نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 27, 2016

رابطه انتخابات و تنیکه ملکه چین !

رابطه انتخابات و تنیکه ملکه چین !

ساعت هفت صبح تلفن خانه زنگ زد. گوشی را که برداشتم، محسن یکی از دوستان ارجمندم از ایران بود، و بدون اینکه سلام و علیک کند؛ گفت: زود بیا پای «اسکایپ».
اسکایپ را باز کردم. اولین عکسی که دیدم، چند جفت انشگت شست بود و شنیدن صدای بلند بیلاخ. پس از آن عکس محسن، و چند نفر از دوستان دیگر در کنارش. محسن گفت:  ارواح شکم اونهاییکه خارج نشستن و هی گفتن باید رای داد. ما رفتیم رای دادیم، ولی نه به خاطر خوشگلی اونها.  هر کسی به دلیلی رفت رای داد، اصلا کسانی خارج نشستن و حق رای دادن ندارن، چرا زور زدن و با بوق کرنا داد بیداد کردن به ملت ایران میگن برین رای بدین. اونا می خوان با شعار رای دادن واسه خودشون جاده صاف کنن، نوکریشون رو نشون بدن، بلکه یک روز به آخور راهی پیدا کنن، مگه ما «تنیکه خاقان بانوی چین ایم»؟
ــ داستان «تنیکه خاقان بانوی چین» چیه؟

ــ شصت هزار سال قبل، «چین، چونگ ، پونگ «چینی یا مهر» (یعنی خدای زمین و هفت آسمان فرمان روای مطلق هستی)خاقان چین، همسری داشت به اسم «پتول متول چتول ، «خاقان بانوی چین(یعنی بانویِ بانوان جهان). » مردم می گفتند؛ دو چیز به فرمان «خاقان مهر» بالاو پایین میره، یکی پرچم چینِ، یکی هم تنیکه «خاقان بانو» است.  ما «تنیکه خاقان بانو و پرچم  چین» نیستیم، که به فرمان کسی بالا و بیام پایین بریم و رای بدیم. دلمون خواست رفتیم  رای دادیم. از قول ما بهشون بگو، تو دلتون قند آب نشه، وقتی انتخابات ریاست جمهوری شد، اونوقت هر جا که هستین اگه خواستین برین سفارت، و به هرکسی که دلتون خواست رای بدین. ما به دادن و ندادن کسی کاری نداریم. برای ما تکلیف روشن نکنید.

8 اسفند 1394 ــ 27 فوریه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 27, 2016

فرج سرکوهی: وقتی وقاحت با وقاحت مسابقه می گذارد

از وبلاگ tp://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_31.html

رای به قاتل به یاد مقتول
وقتی آقای مانی حقیقی ؛ کارگردان سینما ؛ قصد نوشیدن خون فروهرها؛ پوینده و مختاری را هم دارد.
«هم از توبره خوردن و هم از آخور» رسمی قدیم است. آب میوه نوشیدن با خاتمی؛ پالوده خوردن با احمدی نژاد و بستنی خوردن با روحانی هم در میان برخی هنرمندان مملکت ما رایج . ژست هنرمند معترض و روشنفکر منتقد و مستقل گرفتن و دستمال به دست صندلی وزیر ارشاد و معاون های او را به امید امکانات پاک کردن هم رسمی نو نیست.
اما وقتی وقاحت با وقاحت مسابقه می گذارد ؛ آقای مانی حقیقی ؛ کارگردان سینما ؛ عکس انگشت رای داده خود را در فیس بوک منتشر می کند و به شیوه رایج در مملکت ما ؛ برای آن سوی نیز عشوه ی اپوزیسیونی و انتقادی می آید و کنار انگشت رای داده خود و نام های پوینده؛ مختاری و فروهرها می نویسد «به یاد این چهار نفر با تردید به لیست کامل اصلاح طلبان رای دادم»
در فهرست کامل اصلاح طلبان برای مجلس خبرگان در کنار نام قصابانی چون ری شهری ؛ نام دری نجف آبادی ؛ وزیر قتل های زنجیره ای هم هست . بر اساس اسنادی که در دادگاه منتشر شد؛ گروه سعید امامی از او در باره اجرای «طرح حذف روشنفکران منتقد و اعضای کانون نویسندگان و..» می پرسد. طرح به دوران وزارت فلاحیان و ریاست جمهوری رفسنجانی (سر لیست همین فهرست ) تهیه شده بود. دری نجف ابادی ؛ در سمت وزیر اطلاعات؛ دستور اجرای طرح را صادر می کند و آن ۴ تن و کسانی دیگر چون پیروز فقهای دوانی و…را می کشند
این جا بحث شرکت در انتخابات یا تحریم آن و دلایل هر دو گرایش مطرح نیست. این جا وقاحت به فرازی می رسد که آقای کارگردان به قاتلان پوینده و مختاری و فروهرها رای می دهد اما قصد نوشیدن خون کشته شدگان را هم دارد ؛ از آن ها طلبکار است که به یاد آن ها به قاتل ان ها رای داده است.
شرم از زیباترین احساس های بشری است که در برخی مرده است . می گویند «وجه غالب افکار عمومی جامعه ما توانائی کنش انتقادی در برابر وقاحت و دروغ و … را وانهاده و فضا از تفکر انتقادی تهی است» . این داوری ؛ حتا اگر درست باشد ؛ عمق فاجعه سقوط نظام ارزشی ما و جامعه ما را توضیح نمی دهد . به کجا رسیده ایم؛ یا تا کجا فرو افتاده ایم؛ که افکار عمومی ما دغلکاری از این دست را می بیند و دم برنمی آورد؟
عکس از صفحه آقای مانی حقیقی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 20, 2016

دهنه و ابسار، فرخ نگهدار؟

دهنه  و افسار، فرخ نگهدار؟

هموطنان ساکن ایران، جناب اقای فرخ نگهدار  اصلاح طلب  دو آتشه  رئیس  اتحاد جمهوری خواهان ایران، زرشگ، (  که اعضایش از ینج ــ شش نفر یشتر نیستند) شب روز غم شما را می خورد، با وجودیکه هفتاد سال بیشتر ندارد  به  نطر پیری صدو هفتاد ساله  و شکسته و علیل و مریض و کور کچل می رسند. ( دلم  واسش کبابه)

جناب آقای فرخ نگهدار؛ هر شب خواب می بیند که امت حاضر در صحنه ایران، ایشان  را  بر تخته روانی نشانده اند و روی سر گرفته اند و به سر و سینه می کوبند و فریا می زنند: «دار ــ دار، فرخ نگهدار. دارــ دار، فرخ نگهدار.  .عده دیگری در همان نزدیکی  با گرفتن عکس ایشان فریاد می زنند » خدایا، خدایا تا آمدن مهدی فرخ ما رو نگهدار»…»عده ای فریا می زنند، فرخ  رو می خوام چه کنیمش؟عده دیگر پاسخ می دهند، می خوایم رئیس بکنیمش».
درحالیکه از زیر تخت روان  (باسن ایشان) امپر ــ امپر برق می پرد( به نشان برق مجانی)  در یک دست نان، ( نان مجانی) در دست دیگر، یک ران گوسپند، (گوشت مجانی)، از لوچه شان آب می ریزد،(آب مجانی) به گرن ایشان گوشی پزشکی  (درمان مجانی)  بر سرشان یک آجر، (خانه مجانی). یک دسته گل جلوی پای شان ( بهشت مجانی)  مقدار خاک بر سرشان، (خاک سپاری مجانی). کنارشان عمامه، (صیغه مجانی)  کوتاه؛ همه چیز مجانی خواهد بود.
جناب آقای فرخ نگهدار  در ادامه خواب  خود می بیند: که  با صد در صد  رای امت رئیس جمهور شده. و  و زاری ایشان عبارتند، از:

مهدی فتاح پور؛  معاون رئس جمهور، و زیر راه تره باری، و ورزش،  رئیس سازمان اسکی بازان، و  مامور دربهبود روابط ایران و آمریکا.

آقای سروش وزیر فرهنگ، و آموزش و پرورش، به خاطر خدمات شایان ایشان در انقلاب فرهنگی.
آقای مهاجرانی؛ (مهاجر ابدی) وزارت مهاجرات و گردشگری، و امور خارجه.

آقای کدویور، وزارت کشاورزی، دامداری و جنگلبانی. ( کدیور = کشاورز، دهقان، فرهنگ معین)
آقای گنجی؛ وزارات کشور و نوارش زندانیان سیاسی.
آقای بازرگان، وزارات اطلاعات و تبلیغات اسلامی.
دایی محترم  آقای فرخ نگهدار؛  وزارت  بودجه و دارایی .تمام  بستگان  دوستان  سابق ایشان دارای مقام مهمی در دوره  ریاست جمهوری  (تمام عمر) ایشان  خواهد بود.

آقای فرخ نگدار  چون سرشان  در انقلاب  اسلامی با تمام خدمت شان، بی کلاه مانده ( خدمت ایشان:  لو دادن جوانان مخالف جمهوری اسلامی)  و سر سپردگی شان و به  مقام معظم  امام  (راحل)، در نامه به  امام آیت لله خامنه ای ابراز وفا داری نموده اند و خواستار تغیراتی در نظام جمهوری اسلامی شده اند، و خواسته اند سهم ایشان را  فراموش نشود. و به یاد بیاورند که در خارج از کشور هم  از جمهوری اسلامی هم دفاع کرده اند.
امام آیت الله خامنه ای، رهبر مسلمانان جهان عکس یک انگشت شست را  در پاسخ  برای  آقای فرخ نگهدار فرستادند

جناب آقای فرخ نگهدار؛ شما  یک روزی می خواستید، از آخور بخورید، به طویله راه تان ندادند. به توبره هم راضی شدید، توبره  خالی  را هم از شما دریغ کردند. چه از آخور بخورید و چه از توبره، دهانه بر دهان و افسار بر گردن دارید.

برای آشنایی بیشتر با  خدمت های  آقای فرخ نگهدار  به ملت ایران به گوگل مراجعه کنید.

1 اسفند  1394 ــ 20 فوریه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 16, 2016

حسادت به کدو !

حسادت به کدو !

دوستان من اگر اندیشه ای در سر دارم، ننویسم، دچار دل درد، استرس و بسیاری بیماری های دیگر می شوم. و ایمان راسخ دارم به اینکه شما حاضر به رنج و درد من نیستید.
تا حالا شنیده اید که کسی به کدو حسادت کند؟ بدون شگ نه! ولی باور کنید، ما آنقدر حسودیم که حتی به ارزن هم حسودی می کنیم. چه برسد کدو.

یکشنبه گذشته چند تن از دوستان را به ناهار دعوت کردم. جای شما خالی آبگوشت خوبی درست کردم که همه خوردند و از آن تعریف کردند. پس از غذا به نوشیدن چایی مشغول بودیم که نمی دانم چگونه حرف از بهشت وجهنم شد.

مسعود پس از شرح خیانت موبدان زرتشتی در دوره ساسانیان که منجر به نابودی شان شد، رسید به قرن 13 ــ 14 ــ 15 که کشیشان کاتولیک زمین بهشت را به مردم بیچاره با قیمت زیاد می فروختند، و سند مالکیت می دادند و به شوخی ادامه داد: حالا آخوندهای ما وعده بهشت می دهند، ولی هیچ سندی نمی دهند.

من گفتم: در یکی از مذهب های هند نظام کاست(طبقاتی) هنوز هم ادامه دارد. و احترام هر کس بستگی به طبقه اجتماعی او است. و طبقه ای به نام «intouchable» (دست نزدنی، نجس) شمرده می شوند، و طبقات دیگر اجتماعی از دست زدن، حتی هم صحبتی با آنها از نزدیک خود داری می کنند. و رفتارشان با طبقه «نجس بی اندازه » ظالمانه است در حالیکه به حیوان احترام می گذارند.
این «نجس ها» به » : Reincarnation » (دوباره زایی) به صورت حیوان معتقدند. چند سال پیش در «تلویزیون» از زن بد بخت بیمار و فقیری از طبقه «نجس» شنیدم که می گفت: اگر دوباره به دنیا آمدم،» آرزو می کنم تنها سنگ باشم». (داستانی در آین مورد نوشته ام).

منوچهر گفت» من اگر به دنیا امد آرزو می کنم، «اسب آبی» ( Hippopotame) باشم. هیچ حیوان درنده ای جرات نکند، به من نزدیک شود، و زمانی که به چرا مشغولم، در کنارم چرندگان و پرندگان با خیال راحت بگردند.

رضا گفت: اگر دوباره به دنیا آمدم آرزو می کنم، تمام عمر پرنده ای در کنار جفتم باشم. هر کدام آرزو می کردند، اگر دوباره به دنیا آمدند، یک حیوانی که دوست دارند، باشند.

احمد که تا به حال ساکت نشسته بود گفت: «من آروز می کنم کدو باشم». حتی تخمم را هم بخورند. » و حالا که تحریم ها به آمریکا رفع شده» تخمم را هم دولت ایران با بسته بندی زیبا به آنجا صادر می کنند. آمریکایی ها تخم مرا در»کالیفرنیا» می کارند، تخمم به اندازه یک باقالی می شود، آن را به نام تخم (کدوی)احمد به دنیا صادر می کنند. و با قیمت گران می فروشند، (مانند خرما، و انار و پسته، …) اسراییلی ها هم همین کار را می کنند. «آمریکایی ها تخم مرا مجانی به اصلاح طلبان می دهد، بلکه آنها روزی تخم دو زرده ای بکنند». از آن طرف چینی ها تخم مرا به مقدار زیاد می کارند، و با قیمت ارزان به نام تخم احمد ( با خط ریز) » محصول چین» به تمام دنیا صادر می کنند. البته تخم (کدو) احمد چینی بزرگتر از سایر تخم ها است، ولی بی مزه اغلب پوک است.
سیامک گفت: من می خواهم هندوانه باشم.گوشت، پوست وتخمم را هم بخورند. ژاپونی ها آن را ببرند بو بدهند. به مقدار زیاد به سایر کشورها صادر کنند.
فرهاد گفت: من می خواهم گل آفتاب گردان باشم، به هر طرف که آفتاب می تابد بچرخم، هم روغن ام بخورند و هم و تخمم را.
مهردا گفت: فکر می کنم خربزه و طالبی شدن هم بد نیست. در این موقع احمد در حالیکه جلوی خنده خود را نمی توانست بگیرد، با صدای بلند گفت؛ رفقای نامرد به تخم (کدو) من هم حسودی می کنید.
من بلند شدم رفتم، مقداری تخم کدو آوردم ، و جلوی شان گذاشتم و گفتم؛ «فعلا تخم (کدوی) مرا بخورید تا بعد هرتخمی می خواهید» بشوید.
اکنون با نوشتن اندیشه ای که در سر داشتم، احساس آرامش می کنم.
27 بهمن 1394 ــ 16 فوریه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 13, 2016

مردی به نام شعبان بی مخ !؟

 

مردی به نام شعبان بی مخ !؟

شعبان *خودش در باشگاهش (روبروی پارک شهر، نزدیک  وزارات فرهنگ) گاهی با شوخی در باره خودش بی مخ.می گفت.  من بارها به باشگاهش رفتم. او پس از کودتای بیست هشت مرداد، به خود لقب تاج بخش هم داد. و  برخلاف خیلی از امرا و وزارای فرصت طلب و خایه مال، شاه را با دل و جان دوست داشت..

وقتی کاشانی از تبعید برگشت، عده زیادی به پیشوازش رفتنند به طوری که راه بندان شده بود. شعبان  بالای چهار پایه ای می رود و داد می زند، شما خار آقا رو گاییدن. شب کاشانی او را می خواهد و می گوید؛ مرتیکه خار خودت رو گاییدن.

شعبان تا آنجا که برایش مقدور بود به همه کمک می کرد. خانه اش در خیابان شاپور (وحدت اسلامی) در نبش بن‌بست داداش‌زاده بود.  گاهی عده زیادی از ورزشکاران در یک اتاق جمع می شدند، و در اتاق دیگر آخوندها. شعبان وقتی ایران را ترک کرد، یک پاپاسی نداشت. هر چه پول از ساواک گرفته بود، خرج  لات و لوط ها و فقرا کرده بود. یکی از جوک های که در باره او می گفتند؛ روزی شاه از شعبان گله می کند که تو به ما بی مهر شدی. شعبان جلوی پیراهنش را باز می کند و عکس خالکوبیده شاه را روی قلبش نشان می دهد و می گوید؛ پس این فلان خره.

در مسابقه هوش از شعبان می پرسند، سه تا از اعضای داخلیِ بدنت رو بگو. شعبان می گوید، دل ، قلوه ،شاه. می پرسند، شاه که جزو اعضای داخلی نیست. شعبان می گوید؛ آخه شاه جیگرمه.

خواهر زاده شعبان ار مدرسه می آید، و با خوشحالی به دایی اش می گوید؛ نمره بیست گرفتم.شعبان فورا به مدرسه خواهر زاده اش می رود و سر معلم و مدیر داد می زند که بایستی به این بچه نمره، هزار، ده هزار، صد هزار می دادین. (این یکی را هم شعبان خودش در گود تعریف می کرد.)

شعبان  با شاه می رود اسکی، شاه از بالای پیست با سرعت می آید جلوی شعبان به طوریکه مقداری برف به صورت او پاشیده می شود. شاه به شعبان می گوید؛ شعبان خان چطور بود. او پاسخ می دهد، از اون بالا خوب اومدی ولی این یک تیکه آخر رو ریدی.  روانشاد شاه هم تیکه آخرش را …
در کتاب «دو پای چوبی د داگاه الهی» (نوشته خودم) نقش اراذل را در کودتای بیست هشت مرداد مفصل شرح داده ام.

*با آغاز انقلاب اسلامی، شعبان جعفری احساس خطر کرد و به اسراییل گریخت؛ ولی دوباره به ایران بازگشت و همزمان با خروج شاه از کشور، به ژاپن رفت و از ژاپن به آلمان، اسراییل، فرانسه، انگلیس و ترکیه رفت. در ترکیه، با گروه «ارتشبد آریانا» و علیه حکومت جمهوری اسلامی به فعالیت پرداخت و تا آخر عمر در شهر لس‌آنجلس در ایالت کالیفرنیا در آمریکا زندگی کرد. او در سن 85سالگی در ۲۸ مرداد ۱۳۸۵ (سالگرد کودتای ۲۸ مرداد) در لس‌آنجلس درگذشت و همان‌جا دفن شد. و اردلان مفید در مراسم خاکسپاریش او را  قهرمان ملی خواند.
*فراموش نکنیم، حکومت های استبدادی همیشه به عده ای چماق به دستِ اراذل احتیاج دارند.
(حوصله ندارم بیشتر از این ویراستاری کنم، خواهش می کنم اشتباه های مرا نادیده بگیرید).
23 بهمن 1394 ــ 12 فوریه 2016  ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 12, 2016

نام دیگر دزدی در آمد است !

نام دیگر دزدی در آمد است !

در جمعی که همه درغ می گوید، و همه می دانند که دیگران دروغ می گوید، و دروغ  را با چاپلوسی تائید می کنند، پس همه راست می گویند. آنکس که دروغ نمی گوید، خائن است و محکوم به مجازات.

در جمعی که همه تظاهر به دینداری و درستی می کنند. جای مهرنماز پیشنانی شان را کبود کرده، چندین بار به مکه رفته اند، همه می دانند که دین دکانی است که سرمایه اش دزدی است، و در آن تزویر و ریا می فروشند، از دروغ و دزدی ریا را شرمی نیست. آنکه این صفت ها را ندارد و پیشنی اش سپید است، ورشکسته و  درِ دکانش تخته است.

در جمع دزدان، اگر کسی مال دیگران را ندزدد، دزد نیست. دزدان را ز دزدان دیگر شرمی نیست. شرم بر  آن کس که دزد نیست. آنکه دزد نیست، خائن و محکوم به مجازات.
دزدان سر مال دزدیده شده با هم جنگی ندارند. هرکس می داند از کجا و مال (ملت) چه کسی را بدزدد.
دعوا سر لحاف ملا نصرالدین نیست. در گنج قارون آنقدر ثروت خوابیده که دزدان به راحتی هر چقدر که توانایی دارند، می دزدند.
برادر ( پدر، مادر، خواهر، تمام بستگان و آشنایان درو نزدیک) این حکایت دولتمردان ما است. همه تظاهر به دینداری می گنند، همه می دانند درغ می گویند، هیچ کس از دروغ گفتن و دزدیدن شرمی ندارد. نام دیگر دزدی درآمد است. هیچ کس از دیگری نمی پرسد، کجا کار می کنی، چقدر حقوق می گیری. سواد و شعور داری! می پرسد چقدر درآمد داری؟ از چه راهی مهم نیست. به قیمت فقر چه کسانی مهم نیست. آنکس که دزد، دروغگو و متظاهر نیست و وجدانش بیدار، کلاهی ندارد که پس معرکه باشد.
23 بهمن 1394 ــ 12 فوریه 2016  ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 10, 2016

زن بیشتراز همه می ترسید !

 

 

زن بیشتراز همه می ترسید

مردی بود، با قدی نزدیک دو متر، وزنش به 130 کیلو می رسید. تمام بدنش پر پشم، موهایش به ابرویش چسبیده بود. نامش را همه فراموش کرده بودند، حتی خودش. تنها در دفتر ها نامی از او دیده می شد. همه او را «گوریل»  صدا می کردند. مرد از این نام رنج نمی برد. او زمان راه رفتن، با گام های بلند، لگد بر زمین می کوبید، صدای پایش از دور شنیده می شد. «زن و مرد و کودک، با صدای پایش به رقص درمی آمدند».

نگاه مرد پر نفوذ و عاشقانه بود.هر چند صدایش مانند نعره شیر بود، ولی «زیباترین واژها» از دهانش بیرون می آمد.

رییس اش، همکارانش، کارکنان سوپر مارکتی که از آنجا خرید می کرد، نانوا و قصاب محل، همسایه ها، سگ خانه روبروی خانه اش، گربه خانه سمت چپی، مرغ های عشقش، کبوترهای وحشی، هر که او را از دور و نزدیک می شناخت،همه و همه  از او می ترسیدند.

مرد را همسری بود، به زیبایی  خیال یک زن، به مهربانی یک زن،  زیباتر از هر شعری  به گذشت و بزرگواری یک مادر، به با نمکی یک دختر. او هم از مرد می ترسید.
«همه می ترسیدند او را از دست بدهند. زن بیشتر از همه می ترسید».

.30 دی 1394 ــ 20 ژانویه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 8, 2016

درخواست من از دولتمردان اسرائیل !

درخواست من از دولتمردان اسرائیل !

از نخستین روز انقلاب اسلامی، و قدرت گرفتن آخوندها، کمتر روزی بوده که اُمت آماده به خدمت، با فریاد مرگ بر اسرائیل پرچم آن کشور را آتش نزده باشد. از این فریادها و آتش زدن ها اسرائیل بیشترین سود را برده، و ضرر جبران ناپذیری برای ملت ایران به بار آورده.

من به عنوان یک  مفسر سیاسی آگاه  به مسایل جهانی، پس از سال ها پژوهش و اندیشیدن در باره دشمنی به ظاهر ملایان ایران با اسرائیل به این نتیجه رسیده ام که چنانچه جمهوری اسلامی، دارای بزرگترین ارتش دنیا هم باشد، کمترین تهدیدی برای  ملت اسراییل نخواهد بود.
من از دولت مردان اسرائیل می خواهم، از آن 270 بمب اتمی ، و پیشرفته ترین سلاح های که دارند، 20 بمب اتمی ناقابل با موشک های دور برد، و بهترین هواپیمای بمب افکن وشکاری به حکومت ایران پیش کنند.

در عوض جمهوری اسلامی به خاطر سپاس از این  دست و دل بازی شما،هر دو هفته یک بار، با خبر قبلی مقدار زیادی، گز اسپهان، سوهان قم، نقل و آب قیچی در بسته بندی های اعلا، به اندازه یک قوطی کبریت با بمب افکن ها در ،شهر های اسراییل می ریزد.
خاطرجمع باشید، این ها با چتر هایی به اندازه کف یک دست پایین می آیند که خدا نکرده، اگر بر سر کسی افتاد، سر او را زخمی نکند. و نگران نباشید از اینکه رسانه های تبلیغاتی  جمهوری اسلامی فریاد بزنند، امروز هواپیما های ما هزاران بمب در اسراییلی انداختند، و نیمی از کارخانه های اسلحه سازی آن کشور را نابود کردند. این حرف ها برای خوش آیند فلسطینی ها است، و مصرف داخلی دارد.
شعر از یک شاعر ایرانی کلیمی ساکن اسراییل به نام «معدی» که از زمان آدم و حوا در شیراز زندگی می کرده، (مانند خیلی دیگر از کلیمی ها) و با «سعدی» (589 ــ 670 خورشیدی)هم زمان بوده. و هنوز هم  خوراکش قرمه سبزی، لوبیا پلو، آلبالو پلو، ابگوشت، چلوکباب و … است، و دلش برای شیراز تنگ می شود، و بابا کرم می رقصد و آهنگ دختر شیرازی جانم، دختر شیرازی می خواند.

کشکی خوشبوی در اورشلیم  روزی ــ رسید از دست محبوبی به دستم.
بدو گفتم که مشکی یا عبیری ـــ  که از بوی دلاویز تو مستم.
بگفتا من کشکی ناچیز بودم، ولیکن مدتی با گز اسپهان نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد، وگرنه من همان کشکم  که هستم.
16 بهمن 1394 ــ 5 فوریه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 4, 2016

فرق بین عقب و جلو؟

فرق بین عقب و جلو؟

چندی پیش حزب جمهوری خواهان ایران(سه ــ چهار نفره، شعبه ای ازحزب  اصلاح طلبان) به مناسبت رفع تحریم ها به حکومت ایران از صمیم قلب تبریک و شادباش (وخیلی چیزهای دیگر) گفته اند. در صورتی که می بایستی به حکومت های «سوریه، فلسطین،عراق و لبنان» بگویند.

یادم آمد در حدود بیست سال پیش در «شهر کلن آلمان» یکی از دوستان درباره «مولوی» سخنرانی می کرد. برگزار کننده آن یک  گروه فرهنگی بود، این گروه  فرهنگی مانند بیشتر گروه های دیگر وابسته به جایی نیستند، و برای پرداخت اجاره سالن و هزینه رفت و آمد سخنران، مجبورند از حاضرین در خواست کمک کنند.
سخنرانی در سالن «arkadasch» برگزار می شد. (دوستان کلن این سالن را خوب می شناسند) دیدم؛ دختر دوه ــ دوازه ساله یکی از دوستان با سبدی کوچک در دست می خواهد پول جمع کنند. من فکر کردم این کار باعث  خجالت او می شود، بدین جهت سبد را از دست او گرفتم و خودم به گرفتن پول از مرم مشغول شدم. از خانمی که ردیف اول نشسته بود، در خواست کمک کردم، ایشان فرمودند «شوهرم از عقب می دهد». (همانگونه که توجه کردید، همسر این خانم ردیف عقب نشسته بود) رفتم از همسر خانم درخواست کمک کردم، آقا فرمودند،»خانمم از جلو داده من از عقب نمی دهم». «من هم نامردی نگردم و با صدای بلند گفتم: خااااانم همسرتان می فرمایند شما از جلو داده اید، ایشان از عقب نمی دهند». (قهقهه حاضرین به هوا رفت، و همچنین چند دقیقه سخنران نتوانست جلو خنده خود را بگیرد)
هموطنان گرامیِ، جمهوری خواه، ملی مذهبی، واصلاح طلب های «جیره خوار عمو سام ساکن آمریکا» که نان را به نرخ روز می خورید، مواظب جلو و عقب خودتان باشید، بی خود چراغ سبز به جمهوری نشان ندهید. جمهوری اسلامی «فرقی بین عقب و جلو شما نمی گذارد».
7بهمن 1394 ــ 27 ژانویه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 3, 2016

دموکراسی اروپای غربی، بزرگترین میراث جهانی !؟

دموکراسی اروپای غربی،بزرگترین میراث جهانی !؟

نوشته زیر برگرفته شده از «کتاب صادق جلال اعظم، استاد فلسفه دانشگاه دمشق»، با عنوان «سلمان رشتی و حقیقت در ادبیات» » صفحه 32 ترجمه تراب حق شناس، آذر 1378 است.  ناشر: انتشارات «سنبله» هامبورک.

… در اینجا بد نیست به آنچه که «شیخ متولی الشعراوی» در تلویزیون قاهر در برنامه «از الف تا ی» گفته اشاره کنم.
او گفته: «وقتی شکست اعراب در ژوئن 1967 رخ داد، خدا را با خواندن دو رکعت نماز شکر کردم که پیروز نشدیم». و هنگامی که پسرش از او پرسید که چطور خدا را به خاطر شکست میهن شکر می کنی؟ شیخ پاسخ می دهد: «اگر پیروز می شدیم به دامن کمونیسم میافتادیم و دین مان از دست می رفت».

درهمین صفحه! مایلم این نکته را نیز که محقق و روزنامه نگار انگلیسی » پاتریک سیل از» » زکی الارسوزی» نقل می کند بیاورم.
آّرسوزی پس از فراغت تحصیل در دانشگاه سوربون (فرانسه) به سوریه باز می گردد، و در همان دبیرستانی که در شهر»انطاکیه » درس خوانده بود، به دبیری مشغول می شود. اما فرنسویان که در آن زمان قیومیت سوریه را داشتند او را دستگیر می کنند. زیرا که به خود جرات داده، و برخی از آنچه در پاریس آموخته بود به شاگردان می آموخت.
مقامات فرانسه به او فهماندند که آنچه در کار او مهم باشد، منافع فرانسه است، نه اندیشه علم و فرهنگ آن. همچنین برای او روشن کردند که انقلاب فرانسه، روشنگری، آزادی، دمکراسی، حقوق بشر، و برابری و برادری هم چیزهای خوبی هستند، اما فقط در اروپا، و به هیچ وجه قابل صادر شدن به مستعمرات یا کشورهای تحت سلطه نیستند، …
این پاسخی است به دوست ارجمندمان، آقای Amir Mombeini در فیسبوک.
14 بهمن 1394 ــ 2 فوریه 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی