گاوهای وحشی. یه گاو نر گفت: «جون من یه نگاه به شاخ ماده من بکن، زن هم همچین شاخ هایی داره»؟؟
سوسمار نر خودش رو مالید به ماده اش و گفت: «پوستش رو ببین که چه کلفته! گرونترین پوسته، زن هم همچین پوستی داره»؟؟
عقاب  نر گفت: «به ماده من نگاه کن، آیا می تونه زن هم به این بلندی پرواز کنه»؟!
طوطی نر گفت: «خوش سخن تر از ماده من هیچ موجودی نیست، هر چند که گاهی وقت ها با وراجیش سرم رو می خوره»! طوطی ماده هرچی از دهنش در اومد به نرش گفت.
جغد نر گفت: «آیا زن هم می تونه سرش رو دور گرنش بگردونه»؟ً!
گوره خر نر گفت: » نگاه کن به خط های قشنگ ماده من اونوقت حرف زیادی بزن. گوره خر ماده یک عشوه خرکی اومد»؟!
آهوی نر گفت: » به چشم های ماده من نگاه کن اونوقت از زیبایی زن حرف بزن. آهوی ماده پشت چشم نازک کرد»؟!

خلاصه هر کدوم از حیوان ها با متلکی، گاهی فحش، گاهی با ادب یک چیزی به من گفتند، تا رسیدم به قفس بز کوهی که داشت علف می خورد، بفرما زد. گفتم: سپاس، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد»…

29 شهریور 1390 ــ 20 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 2, 2015

پاسخ نامه های یک زن ایرانی به عاشقش !

پاسخ نامه های یک زن ایرانی به عاشقش !

این نامه را یکی از بانوان هموطنم از ایران در پاسخ به نامه های زیادی که از عاشق دلباخته اش دریافت کرده، نوشته است، و برایم فرستاده تا اینجا بگذارم و خواسته که نامش را فاش نکنم.

آه، ای که چشمانت به مانند چشم «وزغ»، وان لبانت مثل یک دست ورق!
آن دو گوشت مانند باد بزن، یک کمی فکر کن و کمتر زر بزن!
ای دهانت مثال پوز خر، کمی کمتر بکن عر و عر!
دست هایت بمانند دست خر، حیف علف از برایت ای نره خر!
ای که پایت به مانند کلنگ، کمتر بفرست اینقدر جفنگ!
چونکه ایمیلت می رسد بر دفترم، می خواهم سرت را از جا بکنم!
من یکی نیستم که گیرد زین نامه ها، نامه هایی که می خوانیم؛ «ای بی وفا»!
با دوستان آن چنان می کنیمت مسخره، هی بخنده پرسانیم کین یارو چقدر خره؟!

خواهرت «زری»* می گرید ز دستت دامنی، دست خودت نیست، از بس که خری!
می گوید این مرتیکه بی عار و خوار، جز ایمیل به زنان، نکند دیگر هیچ کار.
پدرم گوید به مادرم، شر این لندهور را برکن از سرم!
مادرم گوید این پسر دودول طلاس، پدرم گوید جای او تو خلاس!
مادرم گوید که باید او را همسری، پدرم گوید ول کن خانم، دنبال درد سری؟!
مادرم گوید که باید او زن کند،  بلکه آن زن او را آدم کند!
پدرم گوید که این گاو بی بخار، خوب نیست از برای هیچ کار!

درختی که تلخ است او را سرشت، گرش بر نشانی به باغ بهشت،
بگندد از بوی او باغ بهشت، فراری دهد حوریان را از بهشت.

*نام مستعار

11 آذر 1394 ــ 2 دسامبر 2015 ـــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی