نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 1, 2016

فرق بین مادر با زن بابا!

فرق بین مادر با زن بابا!

زن  بابا وقتی بچه خودش می گوزد، به او می گوید؛ گوزیدی پسرم، خوت تنهایی، (نه خیر، با کمک مادر مهربانش) آفرین پسر خوب. و اگر کسی اعتراض کند، مادر مهربان پاسخ می دهد، بچه ها بهش فحش دادن، اینم واسه شون گوزید.
ولی  وقتی بچه شوهرش یواشکی عطسه کند، تو سرش می زند و می گوید؛ بچه نفهم، بی شعور و بی ادب، خجالت نمی کشی می گوزی؟

«حالا این فرق جمهوری اسلامی  با اسرائیل است». اسراییل هرچه بمب سر فلسطینی ها بریزد، آمریکا نه تنها اعتراض نمی کند،  بلکه به او مدرن ترین اسلحه ها را مجانی و پول جیبی هم می دهد، و تشویقش هم می کند، (غذای باد دار هم می دهد) و هرکس شکایتی یواشکی بکند، مادر پاسخ می دهد، تقصر فلسطینی هاست، سنگ به طرفش پرت می کنند.  البته شکایت کنندگان همه فک و فامیل مادر و فرزند دلبر او هستند، و این کار را برای حفظ ظاهر می کنند.

حکومت ایران پس از گرفتن سفارات آمریکا که بزرگترین اشتباه تاریخی بود، بچه یتیم بی پدری زیر دست زن بابا فک و فامیلش(آمریکا و تمام کشورهای غربی) شد.

تمام کشته شدگان غرب در این مدت ده ساله گذشته، به اندازه یک سال اعدام در ایران نمی رسد.
از طرفی تمام کسانی که در آمریکا، و کشور های غربی دست به ترور زدند، از کشورهای عربستان سعودی، افغانستان، پاکستان، یمن؛ چچن و… بودند.خوشبختانه یک ایرانی در بین آنها نبود، و غرب هرگز نتوانست ثابت کند که حکومت ایران در این ماجراها دست داشته. ولی غیر مستقسم او را متهم کردند.
همه می دانند بزرگترین حامی تروریست ها در غرب عربستان سعودی است. ولی هرگز او را متهم به تروریستی (مستقیم) نکره اند، و مسافرت مردم این کشور را به آمریکا و  سایر کشورهای غربی  سخت تر نگشته. ولی برای کسانی از آمریکا به ایران، یا از ایران به آمریکا برای دیدن بستگان شان می روند، هر روز مشکل تازه ای می تراشند.
بر سر سفره ای چند نفر از علما نشسته بودند و غذا میل می فرمودند. پسر بچه ای هم آنجا بود، هرکس که می گوزید، می زند توی سر این پسر. یکی پرسید، این بچه برای  چه اینجا است»؟. دیگری پاسخ داد، برای اینکه هرکس بگوزد، او مقصر بدانند و تو سرش بزنند. 12 بهمن 1394 ــ 1 فوریه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 29, 2016

کجایتان می خواهید بگذارید؟؟

کجایتان می خواهید بگذارید؟

نخستین سفر رسمی آقای روحانی را به ملت و دولت شریف «ایتالیا و فرانسه» شاد باش و تبریک (و خیلی چیزهای دیگر) عرض نموده، و امیدوارم تا انجا که می توانید «بنجل های» خود را  آقای حسن روحانی و هئیت  صد و بیست نفری همراهان شان بیاندازید.

و امیدوارم به حق پاپ اعظم، با بستن 14 فقره قرار داد بین هئیت ایرانی و شرکت های ایتالیایی به مبلغ «17 ملیار دیورو» تعداد بی کاری 7 ملیون نفری در ایتالیابه صورت چشم گیری کاسته شود.

امیدوارم به حق بلندی » برج ایفل» با خرید 118 ایرباس (به گفته تلویزیون فرانسه) و 200000 هزار اتومبیل پژو و رنو و… به قیمت» 20  ملیارد یورو»  تعداد بیکاران فرانسه از 3590600 نفربه صفر برسد.

به گفته حکومت ایران؛ در سال  35000 نفر در اثر تصادف های رانندگی در جاده های ایران  کشته می شوند. سه برابر آن زخمی. آلودگی هم  در خیلی از شهرهای ایران بیداد می کند.  در اغلب شهر ها به علت تراکم اتومبیل همیشه راه بندان است. پرسش من این است که این 200000 هزار اتومبیل را کجایتان می خواهید بگذارید؟.

روزی مردی شریف بر سر زنی نجیب، داد زد و گفت: «زنیکه فلان ـــ فلان شده بیا بریم پشت فلان کوه با تو فلان کار را بکنم. زن پرسید، چه مبلغی می پردازی؟ مرد با سخاوت گفت: صنار. زن پاسخ داد، با زبان خوب و مهربانت، با راه نزدیک ات، با پول زیادی که می دهی، به چه علت باید بیایم؟.» حال می شود از آقای روحانی  پرسید، 200000 ماشین را برای جاده های خوب ات می خواهی، برای تصاف ها خیلی کم ات، یا برای کم کردن آلودگی هوا؟!.

9 بهمن 1394 ــ 29 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

مدیر عامل صندوق ضمانت صادرات ایران اعلام کرد که بیمه «ساچه» ایتالیا، پول خرید ایرباس‌های ایران را پرداخت کرده و ایران ۱۵ تا ۲۰ سال می پردازد» البته قید نشده با چه بهره ای. (فکر می کنم به خاطر روی آقای حسن روحانی ملت ایران بهره ای نباید بپردازد.)

طبق آخرین آمار بیکاری در نشریه » l› ECONOMI DEMA» شمار بیکاران  فرانسه در سال 2015 به 3 590 600 نفر رسیده است.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 26, 2016

داستان سه تا پیر مرد گوزو، و رئیس جمهور ما!

داستان سه تا پیر مرد گوزو، و رئیس جمهور ما!

دیدار حسن روحانی با پاپ، و پوشاندن مجسمه های لخت مرا به یاد داستانی که چند سال پیش نوشته بودم انداخت.
سه نفر پیر مرد در پارکی روی نمیکت کنار هم نشته بودند. اولی گفت؛ من طوری می گوزم که صدا نداشته باشه.
دومی گفت؛ من طوری می گوزم که بو نداشته باشه.
سومی گفت؛ من یک جوری می گوزم که نه صدا داشته باشه، نه بو.
دو نفر دیگر به او گفتند؛ پس چرابه خودت زحمت گوزیدن می دی؟
حالا حکایت آقای حسن روحانی است. رییس جمهور محبوب ما،  چرا به خودت زحمت می دهی و به موزه ای می روی  که روی عکس ها و مجسمه هایش پرده کشیده اند. 6 بهمن 1394 ــ 26 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 26, 2016

روشنفکر و منِ خر!

روشنفکر و منِ خر!

روشنفکر ها چند گروه هستند. روشنفکر ادبی. روشنفکر سیاسی. روشنفکر ادبی و سیاسی. از همه مهم تر، «روشنفکر دینی، ملی مذهبی واصلاح طلب به ریاست، «جناب آقای خروس مقیم لندن «. روشنفکرهای دینی همه فن حریف اند. «مانند دانش آموختگان  پلی تکنیک». (در فرانسه بیشتر مردان و زنان، و مادر زنان سیاسی از این دانشگاه فارغ التحصیل شده اند) (به گفته دوست ارجمندم «هوشنگ آریانپور»، تنها در ایران است که دانشجویان فارغ التحصیل می شوند. یعنی دانشگاه، زایشگاه است، و این ها در آنجا زاییده اند، ولی اغلب بچه گوزو  و با سر کج در می آید.)
چندی پیش مهمان جمعی از دوستان «ادبی و یک کمی سیاسی بودم»  جای شما خالی مشروب فراوان بود و هم مست شدند، جز من بدبخت که یک لیوان شراب را مزه مزه می کردم. هر کس شعری خواند و بقیه به به گویان برایش دست زدند.
یکی از این آقایان استاد ادب فرمودند» دیشب که در کنار تو بودم چشمم به ماه بود. میان لنگه پاچه تو و ماه اشتباه بود».

بنده کمترین با ادب و پوزش عرض کردم؛ درستش این است، «میان روی تو و ماه اشتباه بود.» یکباره استاد عصبانی شد و داد زد؛.به اون  روشنفکرهایی که مثل خر عرق می خوردند، تریاک می کشیدن و می گفتن «تریاک افیون ملت هاست» «عکس امام رو تو ماه دیدن و به مردم نشون دادن»، مردم هم باور کردن،هیچی نمی گی، حالا که ما لنگه پاچه یار رو دیدیم و غیرت داریم و به کسی هم نشون نمی دیم، اونوقت تو نفهم بی سواد از من ایراد می گیری؟.
گفتم بد فهمیدید، منظور آنها از عکس امام، عکس مارکس، با ریش آخوندی، لنین با ریش بزی، و استالین با سبیل بود.

استاد نگاه «ابله اندر صفیهی» (عاقل اندر صفیه) به من کردو گفت: حسن سر سه گوش، یکی از جگرکی های معروف شمرون حرف خوبی می زد، می گفت؛ طرف خیلی خره، و تنها هنرش هم اینه که خوب می گوزه، حالا تو هم  خیلی خری، ولی حرف های گنده ــ گنده می زنی. البته حسن سر سه گوش، بعد از انقلاب یک شبه دکتر شد به مقام بالایی رسید. *
6 بهمن 1394 ــ 26 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 23, 2016

اینا دیگه کین؟

اینا دیگه کین؟

امروز به یک فروشگاه خواربار فروشی ایرانی برای خرید رفتم. در گوشه این فروشگاه چند تا کتاب حافظ هم گذاشته بودند. دیدم مردی میانسال کتاب حافظ را برداشت و به صاحب مغازه گفت؛ عجب حافظ کلفت و سنگین وخوبیِۀ، زنم این را دوست دارد. غم سنگینی وجودم را فرا گرفت. یاد داستانی که چند سال پیش نوشته بودم افتادم. (همسرش در دو ــ سه قدمی بود) جلوی زبانم را گرفتم، و گرنه یک چیزی در باره کلفتی می گفتم.

… چند سال پیش، یکی از خوانندگان لوس آنجلسی آمده بود بلژیک. در سالن انتظار کنسرت، چند نفری یک میزی در حدود ده متر گذاشته بودند که ساندویچ و نوشابه می فروختند. هموطنان ما از سرو کول هم برای خرید ساندویچ و نوشابه بالا می رفتند. یکی از دوستانم هم میز کتاب کوچکی گذاشته بود، و من کنارش ایستاده بودم.
از فاصله چند متری، بعضی هموطنان با نگاه تحقیر آمیزی که  انگار ما گدایی می کنیم، می گذشتند. بالاخره یکی از هموطنان شهامت به خرج داد و با دهانی پر نزدیک میز ما آمد، و یک کتاب کلفت را برداشت و گفت: عجب کتاب سنگینِ خوبیه. من گفتم؛ اگر کتاب سنگین می خواهی باید «لغتنامه دهخدا، یا تاریخ ادبیات در ایران را به قلم ذبیح الله صفابخری»!
طرف گفت، اینا دیگه کین؟.  3
بهمن 1394 ــ 23 ژانویه 2016ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 21, 2016

تبریک و شاد باش

تبریک و شاد باش

با دلی شاد، خوشحال و خندان رفع تحریم ها را علیه ایران به به ملت های و دولت های شریف،»عراق، لبنان و سوریه» تبریک و شادباش، و خیلی چیزهای دیگر پنها (عرض) نموده. و ایمان راسخ دارم با میلیادر دلاری که حکومت ایران، از غرب، به ویژه  دولت آمریکا می گیرد، خرابی های حاصله از جنگ در این کشورها با کمک، شرکت های چند ملیتی غرب، باز سازی می شود. و برای این باز سازی میلیون ها نفر به  کار گماشته می شوند، برای سال های سال فقر بیکاری از در این ممالک متحده رخت بر می بندد. و هم زمان بر فقر و بیکاری در کشور ما افزوده خواهد شد.

و همچنین ار  دولت آمریکا می خواهم برای زحمت ندادن دولت مردان ایران، یک راست مقدار زیادی از این پول ها را به بانک های «سوییس، کانداد ، انگلستان، دوبی، فرالنسه، بلژیک و … بفرستند.
30 دی 1394 ــ 20 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 16, 2016

بین خودمان باشد، به کسی نگویید!

 

بین خودمان باشد، به کسی نگویید !

مادر بزرگ در خانه سالمندان بود، و من هر هفته یکی ــ دو بار با دست گلی یا جعبه ای شکلات به دیدنش می رفتم. گاهی هم او را روی صندلی چرخدارش می نشاندم و به جنگل می بردم. و هر ماه یکی دوبار هم با هم به رستوران می رفتیم.
هرچه مادر بزرگ می خواست برایش تهیه می کردم. او خواست زیادی نداشت.
مادر بزرگ در حالیکه مانند دختر بچه ای گردن کج می کرد؛ می گفت؛ تو مرا لوس می کنی. من از اینکه او را مانند دختر بچه ای لوس می کردم لذت می بردم.

یک روز با چشمانی پر تمنا گفت:  من یک عروسک می خواهم. گفتم، هر چه تو بخواهی من آن می خواهم. روز دگر با او به فروشگاه بزرگ اسباب بازی فروشی رفتیم، عروسک ها یکی از یکی زیباتر بودند، ولی هر کدام را که نشانش دادم، در آغوشش گذاشتم، گفت» من این را دوست ندارم، عروسکی می خوهم که شبیه اولین فرزندم باشد، و خواهش کرد که من برای او مقدار کمی پارچه (ته قیچی) به رنگ های گوناگون، چند تکه چوب نازک، یک قوطی خالی به قطر کم و بیش پنج شش سانتیمتر، کلفتی دو سه سانتیمتر و چند تا مداد رنگی و چند تا سوزن ببرم. خواستش را با دل جان برآورده کردم.

پس از چند روز که به دیدنش رفتم، دیدم با آنچه برایش برده بودم، عروسکی ساخته که موهایش را از پارچه سیاهی که نازک ــ نازک بریده، چشم و ابرو سیاه، دهانی قرمز، دست پایی سپید، بدون انگشت، با پیراهنی رنگ و وارنگی که تا روی زانوی عروسک می آمد.
گفتم؛ مادر بزرگ، به گفته دوست و دشمن، مادرم و خاله ام هر دو دوران جوانی خیلی زیبا بودند، حتی حالا هم که سنی از آنها گذشته، نمکی دارند، این عروسک زشت شبیه هیچ کدام از آنها نیست. گفت: این درست شبیه اولین دخترم، که مادرم برایم درست کرده بود است، زمانی خود دخترکی بودم، من آن را تا موقعیکه شوهر کردم داشتم، پس از من مادرت و خاله ات با آن بازی کردند، و زمانی که به دوران کودکی خواهر و دختر خاله هایت رسید، تکه پاره شده بود، او نخستین دختر من بود، زمانی که خود دخترکی بودم.

یک روز در اتاق همگانی خانه سالمندان دیدم که دختر مادر بزرگم دست به دست مادر بزرگ های دیگر می گردد. چند روز بعد من برایشان مقدار زیادی از آنچه برای مادر بزرگم برده بودم، بردم. همه خوشحال شروع کردند به عروسک ساختن.

یک روز که زودتر از وقت ملاقات به خانه سالمدان رفته بودم، و ساعت استراحت شان شان بود، دیدم که پدر بزرگ ها با عروسک ها بازی می کنند، نوازش شان می کنند، برای شان قصه می گویند.

مادر بزرگ گفت: همیشه ساعت دو ــ سه بعد از ظهر که وقت استراحت ما است، ما خودمان را به خواب می زنیم، پدر بزرگ ها یواشکی می آیند، بچه ها را از کنار ما بر می دارند، با خودشان می برند و مدت کوتاهی با آنها بازی می کنند، و دو باره آرام می آورند کنار ما می خوابانند.
مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها با بچه بازی می کردند، و گاهی هم من با آنها همبازی می شدم.
بین خودمان باشد، به کسی نگویید،

24 دی 1394 ــ 14 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 13, 2016

I am David Bowie

I am David Bowie

هموطنان ساندیز خور همیشه در صحنه، درگذشت «دی وید بوی» (بن داوود) را به شما تسلیت عرض نموده، و خواهش می کنم روز جمعه آینده در حالی که چماق در دست دارید، «ساندیز و ساندویچ» می خوردید، و خشتک تان به رنگ پرچم آنگلستان درآورده اید، و با تی شرتی که  عکس » David Bowie» روی آن نقش بسته، از جلوی کارتون خواب ها، و صف دراز بیماران در برابر در بسته بیمارستان ها بگذرید، «با شعار مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل» جلوی در سفارت انگلیس بروید، و برای نشان دادن همدری تان ملت شریف انگلستان، آنجا شعار » I am David Bowie » بدهید. و مواظب باشید که یکباره جوی نشوید، از دیوار سفارت بالا نروید و تلفن ندزدید.
23 دی 1394 ــ 13 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 11, 2016

و من با غمی در دل مانند همیشه داستان می نویسم !

و من با غمی در دل مانند همیشه داستان می نویسم !

خرگوشی از دندن و چنگال گرگی گریخت و به درون پوست شیری پناه برد. گرگ تا نزدیک پوست آمد و چنین وانمود کرد که شیری خفته است، و آرام در حالیکه در دل می خندید از آن دور شد.
خرگوش در پوست شیر خوشحال، پنداشت که هیچ درنده ای به او نزدیک نخواهد شد.
از دوران باستان شیر را با پیل کاری نبود، گراز و شیر را با هم رقابتی نبود. آهوان با دیدنش پا به فرار می گذاشتند. گور خر ها  گوش تیز کنان از او دوری می جستند. گاوهای وحشی از دیدن او کنار هم جمع می شدند و نفس ــ نفس زنان  شاخ برایش می کشیدند. دریدن پرنده ای در مقام شیر نبود. زرافه همیشه از بالا نظاره می کرد.

چند صباحی چنین گذشت. گور خرها دیدند که شیر با کره هایشان بازی می کند. آهوان دیدند که بچه هایشان از سرو کول شیر بالا می روند و به گوساله ها علف می خوراند . کلاغ به همه جا خبر بردند که چه نشستید، شیر علف خوار شده و هیچ حیوانی را نمی درد. زرافه همیشه از بالا نطاره می کرد.

چون گرگ ها چنین دیدند، با شیر دوست و همرا شدند، وانمود کردند که آنها هم علف خوار شدند. دیگر هیچ حیوانی نه از شیر می ترسید و نه از دوستانش. اما گرگ ها بدون زحمت پنهانی گوساله ای را از گله گاوها جدا می کردند و می دریدند. گاهی بچه اهویی گم می شد. بدون شک سرگرم بازی با بچه آهوهای دیگرند. گور خر پیری تکه پاره می شد، کرکس را مقصر می دانستند. چند صباحی چنین گذشت. زرافه همیشه از بالا نظاره می کرد.

پس از چند سالی، روزی از روزها خرگوش درون پوست شیر به دیار ابدی پیوست. گرگ ها جمع شدند و برایش مقبره بزرگی ساختند. مقبره زیارات گاه شد. و  خر (گوش) دیگری در پوست شیر گنجاندند. و این حگایت همچنان ادامه دارد. زرافه با گرنی کج اشک در چشم از بالا همچنان نطاره می کند. و من با غمی در دل مانند همیشه داستان می نویسم.
20 دی 1394 ــ 10 ژانویه 2016 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2016

پیشرفت بزرگ در دانش فحاشی!

پیشرفت بزرگ در دانش فحاشی!

در یکی از کتاب هایم در باره یکی از رهبران حزب توده نوشته ام، «مادر فلان شده».(اکنون پشیمانم) یکی از دوستان توده ایم این جمله خوانده بود، و به من نوشت، در زندان شاه به ما تهمت «خائن، وطن فروش، نوکر اجنبی زده اند، ولی هرگز فحش ناموسی نداده اند». «شما از بازجویان ساواک لومپن تری».
در پاسخ به ایشان نوشتم؛ زنی که خود فروش است، اگر به خاطر لذت جنسی است، آن هم مربوط به خود اوست. اگر از روی فقر است، وگناهکار حکومت است. ولی «خائن، وطن فروش،نوکر اجنبی» خیانت به ملت است.

مدت کوتاهی پیش خانه دوستی بودم، چند نفر دیگر هم بودند، از جمله شخصی به نام «حاج مصطفی» که از ایران آمده بود،. حرف از همه جا و هیج جا شد، تا اینکه «حاج مصطفی» «پس خوردن چند لیوان ودکا » گفت؛ بردار الاغم، با گرفتن سه تا زن خودش را به روز سیاه نشانده. این زن ها با هم همیشه دعوا دارند، و پوستی از سر بردارم می کنند که حساب ندارد، تا هم حرف بزند، می گویند؛ مهریه امان به اجرا می گذاریم. این مرتیکه نفهم اگر تمام ثروتش را بفروشد، نمی تواند، مهریه زن هایش را بدهد. حاج خانم زن من، مهریه اش پیش از انقلاب ده هزار تومان بود، بگیم امروز شده ده میلیون تومان، پولی نیست! در خانه نشسته و سرش با بچه ها و نوه هایش گرم آست. من هم در سیر و سیاحت. هر دفعه هم با دست پر بر می گردم، او هم خوشحال و هم راضی است و دعایم می کند.

آدم باید مخ خر خوده باشد که سه تا زن بگیرد. تلفن می کنم به یک هتل پنج ستاره در «ریدو ژانرو» می گم؛  I am Haj Mustafa ، فورا سلام می کنند و حالم را می پرسند و می گویند، «سفید می خوای، سیاه می خوای، یا سبزه». هرچه بخوام می گویم؛ تا میرم در اتاقم تو هتل، طرف لخت خوابیده، با یک بطری شامپاین. از اونجا تالفن می کنم به یک هتل دیگر در «میامی» بعدش هوس پوست سفیده، سفید می کنم، تلفن می کنم، «توکیو»یا هر شهری در هرکشور که بخوام، این جوری سالی سه چهار ماه دور دنیا رو می گردم.
پرسیدم حاجی تا حالا یک موزه تو این کشورها رفتی؟ گفت؛ بابا ول کن، مگه تو موزه چه چیزی پیدا می شود، تابلو؛ در تهرن کنار خیایان ریخته اند، مجسمه، سر هر چهار را یک مجسمه است، آثار باستانی، ما خودمان جزو آثار باستانی هستیم.
گفتم، حاجی فلانت تو مخت است، فقط به فلانت فکر می کنی، «واقعا که آدم بی فرهنگ و عقده ای هستی».

یک دفعه حاجی رنگ داد و رنگ گرفت و گفت؛ تو زندان آخوندها به ما فحش خواهر و مادر می دادند، هفت پشت مان را می جنبانیدند، بی شرف و بی ناموس، قرمساق  و دیوس نثارمان کرده اند، ولی هیچ کس به ما نگفت؛ بی فرهنگ و عقده ای، ما را بگو که خیال کردیم نویسنده ای آدم حسابی، شما از آن باز جویان زندان هم بی ادب تر نفهم تری، صد رحمت به آنها. این یک پیشرفت بزرگ در دانش فحاشی نیست؟
17 دی 1394 ــ 7 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی