نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 26, 2018

اسیر واژه ها بودن، قربان شما

اسیر واژه ها بودن، قربان شما!

چه کنم؟ اخلاق گُهی دارم، جلوی دو جایم را نمی توانم بگیرم، قلم ام، زبان ام. هر چند که جریمه های سنگینی برای آن داده م.
از خواب وحشتناک چند هزار ساله بیدار شدم. در خواب دیدم، همه همدیگر را قربانی می کنند و قربان (صدقه) یکدیگر می روند. «و به این واژهای گندیده قربان شما، فدایت شوم» که تمام وجودم را فرا گرفته بود،اندیشیدم. دیدم عمق تاریخی چند هزار ساله در فرهنگ « ارباب رعیتی و برده داری» ما دارد که بدون آگاهی آن را تکرار می کنیم، بدون اینکه به معنی و سیر تاریخی در این فرهنگ چند هزار ساله پی ببریم.
باره ها شنیدم ، (بدون شک شما هم) از مغازه ای خرید کردم، موقع رفتن صاحب آن چند بار گفت: قربان شما، قربان شما. آخرین بار که این اتفاق برایم پیش آمد، پاسخ دادم: قربان همسرت برو که بهت انقدر قر نزنه، به من 5 در صد تخفیف بده! گفت: قابل شما رو نداره!؟
همسرش که با او کار می کرد،و مرتب به او دستور می داد، نگاه خرد کننده ای (تحقیر آمیز) به او کرد و به من خندید.
ممکن است مادری با پاکترین احساس، با عشق کودکش بگوید: قربون اون شکل ماهت برم، و…، در این گفتار هیچگونه چاپلوسی نیست، تنها یک عادت و گوینده عشق مادر به فرزند است.
و بارها دیده شده، «نه تنها در داستان ها» بلکه در زندگی مادری خودش را برای نجات فرزند قربانی می کند. درپی این گفتار، کرداری ( عملی)، از جان گذشتن است.
در یک روش (نظام) ارباب رعیتی استبدادی هر کس برای حفظ منافعش مجبور به دروغ، ریا و چاپلوسی از مقام بالاتر است.
به درستی روش ارباب رعیتی یک روش برده داری است. حکومت کوشش می کنند مردم را به گونه ای بنده و جیره خوار خودش کند. در این روش چندی از مردم، برای حفظ مال مقام خویش دست به هر گونه خیانتی به هموطنان خود می زنند. حکومت احتیاج به جاسوس ندارد. این وابستگان، جیره خواران، مزدوران و جاسوس حکومت اند.
آنکه بله قربان، بله قربان می گوید، دست و پای می بوسد، آماده است دیگران را برای پایداری نظام، استبدادی صدها نفر را به دستور حاکم قربانی کند. شکنجه بدهد، بکشد. چون زندگی او وابسته به حاکم است. حتی تا آنجا پیش برود که آدمی را زنده، زنده بخورد، پوست بکند. نمونه هایش را در تاریخ زیاد دیدیمً … (این نوشتار با یک پژوهش تاریخی می تواند چندین کتاب شود.)
آه که چه دردناک است از خواب چند هزار ساله بیدار شدن .
5 دی 1397 ــ 26 دسامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2018

دعای گربه گوزو!

دعای گربه گوزو؟

بیژن(زاده مشهد) گفت: یکی از آشنایان دیرین که از جیزه خواران جمهوری اسلامی است، و می خواست قلبش را در لندن جراحی کند، تلفن کرد، و از من خواست وقتی به مشهد میروم، به زیارت امام رضا، برایش دعا کنم. این آقا و همسرش برای درمان بیماری های گوناگون شان بارها دست به دامان امام ها و امام زاده ها زیادی در ایران، عراق، سوریه، و دعا نویسان و خون گیران(هجومت گران) شده بودند. و چون بیماری شان درمان نشد بود، روی به جراحان انگلیسی کافر آوردند.
در پاسخ خواست ایشان(برای دعا) گفتم: شما که از این همه مرده و زنده خواستار دعا برای درمان دردتان شده اید، و چاره نکرده، چگونه می توانید انتطار بهبود بیماری تان را با دعای من داشته باشید. «با دعای گربه گوزو باد نمی آید.»
24 آذر 1397 ــ 15 دسامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 7, 2018

برو دزدی یاد بگیر!

برو دزدی یاد بگیر!

باور کنید، این غربی ها ما را بهتر از خودمان می شناسند! سال هاست که هر روز در خبرها می بینم که فلان بانک را دزد زده، و چند نفر را گروگان گرفته. بدین جهت از خود می پرسیدم، احساس دزد یا گروگان و گرو گان گیر چیست؟ بهترین راه برای پاسخ به این پرسش ها، فکر کردم که چه خوب است من هم به یک بانک حمله کنم و چند نفر را گروگان بگیرم.

برای این کار با «نقاب خر» به یک بانگ بزرگ رفتم، «با سنجاق ریزی» که در دست داشتم، آقایی که پشت گیشه بود را تهدید کردم و گفتم: دست ها بالا هرچه پول در صندوق داری به من بده! خندید و «یک سانتیم » من داد و گفت: نقاب از چهره بردار، «توخری، احتیاج به نقاب نداری». و ادامه داد: بدون شک تو ایرانی هستی. چندی ازهموطنان تو ملیونها در این بانک دارند، برو ازآنها دزدی یاد بگیر.

غمگین رو به کسانی که در بانک بودند کردم و گفتم: می ترسم از اینجا تنها خارج شوم و پلیس مرا بگیرد، می خواهم کسی را به عنوان گرو گان بگیرم. خواهش می کنم یک نفر داوطلب شود.
پیر مردی با مهربانی به من نزدیک شد و گفت: یک بار کارمندان سفارات آمریکا را گروگان گرفتید و هنوز هم جریمه اش را می دهید، و خیلی از آنها که در این گروگان گیری شرکت داشتند، ثروت فراوان و مقام های بالا در ایران دارند و با خیال راحت به کشورهای غربی می آیند و می روند و معامله های کلان می کنند.
با همان نقاب و سنجاق ریز به جواهر فروشی معروفی رفتم. آنجا هم به من« یک قوطی خالی به اندازه یک قوطی کبریت » به من دادند و همان پاسخ ها… یاور کردید…؟
16 آذر 1397 ــ 7 دسامبر 1018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 24, 2018

بد بختی هنرپیشه ایرانی!

بدبختی هنرپیشه ایرانی!

خیال می کنید که هنرپیشگان سینما یا تاتر ایرنی زندگی راحت و مرفهی دارند؟ اگر اینگونه می پندارید در اشتباه اید. شما مرا نمی شناسید، ولی من در ده ها فیلم اروپایی، آمریکایی، چینی، هندی و… بازی کرده ام. البته نقش مرده را. آخرین بار در فیلمی ایرانی که سناریوی آن به وسیله ورزات ارشاد، و سازمان اطلاعات تایید شده بود. نقش من به نام «ملت» در این بود که «امت» را که در درون مرداب آفتاده را نجات بدهم. خودم غرق شوم و چندین نفر بیایند مرا از مرداب بیرون بکشند، وبا تنفس مصنوعی مرا از مرگ نجات بدهند. نجات دهندگان گروه های مختلفی بودند.
1 ــ ملی مذهبی ها، در حالی که سلام و صلوات می فرستادند، پارچه سبزی به رویم انداخت سرود ای ایران می خواندند.
2 ــ اصلاح طلبان. چون دیدند که نه ریش دارم و نه مو برای اصلاح ( جایی برای اصلاح نیست) پشم تخمم را اصلاح کردند.
3 ــ طرفداران سلطنت سرود شاهنشاهی برایم می خواندند، و مرا جزو طرفدارن خود می دانستند.
4 ــ مجاهیدن، چندی اشان می گفتند: این خودش را قربانی مریم کرده، و فریاد می زدند، خدیا، خدایا تا آمدن مسعود مریم ما را نگه دار. و عده دیگر می گفتند این جاسوس جمهوری اسلامی است، و می خواسته مریم ما را ترور کند.
5 ــ پس از آن حزب الهی ها سر رسید که فریاد می زند، مرگ بر امریکا، مرگ بر اسراییل، این جاسوس امریکا و اسراییل است
6 ــ فداییان خلق مرا مرا از خود می دانستند، و می گفتند که من یک فدایی اصیل هستم، و با هم مشورت می کردند که چگونه مرا نجات بدهند.
7 ــ جمهوری خواهان لاییک در اندیشه برنامه ریزی برای برگزاری بزرگداشت، و مجلس ختم و چهلمین روز در گذشتگی من بودند.

تنها کمونیست های انقلابی با پرچم قرمز داس وچکش، در فکر نجات من بودند،و کوشش می کردند مرا نجات بدهند. ولی شور بختانه به جای اینکه روی سینه ام فشار بدهند، دست روی دهانم گذاشتند، و روی شکم ام فشار آوردند، بی ادبی نشود، چنان گوز پرصدایی از من خارج شد که همه به خنده افتادند و فریاد زدند، مرده زنده شد. مرده زنده شد. و ثابت گشت که مرده هم می گوزد. ( کی میگه مرده نمی گوزه؟)
ولی بدبختی در آن بود که ( گلاب بر رویتان) «پس از آن گوز خنده آور و خوشحالی ابتدایی و انقلابی » من چنان ریدمانی کردم که بوی گندش دنیا برداشت. در حالی که هر گروه، گروه دیگر را مقصر این حادثه ( انقلاب) می دانست، هر کدام به سمتی رفتند. (ومن، ملت و امت) تنها ماندیم با حاصل انقلاب. 13 آذر 1397 ــ 24 نوامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 19, 2018

با هم درد دل کنیم!

با هم درد دل کنیم!

درون ما کتابخانه خاطرات فراموش شده و گم شده ما است. با گشت و گدار، با پژوهش در درون خود، فراموش شده ها را به یاد می آوریم، گم گشته هایم را میابیم. این خاطرات فراموش شده و گم گشته، دردهای درمان نشده، سر خوردگی ها، کم بودها، آرزوهای به آن نرسیده،خواب و خیال ها ماست که مانند زنجیری دست و پای مرا بسته، نمی گذارد، آزادانه بیاندیشم و عمل کنیم. مانند دردمندی، تنها فریاد می زنیم. بدون دور اندیشی واکنش نشان می دهیم. گم گشته در درون خودیم و در درون خود فریاد می زنیم.
«داستان دروغی است که پایه بر واقعیتی قرار گرفته». دوستان داستان بنویسید! « دروغ بنویسید». نوشتن یک خود روانکاوی است. خود روانکاو خود باشیم.
هر بار که که داستانی می نویسید، نوشته برداشت شما است، از یک وافعیت (اتفاق افتاده، درد آور یا خوش آیند). هیچ کس جز واقعیت به کنه (عمق) آنچه اتفاق افتاده و بر شما گذشته آگاه نیست. حادثه ها با گذشت زمان رنگ می بازند، و تبدیل به حقیقی می شوند و شما هر بار که
داستانی می نویسید، حلقه زنجیری را که دست و پا شما را بسته باز می کنید. حلقه ای پس از حلقه ای به آزادی بیشتری می رسید.
خاطرات دردناکتان ، کم بودها و دردهای درمان نشده ، سرگذشت (عقد، سرخوردگی) خود را نباید بدون شک و از زبان خودتان بنویسید. از زبان این و آن زن و مرد، از زبان یک چرنده، پرنده و درنده…
هیچ واژه ای به تنهایی معنی ندارد. هم زمان هر واژه پشتیبانی تاریخی دارد که از زمانی که احساس شده و به وجود آمده آغاز می گردد. و برای شما از زمانی که به آن می اندیشید، و در زندگی اتان نقشی داشته. این واژها که درزندگی شما نقشی داشته و خاطره ای از آن به یاد دارید، آغاز هر داستان است.
حتی یک میخ بر دیوار، یک عبار. چرا نه یک سایه، تیله قلقلی، یا خط کش، کفش کهنه، و یا صدها کس و چیزی دیگر؟
داستان «زن دیگر نیامد» را از میخی که سالها بر دیوار دفترم بود، و تابلوی نقاشی بر آن آویزان الهام گرفته ام.
این نوشته یک درد دل باشما ست. دلم هوس درد در دل داشت. با هم درد دل کنیم!
28 آبان 1397 ــ 19 نوامبر 2018 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 19, 2018

با هم درد دل کنیم!

با هم درد دل کنیم!

درون ما کتابخانه خاطرات فراموش شده و گم شده ما است. با گشت و گدار، با پژوهش در درون خود، فراموش شده ها را به یاد می آوریم، گم گشته هایم را میابیم. این خاطرات فراموش شده و گم گشته، دردهای درمان نشده، سر خوردگی ها، کم بودها، آرزوهای به آن نرسیده،خواب و خیال ها ماست که مانند زنجیری دست و پای مرا بسته، نمی گذارد، آزادانه بیاندیشم و عمل کنیم. مانند دردمندی، تنها فریاد می زنیم. بدون دور اندیشی واکنش نشان می دهیم. گم گشته در درون خودیم و در درون خود فریاد می زنیم.
«داستان دروغی است که پایه بر واقعیتی قرار گرفته». دوستان داستان بنویسید! « دروغ بنویسید». نوشتن یک خود روانکاوی است. خود روانکاو خود باشیم.
هر بار که که داستانی می نویسید، نوشته برداشت شما است، از یک وافعیت (اتفاق افتاده، درد آور یا خوش آیند). هیچ کس جز واقعیت به کنه (عمق) آنچه اتفاق افتاده و بر شما گذشته آگاه نیست. حادثه ها با گذشت زمان رنگ می بازند، و تبدیل به حقیقی می شوند و شما هر بار که
داستانی می نویسید، حلقه زنجیری را که دست و پا شما را بسته باز می کنید. حلقه ای پس از حلقه ای به آزادی بیشتری می رسید.
خاطرات دردناکتان ، کم بودها و دردهای درمان نشده ، سرگذشت (عقد، سرخوردگی) خود را نباید بدون شک و از زبان خودتان بنویسید. از زبان این و آن زن و مرد، از زبان یک چرنده، پرنده و درنده…
هیچ واژه ای به تنهایی معنی ندارد. هم زمان هر واژه پشتیبانی تاریخی دارد که از زمانی که احساس شده و به وجود آمده آغاز می گردد. و برای شما از زمانی که به آن می اندیشید، و در زندگی اتان نقشی داشته. این واژها که درزندگی شما نقشی داشته و خاطره ای از آن به یاد دارید، آغاز هر داستان است.
حتی یک میخ بر دیوار، یک عبار. چرا نه یک سایه، تیله قلقلی، یا خط کش، کفش کهنه، و یا صدها کس و چیزی دیگر؟
داستان «زن دیگر نیامد» را از میخی که سالها بر دیوار دفترم بود، و تابلوی نقاشی بر آن آویزان الهام گرفته ام.
این نوشته یک درد دل باشما ست. دلم هوس درد در دل داشت. با هم درد دل کنیم!
28 آبان 1397 ــ 19 نوامبر 2018 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 16, 2018

من (ما) گاوام !

من (ما) گاوام !

 

گاوآهنی در دست کشاورزی، بسته شده به گاو نری، زمینی را شخم می زد. در کنار این زمین، کس دیگری بر تراکتوری نشسته، زمین اش را زیر و رو می کرد.
گاو نر سر برگرداند و با لبخندی به سایه اش گفت: صاحبی مهربان دارم، شنیدم که او می خواهد، سال دگرهمچو وسیله ای بخرد، (سر برگردانده اشاره به تراکتور) تا من کار نکنم، بخورم، بخوابم و بقیه عمر را با خیال راحت به گشت و چرا بگذارنم!
سایه غمگین، اشک ریخت و در دل فریاد زد: نادان؛ کشاورز پیشا پیش تو را به قصاب فروخته. ولی سایه ها صدا ندارند. این چنین صدای سایه هر گز به گوش کاو نرسید. من (ما) گاوام !
25 شهریور 1397 ــ 16 سپتامبر 2018 ــ اردوخانی

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 15, 2018

در انتظار تو !

در انتطار تو،

سایه ام را دیدم که باد می برد،
به سوی تو.
دید سایه ام که در انتظاز منی؛
دست سایه ام را بگیر، بیا،
بیا، به سوی من،
که من چشم در انتطار تو.
24 شهریور 1397 ـــ 15 سپتامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2018

نامه قوچعلی به بهرام مشیری !

نامه قوچعلی به بهرام مشیری!

قوچعلی می تواند فارسی بخواند، ولی برای نوشتن مشکل دارد. بدین جهت از من خواهش کرد که این نامه را به بهرام مشیری بنویسم.
بهرام جان؛ مگر کرم داری که با این گفتارهایت کون خودت را با شاخ گاو در می اندازی، مگر سرت به سنگ خلا خورده، تا هرکه با زن و مادر زنش مشکل دارد، عقده هایش را سر تو خالی کند، و هرچه دلش می خواهد به تو بگوید.
تو با هزار جان کندن و عشق و علاقه می روی مطالعه می کنی، تا بیایی نیم ساعت در روز به گفته خودت روشنگری کنی. مگر انهایی که کردند کجا را گرفتند که تو می خواهی بگیری. (اون یارو که تو پاریس خودکسی کرد اسمش یادم رفت) مگه خیلی روشنگری نکرد، آخرش چی شد؟. برو فکر نان کن که خربزه آب است.

بهرام جان؛ تو هم مانند خیلی دیگر از هموطنان مان برو دنبال کاسبی، یک اسناک باز کن، ماشین دست دوم قراضه بخر، بیروش رو تر و تمیز کن، بنداز به خیک کافر و مسلمان. نه یک ساختمان کهنه گیر بیار، اطاق هایش را تبدیل به لانه موش گن، کرایه بده به یک مشت آدم فقر. اگر این کارها کرده بودی، تا حالا ملیونر بودی و همه احترامت را داشتند، بیضه ات را هم می مالیدند، و می توانستی تمام فکر فامیل ات را بیاوری آمریکا و دست شان را بند کنی. مانند من که تما بستگانم را تا هفت پشت آروده ام بلژیک، و همه کاسب شدند و صاحب ویلا و ماشین آخرین سیستم.
نه می نویسیم، نه یک کتاب می خوانیم و هر کجا که می رویم، مورد احترام همه هستیم. من آنچه شرط الاغ است باتو می گویم. تو خواه سوارشو، یا به دنبال کونش برو. دوست ندیده و نشناخته ات قوچعلی. 22
22 شهریور 1397 ــ 13 سپاتمبر 2018 ــ از طرف قوچعلی ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 11, 2018

دردی دل داشت، باید می گفت !

دردی دل داشت باید گفته می شد!

به کارگاه اهنگری رفتم. درود گفتم، مرد جوانی درحالی که فلر سرخ شده ای را با پتک بر سندان می کوبید، سر بلند کرد و پاسخ داد.پس از لحظه ای پیری که با چکشی سنگین بر سندان دیگری، بر فلز سرخ شده ای می کوبید.
در گوشه از کارگاه سندانی بر روی کُنده ای که سه حلقه نوار فلزی دورش را که ترک خورده بود دیدم. و کنارش پتکی که دو سرش با گذشت زمان آنقدر ضربه خورده بود که دو سرش پهن شده بود. به طرف شان رفتم، خم شدم، سندان را نوازش کردم، لب بر رویش گذاشتم، گفتم: کاشکی زبان داستی می گفتی، خاطره هزاه ها هزار پتکی که بر تو خورده.سردی اش چون میوه ای رسیده و خنک لبم را گزید. پتک را برداشتم، بر شانه نهادم، سر بر گردانده رخ بر او نهادم، عرق شرم از اینکه بر سندان کوبیده بود احساس کردم. نوایی آهسته در گوش شنیدم که می گفت: من تنها بر آهن سرخ شده کوبیدم.
پیر به کنارم آمد و در آغوشم گرفت و پیشانی ام بوسید و گفت: من از طرف سندان ترک خورده و پتک زخمی پیشانی ات را می بوسم. زبان آنها ما هستیم، اما به دروغ.
زن جوانی وارد شد، با سه استکان چای و قندان در سینی ای مسی. درود گفت: مرد جوان چشم در چشم زن با لبخندی بدون اینکه به فلز سرخ شده و پتک نگاه کند همچنان پتک می کوبید. من و پیر با نگاهی شاد به هم، نگاه عاشقانه آن دو را دیدیم.
زن سینی را بر روی میز کارگاه گذاشت و سر بر برگردانده به طرف مرد جوان رفت. جوان پس ازچند دقیقه آهن گداخته را در آب فرو برد و به دنبالش. من و پیر چای سوم را پس از تعارف کوچکی با هم تقسیم کردیم.
نمیدانم سخن از کجا آغاز گشت تا به آنجا رسیدم که پیر گفت: من هنوز چشم بسته با خیال او پتک می زنم. نمیدانم چرا گفت: دردی دل داشت، باید گفته می شد.
13 اوت 1396 ــ 4 اوت 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی