نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 23, 2018

 نامه چند تن از زندانیان سیاسی به  آیت الله خامنه ای!

 نامه چند تن از زندانیان سیاسی به  آیت الله خامنه ای!

ما را هم اصلاح طلب بخوانید !
جناب آیت الله خامنه ای رهبر مسلمانان دو جهان. ما زندانیان سیاسی  که همه امان کارمند، کارگر، معلم، … هستیم، با وجودیکه در روز بیش 16 ساعت کار می کردیم، در فقر مطلق به سر می بردیم و نمی توانستیم هزینه زندگی امان را تامین کنیم. به بقال، نانوا ، قصاب و صاحب خانه و فک و فامیل، دوست آشنا بدهکار بودیم. نه کاسبی به ما نسیه می داد، و نه کسانی که به ما قرض می داند قدرت مالی بیشتری داشتند تا به ما کمک کنند، آنها هم وضع مالی شان بهتر از ما نبود. ما همه سر شکسته نزد خانواده خود بودیم. «دست بوس درگاه شما  و عضو سپاه و بسیج هم نبودیم، تا جیره خوار و مزدور باشیم» گناهی نکردیم جز اینکه از روی ناچاری با تظاهرات خواستار مبارزه گرانی و توانایی خرید اولین احتیاجات روزمره را شدیم.

آقای خامنه ای؛ شکم گرسنه دین و ایمان ندارد. شما با بوق و کرنا می خواهید اسلام ناب محمدی را به جای خوراک، پوشاک، دارو، مسکن، و… به شکم ما بچپانید.
رهبر کبیر، تو که هستی خدای را در روی زمین سفیر، خواهش ما از آن جناب این است که ما را هم «اصلاح طلب بخوانید، مانند «موسوی و کروبی» در یک خانه زندانی کنید. هر روز نان، و گوشت و سبزی و تمام احتیاجات مان را در خانه بیاورند بدهند. در فکر پرداخت کرایه خانه  و قبض برق و آب و گاز و دارو نباشیم . اگر آزادی نداریم خودمان و همسر فرزندان مان شکم سیر داشته باشیم.  عزراییل از وجودتان دور باد. جبرییل پیام آورتان.
3 بهمن 1396 ــ 23 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 19, 2018

خر اجنبی پرست !

باور کنید ما در اجنبی پرستی سرآمد تمام ملت های جهان ایم. کار به آنجا رسیده خرهای خارجی را به خر های خودمان ترجیح می دهیم. حتی خر هایمان اجنبی پرست شده اند.
یکی از دوستان نزدیک من که چند روزی به قبرس رفته بود. و در آنجا با خرهای گوناگون ، سپید، سیاه، زرد، خاکستری، کوچک و بزرگ عکس گرفته بود و چند تایش را هم برای من فرستاد.
و زمانی هم که برگشت، یک مجسمه کوچک خر برای من پیش کش آورد. در ضمن هم عکس اش را با آن خرها با سرافرازی تمام به من نشان داد.
من پس از تماشای عکس ها به اوگفتم: دوست خر من، تو در اجنبی پرستی دست همه ما را از پشت بسته ای. اگر به خر  علاقه مندی در همین بلژیک صدها خر ایرانی هست. (نمونه اش خود من).  علاوه بر آن تو که مرتب به ایران می روی بر می گردی، میلیونها خر در ایران هست، ( و هزاران خر مرد رند) آیا تا به حال یکبار هم با آنها عکس گرفته ای؟ حالا رفتی قبرس تا با خرهای خارجی عکس بگیری و با سر افرازی به من نشان می دهی. چرا عکس مرا نمی گیری و به دوستان ات نشاند نمی دهی. آیا این اجنبی پرستی نیست؟

اگر به باغ وحش کلن (یا هر باغ وحشی در غرب) بروید، خرهای زیبای ایرانی را خواهی دید که با بهترین امکان ها از آنها مراقبت می شود. ولی جلوی آنها پارسی سخن نگویید که آنها هم اجنبی پرست اند و به ما پشت کرده، و بادی هم برای مان ول می کنند. ولی زمانی که یک اروپایی یا آمریکایی به آنها نزدیک می شود، لبخند می زنند، رقص شتری می کنند و دست شان را( نخواستم بی ادبی کنم) می بوسند.
5 دی 1396 ــ 26 دسامبر 2017 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 9, 2018

دیدگاه حمارالعظما در مورد پرفسور سمعیی!

دیدگاه حمارالعظما در مورد پرفسور سمعیی!

در مورد درمان درد بی درمان قاتل العظما «شاهرودی» توسط پرفسور سمعیی هر «خری» اظهار نظر کرد. چندی از دوستان از من گله کردند، تو که در خریت به مقام بلند پایه ( شامخ) حمارالعظما رسیده ای چرا در این باره چیزی نمی نویسی؟
چون این بنده عادت ندارم بدون مدرک و دلیل دست به قلم ببرم، یا سخنی بگویم. با پرفسور سمعیی تماس گرفتم و نظرشان را پرسیدم. ایشان فرمودند: هر خری برای درمان درد بی درمانش به من روی بیاورد، خواه این شخص، شاه، رهبر، وزیر، وکیل، سردار، ته دار، قاتل و جانی، سوسیالیست، کمونیست، سلطنت طلب، مجاهد،اکثریت، اقلیت، ملی مذهبی، لاییک، سادیک، و هر کوفتی باشد، از دید وجدانی خود را مجبور به درمان او می بینم، و ملیت و دین و نژاد و نامش را هم نمی پرسم.
10سال پیش عمه من در سن 85 سالگی پس از سکته مغزی دچار فراموشی شده بود،و خیال می کرد دختر 18 ساله است.
تمام پزشکان دنیا از درمانش عاجز ماندئد. بنده او را نزد پرفسور سمعیی بردم. ایشان پس معاینه زیاد فرمودند، درمان درد عمه شما یک شوهر است. من با کمک پسر عمه هایم، دستور پرفسور سمعیی را اجرا کردیم. چند ماهی نگذشت که عمه من تندرستی خود را کاملا باز یافت.
پدر دوست گرامی من «حسین» که او هم دچار فراموشی شده بود، و خیال مرد پسر بچه یکی ـ دوساله است، به هر زن جوانی که می رسید می گفت: مامان ممه، با صیغه یک زن جوان دردش درمان شد. ما باید ارزش پرفسور سمعیی (ها) را بدانیم، و به او ناسزا نگوییم. 19 دی 1396 ــ 9 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2018

غسل خسارت، طلب شفاعت !

غسل خسارت، طلب شفاعت!
خیلی می گویند، چرا در مورد این قیام ملی «اصلاح طلبان، میر حسین موسوی، مهدی کروبی و سید محدم خاتمی» حرفی
نزده اند. من به وسیله جاسوسان خود (آمریکا و اسراییل و سعودی عربی) با آنها تماس گرفتم، و علت سکوت شان را پرسیدم.
اقای موسوی ( از جانب بقیه هم) فرمودند، ما سه نفر ممنوع التصویر، ممنوع التقصیر. ممنوع الکلام، ممنوع السلام(به رهبر) ممنع الگوز، در شب روز. ممنوع المصاحبه، ممنوع المکلمه. ممنوع الزیارت (امام) ممنوع الجسارت. ممنوع خروج ، ممنوع الورود. ممنوع البلاد،ممنوع الفریاد، «در حصر» در خانه زندانی  هستیم. و نه تنها هر کدام از ما در خانه اش زندانی است، بلکه بدون اجازه رهبر کیب حق ندارد به دیدارش بیاید. این در صورتی است که محمود کوتوله (بچه پر رو عزیز دردانه امام) هر غلطی که دلش می خواهد می کند، و به کسی هم حساب پس نمی دهد.
در زمانی که ما هرکدام بر سر قدرت بودیم، آنقدر کار داشتیم که وقت سریا ته خاراندن هم نداشتیم. حالا از بیکاری در شستن لباس، جارو کردن، اتو و… به مادر بچه ها کمک می کنیم. و دیگر اینکه با هر روز اصلاح کردن ریش و پشم، به اصلاح طلبی ادامه می دهیم. یادش به خوشی! در زمانی که صاحب کاری بودیم، وقت نداشتیم به حمام برویم. حالا از بیکاری غسل خسارت و طلب شفاعت می کنیم. 17 دی 1396 ــ 7 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 2, 2018

دست به آب کردن رییس جمهور محبوب ما حسن روحانی.

دست به آب کردن رییس جمهور محبوب ما حسن روحانی.

جناب آقای روحانی، ای مرد روانی. ای که آمدی با کلید طلایی، با وعده های تو خالی، ای که در فراموش کردن وعده هایت، سرآمد پیش تارانی.  نان و گوشت و بیضه مرغ و برنج و … را صد برابر گران کردانی. دست بردار از ریاست، برو کشک ات را بساب، تو در ریا کاری رییس ریا کارانی.
آن کلید که در دست ات  بود، کجاست؟ تو که گفتی می گشایم در تمام مشکلات. تو خود یک مشکل از هزاران مشکلاتانی.
تو غلام حلقه به گوش اربابانی. وعده هایت بود چاخانی. تو که می دانستی دست تو خالی است. تو هم یکی از صدها خالی بندانی.
در نخست بود عمامه و رویت سپید. عمامه سیاه بر سر کن، تو هم از سیه رویانی. بر لب ات بود خنده. توهم از ولقکان در بارانی. لیک چون کار بدین جا کشید، برو دست بردار ز ریاست، تو هم یکی مانند همه عمامه دارانی.
پنداشتی می کنی اصلاح، خانه از پایه بست ویرانی. خواستی نامت بماند به نیکی در تاریخ. می ماند لیک! به نام یکی از همکاران ریاکاران و دزدان و قاتلانی و مزدورانی. دست به آب کردی مانند پیشینیان به این جمهوری،مثل اینکه معنی جمهوری را نمی دانی.
بشنو سخن این شوخ طبع غمگین، گر که می خواهی کنی اصلاح، بتراش ریش باز کن سلمانی.
12 دی 1396 ــ 2 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 1, 2018

تظاهرات ما، کندن پشمی از آخوند !

تظاهرات ما، کندن پشمی از آخوند !
اگر تظاهرات ما در خارج از کشور به اندازه پشمی باشد که از ریش یک آخوند(خرس) کنده شود، هر بار که پشمی از او کنده می شود، از درد فریادش به آسمان می رسد. و اگر این پشم کندن ها ادامه پیدا کند، روزی خواهد رسید که او بی ریش خواهد شد، و از دیدن قیافه زشت کثیف خود، فرار خواهد کرد و به سوراخ موشی پناه خواهد آورد. نگویید تظاهرات ما در خارج از کشور تاثیری در از هم پاشیده شدن رژیم استبدای جمهوری اسلامی ندارد.!
11 دی 1396 ــ 1 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 26, 2017

از خودم می ترسم !

از خودم می ترسم !

همسایه روبروی خانه ام بیشتر وقت ها خانه نیست. من برای گربه اش در باغچه خودم غذا می گذارم. ولی هر زمان که به او نزدیک می شوم فرار می کند. می دانم چرا از من می ترسد.

 در این روزهای زمستانی برای پرندگان روی بالکن خانه ام دانه می ریزم، پرندگان می آیند و می خورند، ولی تا مرا می بینند، فرار می کنند، می دانم چرا از من می ترسند.
به جنگل می روم، کلاغی را می بینم که پای بر روی چمن می کوبد، تا شاید کرمی بیرون بیاید و بخورد. تا مرا می بیند، پرواز می کند و روی شاخه درختی می نشیند، وقتی که من دور شدم، بر روی چمن باز می گردد. می دانم چرا…
گله ای کبوتر وحشی بی خیال بر روی چمن نشسته اند، تا مرا می ینند، پرواز می کنند. می دانم چرا…
در جنگل گاهی از دور آهویی با روباهی می بینم، آرام به آنها نزدیک می شوم، ولی آنها هم پا به فرار می گذارند. می دانم چرا…؟
چون من اهلی ام، خیال می کنند، با فرهنگ و با تمدن ام. وحشی ها از با فرهنگ ها و با تمدن ها می ترسند. چون هرچه می کشند از ما می کشند.
خیلی از آدم ها (مزدوران و جیره خواران، حتی اگر از بستگان نزدیک هم باشند،) از من می ترسند و دوری می کنند.

می دانم چرا،! چون می دانند، از خودم می ترسم، می ترسم دروغ بگویم و چاپلوسی کنم، و آنچه را که می اندیشم نگویم و ننویسم.از خودم می ترسم.
5 دی 1396 ــ 26 دسامبر 2017 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 22, 2017

از شما سپاسگزار خواهم شد. خواهش از دوستان، اگر!؟


از شما سپاسگزار خواهم شد. خواهش از دوستان، اگر!؟

هر بار که از کوچه تنگ و باریک و خاکی کوچه امان می گذرم، از خانه ای صدای آواز غمگینی همراه با نوای نی می شنوم.
بشنو از نی چون شکایت می کند، از جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش،باز جوید روزگار وصل خویش.
پس از آن چند دقیقه ای  نوای نی را می شنیدم، و سپس!
من به هر جمعیتی نالان شدم،جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست،لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست، لیک کس را درد و جان دستور نیست.
و باز نوای نی آغاز می شد، …
آتشست این بانک نای نی نیست، هرکه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقت کی اندر نی فتاد، جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید،پرده های پرده ها ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید، همچو دمساز و مشتاقی که دید.
و باز نوای نی، …
نی حدیث راه پر خون می کند، غصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست، مرزبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد، روز ها با سوز همراه شد.
و بار دیگر نوای نی را می شنیدم.

شگفت انگیز است که رهگذران از جلوی این خانه بی تفاوت می گذرند.  بقال و قصاب سر کوچه که اخبار تمام خانه ها را می دانند چیزی در این مورد نمی گویند. از هیچ کس حرفی در این مورد نشنیدم. گویی تنها من هستم که آواز و نوای نی را می شنیدم.
امروز در خانه را باز دیدم. آهسته به درون رفتم. وارد حیاط کوچکی شدم. سه طرف حیاط دیوار بود.دو اتاق روبروی در دیده می شد. حوض کوچکی خزه گرفته ای میان حیاط، یک سمت اش  یک آفتابه مسی، و لب حوض یک تلمبه دستی به رنگ سبز به چشم می خورد. کنار دیوار گل ها خشک شده بودند. و یک درخت خرمالو که میوه اش نرسیده بود. فراموش کردم! یک مستراح گوشه حیاط و کنارش هم چاهکی. آواز و نوای نی همچنان ادامه داشت. چند بار بلند سرفه کردم، بعد داد زدم، صاحب خانه، صاحب خانه، پاسخی نشنیدم. با احتیاط وارد یکی از اتاق ها شدم، ناگهان، دیدم!

پوزش می خواهم. احساس می کنم قفس سینه ام به شدت در می کند. بازو و کتف چپم هم تیر می کشند، نفس نفس می زنم. می خواهم بالا بیاورم. اطمینان دارم که تا لحظه ای دیگر سکته خواهم کرد، و نعشم از پشت این میز بر روی زمین خواهد افتاد. دیگر توانایی نوشتن بقیه داستان، و ویراستاری آن را ندارم. از شما دوستان خواهش می کنم، برای آرامش روان من، بقیه این داستان را آنگونه که خودتان می خواهید ادامه دهید. در آن دنیا از شما سپاسگزار خواهم شد، اگر!؟
31 آذر 1396 ــ 21 دسامبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 8, 2017

شما هم مرا عمو صدا کنید !

شما هم مرا عمو صدا کنید !
داستان کودکان!؟

در محل ما همه سگ ها کوچک بودند، به غیر از یک سگ از نژاد «سگ دانمارکی» ( که نمی دانم از کجا امده بود)، به وزن کم و بیش 85 کیلو، قد 82 سانتیمتر. سگ های کوچک » سگ دانمارکی» را «خرس گنده» صدا می کردند، در صورتیکه اسمش «پر زور بود». پر زور از اینکه خرس گنده صدایش کنند لجش می گرفت، و استخوان سگ های کوچک را می گرفت و چال می کرد، توپ شان را پاره می کرد. سگ های کوچک جرات نمی کردند نزدیکش بشوند. مرتب هم به سگ های دیگر چشم قره می رفت و دندان نشان می داد و با صدای بلند پارس می کرد. ولی هر وقت من را می دید، خودش به من می مالید، من هم  نوازشش می کردم.
یک روز که من از تو کوچه رد می شدم، سگ های کوچک دورم را گرفتند و گفتند «عمو » ( سگ ها، گربه ها و خرها مرا عمو صدا می کنند) این خرس گنده توپ ما را پاره می کند، استخوان های ما را می گیرد چال می کند، همچین هم که به طرفش می رویم به ما چشم قره میرود و دندان نشان می دهد و پارس می کند. نمی دانم چکار کنیم؟. در صورتیکه با تو خیلی مهربان است.
گفتم: این سگ مهر بانی است
، به هیکل بزرگش نگاه نکنید، باید چند روی اسمش را صدا کنید، چون از اینکه » خرس گنده صدایش می کنید بدش می آید. بعد یواش نزدیکش بشوید و با دمش باز کنید. بعد از چند روز لیس ش بزنید، بپرید پشتش و تنش را بخارانید.
سگ ها همه با هم گفتند، ما جرات این کار را نداریم. گفتم: شما یواش ــ یواش امتحان کنید، خواهید دید.
هنوز یک هفته نگذشته بود که سگ های کوچک از سرو کول»پر زور» بالا می رفتند با او بازی می کردند. او دیگر استخوان اینها را نمی گرفت و چال نمی کرد، و توپ شان را هم پاره نمی کرد.
(این داستان را با زبان عامیانه به هر زبانی که با فرزندان تان حرف می زنید، 0پارسی، فرانسه، آلمانی، انگلیسی…) برای آنها تعریف کنید)
دوستان؛ وقتی به باغ وحش می روم، تمام حیوانان ها،پرنده گان، چرنده گان، خزنده گان، حتی زمانی که گوشم را به دیوار «اکواریوم» ماهی ها می چسبانم، آنها هم دهان باز می کنند و می بندند، من صدای شان را می شنوم که مرا «عمود» صدا می کنند. شما هم مرا عمو صدا کنید.

16 آذر 1396 ــ 7 دسامبر 2017 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 12, 2017

مرگ خیال و آرزوها؟

مرگ خیال و آرزوها؟

چند تا مرغ عشق داشتم، در قفسی در اتاق نشیمن. پس مدت کوتاهی در قفس را باز گذاشتم. مرغ ها در اتاق گشت می زدند، اینجا و آنجا می نشستند، بر سر و شانه بچه هایم می نشستند. سر میز غذا می آمدند، به بشقاب ها نوک می زدند. با ما هم خانه بودند.  (این داستان حقیقت دارد)
پس از مدتی پنجره را باز گذاشتم. مرغ عشق هاچند روزی تا دم پنجره می آمدند، گویی می ترسند به بیرون  بروند. پس از چند روز با سرعت بیرون می رفتند و بر می گشتند. چند روز دیگر گذشت، این بار آزاد چند ساعتی می رفتند و بر می گشتند. یکبار دو مرغ عشق دیگر سر و صدا کنان با خود اوردند. گویی شاد، می گویند مهمان با خودآوردیم. مهمان با آنها هم لانه، » هم خانه شد». قفس دیگر قفس نبود لانه بود. پرنده در لانه اش به هر کجا که بخواهد می رود، و باز به لانه بر می گردد. اما در قفس زندانی است.
قفس هر چفدر زیبا باشد، در قصری باشد، به پرنده درونش مرتب به او آب و دانه داده شود، قفس هر روز تمیز شود، پرنده زندانی است. پرنده در قفس (زندان) نخست خیال پردازی می کند، آرزو می کند روزی آزاد شود، «به لانه اش باز کردد» ولی با گذشت زمان این آرزو رنگ می بازد، خیال می میرد، آرزو به گور سپرده می شود.اگر هم در قفس باز باشد، بال هایش دیگر نیروی پرواز ندارند، پرنده در گوشه قفس می میرد.  و ما؟!
21 آبان 1396 ــ 12 نوامبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی